روابط عمومی دانشگاه شیراز
پنج شنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۶
هفت شهر عشق - 8 (ويژه‏نامه‏ي ايام محرم)

فصل ۸: بخش ۸
به راه خود به سوى كوفه ادامه مى‏دهيم. اكنون ديگر همراهان زيادى نداريم. خيلى‏ها ما را تنها گذاشتند و رفتند! خانواده‏ي امام حسين (ع) طاقت ديدن غريبى امام را ندارند. آن ياران بى‏وفا كجا رفتند؟
در بين راه، به آبى گوارا مى‏رسيم. مقدارى آب برمى‏داريم و به حركت خود ادامه مى‏دهيم. مردى به سوى امام مى‏آيد، سلام مى‏كند و مى‏گويد:
ـ اى حسين! به كجا مى‏روى؟
ـ به كوفه.
ـ تو را به خدا سوگند مى‏دهم به كوفه مرو. زيرا كوفيان با نيزه‏ها و شمشيرها از تو استقبال خواهند كرد.
ـ آنچه تو گفتى بر من پوشيده نيست.
مردم كوفه چه مردمى هستند كه تا چند روز پيش به امام دوازده هزار نامه نوشتند؛ امّا اكنون به جنگ او مى‏آيند.
ابن زياد امير كوفه شده و براى كسانى كه به جنگ با امام اقدام كنند، جايزه‏ي زيادى قرار داده است. او نگهبانان زيادى در تمامى راه‏ها قرار داده تا هرگونه رفت و آمدى را به او گزارش كنند.
پايگاه‏هاى نظامى در مسير كوفه ايجاد شده است. يكى از فرماندهان ابن زياد، با چهار هزار لشكر در قادسيّه مستقر شده است. حُرّ رياحى با هزار سرباز در بيابان‏هاى اطراف كوفه گشت مى‏زند.
ما به حركت خود ادامه مى‏دهيم. جاده به بلندى‏هايى مى‏رسد. از آن‏ها نيز، بالا مى‏رويم.
امام خطاب به ياران مى‏فرمايد: «سرانجام من شهادت خواهد بود».
ياران علّت اين كلام امام را سؤال مى‏كنند. امام در جواب به آ‏ن‏ها مى‏فرمايد: «من در خواب ديدم كه سگ‏هايى به من حمله مى‏كنند».
آرى! نامردان زيادى در اطراف كوفه جمع شده‏اند و منتظر رسيدن تنها يادگار پيامبر هستند تا به او حمله كنند و جايزه‏هاى بزرگ ابن زياد را از آن خود كنند.
امروز مردم كوفه با شمشير به استقبال ميهمان خود آمده‏اند. آن‏ها مى‏خواهند خون ميهمان خود را بريزند. ديروز همه ادعا داشتند كه فدايى امام حسين (ع) هستند و امروز براى جنگ با او مى‏آيند.
***
امروز شنبه بيست و ششم ذى‏الحجه است.
ما ديشب را در اين منزلگاه كه شَراف نام دارد مانديم و اكنون قصد حركت داريم. بيش از سه منزل ديگر تا كوفه نمانده است.
اينجا آب فراوان است و درختان سرسبزاند. امام دستور مى‏دهد تا يارانش مشك‏ها را پر كنند و آب زياد بردارند.
اين همه آب را براى چه مى‏خواهيم؟ كاروان حركت مى‏كند. آفتاب بالا آمده است و خورشيد بى‏رحمانه مى‏تابد.
آفتاب و بيابانى خشك و بى‏آب. هيچ جنبنده‏اى در اين بيابان به چشم نمى‏آيد. كاروان آرام آرام به راه خود ادامه مى‏دهد. يك ساعت تا نماز ظهر باقى مانده است.
الله اكبر!
اين صداى يكى از ياران امام مي‏باشد كه سكوت را شكسته است. همه‏ي نگاه‏ها به سوى او خيره مى‏شود. امام از او مى‏پرسد:
ـ چرا الله اكبر گفتى؟
ـ نخلستان! آنجا نخلستانى است.
او با اشاره‏ي دست آن طرف را نشان مى‏دهد. راست مى‏گويد، يك سياهى به چشم مى‏آيد. آيا به نزديكى‏هاى كوفه رسيده‏ايم؟ يكى از ياران امام كه اهل كوفه است به امام مى‏گويد:
ـ من بارها اين مسير را پيموده‏ام و اينجا را مانند كف دست مى‏شناسم. اين اطراف نخلستانى نيست.
ـ پس اين سياهى چيست؟
ـ اين لشكر بزرگى از سربازان است.
ـ آيا در اين اطراف پناهگاهى هست تا به آنجا برويم و منزل كنيم؟
ـ پناهگاه براى چه؟
ـ به گمانم اين لشكر به جنگ ما آمده است. ما بايد به جايى برويم كه دشمن نتواند از پشت سر به ما حمله كند.
ـ به سوى ذوحُسَم برويم. آنجا كوهى هست كه مى‏توانيم كنار آن منزل كنيم. در اين صورت، دشمن ديگر نمى‏تواند از پشت سر به ما حمله كند. اگر كمى به سمت چپ برويم به آنجا مى‏رسيم.
كاروان به طرف ذو حُسَم تغيير مسير مى‏دهد و شتابان به پيش مى‏رود.
نگاه كن! آن سياهى‏ها هم تغيير مسير مى‏دهند. آن‏ها به دنبال ما مى‏آيند.
***
خيمه‏ها در ذو حُسَم برپا مى‏شود و همه‏ي ما آماده‏ي مقابله با دشمن هستيم.
كمى بعد سپاهى با هزار نفر جنگجو نزديك مى‏شود. امام از آن‏ها مى‏پرسد:
ـ شما كيستيد؟
ـ ما سپاه كوفه هستيم.
ـ فرمانده‏ي شما كيست؟
ـ حُرّ رياحى.
ـ اى حُرّ! آيا به يارى ما آمده‏اى يا به جنگ ما؟
ـ به جنگ شما آمده‏ام.
ـ لا حولَ و لا قوّةَ الا بالله.
سپاه حُرّ تشنه هستند. گويا مدت زيادى است كه در بيابان‏ها در جستجوى ما بوده‏اند.
اين‏ها نيروهاى گشتى ابن‏زياد هستند، من مى‏خواهم در دلم آن‏ها را نفرين كنم. آن‏ها آمده‏اند تا راه را بر ما ببندند.
گوش كن! اين صداى امام حسين (ع) است: «به اين لشكر آب بدهيد، اسب‏هاى آن‏ها را هم سيراب كنيد».
ياران امام مَشك‏ها را مى‏آورند و همه‏ي آن‏ها را سيراب مى‏كنند. خود امام حسين (ع) هم، مشكى در دست گرفته و به اين مردم آب مى‏دهد. اين دستور امام است: «يال داغ اسب‏ها را نيز خنك كنيد».
به راستى، تو كيستى كه به دشمن خود نيز، اين قدر مهربانى مى‏كنى؟
اين لشكر براى جنگ با تو آمده‏اند؛ امّا تو از آن‏ها پذيرايى مى‏كنى!
اى حسين! اى درياى عشق و مهربانى!
وقت نماز ظهر است. امام يكى از ياران خود به نام حَجّاج بن مَسْروق را فرا مى‏خواند و از او مى‏خواهد كه اذان بگويد.
فضاى سرزمين ذو حُسَم پر از آرامش مى‏شود و همه به نداى اذان گوش مى‏دهند.
سپاه حُرّ آماده‏ي نماز شده‏اند. امام را مى‏بينند كه به سوى آن‏ها مى‏رود و چنين مى‏گويد: «اى مردم! اگر من به سوى شهر شما مى‏آيم براى اين است كه شما مرا دعوت كرده بوديد. مگر شما نگفته‏ايد كه ما رهبر و پيشوايى نداريم. مگر مرا نخوانده‏ايد تا امام شما باشم. اگر امروز هم بر سخنان خود باقى هستيد من به شهرتان مى‏آيم و اگر اين را خوش نداريد و پيمان نمى‏شناسيد، من باز مى‏گردم».
سكوت پر معنايى همه جا را فرا گرفته است. امام رو به حُرّ مى‏كند:
ـ مى‏خواهى با ياران خود نماز بخوانى؟
ـ نه، ما با شما نماز مى‏خوانيم.
لشكر حُرّ به دستور او پشت سر امام به نماز مى‏ايستند.
آفتاب گرم و سوزان بيابان، همه را بى‏تاب كرده است. همه به سايه‏ي اسب‏هاى خود پناه مى‏برند.
بار ديگر صداى امام در اين صحرا مى‏پيچد: «اى مردم كوفه! مگر شما مرا به سوى خود دعوت نكرده‏ايد؟ اگر شما مرا نمى‏خواهيد من از راهى كه آمده‏ام بازمى‏گردم».
حُرّ پيش مى‏آيد و مى‏گويد: «اى حسين! من نامه‏اى به تو ننوشته‏ام و از اين نامه‏ها كه مى‏گويى خبرى ندارم». امام دستور مى‏دهد دو كيسه‏ي بزرگ پر از نامه را بياورند و آن‏ها را در مقابل حُرّ خالى كنند.
خداى من، چقدر نامه! دوازده هزار نامه!!
يعنى اين همه نامه را همشهريان من نوشته‏اند. پس كجايند صاحبان اين نامه‏ها؟ حُرّ جلوتر مى‏رود. تعدادى از نامه‏ها را مى‏خواند و با خود مى‏گويد: «واى! من اين نام‏ها را مى‏شناسم. اين‏ها كه نام سربازان من است!». آنگاه سرش را بالا مى‏گيرد و نگاهى به سربازان خود مى‏كند. آن‏ها سرهاى خود را پايين گرفته‏اند. فرمانده غرق حيرت است. اين ديگر چه معمايى است؟
حُرّ پس از كمى تأمل به امام حسين (ع) مى‏گويد: «من كه براى تو نامه ننوشته‏ام و در حال حاضر نيز، مأموريت دارم تا تو را نزد ابن زياد ببرم».
حُرّ راست مى‏گويد. او امام را به كوفه دعوت نكرده است. اين مردم نامرد كوفه بودند كه نامه نوشتند و از امام خواستند كه به كوفه بيايد.
امام نگاه تندى به حُرّ مى‏كند و مى‏فرمايد: «مرگ از اين پيشنهاد بهتر است» و آنگاه به ياران خود مى‏فرمايد: «برخيزيد و سوار شويد! به مدينه برمى‏گرديم».
***
زن‏ها و بچه‏ها بر كجاوه‏ها سوار شده و همه آماده‏ي حركت مى‏شوند. ما داريم برمى‏گرديم!
گويا شهر كوفه، شهر نيرنگ شده است. آن‏ها خودشان ما را دعوت كرده‏اند و اكنون مى‏خواهند ما را تحويل دشمن دهند. كاروان حركت مى‏كند. صداى زنگ شترها سكوت صحرا را مى‏شكند.
همسفرم، نگاه كن!
اينجا سه مسير متفاوت وجود دارد. راه سمت راست به سوى كوفه مى‏رود، راه سمت چپ به كربلا و راهى هم كه ما در آن هستيم، به مدينه مى‏رسد. ما به سوى مدينه برمى‏گرديم.
چند قدمى برنداشته‏ايم كه صدايى مى‏شنويم: «راه را بر حسين ببنديد!». اين دستور حرّ است! هزار سرباز جنگى هجوم مى‏برند و راه بسته مى‏شود.
هياهويى مى‏شود. ترس به جان بچه‏ها مى‏افتد. سربازان با شمشيرها جلو آمده‏اند. خداى من چه خبر است؟
امام دست به شمشير مى‏برد و در حالى كه با تندى به حرّ نگاه مى‏كند، فرياد برمى‏آورد:
ـ مادرت به عزايت بنشيند. از ما چه مى‏خواهى؟
ـ اگر فرزند فاطمه نبودى، جوابت را مى‏دادم، امّا چه كنم كه مادر تو دختر پيامبر من است. من نمى‏توانم نام مادر تو را جز به خوبى ببرم.
ـ از ما چه مى‏خواهى؟
ـ مى‏خواهم تو را نزد ابن زياد ببرم.
ـ به خدا قسم، هرگز همراه تو نمى‏آيم.
ـ به خدا قسم من هم شما را رها نمى‏كنم.
ـ پس به ميدان مبارزه بيا! آيا حسين را از مرگ مى‏ترسانى؟
ياران امام، شمشيرهاى خود را از غلاف بيرون مى‏آورند. عباس، على‏اكبر، عَون، جعفر و همه‏ي ياران امام به صف مى‏ايستند.
لشكر حُرّ هم، آماده‏ي جنگ مى‏شوند و منتظرند كه دستور حمله صادر شود.
نگاه كن! حُرّ، سر به زير انداخته و سكوت كرده است. او در فكر است كه چه كند. عرق بر پيشانى او نشسته است.
او به امام رو مى‏كند و مى‏گويد: «اى حسين! هر مسلمانى اميد به شفاعت جدّ تو دارد. من مى‏دانم اگر با تو بجنگم، دنيا و آخرتم تباه است؛ امّا چه كنم مأمورم و معذور!». امام به سخنان او گوش فرا مى‏دهد.
حُرّ، دوباره سكوت مى‏كند. ناگهان فكرى به ذهن او مى‏رسد و به امام پيشنهاد مى‏دهد: «شما راهى غير از راه كوفه و مدينه را در پيش بگير و برو تا من بهانه‏اى نزد ابن زياد داشته باشم و نامه‏اى به او بنويسم و كسب تكليف كنم».
حُرّ به امام چشم دوخته است و با خود مى‏گويد: «خدا كند امام اين پيشنهاد را بپذيرد».
او باور نمى‏كند كه امام هرگز با يزيد بيعت نخواهد كرد. او خيال مى‏كند اكنون كه اهل كوفه پيمان خود را شكسته‏اند و امام بدون يار و ياور مانده است، با يزيد سازش خواهد كرد.

اگر امام، سخن حُرّ را قبول نكند و نخواهد به سوى مدينه بازگردد، بايد با اين لشكر وارد جنگ شود؛ ولى امام نمى‏خواهد آغازكننده‏ي جنگ باشد. امام براى جنگ نيامده است.
اكنون كه حُرّ نيز، دست به شمشير نبرده و اين پيشنهاد را داده است، امام سخن او را مى‏پذيرد.
حُرّ اين نامه را براى ابن زياد مى‏نويسد: «من در نزديكى‏هاى كوفه به كاروان حسين رسيدم، امّا او حاضر به تسليم نشد. من نيز با لشكر او را تعقيب مى‏كنم».
شمشيرها در غلاف‏ها قرار مى‏گيرد و آرامش بر همه جا حكمفرما مى‏شود. كودكان اشك چشم خود را پاك مى‏كنند.
***
ما آماده‏ي حركت هستيم؛ امّا نه به سوى كوفه و نه به سوى مدينه. پس به كجا؟ خدا مى‏داند.
ما قرار است راه بيابان را پيش گيريم تا ببينيم چه مى‏شود.
امام قبل از حركت، با ياران خود سخن مى‏گويد: «همه‏ي مردم، بنده‏ي دنيا هستند و ادعاى مسلمانى مى‏كنند؛ امّا زمانى كه امتحان پيش آيد، دينداران اندك و ناياب مى‏شوند. ببينيد چگونه حق مرده و باطل زنده شده است. امروز مؤمن بايد مشتاق شهادت باشد. بدانيد من امروز مرگ را مايه‏ي افتخار خود مى‏دانم و سازش با ستمگران را مايه‏ي خوارى و ذلّت».
سخن امام، همه چيز را روشن مى‏كند. امام به سوى شهادت مى‏رود و هرگز با يزيد سازش نخواهد كرد.
امام از يارى مردم كوفه نااميد شده است. آرى! مردم كوفه به دروغ ادعاى مسلمانى كردند. آن روزى كه آن‏ها به امام نامه نوشتند تا امام به كوفه بيايد هنوز ابن زياد در كار نبود.
شهر آرام بود و هر كس براى اينكه خودش را آدم خوبى معرفى كند، به امام نامه مى‏نوشت. شايد چشم و هم چشمى هم شده بود. آن محلّه پانصد نامه نوشته‏اند، پس ما بايد ششصد نامه بنويسيم. ما نبايد در مقابل آن‏ها كم بياوريم. آرى، دوازده هزار نامه براى امام نوشتند: «اى حسين! بيا كه ما همه، سرباز تو هستيم».
اكنون كه ابن‏ زياد خون‏آشام، به كوفه آمده است و قصد دارد كه ياران امام حسين (ع) را قتل عام كند، كيست كه حسينى باقى بماند؟ اينجاست كه دينداران ناياب مى‏شوند.
بعد از سخنان امام، اكنون نوبت ياران است تا سخن بگويند. اين زُهير است كه برمى‏خيزد با اينكه فقط پنج روز است كه حسينى شده، امّا نخستين كسى مي‏باشد كه سخن مى‏گويد: «اى حسين! سخنان تو را به جان شنيديم. به خدا قسم اگر قرار باشد ميان زندگانى جاويد دنيا و كشته شدن در راه تو، يكى را انتخاب كنيم، همانا كشته شدن را انتخاب خواهيم كرد».
چه كلام زيبا و دلنشينى! هيچ كس باور نمى‏كند اين همان كسى است كه پنج روز قبل، شيعه شده و به كاروان عشق پيوسته است.
چه شده كه او اين قدر عوض شده و اين گونه، گوى سبقت را از همه ربوده است و از عشق و وفادارى خود سخن مى‏گويد. اكنون نوبت بُرَير است، او از جا برمى‏خيزد.
آيا او را مى‏شناسى؟ او معلم قرآن كوفه است. محاسن سفيد و قامت رشيدش را نگاه كن!
او چنين مى‏گويد: «اى فرزند پيامبر! خداوند بر ما منّت نهاده كه افتخار شمشير زدن در ركاب تو را نصيب ما كرده است. ما آماده‏ايم تا جانمان را فداى شما كنيم».
اشك در چشمان اين پيرمرد حلقه زده است. آرى! او خوب مى‏داند كه در تاريخ، ديگر اين صحنه تكرار نخواهد شد كه تمام حقيقت، اين گونه غريب بماند.

 
منبع/نویسنده:
روابط عمومی
 
تاریخ: ۰۶/۰۸/۱۳۹۴   بازدید: ۴۳۳

نظرات کاربران

نظر شما:
نام: *
ایمیل:
متن: *

(۳۰۰ کاراکتر)