روابط عمومی دانشگاه شیراز
شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۸
ولادت حضرت امام موسي كاظم عليه السلام مبارك باد

رهنمود
ما مفتخريم كه ائمه ي معصومين(ع) ما در راه تعالي دين اسلام و در راه پياده كردن قرآن و تشكيل حكومت عدل، در حبس و تبعيد به سر برده اند.
امام خميني(ره)
عطر يادها
حضرت امام موسي كاظم(ع) امام هفتم شيعيان، در محلي به نام «اَبْواء» در بين مكه و مدينه كه محل دفن حضرت آمنه(س) است، از مادري به نام «حميده» زاده شد. «ابو الحسن»، «ابو ابراهيم» و «ابو علي»، كنيه هاي آن حضرت و همچنين «كاظم» و «عبد صالح» از القاب آن امام است. آن امام در زمان حكومت «منصور»، «مهدي»، «هادي» و «هارون عباسي» زندگي مي كرده است. شيخ مفيد(ره) براي امام موسي(ع) نوزده پسر و هجده دختر ذكر كرده است. در زمان حيات امام كاظم(ع) شرايط براي مبارزه ي منفي و قيام علمي و ارشاد مردم، آماده بود، به اين جهت، امام، فعاليت خود را در دو جبهه آغاز فرمود: مبارزه ي منفي و عدم تسليم در برابر طاغوت و نير متنفر كردن مردم از دستگاه ظلم و جور عباسي. ايشان دنباله ي كار پدر بزرگوار خود را گرفت و حوزه ي علمي تشكيل داد و به تربيت شاگردان بزرگ و رجال علم و فضيلت پرداخت. آن امام همام نه تنها از نظر علمي، تمام دانشمندان و رجال علمي آن روز را تحت الشعاع قرار داده بود، بلكه از نظر فضايل اخلاقي و صفات برجسته ي انساني نيز زبان زد خاص و عام بود؛ به طوري كه تمام دانشمنداني كه با زندگي پرافتخار آن حضرت آشنايي دارند در برابر عظمت شخصيت اخلاقي وي، سر تعظيم فرود آورده اند.
كوچه هاي آسمان
اتاق خيلي ساده بود. در آن فقط يك زير انداز و يك ظرف آب ديده مي شد. پرده اي كلفت هم جلوي در آويزان بود. همه ساكت نشسته بودند و گوش مي كردند. امام صادق(ع) براي شاگردانش سخن مي گفت. كودكي پنج ساله هم در كنار امام نشسته بود.
منصور، نگاهي به صَفْوان كرد. او نمي توانست از اين سؤال بگذرد. ولي چه بايد مي گفت؟ روي پرسيدن آن را نداشت. چه طور مي توانست به خود اجازه دهد درباره ي مرگ امام بپرسد. اما وظيفه اش پس از درگذشت امام چه مي شد؟ آيا نبايد مي دانست؟ آب دهانش خشك شده بود. مي دانست پرسيدن اين سؤال بي ادبي است. انگار هيچ صدايي را نمي شنيد. قلبش به تندي مي زد.
آب دهانش را قورت داد. دوباره به چهره ي امام نگاه كرد. مهرباني صورت امام به او جرئت داد. امام سخن خود را قطع كرد. در چشمان او نگريست و لبخند زد. منصور فرصت را مناسب ديد. كمي به طرف جلو خم شد. با شرم گفت: «پدر و مادرم فدايت شود! مرگ سراغ هر انساني مي رود...» سخنش را قطع كرد. امام دوباره به منصور لبخند زد و سر تكان داد. او سخنش را ادامه داد: «... قربانت شوم! اگر... اگر چنين شد، امام پس از شما كيست؟» سپس زيرچشمي به اطرافيان نگاهي انداخت. پرسيدن اين سؤال خيلي سخت بود اما بالأخره پرسيد. گويي امام منتظر شنيدن آن بود.
لبخند امام پررنگ تر شد. منصور از اين لبخند، كمي آرام گرفت. امام دستش را بر شانه ي كودك كنار خود گذاشت. تقريباً او را بغل كرد. فرمود: «وقتي مرگ به سراغم آمد اين كودك امام شماست». كودك نگاهي مهربان به پدر كرد و خنديد. امام دستش را از روي شانه ي كودك برداشت و بر سر او كشيد. آن كودك، امام كاظم(ع) بود.
همه با مهرباني به كودك نگاه مي كردند. او چهره ي دل نشيني داشت. حاضران خوش حال بودند. معلوم شد اين سؤال در ذهن همه بوده است. منصور، ديگر احساس پشيماني نداشت. دوستش صفوان دست بر زانوي منصور گذاشت. منصور او را نگريست. هر دو به هم لبخند زدند. حالا خيال همه راحت شده بود. آن ها امام بعدي خود را هم مي شناختند.
كودك برخاست. داخل حياط خانه رفت. امام صادق(ع) مقداري براي حاضران سخن گفت. سخنان امام پايان يافت. اندكي سكوت حاكم شد. صفوان به نمايندگي از همه اجازه ي رفتن خواست.
امام آن ها را دعا كرد و برخاست. همه بلند شدند. امام به طرف در رفت. وارد حياط خانه شد. حاضران نيز به دنبال ايشان حركت كردند. امام كاظم(ع) در حياط خانه بازي مي كرد. او چوبي در دست داشت. آن را مانند عصا در دست گرفته بود. بزغاله اي روبه روي او نشسته بود. امام كاظم(ع) با بزغاله سخن مي گفت. همه ساكت شدند تا سخنان او را بهتر بشنوند.
او نوك چوب خود را بر زمين مي زد و به بزغاله مي گفت: «زود باش! بايد به خدايي كه تو را آفريده سجده كني!» همه خنديدند. اگر چه او بازي مي كرد اما حتي در بازي هم خدا را فراموش نمي كرد. امام صادق(ع) لبخند زد. دستانش را گشود. به طرف او رفت و او را در آغوش گرفت.
صورت و پيشاني او را بوسيد. همه جلو آمدند. به امام بعدي خويش تعظيم نمودند. يك يك جلو آمدند و دست او را بوسيدند. همه خوش حال بودند. خوش حالي آنان از اين بود كه پاسخ بزرگ ترين سؤال خود را گرفته بودند.
اندكي گذشت. آنان از تماشاي امام كاظم(ع) سير نمي شدند. صفوان اجازه ي خداحافظي خواست. امام، كودك خود را بر زمين گذاشت و آن ها را بدرقه نمود. آن ها از خانه بيرون آمدند در حالي كه دل شاد بودند.1
در محضر نور
بر مركب سخن
«هارون الرشيد»، امام كاظم(ع) را به حضور طلبيد. امام به دربار خليفه رفت. «نُفَيع» پشت در كاخ هارون الرشيد منتظر نشسته بود تا او را به درون راه دهند. امام از پيش روي او گذشت و با شكوه و جلالي ويژه به درون رفت. نفيع از «عبد العزيز بن عمر» كه در كنارش بود، پرسيد: «اين مرد باوقار كه بود؟» عبد العزيز گفت: «او فرزند بزرگوار علي بن ابي طالب از آل محمد(ص) است. او موسي بن جعفر(ع) است».
نفيع كه از دشمني بني عباس با خاندان پيامبر(ص) آگاه بود و خود نيز كينه ي آنان را به دل داشت، گفت: «گروهي بدبخت تر از اينان (عباسيان) نديده ام؛ چرا آنان به كسي كه اگر قدرت يابد، آنان را سرنگون خواهد كرد اين قدر احترام مي گذارند؟ هم اينك اين جا منتظر مي شوم تا او برگردد تا با برخوردي كوبنده، شخصيتش را درهم بكوبم».
عبد العزيز با ديدن سخنان كينه توزانه ي نفيع نسبت به امام، گفت: «بدان كه اينان خانداني هستند كه هر كس بخواهد با سخن به سوي آن ها بتازد، خود پشيمان مي شود و داغ خجالت و شرم ساري بر جبين خويش تا پايان عمر مي زند.» اندكي گذشت و امام از كاخ بيرون آمد و سوار بر مركب خويش شد. نفيع با چهره اي مصمّم جلو آمد، افسار اسب امام را گرفت و مغرورانه پرسيد: «آي! تو كه هستي؟» امام از بالاي اسب نگاهي عاقل اندر سفيه كرد و بااطمينان فرمود: «اگر نَسَبم را مي خواهي، من فرزند محمد(ص) دوست خدا، فرزند اسماعيل ذبيح الله و پور ابراهيم خليل الله هستم. اگر مي خواهي بداني اهل كجا هستم، اهل همان مكاني كه خدا حج و زيارت آن را بر تو و همه ي مسلمانان واجب كرده است. اگر مي خواهي شهرتم را بداني، از خانداني هستم كه خدا درود فرستادن بر آنان را در هر نماز بر شماها واجب گردانيده و اما اگر از روي فخرفروشي سؤال كردي، به خدا سوگند! مشركان قبيله ي من راضي نشدند، مسلمانان قبيله ي تو را در رديف خود به شمار آورند و به پيامبر گفتند: ''اي محمد! آنان كه از قبيله ي خويش، هم شأن و هم مرتبه ي ما هستند، نزد ما بفرست.'' اكنون نيز از جلوي اسب من كنار برو و افسارش را رها كن!» نفيع كه همه ي شخصيت و غرور خود را در طوفان سهمگين كلام امام بر باد رفته مي ديد، در حالي كه دستش مي لرزيد و چهره اش از شرمندگي سرخ شده بود، افسار اسب امام را رها كرد و به كناري رفت.
عبد العزيز با پوزخندي زهرناك به شانه ي نفيع زد و گفت: « به تو نگفتم كه با او توان رويارويي نداري!»2
درسي بزرگ
در شهري كه امام در آن زندگي مي كرد مردي طرف دار خلفا مي زيست كه نسبت به امام بغض عجيبي داشت. او هر گاه امام كاظم(ع) را مي ديد زبان به دشنام مي گشود. حتي گاهي به اميرالمؤمنين علي(ع)، نيز ناسزا مي گفت. روزي امام به همراه ياران خويش از كنار مزرعه ي او مي گذشتند. او مثل هميشه، ناسزا مي داد.
ياران امام برآشفتند و از امام خواستند تا آن مرد بدزبان را مورد تعرض قرار دهند. امام به شدت با اين كار مخالفت كرد و آنان را از انجام چنين كاري بازداشت. روزي به سراغ مرد رفت تا او را در مزرعه اش ملاقات كند، ولي مرد عرب، از كار زشت خود دست بر نمي داشت و به محض ديدن امام، ناسزا مي گفت.
امام نزديك او رفت و از مركب خود پياده شد. به مرد سلام كرد. مرد بر شدت دشنام هاي خود افزود. امام با خوش رويي به او فرمود: «هزينه ي كشت اين مزرعه چه قدر شده است؟» مرد با طعنه پاسخ داد: «يك صد دينار» امام پرسيد: «اميد داري چه اندازه از آن سود ببري و برداشت كني؟» مرد با گستاخي و طعنه پاسخ داد: «من علم غيب ندارم كه چه مقدار قرار است عايدم شود». امام پرسش خود را تكرار كرد: «من نگفتم چه سودي به تو خواهد رسيد بلكه پرسيدم تو اميد داري چه قدر سود عايدت شود؟» او كه از پرسش هاي امام گيج شده بود پاسخ داد: «فكر مي كنم دويست دينار محصول از اين مزرعه برداشت كنم.» در اين هنگام، امام كيسه اي حاوي سيصد دينار طلا بيرون آورد به مرد داد و فرمود: «اين را بگير و كشت و زرعت نيز براي خودت باشد. اميد دارم پروردگار آن چه را اميد داري از كشت و كارت سود ببري، عايد تو سازد.» و مرد سرافكنده و بهت زده، كيسه ي سكه هاي زر را از امام گرفت و پيشاني امام را بوسيد و از رفتار زشت خود پوزش خواست. امام با بزرگواري اشتباه او را بخشيد. چند روزي گذشت، تا اين كه يك روز مرد به مسجد آمد و هنگامي كه نگاهش به امام كاظم(ع) افتاد گفت: «پروردگار مي داند كه رسالت خويش را كجا و بر دوش چه كسي قرار دهد.» سخن او موجب تعجب ياران امام شد. مي خواستند بدانند چه چيز موجب تغيير رويه ي او شده است. از او پرسيدند: «چه شده؟ تو كه پيش تر، غير از اين مي گفتي؟» مرد عرب سر به زير انداخت و گفت: «درست شنيديد و همين است كه اكنون گفتم و جز اين هرگز چيز ديگري نمي گويم.» آنگاه دست به دعا برداشت و براي امام دعا كرد. مرد از مسجد خارج شد و امام نيز به سوي منزل خويش به راه افتاد. در بين راه، رو به دوستان خود كرد و فرمود: «حال بگوييد كدام يك از اين دو راه بهتر بود؛ آن چه شما مي خواستيد يا آن چه من انجام دادم! مشكل او را با آن مقدار پول كه مي دانيد، حل كردم و به وسيله ي آن، خود را از شر او آسوده ساختم.»3
آراستگي و پيراستگي
خدمت امام كاظم(ع) رسيد و با ايشان سلام و احوال پرسي كرد. خوب در چهره ي امام نگاه كرد و ديد امام، علي رغم سن بالاي خود، محاسن خود را با خضاب سياه، آراسته و آن را رنگ كرده است. به گونه اي كه چهره ي امام بسيار جوان تر شده بود. از امام پرسيد: «فدايت شوم، آيا محاسن خود را خضاب نموده ايد؟» امام پاسخ داد: «آري! زيرا آراستگي نزد خدا پاداش دارد. از آن گذشته خضاب و آراستگي ظاهري موجب افزايش حفظ عفت زنان و پاك دامني همسران مي شود. زناني بودند كه به سبب عدم آراستگي همسران خود، به فساد و گناه و تباهي راه يافتند.»4
ارزش كمك به مظلوم
از دوست داران امام كاظم(ع) بود، ولي با دستگاه هارون الرشيد نيز ارتباط داشت. روزي امام او را ديد و از او پرسيد: «اي ''زياد بن ابي سلمه'' شنيده ام تو براي هارون الرشيد كار مي كني و با آنان همكاري داري؟!» گفت: «بله سرورم!» امام پرسيد: «چرا؟» عرض كرد: «مولاي من! من تهي دستي آبرومندم. مجبورم براي تأمين نيازهاي خانواده ام كار كنم.» امام با چهره اي عبوس گفت: «اما اگر من از بلندي بيفتم و قطعه قطعه شوم، برايم بهتر است كه عهده دار كاري از كارهاي ظالمان شوم يا گامي بر روي فرش هاي آنان گذارم مگر در يك صورت. مي داني آن در چه صورتي است؟» گفت: «نه فدايت شوم!» امام گفت: «من هرگز با آنان همكاري نمي كنم مگر آن كه يا غمي را از دل مؤمني با حل مشكلش بردارم يا با پرداختن قرض او، ناراحتي را از چهره اش بزدايم. اي زياد! بدان پروردگار كمترين كاري كه با ياوران ظالمان انجام مي دهد اين است كه آنان را در تابوتي از آتش قرار مي دهد تا روز حساب باز رسد. اي زياد! هر گاه عهده دار شغلي از شغل هاي اين ظالمان شدي، به برادرانت نيكي كن و به آنان كمك كن تا كفاره ي اين كارت باشد. وقتي قدرتي به دست آوردي بدان خداي تو نيز در روز قيامت قدرت دارد و بدان كه نيكي هاي تو مي گذرد و ممكن است ديگران آن را فراموش كنند ولي در نزد خدا و براي روز قيامت تو باقي خواهد ماند!»5
كفاره ي خدمت به ظالم
«علي بن يقطين» بارها نزد مولاي خود امام كاظم(ع) آمده بود تا همكاري خود را با دستگاه حكومتي قطع كند، ولي امام به او اجازه نمي داد، زيرا مي دانست كه او از دوست دارن راستين اهل بيت پيامبر اكرم(ص) است. بار ديگر خدمت امام خويش آمد در حالي كه جانش از ديدار امام به لب آمده بود. از امام اجازه خواست كه ديگر به دربار هارون الرشيد نرود و استعفا بدهد. امام با مهرباني به او فرمود: «اين كار را مكن! ما به تو علاقه داريم. اشتغال تو در دربار خليفه، وسيله ي آسايش برادران ديني توست. اميد است كه خداوند ناراحتي ها را به وسيله ي تو برطرف كند و آتش دشمني و توطئه ي آنان را خاموش سازد.» او كه نمي خواست سخن امام را قطع كند، سراپا گوش شده بود. امام به او فرمود: «اي علي بن يقطين! بدان كه كفاره ي خدمت در دربار ظالمان، گرفتن حق محرومان است. تو چيزي را براي من ضمانت كن، من در مقابل سه چيز را ضمانت مي كنم. تو قول بده كه هر وقت يكي از مؤمنان به تو مراجعه كرد، هر حاجتي داشت برطرف كني و حق او را بستاني و با احترام با او برخورد كني، من نيز ضمانت مي كنم كه هيچ وقت زنداني نشوي، هرگز با شمشير دشمن كشته نشوي و هيچ وقت به فقر و تنگ دستي گرفتار نيايي. بدان هر كس حق مظلومي را بگيرد و دل او را شاد كند اول خدا، دوم پيامبر خدا(ص) و سوم همه ي ما امامان را خشنود كرده است.»6
خورشيد گيتي فروز دانش
دانشمند بزرگ مسيحيان بود. «بريهه» نام داشت و مسيحيان به سبب وجود او، بر خود مي باليدند، ولي به تازگي در كارش، زمزمه هايي نيز از مردم شنيده مي شد. چندي بود كه او نسبت به عقايد خود دچار ترديد شده بود و در جست وجوي رسيدن به حقيقت، از هيچ تلاشي خسته نمي شد.
گه گاه با مسلمانان درباره ي پرسش هايي كه در ذهنش ايجاد مي شد بحث مي كرد، ولي هنوز فكر مي كرد به هدف خود دست نيافته است و آن چه را مي خواهد بايستي جاي ديگر جست وجو كند. روزي از روي اتفاق، شيعيان، او را به يكي از شاگردان امام صادق(ع) به نام «هشام بن حكم» كه استادي چيره دست در مباحث اعتقادي بود معرفي كردند. هشام در كوفه مغازه داشت. بريهه با چند تن از دوستان مسيحي خود به مغازه ي او رفت. هشام در مغازه ي خود به چند نفر قرآن ياد مي داد. وارد مغازه ي او شد و هدف خود را از حضور در آن جا بيان كرد. بريهه گفت: «من با بسياري از دانشمندان مسلمان بحث و مناظره كرده ام اما به نتيجه اي نرسيده ام. اكنون آمده ام تا درباره ي مسائل اعتقادي با تو گفت وگو كنم».
هشام با رويي گشاده گفت: «اگر آمده ايد و از من معجزات مسيح(ع) را مي خواهيد بايد بگويم من قدرتي بر انجام آن ندارم.» شوخ طبعي هشام آغاز خوبي براي شروع گفت وگو ميان آنان شد. ابتدا بريهه پرسش هاي خود را درباره ي حقانيت اسلام مطرح كرد و هشام با حوصله و صبر، آن چه در توان داشت براي او بيان كرد. پس نوبت به هشام رسيد. هشام چند پرسش درباره ي مسيحيت از بريهه پرسيد ولي بريهه درماند و نتوانست پاسخ قانع كننده اي به آن ها بدهد.
فردا دوباره به مغازه ي هشام رفت، ولي اين بار تنها وارد شد و از هشام پرسيد: «آيا تو با اين همه دانايي و برازندگي استادي هم داري؟» هشام پاسخ داد: «البته كه دارم!» بريهه پرسيد: «او كيست و كجا زندگي مي كند؟ شغلش چيست؟» هشام دست او را گرفت و كنار خودش نشاند و ويژگي هاي اخلاقي و منحصر به فرد امام صادق(ع) را براي او گفت. او از نسب امام، بخشش او، دانش او، شجاعت و عصمت او بسيار سخن گفت. پس به او نزديك شد و گفت: «اي بريهه! پروردگار هر حجتي را كه بر مردم گذشته آشكار كرده است بر مردمي كه پس از آن ها آمدند نيز آشكار مي سازد و زمين خدا هيچ گاه از وجود حجت خالي نمي شود». بريهه آن روز سراپا گوش شده بود و آن چه را كه مي شنيد به خاطر مي سپرد. او تا آن روز اين همه سخن جذاب نشنيده بود. به خانه بازگشت، ولي اين بار، با رويي گشاده و چهره اي كه آثار شادي و خرسندي در آن پديدار بود. همسرش را صدا زد و به او گفت كه هر چه سريع تر آماده ي سفر به سوي مدينه شود. فرداي آن روز به سوي مدينه حركت كردند.
هشام نيز در اين سفر آنان را همراهي كرد. سفر با همه ي سختي هايش به شوق ديدن امام آسان مي نمود. سرانجام به مدينه رسيدند و بي درنگ به خانه ي امام صادق(ع) رفتند. پيش از ديدار امام، فرزند ايشان امام كاظم(ع) را ديدند. هشام داستان آشنايي خود با بريهه را براي امام كاظم(ع) تعريف كرد. امام به او فرمود: «تا چه اندازه با كتاب دينت انجيل آشنايي داري؟» پاسخ داد: «از آن آگاهم.» امام فرمود: «چه قدر اطمينان داري كه معاني آن را درست فهميده اي؟» گفت: «بسيار مطمئنم كه معناي آن را درست درك كرده ام». امام برخي كلمات انجيل را از حفظ براي بريهه خواند. شدت اشتياق بريهه به صحبت با امام، زمان و مكان و خستگي سفر را از يادش برده بود. او آن قدر شيفته ي كلام امام شد كه از اعتقادات باطل خود دست برداشت و به اسلام گرويد. هنوز به ديدار امام صادق(ع) شرف ياب نشده بود كه به وسيله ي فرزند او مسلمان شد. آن گاه گفت: «من پنجاه سال است كه در جست وجوي فردي آگاه و دانشمندي راستين و استادي فرهيخته مانند شما مي گردم.»7
در كوچه باغ خاطره
ماه به تماشا ايستاده، آسمان آغوش گشوده، اقاقي ها سرود لبخند مي خوانند و زمين سفره ي دل را زير پاي مولودي خجسته گسترده است و همگي به روي او لبخند مي زنند. قنداقه ي زيباي كودك در دستان محبت پدر جاي گرفت و كودك به روي او شكرخنده هاي محبت فزا مي زد. او موساي قوم معرفت بود و آمده بود كه چون رعدي در خواب پريشان قبطيانِ دشنه به دست، بتابد و خواب شيرين را چون كابوسي هولناك در ديده ي حزم و خيال شان در پرده كشد، و با يد بيضاي خويش، حلقوم هر چه تفرعن و بي داد را بفشارد و ظلم را از گرده ي نحيف و زخم خورده ي انسان بر دارد. مشت سامريان را باز كند و ظلم فرعونيان را به دست بادهاي نيستي سپارد. آري او مي آيد و هر چه تاريكي را كنار مي زند. اي موساي قبيله ي هاشميان! قدومت گل باران!

 
منبع/نویسنده:
پایگاه اطلاع رسانی حوزه
 
تاریخ: ۳۱/۰۵/۱۳۹۸   بازدید: ۵۰

نظرات کاربران

نظر شما:
نام: *
ایمیل:
متن: *

(۳۰۰ کاراکتر)