دریافت اطلاعات ...
 
روابط عمومی دانشگاه شیراز
دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۹
سروده‌هاي استادان دانشگاه شيراز در مدح حضرت علي (ع)

دكتر محمد مرادي:

اي رو به وسعت تو نگونسار آبشار
از كوثرِ نگاه تو سرشار آبشار
سر را به سنگ مي زند از شوق روز و شب
تا جانبِ غدير تو انگار آبشار
لبريز از تموّجِ گل_دست هاي توست
هر قطره اي كه بُرده به جوبار آبشار
تا چاه را رفيق شبِ خويش كرده اي
از شرم مي كشد غمِ بسيار آبشار
بيداري تو را به تماشا نشسته است
شب تا به صبح با دلِ تبدار آبشار
آن سو: تو غرقِ زمزمه ي چاه و اشك و نخل
اين سو: به شرح آه تو بيدار آبشار
احرامبسته، رو به صفاي قدوم توست
دارد اگر به هروله اصرار آبشار
يك لحظه بگذر از وسط دشت و گوش كن
مي ايستد به شوق تو از كار آبشار
يا مركز طواف دو عالم شو و ببين
مي چرخدت به گردشِ پرگار، آبشار

كوهي است كنج سينه ي تو صعب و چشمه خيز
هرگوشه اش شكفته به گفتار آبشار
قل... قل... به لافتايي تو كرده اعتراف
هو... هو... به هل اتايي ات اقرار، آبشار

اين نام توست يا كه صداي عبور آب؟
ابرست؟ يا ميانه ي گلزار آبشار؟
اين اشك هاي توست كه روييده بر زمين؟
يا تكيه داده است به ديوار، آبشار؟
اين همهمه نواي مناجات توست يا
مشق تو را نشسته به تكرار آبشار؟
از عشق تو كه مشك به دوشت گرفته اي
سقاي دشت گشته علي وار آبشار
در حال اقتدا به ركوع و سجود توست
در باغ اگر خميده نگونسار آبشار

آبي است مثل دامن پاك تو: آسمان
جوشنده، مثل نام تو كرار: آبشار
در سايه ي عباي تو در رقص كائنات
در موكب ولاي تو سيّار آبشار
تو: حيدري و چشم به نور تو كهكشان
تو: كوثري و عاشق ديدار: آبشار
عشق تو را به قيمت مهتاب و مشتري
خواهنده آفتاب و خريدار آبشار

اين سوز قلب ماست كه با حبّ تو خوش است
اين سيلِ اشك ماست، مپندار آبشار
تمثيل آبشار اگر لايق تو نيست
از تو گرفته ارزش و مقدار آبشار
باران رحمت است محمد اگر، تويي_
در باغِ دينِ احمد مختار، آبشار
با تو غدير، بركه نه، آغازِ عالم است
با تو مدارِ گنبد دوّار آبشار


دكتر كاووس حسن لي:

اي علي اي آفتاب زندگي
اي سرآغاز كتاب زندگي
اي تمام عشق اي معناي دين
اي خداي ديگري روي زمين
تو خداوندي ولي در آينه
و خدا يعني علي در آينه
اي خدا من خاك اين آيينه ام
من گريبان چاك اين آيينه ام
از سر من كم مكن اين سايه را
وا مگردان از من اين سرمايه را
من فقيرم سفرهٔ بازت كجاست
تشنه هستم جام اعجازت كجاست
باز بر بال و پرم دستي بكش
من يتيمم بر سرم دستي بكش
بر من آواره اين در را مبند
بالهاي اين كبوتر را مبند
آب دريا را اگر نتوان كشيد
هم به قدر تشنگي بايد چشيد
اي علي اي آفتاب بي دريغ
اي خداوند گل و لبخند و تيغ
آب و آتش را كسي همسر نكرد
عقل را با عشق همبستر نكرد
مهر و قهر و كينه اما در تو جمع
كوه و دشت و ابر و دريا در تو جمع
رمزي از چشمان خود با ما بگو
حرفي از آن آبي دريا بگو
چاه را چشم صداقت باز بود
چاه، آري چاه اهل راز بود
ما ندانستيم رمز چاه را
باز هم گم كرده ايم اين راه را
باز هم بايد تو را در چاه جست
باز هم در آب بايد ماه جست
گر چه از خورشيد پيداتر تويي
باز هم از خويش تنهاتر تويي
چيست از نام تو پر آوازه تر
ما چه داريم از كلامت تازه تر
اي محبت دكمهٔ پيراهنت
بوي الفت مي وزد از دامنت
ذوق من با ياد تو گل مي كند
شعر من ميل تكامل مي كند
من از اول با تو عادت داشتم
و تو را جز خود نمي پنداشتم
من تو را آن گاه در خود يافتم
كه به نام تو تولّد يافتم
كودكي با نام تو آغاز شد
با تو بال زندگاني باز شد
نام تو در شير مادر موج زد
در وجود من سراسر موج زد
مادرم با نام تو مانوس بود
آري او هم اهل اقيانوس بود
راه بردن چون از او مي خواستم
يا علي مي گفت و بر مي خواستم
يا علي مي گفتم و پا مي شدم
غنچه مي خنديدم و وا مي شدم
خنده مي زد زندگي بر بال من
عشق مي آمد به استقبال من
خستگي از جان من پر مي گرفت
بال من بوي كبوتر مي گرفت
چون نجات از چشم بد مي خواستم
يا علي از تو مدد مي خواستم
در فضاي چشمت ايمان خانه داشت
عشق در آن گوشه مهمان خانه داشت
روزهاي تشنگي اي نور ناب
سايه مي انداختي بر آفتاب
اي علي جان فصل سرخ انتقام
حيف باشد ذوالفقارت در نيام
اين خوارج اين خوارج باز هم...
ملت از عشق خارج باز هم...
تيغ بايد تا خداوندان زر
دست بردارند از اين شور و شر
نيست حرفي غير از اين با اهل رد
با زبان تيغ بايد حرف زد
حيف باشد باز هم اين گونه حيف
باز باشد سفرهٔ ابن حنيف
اشك زير اهل ايمان تا به كي
سفره هاي خالي از نان تا به كي
اين فقط فصل است بي پايان كه نيست
راستي اين درد بي درمان كه نيست
عاقبت آن عشق طغيان مي كند
ظلم را از پايه ويران مي كند
باز نجوا كن شبي را با كميل
تا ببارد آسمان از ديده سيل
شور بر پا كن مرا در من شكن
اين من بي مايه را گردن شكن
آرزو دارم دلم را خون كني
و مرا اين بار ديگرگون كني
چشم هايم ميل بارش كرده اند
امشب از من شعله خواهش كرده اند
با نگاهت شعله اي در من بزن
آتشي در قلب اين خرمن بزن
هر كه دردي در درونش خفته است
دائما آرامشش آشفته است
هر كه با سختي تفاهم كرده است
شعر خود را وقف مردم كرده است
عشق يعني شب نخفتن با علي
در دل شب راز گفتن با علي
عشق يعني با علي تنها شدن
قطره اي بودن ولي دريا شدن
عشق يعني راست بودن با علي
عشق يعني، عشق يعني يا علي

دكتر غلامرضا كافي:

علي گفتم كه در من آتش افتاد...
چه صبح است اين كه بوي جان بر آمد
بهار رفته ام از در در آمدسحربر پاي خيزان يا علي گو
برون از كوه كوه خاور آمدبگردان عود سوز لاله اي دوست
كه خال گل شكر در مجمر آمددف از كف كي نهد كافي كه كم كم
شب ديجور مهجوري سر آمدبه رقص صوفيان همچو مي مست
قباي جان مرا از تن درآمدبه روي دوست مي بخشم غم پيش
اگر چه صد بلايم بر سر آمدعراق جان من آشفته ي كيست؟
كه شعر تر فرات ديگر آمدصبابغداد اسقاني طهورا
كه شط دجله ام شعر تر آمدزبانم له له شمشير برداشت
نفس در تف تف آه آذر آمدغدير خون به موج شعر جوشيد
ضمير من كه آتش پرور آمدسرم افتاد در گرداب خندق
كه بدر كاملم جنگاور آمددلم چون قلعه ي خيبر فروريخت
كه بوي قهرمان خيبر آمدسياه نيك اقبال، اين دل من
به پابوس امير قنبر آمدچو بردم نام او طوفان بپاخاست
صرير كلك ها را صرصر آمدعلي گفتم مركب رنگ خون شد
علي گفتم كه خونم جوهر آمدعلي گفتم مركب شد شرابي
كف مي از غدير خم برآمدعلي گفتم علي گفتم علي جان
علي گفتم كه كار من در آمدعلي گفتم كه ياران حلقه بستند
ز هر سو ذكر حيدر حيدر آمدعلي در پرده ي گل تا نفس زد
نفخت فيه من روحي بر آمد

 
منبع/نویسنده:
 
تاریخ: ۱۸/۰۵/۱۳۹۹   بازدید: ۴۴

نظرات کاربران

نظر شما:
نام: *
ایمیل:
متن: *

(۳۰۰ کاراکتر)