دریافت اطلاعات ...
 
روابط عمومی دانشگاه شیراز
چهارشنبه ۲۵ فروردین ۱۴۰۰
ولادت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام مبارك باد

بر بلنداي ايثار
مي شناسمت! سال هاست مي شناسمت! پيش و بيش از انچه ديگران بدانند در حافظه من بوده اي! مي داني از كجا مي شناسمت؟ از خانه كوچك ام البنين! از ان اتاق كاهگلي كه عطر حضور علي گاه گاه در ان مي پيچد؛ از ان دو ستاره روشن كه شب ها بر بام خانه ام البنين سوسو مي زد و تو تماشايشان را به بيدار ماندن بي گاه ترجيح مي دادي. از كوچه هاي پيچ در پيچ كه گاهگاه علي(ع) در عبورش از انها دست نوازش بر سرت مي كشيد! از خاك ها، از سنگ ها، از درخت هاي سوخته و نيم سوخته خرما...

سال هاست در اندوه گر گرفته خاطره من، نام توست كه مي چرخد و اشوب مي كند؛ ترجيع بند خاطراتم از تو، بوسه اغازيني است كه علي(ع) بر بازوانت زد تا امروز به غربت انچه او سال ها پيش ديده بود اتش بگيرم. جواب تعجب ام البنين براي ان بوسه ها را به خاطر داري؟ يادت هست علي(ع) چه مي گريست و مي بوسيد بازوان سپيد كودكانه ات را...؟

من كجا مي توانم ان روزها را شادمانه بنويسم، مگر مي توانم به تبسم علي اشاره كنم و اشك هاي ام البنين را در شب ميلادت به فراموشي بسپارم؟ مگر مي توانم سيماي خيس علي(ع) را از خاطر ببرم؟ نه يادم نمي رود و هرچه بگويم و هرچه بنگارم اين ها را نمي توانم فراموش كنم.

به يادداري تولدت مي نويسم؛ ميلاد ستاره ستارگان ميدان كربلا، ميلاد اشك چكيده از چشم حسين، ميلاد هرچه بزرگي و جانبازي است؛ ميلاد تو، كه شادمانه چون بهاري به گل نشستي و تنت در شكفتني دوباره، چندان به گل نشست كه سال هاست از كوچه كوچه تاريخ، بوي اشناي ان، دماغ جان را مي نوازد.

مي شناسمت، سال هاست و اكنون مي بينمت بلند و سترگ ايستاده بر بلنداي تاريخ؛ با تاريخي شكفته در اشك و اب و شمشير.

مي شناسمت اي تاريخ شكفته در ايثار، اي نهال بزرگ مردي و مردمي، و مي بينمت كه از پس سال هاي دور، هنوز بر كناره شط ايستاده اي؛ تشنگي ات بهانه اي است تا اب، خود را در چشم هايت زينت بخشد و تو بشكوه و استوار، به خيمه هاي تشنه مي انديشي و زخم هاي تنت را نمي توان شماره كرد؛ زخم هاي تنت و بازواني كه امشب علي(ع) بر انها بوسه مي زند و مي گريد؛ امشب كه تو در اسمان نيمه تاريك مدينه به درخشش در مي ايي... امشب شب چهارم شعبان...

سوره پاره پاره
محمدرضا تقي دخت

تو را نمي شناسند تو را و داستانت را تو را و داستان دستانت را و سوگند كه نخواهند شناخت تا روزهاي اكنون سپري شود و تاريخ در جهل كور خويش به مرگ فرو شود.

تو را نمي شناسند تو را و ايه هاي روشن ظهورت را تو را و حماسه بي دريغت را پس بايد جهاني تازه شود و ان روز بزرگ، تكرار و شمشيرها اخته تا تو را بشناسند بدگمانان به دين فراموش خاطران گمشده در كلمات از تو كم مي دانند و از كلماتي كه بر زبانت مي رفت از ميلادت از كلمه تولدت از تعميدت در بوسه علي(ع) از ستاره هاي روشن خانه مادر پسران از كلمه ذوالفقار كلمه بلند مرتبه.

بايد روزهاي اكنون به پسين بازگردد به پيشين زمان گمشده در تاريخ و چنين سخت و صعب با مردمان بايد گفت عباس كلمه نيست عباس اب است و در اين معني رازهاست شنوندگان را و عبرت ها و ياد داري ها متذكران را عباس كلمه نيست پرچم است و سوگند به پرچم او كه كمتر مي فهمند ايه هاي روشن خون را و بلوغ مردي را در اينه نهري بي وفا و تولد ستاره اي در ظهر را و (الان انكسر ظهري) را و معناي بوسه بر بازوي كودك را و نگاه علي را در اينه پسر و عصمت فاطمه را پس زمان را شايان كه به مرگ فرو شود و مردمان از سايه يكديگر بگريزند و درخت ها به شكوه ان دو بازو ـ كه پاك باد يادشان ـ سرخم كنند پس بايد جهاني تازه شود شمشيري اخته نه، باز گردد جهان به روز پيشين به ظهر بي فرجام و تيرهاي زهردار و شمشيران اخته و سپاهياني از سنگ و اهن ورودي بايد هم تا بگذرد از پيشگاه چشمي و فرو شدن مردي در اب و زخم هاي بي شمار و اندوهان بسيار از تشنگي كودكان و غربت يتيمان و روزي نو بايد از ان پيشتر گاهي شوقناك در خانه خانه شهر گاه زادن ستاره گاه بزرگي و مردي و شادماني فزاينده و اشك شوق و ماتم به تو امان و دريغ و درنگ در تولد فرزند كه سوگند تو را نمي شناسند و تنها مي شنوند ايه هاي اين سوره پاره پاره را و مي شنوند و چه بسيارند تنها شنوندگان.

يك اسمان تبسم
مجتبي تونه اي

اي عباس! نامت اغاز رويش است و حماسه ات، ديباچه تاريخ.

تو روح دميده در هستي ما و نام حك شده بر پيشاني سرنوشت مايي. تو بهشت مايي اي چشمه فرياد مظلوميت لب تشنگان!

دلت اقيانوس زخم بود و رخت، اسمان تبسم. خدا تو را براي برهوت اين جا نيافريده بود. اي روح روح! دنيا پيش قامت رشيد تو، كودك كودني است با ارزوي محال بلوغ.

اي خوب! اگر تو نبودي اين همه قافله، شوق رسيدن نداشت و جسم ها هنوز سرگردان يافتن روح، در كوچه هاي مرگ پرسه مي زدند و دست ها به اميد دستي مهربان و گرم در انتظاري عبث، خشك مي شدند.

تو امدي! گذرنامه زمان در دست و فرمان طوفان به دل ها و درياها دادي و به بي دريغي ابر، سبوهاي فصل عطش را نوشاندي.

اي اباالفضل! اي دلاوري كه فرات تا هميشه، تشنه دست هاي تو خواهد ماند. چون ماه، نامت زبانزد اسمان هاست و پيمان برادري ات، حديث زبان هاست.

زير خيمه نينواي نام تو، بوي انتظار و عطش پيچيده است؛ انتظاري سبز در امتداد دستاني سرخ.

اي سپيده روشن و اي روشن سپيد! دنيا كوچك توست، كوچك قامت تو و كوچك استقامت تو.

راز مردانگي ات، قصه ماندگار تاريخ است و داستان جانبازي ات، صفحه روشن صحيفه عشق.

اينك مشتاقان تو در روز ميلادت، تولد غيرت و مردي را جشن مي گيرند. اي ان كه دنيا از درك نام تو عاجز است، عاشقانت را درياب!

اسوه وفا
جواد محدثي

ميلاد خجسته عباس بن علي(ع) طلوع ستاره اميد و نجابت، در افق سپهر اهل بيت است. عباس، فرزند رشادت و اخلاص، فرزند صبوري و وفا، فرزند استقامت و فتوت و فرزند رشيد علي بن ابي طالب است. كسي كه در ايمان و جهاد، الگوست؛ در پايمردي و جوانمردي ضرب المثل است؛ در اطاعت از امام و ولايت، زبانزد است و در هر خصلت برجسته و فضيلت درخشان، اسوه اي سرامد و با كرامت است.

اين اموزگار فداكار ايثار، با لبي تشنه در ان روز حماسه و عشق، در عاشورا، پا به فرات جاري گذاشت، اما جوانمردي و وفايش اجازه نداد كه اب بنوشد و امام و اهل بيت و كودكان تشنه باشند. خود، اب ننوشيد و فرات را تشنه لب هاي خويش وا نهاد و دست عطش فرات، هرگز به دامان سخاوت عباس نرسيد.

ان همه ايثار و وفا مگر در واژه مي گنجد؟

دستان اباالفضل، قلم شد و اين دست ها براي ازادگان جهان، علم گشت. عباس، اميزه اي از روح علوي و شور حسيني است كه در جان و سر و سينه او بود.

عباس، جان بر كف عاشورايي بود؛ اهل ادب و وفا و سپاس، اهل ايثار و كرامت روح و بزرگواري و ازادگي.

ميلادش، بر همه ازادگان و جانبازان و اهل وفا گرامي باد!

 
منبع/نویسنده:
پایگاه اطلاع رسانی حوزه
 
تاریخ: ۲۷/۱۲/۱۳۹۹   بازدید: ۲۷

نظرات کاربران

نظر شما:
نام: *
ایمیل:
متن: *

(۳۰۰ کاراکتر)