روابط عمومی دانشگاه شیراز
پنج شنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۶
هفت شهر عشق - 12 (ويژه‏نامه‏ي ايام محرم)

فصل ۱2: بخش 12
روز سه‏شنبه، هفتم محرم است و آفتاب داغ كربلا بيداد مى‏كند.
اسب‏سوارى از راه كوفه مى‏آيد و نزد عمر سعد مى‏رود. او با خود نامه‏اى دارد. عمر سعد نامه را مى‏گيرد و آن را مى‏خواند: «اى عمر سعد! بين حسين و آب فرات جدايى بينداز و اجازه نده تا او از آب فرات قطره‏اى بنوشد. من مى‏خواهم حسين با لب تشنه جان بدهد».
عمر سعد بى‏درنگ يكى از فرماندهان خود به نام عَمْرو بن حَجّاج را مأمور مى‏كند كه به همراه هفتصد نفر كنار فرات مستقر شوند تا از دسترسى امام حسين (ع) و يارانش به آب ممانعت كنند.
از امروز بايد خود را براى شنيدن صداى گريه‏ي كودكانى كه از تشنگى بى‏تابى مى‏كنند، آماده نمايي.
صحراى كربلا سراسر گرما و سوز و عطش است. آرى! اين عطش است كه در صحرا طلوع مى‏كند و جان كودكان را مى‏سوزاند. من و تو چه كارى مى‏توانيم براى تشنگى بچه‏هاى امام حسين (ع) انجام بدهيم؟
من ديگر نمى‏توانم طاقت بياورم. رو به سوى لشكر كوفه مى‏كنم. مى‏روم تا با عمر سعد سخن بگويم، شايد دل او به رحم بيايد.
اى عمر سعد! تو با امام حسين (ع) جنگ دارى، پس اين كودكان چه گناهى كرده‏اند؟ او مى‏خندد و مى‏گويد: «مگر همين حسين و پدرش نبودند كه آب را بر روى عثمان، خليفه‏ي سوم بستند تا به شهادت رسيد؟ مگر زن و بچه‏ي عثمان تشنه نبودند؟ ما امروز مى‏خواهيم انتقام عثمان را بگيريم».
از شنيدن اين سخن متحيّر شدم؛ زيرا تا به حال چنين مطلبى را نشنيده‏ام كه حضرت على (ع) و فرزندان او، آب را بر عثمان بسته باشند؛ امّا با كمال تعجب مى‏بينم كه تمام سپاه كوفه اين سخن را مى‏گويند كه اين تشنگى در عوض همان تشنگى است كه به عثمان روا داشته‏اند.
عمر سعد نامه‏ي ابن زياد را به من مى‏دهد تا بخوانم. در اين نامه چنين آمده است: «امروز، روزى است كه من مى‏خواهم انتقام لب‏هاى تشنه‏ي عثمان را بگيرم. آب را بر كسانى ببنديد كه عثمان را با لب تشنه شهيد كردند».
مات و مبهوت به سوى فرات مى‏روم. آب موج مى‏زند. مأموران، ساحل فرات را محاصره كرده‏اند.
عبدالله اَزْدى را مى‏بينم. او فرياد برمى‏آورد: «اى حسين! اين آب را ببين كه چه رنگ صاف و درخشنده‏اى دارد، به خدا قسم نمى‏گذاريم قطره‏اى از آن را بنوشى تا اينكه از تشنگى جان بدهى».
حالا مى‏فهمم كه عمر سعد روى اين موضوع تشنگى تبليغات زيادى انجام داده است. خيلى علاقه‏مند مى‏شوم تا از قصه‏ي كشته شدن عثمان و تشنگى او باخبر شوم.
آيا كسى هست كه در اين زمينه مرا راهنمايى كند؟ به راستى، چه ارتباطى بين تشنگى عثمان و تشنگى امام حسين (ع) وجود دارد؟
***
همسفرم! آيا موافقى با هم اندكى تاريخ را مرور كنيم. بايد به بيست و شش سال قبل برگرديم تا حوادث سال سى و پنج هجرى قمرى را بررسى كنيم.
عثمان به عنوان خليفه‏ي سوم در مدينه حكومت مى‏كرد. او بنى‏اُميه را همه كاره‏ي حكومت خود قرار داده بود و مردم از اينكه بنى‏اُميه، بيت‏المال را حيف و ميل مى‏كردند، از عثمان ناراضى بودند.
به مردم مصر بيش از همه ظلم و ستم مى‏شد؛ امّا سرانجام صبر آن‏ها لبريز گرديد و در ماه شوال سال سى و پنج هجرى به سوى مدينه آمدند. آن‏ها خانه‏ي عثمان را محاصره كردند و اجازه ندادند كه او براى خواندن نماز جماعت به مسجد بيايد.
حضرت على (ع) براى دفاع از عثمان، امام حسن و امام حسين (ع) را به خانه‏ي عثمان فرستاد و به آن‏ها دستور داد كه نگذارند آسيبى به عثمان برسد. محاصره بيش از دو هفته طول كشيد و در تمام اين مدت، امام حسن و امام حسين (ع) و گروه ديگرى از اهل مدينه از عثمان دفاع مى‏كردند.
جالب اين است كه خود بنى‏اُميه كه طراح اصلى اين ماجرا بودند، مى‏خواستند كه با از ميان برداشتن عثمان، به اهداف جديد خود برسند.
روز هجدهم ذى‏الحجه مروان منشى و مشاور عثمان، به او گفت از كسانى كه براى دفاع او آمده‏اند بخواهد تا خانه‏ي او را ترك كنند. عثمان هم كه به مروان اطمينان داشت و خيال مى‏كرد خطر برطرف شده است، از همه‏ي آن‏هايى كه براى دفاع آمده بودند خواست تا به خانه‏هاى خود بروند.
او به همه رو كرد و چنين گفت: «من همه‏ي شما را سوگند مى‏دهم تا خانه‏ي مرا ترك كنيد و به خانه‏هاى خود برويد». امام حسن (ع) فرمود: «چرا مردم را از دفاع كردن از خود منع مى‏كنى؟» عثمان در جواب ايشان گفت: «تو را قسم مى‏دهم كه به خانه‏ي خود بروى. من نمى‏خواهم در خانه‏ام خونريزى شود». آخرين افرادى كه خانه‏ي عثمان را ترك كردند، امام حسن و امام حسين (ع) بودند.
حضرت على (ع) چون متوجه‏ي بازگشت امام حسن (ع) شد، به او دستور داد تا به خانه‏ي عثمان بازگردد. امام حسن (ع) به خانه‏ي عثمان بازگشت؛ امّا بار ديگر عثمان ايشان را قسم داد كه خانه‏ي او را ترك كند.
شب هنگام، نيروهايى كه از مصر آمده بودند از فرصت استفاده كردند و حلقه‏ي محاصره را تنگ‏تر كردند. محاصره آن قدر طول كشيد كه ديگر آبى در خانه‏ي عثمان پيدا نمى‏شد.
عثمان و خانواده‏ي او به شدت تشنه بودند؛ امّا شورشيان، اجازه نمى‏دادند كسى براى عثمان آب ببرد. آن‏ها مى‏خواستند عثمان و خانواده‏اش از تشنگى بميرند.
هيچ كس جرأت نداشت به خانه‏ي عثمان نزديك شود. شورشيان با شمشيرهاى برهنه خانه را در محاصره‏ي خود داشتند.
اما حضرت على (ع) به بنى‏هاشم دستور داد تا سه مشك آب بردارند و به سوى خانه‏ي عثمان حركت كنند. آن‏ها هر طور بود آب را به خانه‏ي عثمان رساندند.
امام حسن (ع) و قنبر هنوز بر درِ خانه‏ي عثمان ايستاده بودند كه تيراندازى شروع شد. در اين گيرودار امام حسن (ع) نيز مجروح شد؛ امّا سرانجام شورشيان به خانه‏ي عثمان حمله كردند و او را به قتل رساندند.
پس از مدتى بنى‏اُميه با بهانه كردن پيراهن خون‏آلود عثمان، حضرت على (ع) را به عنوان قاتل او معرفى كردند. دستگاه تبليغاتى بنى‏اُميه تلاش مى‏كردند تا مردم باور كنند كه حضرت على (ع) براى رسيدن به حكومت و خلافت، در قتل عثمان دخالت داشته است.
امروز، روز هفتم محرم است. ابن زياد نيز، تشنگى عثمان را بهانه كرده تا آب را بر امام حسين (ع) ببندد.
عجب! تنها كسى كه به فكر تشنگى عثمان بود و براى او آب فرستاد، حضرت على (ع) بود. امام حسين (ع) و امام حسن (ع) براى بردن آب به خانه‏ي عثمان تلاش مى‏كردند؛ امّا امروز و بعد از گذشت بيست و شش سال اعتقاد مردم بر اين است كه اين بنى‏هاشم و امام حسين (ع) بودند كه آب را بر عثمان بستند؟! به راستى كه تاريخ را چقدر هدفمند تحريف مى‏كنند!
همسفرم! آيا تو هم با من موافقى كه اين تحريف تاريخ بيشتر از تشنگى، دل امام حسين (ع) را به درد آورده است.
***
خورشيد بى‏وقفه مى‏تابد. هوا بسيار گرم شده و صحراى كربلا، غرق تشنگى است.
كودكان از سوز تشنگى بى‏تابى مى‏كنند و رخساره‏ي آن‏ها، دل هر بيننده‏اى را مى‏سوزاند.
ابن حُصين هَمْدانى، نزد امام مى‏آيد و مى‏گويد: «مولاى من! اجازه دهيد بروم و با عمر سعد سخن بگويم. شايد بتوانم او را راضى كنم تا آب را آزاد كند».
امام با نظر او موافقت مى‏كند و او به سوى لشكر كوفه مى‏رود و به آن‏ها مى‏گويد: «من مى‏خواهم با فرمانده‏ي شما سخن بگويم».
او را به خيمه‏ي عمر سعد مى‏برند و او وارد خيمه مى‏شود؛ امّا سلام نمى‏كند. عمر سعد از اين رفتار او ناراحت مى‏شود و به او مى‏گويد: «چرا به من سلام نكردى، مگر مرا مسلمان نمى‏دانى؟».
ابن حُصين هَمْدانى در جواب مى‏گويد: «اگر تو خودت را مسلمان مى‏دانى چرا آب فرات را بر خاندان پيامبر بسته‏اى؟ آيا درست است كه حيوانات اين صحرا از آب فرات بنوشند، امّا فرزندان پيامبر لب تشنه باشند؟ در كدام مذهب است كه آب را بر كودكان ببندند؟».
عمر سعد سر خود را پايين مى‏اندازد و مى‏گويد: «مى‏دانم كه تشنه گذاردن خاندان پيامبر، حرام است؛ امّا چه كنم ابن زياد به من اين دستور را داده است. باور كن كه من در شرايط سختى قرار گرفته‏ام و خودم هم نمى‏دانم چه كنم؟ آيا بايد حكومت رى را رها كنم؛ حكومتى كه در اشتياق آن مى‏سوزم. دلم اسير رى شده است. به خدا قسم نمى‏توانم از آن چشم بپوشم».
اينجاست كه ابن حُصين هَمْدانى بازمى‏گردد؛ در حالى كه مى‏داند سخن گفتن با عمر سعد كار بيهوده‏اى است. او چنان عاشق حكومت رى شده كه براى رسيدن به آن حاضر است به هر كارى دست بزند.
***
نيمه‏هاى شب هشتم محرم است. هوا كاملاً تاريك است؛ امّا بچه‏ها از شدت تشنگى خواب ندارند.
آيا راهى براى يافتن آب هست؟ نگاه كن عباس به سوى خيمه‏ي امام مى‏آيد. او ديگر تاب ديدن تشنگى كودكان را ندارد.
سلام مى‏كند و با ادب روبه‏روى امام مى‏نشيند و مى‏گويد: مولاى من! آيا به من اجازه مى‏دهى براى آوردن آب با اين نامردان بجنگم؟
امام به چهره‏ي برادر نگاهى مى‏كند. غيرت را در وجود او مى‏بيند.
پاسخ امام مثبت است. عباس با خوشحالى از خيمه بيرون مى‏رود و گروهى از دوستان را جمع مى‏كند و دستور مى‏دهد تا بيست مشك آب بردارند.
آنگاه در دل شب به سوى فرات پيش مى‏تازند. عباس، ابتدا نافع بن هلال را مى‏فرستد تا موقعيت دشمن را ارزيابى كند.
قرار مى‏شود هر زمان او فرياد زد آن‏ها حمله كنند. نافع آرام آرام جلو مى‏رود. در تاريكى شب خود را به نزديكى فرات مى‏رساند؛ امّا ناگهان نگهبانان او را مى‏بينند و به فرمانده‏ي خود، عَمْرو بن حَجّاج خبر مى‏دهند. او نزديك مى‏آيد و نافع را مى‏شناسد:
ـ نافع تو هستى؟ سلام! اينجا چه مى‏كنى؟
ـ سلام پسر عمو! من براى بردن آب آمده‏ام.
ـ خوب، مى‏توانى مقدارى آب بنوشى و سريع برگردى.
او نگاهى به موج‏هاى آب مى‏اندازد. تشنگى در او بيداد مى‏كند. ولى در جواب مى‏گويد:
ـ تا زمانى كه مولايم حسين (ع) از اين آب نياشاميده است، هرگز آب نخواهم خورد. چگونه من از اين آب بنوشم در حالى كه مولايم و فرزندان او تشنه هستند؟ مى‏خواهم آب براى خيمه‏ها ببرم.
ـ امكان ندارد. تو نمى‏توانى آب را به خيمه‏هاى حسين ببرى. ما مأمور هستيم تا نگذاريم يك قطره آب هم به دست حسين برسد.
اينجاست كه نافع فرياد مى‏زند: «الله اكبر!».
اين عباس است كه مى‏آيد. نگاه كن كه چه مردانه مى‏آيد! شير بيشه‏ي ايمان، فرزند حيدر كرّار مى‏آيد. عباس و عده‏اى از يارانش، راه پانصد سرباز را مى‏بندند و گروه ديگر مشك‏ها را از آب پر مى‏كنند.
صداى برخورد شمشيرها به گوش مى‏رسد. بعد از مدتى درگيرى و تاخت و تاز، عباس دلاور و همراهانش با بيست مشك پر از آب به سوى خيمه‏ها باز مى‏گردند. او همراه خود آب سرد و گوارا دارد و لب‏هايش از تشنگى خشكيده است؛، امّا تا آب را به خيمه‏ها نرساند و امام حسين (ع) آب نياشامد، عباس آب نمى‏نوشد.
نگاه كن! همه‏ي بچه‏ها چشم انتظارند. آرى! عمو رفته تا آب بياورد.
دست‏هاى كوچك آن‏ها به حالت قنوت است و دعا بر لب‏هاى تشنه‏ي آن‏ها نشسته است: «خدايا، تو عموى ما را يارى كن!».
صداى شيهه‏ي اسب عمو مى‏آيد.
الله اكبر!
اين صدا، صداى عمو است. همه از خيمه‏ها بيرون مى‏دوند. دور عمو را مى‏گيرند و از دست مهربان او سيراب مى‏شوند.
همه اين صحنه را مى‏بينند. امام حسين (ع) هم، به برادر نگاه مى‏كند كه چگونه كودكان گرد او را گرفته‏اند.
همسفر! آيا مى‏دانى بعد از اينكه بچه‏ها از دست عموى خود آب نوشيدند به يكديگر چه گفتند: «بياييد از امشب عموى خود را سقّا صدا بزنيم».

 
منبع/نویسنده:
روابط عمومی
 
تاریخ: ۱۳/۰۸/۱۳۹۴   بازدید: ۵۳۵

نظرات کاربران

نظر شما:
نام: *
ایمیل:
متن: *

(۳۰۰ کاراکتر)