روابط عمومی دانشگاه شیراز
پنج شنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۶
هفت شهر عشق - 11 (ويژه‏نامه‏ي ايام محرم)

فصل 11: بخش 11
ابن زياد دستور داد در منطقه‏ي نُخَيْله، اردوگاهى بزنند تا نيروهاى مردمى در آنجا سازماندهى شوند و سپس به سوى كربلا حركت كنند.
برنامه‏ي او اين است كه دسته‏هاى هزار نفرى، هر كدام به فرماندهى يك نفر به سوى كربلا حركت كنند.
مردم گروه گروه به سوى نُخَيْله مى‏روند و نام خود را در دفتر مخصوصى كه براى اين كار آماده شده است، ثبت مى‏كنند و به سوى كربلا اعزام مى‏شوند. در اين ميان گروهى هستند كه پس از ثبت‏نام و پيمودن مسافتى، مخفيانه به كوفه بازمى‏گردند.
اين خبر به گوش ابن زياد مى‏رسد. او بسيار خشمگين مى‏شود و يكى از فرماندهان خود را مأمور مى‏كند تا موضوع فرار نيروها را بررسى كند و به او اطلاع دهد.
هنگامى كه مأمور ابن زياد به سوى اردوگاه سپاه حركت مى‏كند، يك نفر را مى‏بيند كه از اردوگاه به سوى شهر مى‏آيد، امّا در اصل او اهل كوفه نيست. اين از همه جا بى‏خبر به كوفه آمده است تا طلب خود را از يكى از مردم كوفه بگيرد و وقتى مى‏فهمد مردم به اردوگاه رفته‏اند، به ناچار براى گرفتن طلب خود به آنجا مى‏رود.
مأمور ابن زياد با خود فكر مى‏كند كه او مى‏تواند وسيله‏ي خوبى براى ترساندن مردم باشد. پس اين بخت برگشته را دستگير مى‏كند و نزد ابن زياد مى‏برد.
او هر چه التماس مى‏كند كه من بى‏گناهم و از شام آمده‏ام، كسى به حرف او گوش نمى‏دهد. ابن زياد فرياد مى‏زند:
ـ چرا به كربلا نرفتى؟ چرا داشتى فرار مى‏كردى؟
ـ من هيچ نمى‏دانم. كربلا را نمى‏شناسم. من براى گرفتن طلب خود به اينجا آمده‏ام.
او هر چه قسم مى‏خورد، ابن زياد دلش به رحم نمى‏آيد و دستور مى‏دهد او را در ميدان اصلى شهر گردن بزنند تا مايه‏ي عبرت ديگران شود و ديگر كسى به فكر فرار نباشد.
همه‏ي كسانى كه نامشان در دفتر سپاه نوشته شده و اكنون در خانه‏هاى خود هستند، با وحشت از جا برخاسته و به سرعت به اردوگاه برمى‏گردند.
***
ابن زياد لحظه به لحظه از فرماندهان خود، در مورد حضور نيروهاى مردمى در اردوگاه خبر مى‏گيرد.
هدف ابن زياد تشكيل يك لشكر سى هزار نفرى است و تا اين هدف فاصله‏ي زيادى دارد. سياست او بسيار دقيق است. او مى‏داند كه مردم را فقط به سه روش مى‏توان به جنگ با حسين فرستاد: فريب، پول و زور.
امروز سپاه كوفه از سه گروه تشكيل شده است:
گروه اوّل، كسانى هستند كه با سخنان عمر سعد به اسم دين، فريب خورده و به كربلا رفته‏اند.
گروه دوم نيز از افرادى تشكيل شده كه شيفته‏ي زرق و برق دنيايى هستند و با هدف رسيدن به دنيا، براى جنگ آماده شده‏اند و سومين گروه هم از ترس اعدام و كشته شدن به سپاه ملحق مى‏شوند.
همسفرم! حالا ديگر زمان دلهره و نگرانى است. حتماً سخنرانى قبلى ابن زياد را به ياد دارى كه چقدر با مهربانى سخن مى گفت، امّا اين سخن را بشنو: «من به اردوگاه سپاه مى روم و هر مردى كه در كوفه بماند به قتل خواهد رسيد».
آنگاه به يكى از فرماندهان خود مأموريت داد تا بعد از رفتن او به نُخَيْله، در كوچه‏هاى كوفه بگردد و هر كس را كه يافت مجبور كند تا به اردوگاه برود و اگر قبول نكرد،[ او را به قتل برساند.
با اين اوصاف، ديگر مردم چاره‏اى ندارند جز اينكه گروه گروه به سپاه ابن زياد ملحق شوند. آن‏ها كه از يارى امام حسين (ع) دست كشيدند، حالا بايد در مقابل آن حضرت هم بايستند.
ابن زياد به اردوگاه نُخَيْله مى‏رود و در آنجا نيروها را ساماندهى مى‏كند. او هر روز يك يا دو لشكر چهار هزار نفرى به سوى كربلا مى‏فرستد.
آخر مگر امام حسين (ع) چند ياور دارد؟ ابن زياد مى‏داند كه تعداد آن‏ها كمتر از صد نفر است. گويا او مى‏خواهد در مقابل هر سرباز امام، سيصد نفر داشته باشد.
او هفت فرمانده معين مى‏كند و با توجه به شناختى كه از قبيله‏هاى كوفه دارد، نيروهاى هر قبيله را در سپاه مخصوصى سازماندهى مى‏كند.
***
به ابن زياد خبر مى‏دهند كه عده‏اى از دوستان امام حسين (ع)، براى يارى امام به سوى كربلا حركت كرده‏اند. او به يكى از فرماندهان خود به نام زَجْر، مأموريت مى‏دهد تا همراه با پانصد سوار به سوى پل صَراه برود و در آنجا مستقر شود.
زيرا هر كس كه بخواهد از كوفه به كربلا برود، بايد از روى اين پل عبور كند.
اين پل در محاصره‏ي نيروها درمى‏آيد و از عبور كردن افرادى كه بخواهند به يارى امام حسين (ع) بروند، جلوگيرى مى‏شود.
آيا كسى مى‏تواند براى يارى امام حسين (ع) از اين پل عبور كند؟ آرى، هر كس مثل عامِر شجاع و دلير باشد مى‏تواند از اين پل عبور كند.
او براى يارى امام حسين (ع) به سوى كربلا مى‏رود و به اين پل مى‏رسد. او مى‏بيند كه پل در محاصره‏ي سربازان است؛ امّا با اين حال، يك تنه با شمشير به جنگ اين سربازان مى‏رود وسربازان ابن زياد چون شجاعت او را مى‏بينند، فرار مى‏كنند.
آرى عامِر براى عقيده‏ي مقدسى شمشير مى‏زد و براى همين، همه از او ترسيدند و راه را براى او بازكردند و او توانست از پل عبور كند.
خبر عبور عامِر به ابن زياد مى‏رسد. او دستور مى‏دهد تا نيروهاى بيشترى براى مراقبت از پل فرستاده شوند و در مسير كربلا هم نگهبانان زيادترى قرار گيرند تا مبادا كسى براى يارى امام حسين (ع) به كربلا برود و يا كسى از سپاهيان كوفه فرار كند.
***
امروز يكشنبه و پنجم محرم است. لحظه به لحظه بر تعداد سربازان عمر سعد افزوده مى‏شود.
هر گروه هزار نفرى كه به كربلا مى‏رسد، جشن و سرورى در لشكر عمر سعد برپا مى‏شود؛ امّا آيا كسى به يارى حق و حقيقت خواهد آمد؟ راه‏ها بسته شده و اطراف كربلا نيز كاملاً محاصره شده است.
آنجا را نگاه كن! سه اسب‏سوار با شتاب به سوى ما مى‏آيند. آن‏ها كه هستند؟
سه برادر كه در جنگ صفين و نهروان در ركاب حضرت على (ع) شمشير زده‏اند، اكنون مى‏آيند تا امام حسين (ع) را يارى كنند. شجاعت آن‏ها در جنگ صفين زبانزد همه بوده است.
كُرْدوس و دو برادرش!
آن‏ها شيران بيشه‏ي ايمان هستند كه از كوفه حركت كرده‏اند و حلقه‏ي محاصره‏ي دشمنان را شكسته و اكنون به كربلا رسيده‏اند.
دوستان به استقبال آن‏ها مى‏روند و به آن‏ها خوش‏آمد مى‏گويند. پيوستن اين سه برادر، شورى تازه در سپاه حق آفريد. خبر آمدن اين جوانان به همه مى‏رسد. زنان و كودكان هم غرق در شادى مى‏شوند.
خدا به شما خير دهد كه امام حسين (ع) را تنها نگذاشتيد. آ‏ن‏ها نزد امام حسين (ع) مى‏آيند. سلام عرضه مى‏دارند و وفادارى خويش را اعلام مى‏كنند.
امّا در طرفى ديگر كسانى نيز هستند كه روزى در ركاب حضرت على (ع) شمشير زدند و در صفين رشادت و افتخار آفريدند؛ امّا اكنون براى كشتن امام حسين (ع)، لباس رزم پوشيده و در سپاه كوفه جمع شده‏اند.
به راستى كه در اين دنيا، هيچ چيزى بهتر از عاقبت به خيرى نيست. بياييد همواره دعا كنيم كه خدا عاقبت ما را ختم به خير كند.
به هر حال، هر كس كه مى‏خواهد به يارى امام حسين (ع) بيايد، فقط امروز را فرصت دارد. از فردا حلقه‏ي محاصره بسيار تنگ‏تر، و راه رسيدن به كربلا بسيار پرخطر مى‏شود.
***
من نگاه خود را به راه كوفه دوخته‏ام. آيا ديگر كسى به يارى ما خواهد آمد؟ اين در حالى است كه يك لشكر هزار نفرى به كربلا مى‏رسد. آن‏ها براى كشتن امام حسين (ع) مى‏آيند. يك نفر هم براى يارى او نمى‏آيد. در سپاه كوفه هياهويى برپا شده است. همه‏ي نيروها شمشير برهنه به دست، منتظرند تا دستور حمله صادر شود.
خدايا! چه شده و مگر آن‏ها چه بدى از امام حسين (ع) ديده‏اند كه براى كشتن او، اين همه بى‏تابى مى‏كنند. من ديگر طاقت ندارم اين صحنه‏ها را ببينم.
آنجا را نگاه كن! آنجا را مى‏گويم، راه بصره، اسب‏سوارى با شتاب به سوى ما مى‏آيد.
او كيست كه توانسته است حلقه‏ي محاصره را بشكند و خود را به ما برساند.
او حَجّاج بن بَدْر است كه از بصره مى‏آيد. او نامه‏اى از خوبان بصره در دست دارد. او فرستاده‏ي مردم بصره است و آمده تا جواب نامه را براى آن‏ها ببرد.
حَجّاج بن بَدْر خدمت امام حسين (ع) مى‏رسد. اشك امانش نمى‏دهد. و به اين وسيله، اوج ارادتش را به امام نشان مى‏دهد. نامه را به امام مى‏دهد. امام آن را باز مى‏كند و مشغول خواندن نامه مى‏شود.
اكنون حجّاج بن بدر رو به من مى‏كند و مى‏گويد: «وقتى امام حسين (ع) هنوز در مكه بود، براى شيعيان بصره نامه نوشت و از آن‏ها طلب يارى كرد. هنگامى كه نامه‏ي امام به دست ما رسيد، در خانه‏ي يزيد بن مسعود جمع شديم و همه براى يارى امام خود، اعلام آمادگى كرديم. يزيد بن مسعود اين نامه را براى امام حسين (ع) نوشت و از من خواست تا آن را براى امام بياورم. چه شب‏ها و روزهايى را كه در جستجوى شما بودم. همه‏ي بيابان‏ها پر از نگهبان بود. من در تاريكى شب‏ها به سوى شما شتافتم و اكنون به شما رسيدم».
همسفرم! حتماً شما هم مانند من مى‏خواهيد بدانيد كه در اين نامه چه نوشته شده است. گوش كن: «اى امام حسين! پيام تو را دريافت كرديم و براى يارى كردن تو آماده‏ايم. باور داريم كه شما نماينده‏ي خدا در روى زمين هستيد و تنها يادگار پيامبر مى‏باشيد. بدان كه همه‏ي دوستان شما در بصره تا پاى جان آماده‏ي يارى شما هستند».
امام بعد از خواندن نامه در حق يزيد بن مسعود دعا نموده و از خداوند براى او طلب خير مى‏كند.
من نگاهى به صورت پيك بصره مى‏كنم. در صورت او ترديد را مى‏خوانم. آيا شما مى‏توانى حدس بزنى در درون او چه مى‏گذرد؟ او بين رفتن و ماندن متحيّر است؟
هزاران نفر به جنگ امام حسين (ع) آمده‏اند. آرى! او فهميده است كه ديگر فرصتى نيست تا به بصره برود و دوستانش را خبر كند. تا او به بصره برسد، اين نامردان امام حسين (ع) را شهيد خواهند كرد.
آرى! ديگر خيلى دير است. راه ها بسته شده و حلقه‏ي محاصره هر لحظه تنگ‏تر مى‏شود. او مى‏داند كه اگر دوستانش هم از بصره حركت كنند، ديگر نمى‏توانند خودشان را به امام برسانند. او تصميم خود را مى‏گيرد و مى‏ماند.
نگاه كن! او به سجده‏ي شكر رفته و خدا را شكر مى‏كند كه در ميان همه‏ي دوستانش، تنها او توفيق يافته كه پروانه‏ي امام حسين (ع) باشد.
او از صحراى كربلا رو به بصره مى‏كند و با آن‏ها سخن مى‏گويد: «دوستانم! عذر مرا بپذيريد و در انتظارم نمانيد. ديگر كار از كار گذشته است. اكنون امام، غريب و بى‏ياور در ميان هزاران نامرد گرفتار شده است. من نمى‏توانم غربت امام خود را ببينم. من مى‏مانم و جان خود را فداى او مى‏كنم».
همسفرم! راستش را بخواهيد پيش از اين با خود گفتم كه كاش او به بصره مى‏رفت و براى امام نيروى كمكى مى‏آورد؛ امّا حالا متوجه شدم كه تصميم او بهترين تصميم بوده است؛ زيرا عمر سعد دستور داده اگر او خواست به سوى بصره حركت كند، تيربارانش كنند.
در حال حاضر بهترين كار، ماندن در كربلا است؛ البته شيعيان بصره وقتى از آمدن فرستاده‏ي خود نااميد شوند، مى‏فهمند كه حتماً حادثه‏اى پيش آمده است. بدين ترتيب، آن‏ها لباس رزم مى‏پوشند و آماده‏ي حركت به سوى كربلا مى‏شوند. گرچه آن‏ها زمانى به كربلا خواهند رسيد كه ديگر امام حسين (ع) شهيد شده است.
***
غروب دوشنبه، ششم محرم است و يك لشكر چهار هزار نفرى ديگر به نيروهاى عمر سعد افزوده مى‏شود.
آمار سپاه او به بيست هزار نفر رسيده است. صداى قهقهه و شادى آن‏ها دل حَبيب بن مظاهر را به درد مى‏آورد.
آخر، اى نامردان، به چه مى‏خنديد؟ نماز مى‏خوانيد و در نماز بر پيامبر و خاندان او درود مى‏فرستيد؛ ولى براى جنگ با فرزندِ دختر او، شمشير به دست گرفته‏ايد؟

نگاه كردن و غصه خوردن، دردى را دوا نمى‏كند. بايد كارى كرد. ناگهان فكرى به ذهن حبيب مى‏رسد. او خودش از طايفه‏ي بنى اَسَد است و گروهى از اين طايفه در نزديكى كربلا منزل دارند.
حبيب با آن‏ها آشنا است و پيش از اين، گاهى با آن‏ها رفت و آمد داشته است. در ديدارهاى قبلى، آن‏ها به حبيب احترام زيادى مى‏گذاشتند و او را به عنوان شيخ و بزرگ قبيله‏ي خود مى‏شناختند. اكنون او مى‏خواهد پيش آن‏ها برود و از آن‏ها بخواهد تا به يارى امام حسين (ع) بيايند. حبيب به سوى خيمه‏ي امام حسين (ع) حركت مى‏كند و پيشنهاد خود را به امام مى‏گويد. امام با او موافقت مى‏كند و او بعد از تاريك شدن هوا به سوى طايفه‏ي بنى اَسَد مى‏رود.
افراد بنى اَسَد باخبر مى‏شوند كه حبيب بن مظاهر ميهمان آن‏ها شده است. همه به استقبال او مى‏آيند؛ امّا تعجب مى‏كنند كه چرا او در دل شب و تنها نزد آن‏ها آمده است.
حبيب صبر مى‏كند تا همه جمع شوند و آنگاه سخن مى‏گويد: «من از صحراى كربلا مى‏آيم. براى شما بهترين ارمغان‏ها را آورده‏ام. امام حسين (ع) به كربلا آمده و عمر سعد با هزاران سرباز، او را محاصره كرده است. من شما را به يارى فرزند پيامبر دعوت مى‏كنم.
نمى‏دانم سخنان اين پيرمرد با اين جوانان چه كرد كه خون غيرت را در رگ‏هاى آن‏ها به جوش آورد.
زنان، شوهران خود را به يارى امام حسين (ع) تشويق مى‏كنند. در قبيله‏ي بنى اَسَد شور و غوغايى برپا شده است.
جوانى به نام بِشر جلو مى‏آيد و مى‏گويد: «من نخستين كسى هستم كه جان خود را فداى امام حسين (ع) خواهم نمود».
تمام مردان طايفه از پير و جوان كه تعدادشان نود نفر است، شمشيرهايشان را برمى‏دارند و با خانواده‏ي خود خداحافظى مى‏كنند.
نود مرد جنگجو!
اشك در چشم همسرانشان حلقه زده است. كاش ما هم مى‏توانستيم بياييم و زينب (س) را يارى كنيم.
در دل شب، ناگهان سوارى ديده مى‏شود كه به سوى بيابان مى‏تازد. خداى من او كيست؟ واى، او جاسوس عمر سعد است كه از كربلا تا اينجا همراه حبيب آمده و اكنون مى‏رود تا خبر آمدن طايفه‏ي بنى اَسَد را به عمر سعد بدهد و با تأسف او به موقع خود را به عمر سعد مى‏رساند.
عمر سعد به يكى از فرماندهان خود به نام اَزْرَق دستور مى‏دهد تا همراه چهار صد نفر به سوى قبيله‏ي بنى اسد حركت كند.
حَبيب بى‏خبر از وجود يك جاسوس، خيلى خوشحال است كه نود سرباز به نيروهاى امام اضافه مى‏شود. وقتى بچه‏هاى امام حسين (ع) اين نيروها را ببينند خيلى شاد مى‏شوند. او به شادى دل زينب (س) نيز مى‏انديشد. ديگر راهى تا كربلا نمانده است.
ناگهان در اين تاريكى شب، راه بر آن‏ها بسته مى‏شود. لشكر كوفه به جنگ بنى اسد مى‏آيد. صداى برخورد شمشيرها به گوش مى‏رسد.
مقاومت ديگر فايده‏اى ندارد. نيروهاى كمكى هم در راه است. بنى اسد مى‏دانند كه اگر مقاومت كنند، همه‏ي آن‏ها بدون آنكه بتوانند براى امام حسين (ع) كارى انجام دهند، در همين جا كشته خواهند شد.
بنابراين، تصميم مى‏گيرند كه برگردند. آن‏ها با چشمان گريان با حبيب خداحافظى مى‏كنند و به سوى منزل خود برمى‏گردند.
آن‏ها بايد همين امشب دست زن و بچه‏ي خود را بگيرند و به سوى بيابان بروند؛ زيرا عمر سعد گروهى را به دنبال آن‏ها خواهد فرستاد تا به جرم يارى امام حسين (ع) مجازات شوند.
حبيب به سوى خيمه‏ي امام مى‏رود. او تنها رفته است و اكنون تنها برمى‏گردد. غم و غصه را در چهره‏ي حبيب مى‏توان ديد؛ ولى امام با روى باز از او استقبال مى‏كند و در جواب او خداوند را حمد و ستايش مى‏نمايد.
امام به حبيب مى‏گويد كه بايد خدا را شكر كنى كه قبيله‏ات به وظيفه‏ي خود عمل كرده‏اند. آن‏ها دعوت ما را اجابت كردند و هر آنچه از دستشان برمى‏آمد، انجام دادند و اين جاى شكر دارد. اكنون كه به وظيفه‏ات عمل كردى، راضى باش و شكرگزار.

 
منبع/نویسنده:
روابط عمومی
 
تاریخ: ۱۲/۰۸/۱۳۹۴   بازدید: ۵۲۲

نظرات کاربران

نظر شما:
نام: *
ایمیل:
متن: *

(۳۰۰ کاراکتر)