روابط عمومی دانشگاه شیراز
پنج شنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۶
هفت شهر عشق - 7 (ويژه‏نامه‏ي ايام محرم)

فصل ۷: بخش ۷
امروز، دوشنبه بيست و يكم ذى‏الحجه است.
ما در نزديكى‏هاى منزل زَرُود هستيم. جايى كه فقط ريگ است و شنزار. چند نفر زودتر از ما در اينجا منزل كرده‏اند. آن مرد را مى‏شناسى كه كنار خيمه‏اش ايستاده است؟
او زُهيْر نام دارد و طرفدار عثمان، خليفه‏ي سوم است و تاكنون با امام حسين (ع) ميانه‏ي خوبى نداشته است.
صداى زنگ شترها به گوش زُهيْر مى‏رسد. آرى، كاروان امام حسين (ع) به اينجا مى‏رسد. زُهير با ناراحتى وارد خيمه مى‏شود و به همسرش مى‏گويد: « نمى‏خواستم هرگز با حسين هم منزل شوم، امّا نشد. از خدا خواستم هرگز او را نبينم، امّا نشد».
همسر زُهيْر از سخن شوهرش تعجب مى‏كند و چيزى نمى‏گويد. ولى در دل خود به شوهرش مى‏گويد: «آخر تو چه مسلمانى هستى كه تنها يادگار پيامبرت را دوست ندارى؟»، امّا نبايد الآن با شوهرش سخن بگويد. بايد صبر كند تا زمان مناسب فرا رسد.
وقتى همسر زُهيْر زينب (س) را مى‏بيند، دلباخته‏ي او مى‏شود و از خدا مى‏خواهد كه همراه زينب (س) باشد. او مى‏بيند كه امام حسين (ع) ياران كمى دارد. او آرزو دارد كه شوهرش از ياران آن حضرت بشود.
به راستى چه كارى از من برمى‏آيد؟ شوهرم كه حرف مرا نمى‏پذيرد. خدايا! چه مى‏شود كه همسرم را عاشق حسين (ع) كنى! خدايا! اين كاروان سعادت از كنارمان مى‏گذرد. نگذار كه ما بى‏بهره بمانيم.
ساعتى مى‏گذرد. امام حسين (ع) نگاهش به خيمه‏ي زُهير مى‏افتد:
ـ آن خيمه كيست؟
ـ خيمه‏ي زُهير است.
ـ چه كسى پيام مرا به او مى‏رساند؟
ـ آقا! من آماده‏ام تا به خيمه‏اش بروم.
ـ خدا خيرت بدهد. برو و سلام مرا به او برسان و بگو كه فرزند پيامبر، تو را مى‏خواند.
فرستاده‏ي امام حركت مى‏كند. زُهير همراه همسرش سر سفره‏ي غذا نشسته است. مى‏خواهد اولين لقمه‏ي غذا را به دهان بگذارد كه اين صدا را مى‏شنود: «سلام اى زُهير! حسين تو را فرا مى‏خواند».
همسر زُهير نگران است. چرا شوهرش جواب نمى‏دهد. دست زُهير مى‏لرزد. قلبش به تندى مى‏تپد. او در دو راهى رفتن و نرفتن مانده است كه كدام را انتخاب كند. عرق سرد بر پيشانى او مى‏نشيند.
اين همان لحظه‏اى است كه از آن مى‏ترسيد. اكنون همسر زُهير فرصت را غنيمت مى‏شمارد و با خواهش به او مى‏گويد: «مرد، با تو هستم، چرا جواب نمى‏دهى؟ حسينِ فاطمه تو را مى‏خواند و تو سكوت كرده‏اى؟ برخيز! ديدن حسين كه ضرر ندارد. برخيز و مرد باش! مگر غربت او را نمى‏بينى».
زُهير نمى‏داند كه چرا نمى‏تواند در مقابل سخنان همسرش چيزى بگويد. او به چشمان همسرش نگاه مى‏كند و اشكِ التماس را در قاب چشمان پاك او مى‏بيند. از روزى كه همسرش به خانه‏ي او آمده، چيزى از او درخواست نكرده است. اين تنها خواسته‏ي همسر او مي‏باشد. اكنون او در جواب همسرش مى‏گويد: «باشد، ديگر اين طور نگاهم نكن! دلم را به درد نياور! مى‏روم».
زُهير از جا برمى‏خيزد. گل لبخند را بر صورت همسرش مى‏بيند و مى‏رود؛ امّا نمى‏داند چه خواهد شد.
او فاصله‏ي بين خيمه‏ها را طى مى‏كند و ناگهان، امامِ مهربانى‏ها را مى‏بيند كه به استقبال او آمده و دست‏هاى خود را گشوده است...گرمى آغوش امام و يك دنيا آرامش!
لحظه‏اى كوتاه، نگاه چشمانش به نگاه امام گره مى‏خورد. نمى‏دانم اين نگاه با قلب زُهير چه مى‏كند.
به راستى، او چه ديد و چه شنيد و چه گفت؟ هيچ كس نمى‏داند. اكنون ديگر زُهير، حسينى مى‏شود.
نگاه كن! زُهير به سوى خيمه‏ي خود مى‏آيد. او منقلب است و اشك در چشم دارد. خدايا، در درون زُهير چه مى‏گذرد؟
به غلام خود مى‏گويد: «زود خيمه‏ي مرا برچين و وسايل سفرم را آماده كن. من مى‏خواهم همراه مولايم حسين بروم».
زُهير با خود زمزمه‏ي عشق دارد. او ديگر بى‏قرار است. شوق دارد و اشك مى‏ريزد.
همسر زُهير در گوشه‏اى ايستاده است و بى‏هيچ سخنى فقط شوهر را نظاره مى‏كند؛ امّا زُهير فقط در انديشه‏ي رفتن است. او ديگر هيچ كس را نمى‏بيند.
همسر زُهير خوشحال است، امّا در درون خود غوغايى دارد. ناگهان نگاه زُهير به همسرش مى‏افتد. نزد او مى‏آيد و مى‏گويد:
ـ تو برايم عزيز بودى و وفادار. ولى من به سفرى مى‏روم كه بازگشتى ندارد. عشقى مقدس در وجودم كاشانه كرده است. براى همين مى‏خواهم تو را طلاق بدهم تا آزاد باشى و نزد خاندان خود بروى. تو ديگر مرا نخواهى ديد. من به سوى شهادت مى‏روم.
ـ مى‏خواهى مرا طلاق بدهى؟ آن روز كه عشق حسين به سينه نداشتى اسير تو بودم. اكنون كه حسينى شده‏اى چرا اسير تو نباشم؟ چه زود همه چيز را فراموش كرده‏اى. اگر من نبودم، تو كى عاشق حسين مى‏شدى! حالا اين گونه پاداش مرا مى‏دهى؟ بگذار من هم با تو به اين سفر بيايم و كنيز زينب باشم.
زُهير به فكر فرو مى‏رود. آرى! اگر اشك همسرش نبود، او هرگز حسينى نمى‏شد. سرانجام زُهير درخواست همسرش را قبول مى‏كند و هر دو به كاروان كربلا مى‏پيوندند.
***
آيا به امام حسين (ع) خواهيم رسيد؟
اين سؤالى است كه ذهن مُنْذر را مشغول كرده. او اهل كوفه مي‏باشد و از بيعت مردم كوفه با مسلم بن عقيل خبر دارد و اينك براى حج، به مكه آمده است. مُنْذر وقتى شنيد كه كاروان امام حسين (ع) مكه را ترك كرده و او بى‏خبر مانده است، غمى بزرگ بر دلش نشست.
آرزوى او اين بود كه در ركاب امام خويش باشد. به همين دليل، اعمال حج خود را سريع انجام داد و همراه دوست خود عبدالله بن سليمان راه كوفه را در پيش گرفت.
اين دو، سوار بر اسب روز و شب مى‏تازند و به هر كس كه مى‏رسند، سراغ امام حسين (ع) را مى‏گيرند. آيا شما مى‏دانيد امام حسين (ع) از كدام طرف رفته است؟
آن‏ها در دل اين بيابان‏ها در جستجوى مولايشان امام حسين (ع) هستند.
هوا طوفانى مى‏شود و گرد و غبار همه جا را فرا مى‏گيرد. در ميان گرد و غبار، اسب‏سوارى از دور پيدا مى‏شود. او از راه كوفه مى‏آيد. منذر به دوستش مى‏گويد: «خوب است از او در مورد امام حسين (ع) سؤال كنيم».
آن‏ها نزديك مى‏روند. او را مى‏شناسند. او همشهرى آن‏ها و از قبيله‏ي خودشان است.
ـ همشهرى! بگو بدانيم تو در راهى كه مى‏آمدى حسين (ع) را ديدى؟
ـ آرى! من ديروز كاروان او را ديدم. او اكنون با شما يك منزل فاصله دارد.
ـ يعنى فاصله‏ي ما با حسين (ع) فقط يك منزل است؟
ـ آرى، اگر زود حركت كنيد و با سرعت برويد، مى‏توانيد شب كنار او باشيد.
ـ خدا خيرت دهد كه اين خبر خوش را به ما دادى.
ـ امّا من خبرهاى بدى هم از كوفه دارم.
ـ خبرهاى بد!
ـ آرى! كوفه سراسر آشوب است. مردم پيمان خود را با مسلم شكستند و مسلم را به قتل رساندند. به خدا قسم، من با چشم خود ديدم كه پيكرِ بدون سر او را در كوچه‏هاى كوفه بر زمين مى‏كشيدند؛ در حالى كه سر او را براى يزيد فرستاده بودند.
ـ (إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّـآ إِلَيْهِ رَاجِعُون). بگو بدانيم چه روزى مسلم شهيد شد؟
ـ دوازده روز قبل، روز عرفه.
ـ مگر هجده هزار نفر با او بيعت نكرده بودند، پس آن‏ها چه شدند و كجا رفتند؟
ـ كوفيان بى‏وفايى كردند. از آن روزى كه ابن زياد به كوفه آمد، ناگهان همه چيز عوض شد. ابن زياد وقتى كه فهميد مسلم در خانه‏ي هانى منزل دارد، با مكر و حيله، هانى را به قصر كشاند و او را زندانى كرد و هنگامى كه مسلم با نيروهاى خود براى آزادى هانى قيام كرد، ابن زياد با نقشه‏هاى خود موفق شد مردم را از مسلم جدا كند.
ـ چگونه هجده هزار نفر بى‏وفايى كردند؟
ـ آن‏ها شايعه كردند كه لشكر يزيد در نزديكى‏هاى كوفه است. با اين فريب، مردم را دچار ترس و وحشت نموده و آن‏ها را از مسلم جدا كردند. سپس با سكه‏هاى طلا، طمعكاران را به سوى خود كشاندند. خدا مى‏داند چقدر سكه‏هاى طلا بين مردم تقسيم شد. همين قدر برايت بگويم كه مسلم در شب عرفه در كوچه‏هاى كوفه تنها و غريب ماند و روز عرفه نيز، همه‏ي مردم او را تنها گذاشتند. نه تنها او را تنها گذاشتند، بلكه به يارى دشمن او نيز، رفتند و از بالاى بام‏ها به سر و صورتش سنگ زدند و آتش به سوي او پرتاب كردند. فرداى آن روز بعد از ساعتى جنگ نابرابر در كوچه‏ها، مسلم را دستگير نمودند و او را بر بام قصر كوفه بردند و سرش را از بدن جدا كردند.
مرد عرب آماده‏ي رفتن مى‏شود. او هم بر غربت مسلم اشك مى‏ريزد.
ـ صبر كن! گفتى كه ديروز كاروان امام حسين (ع) را ديده‏اى؛ آيا تو اين خبر را به امام داده‏اى يا نه؟
ـ راستش را بخواهيد ديروز وقتى به آن‏ها نزديك شدم، آن حضرت را شناختم. آن حضرت نيز كمى توقف كرد تا من به او برسم. گمان مى‏كنم كه او مى‏خواست در مورد كوفه از من خبر بگيرد؛ امّا من راه خود را تغيير دادم.
ـ چرا اين كار را كردى؟
ـ من چگونه به امام خبر مى‏دادم كه كوفيان، نماينده‏ي تو را شهيد كرده‏اند. آيا به او بگويم كه سر مسلم را براى يزيد فرستاده‏اند؟ من نمى‏خواستم اين خبر ناگوار را به امام بدهم.
مرد عرب اين را مى‏گويد و از آن‏ها جدا مى‏شود. او مى‏رود و در دل بيابان، ناپديد مى‏شود.
***
اكنون غروب روز سه‏شنبه، بيست و دوم ذى‏الحجه مي‏باشد و كاروان حسينى در منزلگاه ثَعْلبيّه منزل كرده است. اينجا بيابانى خشك است و فقط يك چاه آب براى مسافران وجود دارد.
با تاريك شدن هوا همه به خيمه‏هاى خود مى‏روند، مگر جوانانى كه مسؤول نگهبانى هستند.
آنجا را نگاه كن! دو اسب‏سوار به اين طرف مى‏آيند. به راستى، آن‏ها كيستند كه چنين شتابان مى‏تازند؟ گويا از مكه مى‏آيند.
آن‏ها فرسنگ‏ها راه را به عشق پيوستن به اين كاروان طى كرده‏اند. نام آن‏ها عبدالله و مُنذر است.
آن‏ها وارد خيمه‏ي امام مى‏شوند. خدمت امام مى‏رسند و دست آن حضرت را مى‏بوسند. ببين! آن‏ها چقدر خوشحال هستند كه به آرزوى خود رسيده‏اند.
خدايا! شكر.
خداى من! اين دو آرام آرام اشك مى‏ريزند.
من گمان مى‏كنم كه اين‏ها از شدت خوشحالى گريه مى‏كنند؛ امّا نه، اين اشك شوق نيست. اين اشك غم است. به يكى از آن‏ها رو مى‏كنى و مى‏گويى: «چه شده است؟ آخر حرفى بزنيد».
همه‏ي نگاه‏ها متوجه مُنذر و عبدالله است. گويا آن‏ها مى‏خواهند خصوصى با امام سخن بگويند و منتظرند تا دور امام خلوت شود.
امام نگاهى به ياران خود مى‏كند و مى‏فرمايد:
ـ من هيچ چيز را از ياران خود پنهان نمى‏كنم. هر خبرى داريد در حضور همه بگوييد.
ـ آيا شما آن اسب‏سوارى را كه ديروز از كوفه مى‏آمد ديديد؟
ـ آرى.
ـ آيا از او سؤالى پرسيديد؟
ـ ما مى‏خواستيم از او در مورد كوفه خبر بگيريم؛ ولى او مسير خود را تغيير داد و به سرعت از ما دور شد.
ـ وقتى ما با او روبه‏رو شديم، از او در مورد كوفه سؤال كرديم. ما آن اسب‏سوار را مى‏شناختيم. او از قبيله‏ي ما و مردى راستگوست. او به ما خبر داد كه مسلم بن عقيل...
بغض در گلو، اشك در چشم...
همه‏ي نفس‏ها در سينه حبس شده است!

آن‏ها چنين ادامه مى‏دهند: «مسلم بن عقيل در كوفه غريبانه كشته شده است. آن اسب‏سوار ديده است كه پيكر بى‏جان او را در كوچه‏هاى كوفه به زمين مى‏كشيدند».
نگاه‏ها متوجه امام است. همه مبهوت مى‏شوند. آيا اين خبر راست است؟ امام سر خود را پايين مى‏اندازد و سه بار مى گويد: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّـآ إِلَيْهِ رَاجِعُون. خدا مسلم و هانى را رحمت كند».
قطرات اشك به آرامى بر گونه‏هاى امام سرازير مى‏شود. صداى گريه‏ي امام به گوش همه مى‏رسد. بغض همه مى‏تركد و صداى گريه‏ي همه بلند مى‏شود.
امام، برادرانِ مسلم را به حضور طلبيده و به آنان مى‏فرمايد:
ـ اكنون كه مسلم شهيد شده است، نظر شما چيست؟
ـ به خدا قسم، ما از اين راه باز نمى‏گرديم. ما به سوى كوفه مى‏رويم تا انتقام خون برادرمان را بگيريم و يا اينكه به فيض شهادت برسيم.
آرى! شهادت مظلومانه و غريبانه‏ي مسلم دل همه را به درد آورده است. ياران امام، مصمم‏تر از قبل به ادامه‏ي راه مى‏انديشند. مگر مسلم چه گناهى كرده بود كه بايد او را چنين غريبانه و مظلومانه به شهادت برسانند.
جانم به فدايت، اى مسلم! بعد از تو زندگى دنيا را چه سود. ما مى‏آييم تا راه تو بى‏رهرو نماند.
***
عصر روز چهارشنبه، بيست و سوم ذى‏الحجه است. ما به منزلگاه زُباله رسيده‏ايم.
تقريباً بيش از نيمى از راه را آمده‏ايم. امام دستور توقف در اين منزل را مى‏دهد و خيمه‏ها برپا مى‏شود.
همسفرم! آنجا را نگاه كن! اسب‏سوارى از سوى كوفه مى‏آيد و با خود نامه‏اى دارد. او خدمت امام مى‏رسد و مى‏گويد: «نام من اياس است. چهار روز قبل، ابن اشعث فرمانده‏ي نيروهاى ابن زياد اين نامه را به من داد تا براى شما بياورم».
من با تعجب از او مى‏پرسم چطور شده است كه فرمانده‏ي نيروهاى ابن زياد، براى امام حسين (ع) نامه نوشته است؟
نزديك او مى‏روم و در اين مورد از او سؤال مى‏كنم. او مى‏گويد: «وقتى كه مسلم به مرگ خود يقين پيدا كرد، از ابن اشعث (فرمانده‏ي نيروهاى ابن زياد) خواست تا نامه‏اى را براى حسين بنويسد و او را از حوادث كوفه باخبر كند. ابن اشعث چون به مسلم قول داده بود، به قول خود وفا و مرا مأمور كرد تا اين نامه را براى حسين بياورم».
امام نامه را باز مى‏كند و آن را مى‏خواند. ابن اشعث نوشته كه مسلم در آخرين لحظه‏هاى زندگى خود، اين پيام را براى امام حسين (ع) داشته است: «من در دست دشمنان اسير شده‏ام و مى‏دانم كه ديگر شما را نمى‏بينم. اى مولاى من! اهل كوفه به من دروغ گفتند».
اشك امام جارى مى‏شود. آرى! حقيقت دارد، مسلم يار باوفاى امام، مظلومانه شهيد شده است.
امام در حالى كه اشك از ديدگانش جارى است، رو به آسمان مى‏كند و مى‏گويد: «خدايا! شيعيان مرا در جايگاهى رفيع ميهمان نما و همه‏ي ما را در سايه‏ي رحمت خود قرار بده».
***
خبر آمدن قاصد ابن اشعث، در ميان كاروان پخش مى‏شود.
اگر يادت باشد برايت گفتم كه عده‏اى از مردم به هوس رياست و مال دنيا با ما همراه شده بودند.
آن‏ها از ديروز كه خبر شهادت مسلم را شنيده‏اند، دو دل شده‏اند. آن‏ها نمى‏دانند چه كنند؟ اگر تو هواى وصال يار دارى بايد تا پاى جان وفادار باشى.
اين مردم، مدتى با امام حسين (ع) همراه بوده‏ و با آن حضرت بيعت كرده‏اند و به قول خودمان، نان و نمك امام حسين (ع) را خورده‏اند، امّا مشكل اين است كه اين‏ها از مرگ مى‏ترسند.
اينان عاشقان دنيا هستند و براى همين نمى‏توانند به سفر عشق بيايند. در اين راه بايد مانند مسلم همه چيز خود را فداى امام حسين (ع) كرد. ولى اين رفيقان نيمه راه، سوداى ديگرى دارند. آن‏ها با خود مى‏گويند: «عجب كارى كرديم كه با اين كاروان همراه شديم».
امام تصميم دارد كه براى ياران و همراهان خود مطالبى را بازگو كند. همه‏ي افراد جمع مى شوند و منتظر شنيدن سخنان امام هستند. امام چنين مى‏فرمايد: «اى همراهان من! بدانيد كه مردم كوفه ما را تنها گذاشته‏اند. هر كدام از شما كه مى‏خواهد برگردد، برگردد و هر كس كه طاقت زخم شمشيرها را دارد بماند». سخن امام خيلى كوتاه و واضح است و همه‏ي كاروانيان پيام آن حضرت را فهميدند.
اين كاروان راهى سفر خون و شهادت است!
همسفر عزيز! نمى‏دانم از تو بخواهم طرف راست را نگاه كنى يا طرف چپ را.
ببين! چگونه ما را تنها مى‏گذارند و به سوى دنيا و زندگانى خود مى‏روند.
هر سو را مى‏نگرى، گروهى را مى‏بينى كه مى‏رود. عاشقان دنيا بايد از اين كاروان جدا شوند. اينكه امروز فقط حسينى باشى مهم نيست. مهم اين است كه تا آخر حسينى باقى بمانى!
اكنون از آن همه اسب‏سوار، فقط سى و سه نفر مانده‏اند. تعجب نكن. فقط سى و سه نفر.
شايد بگويى كه من شنيده‏ام كه امام حسين (ع) هفتاد و دو ياور داشت. آرى! درست است، ديگر ياران بعداً به امام حسين (ع) مى‏پيوندند.

 
منبع/نویسنده:
روابط عمومی
 
تاریخ: ۰۵/۰۸/۱۳۹۴   بازدید: ۴۰۸

نظرات کاربران

نظر شما:
نام: *
ایمیل:
متن: *

(۳۰۰ کاراکتر)