روابط عمومی دانشگاه شیراز
پنج شنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۶
هفت شهر عشق - 19 (ويژه‏نامه‏ي ايام محرم و صفر)

فصل ۱9: بخش ۱9
اكنون نوبت بُرَيْر است تا جان خود را فداى امامش كند.
برير معلّم قرآن كوفه است. او با آنكه حدود شصت سال سن دارد، امّا دلش هنوز جوان است. او نيز، با اجازه‏ي امام به سوى ميدان مى‏شتابد: «من بُرَير هستم و همانند شيرى شجاع به سوى شما مى‏آيم و از هيچ كس نمى‏ترسم».
او مبارز مى‏طلبد، چه كسى مى‏خواهد به جنگ او برود؟
در سپاه كوفه خبر مى‏پيچد كه معلّم بزرگ قرآن به جنگ آمده و مبارز مى‏طلبد.
شرم در چهره‏ي آن‏ها نشسته است. آيا به جنگ استاد خود برويم؟
صداى بُرَير در ميدان طنين انداخته است. عمر سعد فرياد م‏ زند: «چرا كسى به جنگ او نمى‏رود؟ چرا همه ايستاده‏اند؟». به ناچار يكى از سربازان خود به نام يزيد بن مَعْقِل را به جنگ بُرَير مى‏فرستد.
ـ اى بُرَير! تو همواره از علىّ بن ابى طالب دفاع مى‏كردى؟
ـ آرى! اكنون هم بر همان عقيده‏ام.
ـ راه تو، راه باطل و راه شيطان است.
ـ آيا حاضرى داورى را به خدا بسپاريم و با هم مبارزه كنيم و از خدا بخواهيم هر كس كه گمراه است كشته و هر كس كه راستگو است پيروز شود؟
ـ آرى! من آماده‏ام.
سكوتى عجيب بر كربلا حكمفرماست. چشم‏ها گاه به بُرَير نگاه مى‏كند و گاه به يزيد بن معقل.
بُرَير دست به سوى آسمان برمى‏دارد و دعا مى‏كند كه فرد گمراه كشته شود.
سپاه كوفه آرزو مى‏كنند كه يزيد بن معقل پيروز شود. عمر سعد دستور مى‏دهد تا همه‏ي لشكر براى يزيد بن معقل دعا كنند. آن‏ها به اين فكر مى‏كنند كه اگر بُرَير شكست بخورد، بر حقّ بودن سپاه كوفه بر همه آشكار خواهد شد. به راستى، نتيجه چه خواهد شد؟ آيا بُرَير مى‏تواند حريف خود را شكست دهد؟ آرى! در واقع، اين بُرَير است كه يزيد بن معقل را به جهنم مى‏فرستد. صداى الله اكبر در لشكر حقّ، بلند است.
بدين ترتيب، بر همه معلوم شد كه راه بُرَير حق مي‏باشد. عمر سعد بسيار عصبانى است. گروهى را براى جنگ مى‏فرستد. جنگ بالا مى‏گيرد. بدن بُرَير زخم‏هاى بسيارى برمى‏دارد. در اين گيرودار، مردى به نام ابن مُنْقِذ از پشت سر حمله مى‏كند و نيزه‏ي خود را بر كمر بُرَير فرو مى‏آورد. برير روى زمين مى‏افتد. (إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّـآ إِلَيْهِ رَاجِعُونَ).
روح بلند بُرَير نيز، به سوى آسمان پر مى‏كشد.
***
اكنون ديگر وقت آن است كه حكايت سقّاى كربلا را برايت روايت كنم.
او علمدار و جوانمرد سى و پنج ساله‏ي كربلا بود. آيا مى‏دانى كه چرا او را سقّاى كربلا ناميده‏اند؟
از روز هفتم كه آب را بر امام حسين (ع) و يارانش بستند، او بارها و بارها همراه ديگر ياران، به سوى فرات حمله‏ور مى‏شد تا براى خيمه‏ها، آب بياورد.
البته تو خود مى‏دانى كه دشمن، هزاران نفر را در اطراف فرات مأمور كرده است تا نگذارند كسى آب ببرد، امّا عباس و همراهانش هر بار كه به سوى فرات مى‏رفتند، با دست پر، بازمى‏گشتند.
آرى! تا فرزندان اُم ّالبَنين زنده‏اند، در خيمه‏ها، مقدارى آب پيدا مى‏شود.
در روايت‏ها آمده است كه پس از شهادت حضرت زهرا (س)، حضرت على (ع) به برادرش عقيل فرمود: «همسرى براى من پيدا كن كه از شجاع‏ترين طايفه‏ي عرب باشد». عقيل نيز، اُمّ‏البنين را معرفى كرد. او از طايفه‏اى بود كه شجاعت و مردانگى آن‏ها زبانزد روزگار بود. اكنون چهار پسر اُم‏ّالبَنين عباس، جعفر، عثمان و عبدالله در كربلا هستند.
فرزندان اُمّ‏البنين تصميم گرفته‏اند كه بار ديگر براى آوردن آب به سوى فرات بروند.

دشمن از هر طرف در كمين آن‏ها بود. آن‏ها بايد از ميان چهار هزار سرباز مى‏گذشتند. خبر به آن‏ها مى‏رسد كه آب در خيمه‏ها تمام شده است و تشنگى بيداد مى‏كند.
اين بار، عباس تنها با سه تن از برادران خود به سوى فرات حركت مى‏كند؛ زيرا يارانى كه پيش از اين او را همراهى مى‏كردند، اكنون به بهشت سفر كرده‏اند. آن‏ها تصميم خود را گرفته‏اند. اين كار، دل شير مى‏خواهد. چهار نفر مى‏خواهند به جنگ چهار هزار نفر بروند.
حماسه‏اى شكل مى‏گيرد. پسران حيدر كرّار مى آيند! آن‏ها لشكر چهار هزار نفرى را مى‏شكافند و خود را به آب مى‏رسانند.
عباس مشك را پر از آب مى‏كند و بر دوش مى‏گيرد و همراه برادران خود به سوى خيمه‏ها حركت مى‏كند، امّا آن‏ها هنوز لب تشنه هستند.
مسلماً راه برگشت بسيار سخت‏تر از راه آمدن است. اينجا بايد مواظب باشى تا تيرى به مشك اصابت نكند.
مشك بر دوش عباس است و سه برادر همچو پروانه، دور آن مى‏چرخند. آن‏ها جان خود را سپر اين مشك مى‏كنند تا مشك سالم به مقصد برسد. همه‏ي بچه‏ها در خيمه ها، منتظر اين آب هستند. آيا اين مشك به سلامت به خيمه ها خواهد رسيد؟ صداى آب، آب بچه‏ها هنوز در گوش پسران اُمّ‏البنين است.
آن‏ها تيرها را به جان مى‏خرند و به سوى خيمه ها مى‏آيند. نمى‏توانم اوج حماسه را برايت به تصوير بكشم. عباس مشك بر دوش دارد و اشك در چشم!
او وقتى از فرات بالا آمد، سه برادرش همراه او بودند. تا اينكه دشمن شروع به تيرباران كرد و جعفر روى زمين افتاد. در واقع، او همه‏ي تيرها را به جان خريد. عّاس مى‏خواهد بايستد و برادر را در آغوش كشد؛ امّا فرصتى نمانده است. جعفر با گوشه‏ي چشم، به او اشاره مى‏كند كه اى عباس برو، بايد مشك را به خيمه‏ها برسانى.
آيا مشك به سلامت به خيمه ها خواهد رسيد؟ اشك در چشمان عباس حلقه زده است. آن‏ها به راه خود ادامه مى دهند. كمى جلوتر، برادر ديگر بر زمين مى‏افتد.
عباس و ديگر برادرش به سوى خيمه ها مى روند. ديگر راهى تا خيمه ها نمانده است؛امّا سرانجام برادر ديگر هم روى زمين مى‏غلتد.
همه‏ي كودكان چشم انتظارند. آن‏ها فرياد مى‏زنند: عمو آمد، سقّاى كربلا آمد؛ امّا چرا او تنهاى تنها مى‏آيد؟
عزيزانم! بياشاميد، كه من سه برادر را براى اين آب از دست داده‏ام.
آيا عباس باز هم براى آوردن آب به سوى فرات خواهد رفت؟! اكنون نزديك ظهر است و گرماى آفتاب بيداد مى كند. اين همه زن و بچه و يك مشك آب و آفتاب گرم كربلا!
ساعتى ديگر، باز صداى آب، آب كودكان در صحرا مى‏پيچد.
عباس بايد چه كند؟
او كه ديگر سه برادر ندارد. آن‏ها پر كشيدند و رفتند.
***
تو اَسْلَم غلامِ امام حسين (ع) هستى.
تو از نژاد تُركى و افتخارت اين است كه خدمتگذار امام حسين (ع) هستى! همراه امام از مدينه تا كربلا آمده‏اى و اكنون مى‏خواهى جان خود را فداى ايشان كنى.
دست خود را به سينه مى‏گذارى و به رسم ادب مى ايستى و اجازه‏ي ميدان مى خواهى. در نگاهت يك دنيا التماس است. با خود مى‏گويى: «آيا مولايم به من اجازه مى‏دهد؟».
امام نگاهى به تو مى‏كند. مى‏داند شوق رفتن دارى... و سرانجام به سوى ميدان مى‏روى و فرياد مى‏زنى: «أميرى حسيـنٌ و نِعـمَ الأميـرِ»; «امير من، حسين است و او بهترين اميرهاست».
هيچ كس به زيبايى تو رَجَز نخوانده است. صدايت همه‏ي كوفيان را به فكر مى‏اندازد. به راستى، آيا رهبرى بهتر از حسين هم پيدا مى‏شود؟

اى كوفيان، شما رهبرى يزيد را قبول كرده ايد، امّا بدانيد كه در واقع در دنيا و آخرت ضرر كرديد، چراكه نه دنيا را داريد و نه آخرت را. ولى آقاى من حسين است. او در دنيا و آخرت به من آرامش و سعادت مى‏دهد.
تو مى‏غرّى و شمشير مى‏زنى و همه از مقابل تو فرار مى‏كنند. دشمن تاب شنيدن صداى تو را ندارد. محاصره‏ات مى كنند و بر سر و رويت تير و سنگ مى‏ريزند.
تو را مى‏بينم كه پس از لحظاتى روى خاك گرم كربلا افتاده‏اى. هنوز نيمه جانى دارى. به سوى خيمه ها نگاه مى كنى و چشم فرو مى‏بندى. گويى آرزويى در دل دارى كه از گفتنش شرم مى‏كنى. آيا مى‏شود مولايم حسين، كنار من هم بيايد؟
صداى شيهه‏ي اسبى به گوش مى‏رسد. خدايا! اين كيست كه به سوى من مى آيد؟ لحظه‏اى بى هوش مى شوى و سپس چشم باز مى كنى و مولاى خود را مى‏بينى!
خدايا، خواب مى بينم يا بيدارم؟ اين مولايم حسين (ع) است كه سرم را به سينه گرفته است. اى تاريخ! بزرگوارى حسين (ع) را ببين. امام، صورت خود را به صورت تو مى‏گذارد! و تو باور نمى‏كنى! خدايا! اين صورت مولايم است كه بر روى صورتم احساس مى‏كنم.
خيلى زود به آرزويت رسيدى و بهشت را لمس كردى! لبخند شادى و رضايت بر چهره ات مى نشيند. آخرين جمله‏ي زندگى‏ات را نيز، مى‏گويى: «چه كسى همانند من است كه پسر پيامبر صورت به صورتش نهاده باشد».
به راستى، چه سعادتى بالاتر از اينكه آفتاب، تو را در آغوش گرفته است و روح تو از آشيانه جان پر مى‏كشد و به سوى آسمان‏ها پرواز مى‏كند.
امام بين غلام و پسرش فرق نمى‏گذارد و فقط در دو جا چنين مى ‏كند. يكبار زمانى كه به بالين على‏اكبر مى آيد و صورت به صورت ميوه‏ي دلش مى‏گذارد و اينجا هم كه صورت به صورت غلامِ تُرك خود مى نهد و در واقع امام به ما مى‏آموزد كه بهترين مردم باتقواترين آن‏هاست.
***
جوانان زيادى رفتند و جان خود را فداى حسين (ع) كردند؛ امّا اكنون نوبت او است.
بيش از هفتاد سال سن دارد. ولى دلش هنوز جوان است. آيا او را شناختى؟ او اَنس بن حارث است. همان كه سال ها پيش در ركاب پيامبر شمشير مى زد. او به چشم خود ديده است كه پيامبر چقدر حسينش را مى‏بوسيد و مى‏بوييد.
نگاه كن! با دستمالى پيشانى خود را مى بندد تا ابروهاى سفيد و بلندش را زير آن مخفى كند. كمر خود را نيز محكم بسته است. او شمشير به دست به سوى امام مى‏آيد.
سلام مى‏كند و جواب مى شنود و اجازه ميدان مى خواهد. امام به او مى فرمايد: «اى شيخ! خدا از تو قبول كند». او لبخندى مى زند و به سوى ميدان حركت مى‏كند.
كوفيان همه او را مى شناسند و براى او به عنوان يكى از ياران پيامبر احترام خاصى قايل‏اند؛ امّا اكنون بايد به جنگ او بروند. انس هيچ پروايى ندارد. گر چه در ظاهر پير و شكسته شده است، ولى جرأت شير را دارد و به قلب سپاه دشمن مى تازد.
در مقابل سپاه مى ايستد و به مردم كوفه مى گويد: «آگاه باشيد كه خاندان علىّبن ابى طالب پيرو خدا هستند و بنى‏اُميّه پيرو شيطان».
آرى! او در اين ميدان از عشق به مولايش حضرت على (ع)، پرده برمى‏دارد. تنها كسى كه نام حضرت على (ع) را در ميدان كربلا، شعار خود نموده است، اين پيرمرد است.
او روزهايى را به ياد مى آورد كه در ركاب حضرت على (ع) در صفيّن و نهروان، شمشير مى زد. اكنون على‏گويان و با عشقى كه از حسين در سينه دارد، شمشير مى‏زند و كافران را به قتل مى‏رساند.
امّا پس از لحظاتى، پيرمردِ عاشورا روى خاك گرم كربلا مى‏افتد، در حالى كه محاسن سفيدش با خون سرخ، رنگين است.
***
خدايا! اكنون نوبت كيست كه براى حسين (ع) جانفشانى كند؟

نگاه كن! وَهَب از دور مى آيد. آيا او را مى شناسى؟ يادت هست وقتى كه به كربلا مى‏آمديم امام حسين (ع) كنار خيمه‏ي او ايستاد و به بركت دعاى ايشان چاه آن‏ها، پر از آب شد. آن‏ها مسيحى بودند؛ امّا چه وقت خوبى، حسينى شدند. روزى كه هزاران مسلمان به جنگ حسين آمده‏اند، وهب به يارى اسلام واقعى آمده است.
او اكنون آمده است تا اجازه‏ي ميدان بگيرد. مادر و همسر او كنار خيمه ايستاده‏اند و براى آخرين بار او را نگاه مى‏كنند. اكنون اين وهب است كه صدايش در صحراى كربلا طنين انداخته است: «به زودى ضربه‏هاى شمشير مرا مى بينيد كه چگونه در راه خدا شمشير مى‏زنم».
او مى رزمد و مى جنگد و عده‏ي زيادى را به قتل مى رساند. مادر كنار خيمه ايستاده است. او رزم فرزند خود را مى بيند و اشك شوق مى ريزد.
او چگونه خدا را شكر كند كه پسرش اكنون در راه حسينِ فاطمه شمشير مى زند.
نگاه وهب به مادر مى افتد و به سرعت به سوى خيمه ها برمى‏گردد. نگاهى به مادر مى كند. مادر تو چقدر خوشحالى! چقدر شاد به نظر مى آيى!
وهب شمشير به دست دارد و خون از سر و روى او مى ريزد. در اين جنگ، زخم هاى زيادى بر بدنش نشسته است. احساس مى كند كه بايد از مادر خود حلاليت بطلبد:
ـ مادر، آيا از من راضى هستى؟
ـ نه.
همه تعجب مى كنند. چرا اين مادر از پسر خود راضى نيست! مادر به صورت وهب خيره مى شود و مى گويد: «پسرم، وقتى از تو راضى مى شوم كه تو در راه حسين كشته شوى».
آفرين بر تو اى بزرگ مادرِ تاريخ! وهب اكنون پيام مادر را درك كرده است.
آن طرف، همسر جوانش ايستاده است. او سخنِ مادر وهب را مى شنود كه فرزندش را به سوى شهادت مى فرستد.
همسر وهب جلو مى آيد: «وهب، مرا به داغ خود مبتلا نكن!». وهب در ميان دو عشق گرفتار مى شود. عشق به همسر مهربان و عشق به حسين (ع).
وهب بايد چه كند؟ آيا نزد همسرش برگردد و رضايت او را حاصل كند و يا به سوى ميدان جنگ بتازد. البته همسر وهب حق دارد. چرا كه آن‏ها چند روزى است كه مسلمان شده اند. او هنوز از درگيرى ميان جبهه‏ي حق و باطل چيز زيادى نمى داند.
صداى مادر، او را به خود مى آورد: «عزيزم، به سوى ميدان بازگرد و جان خود را فداى حسين كن تا در روز قيامت، جدّش پيامبر از تو شفاعت كند».
وهب، در يك چشم به هم زدن، انتخاب خود را مى كند و به سوى ميدان بازمى‏گردد. او مى جنگد و پيش مى رود. دست راست او قطع مى شود، شمشير به دست چپ مى گيرد و به جنگ ادامه مى دهد.
دست چپ او هم قطع مى شود. اكنون ديگر نمى تواند شمشير بزند. دشمنان او را اسير مى كنند و نزد عمر سعد مى برند. عمر سعد به او مى‏گويد: «وهب، آن شجاعت تو كجا رفت؟» و آنگاه دستور مى‏دهد تا گردن وهب را بزنند.
سپاه كوفه اكنون خشنود است كه شيرمردى را از پاى در آورده است. شمر دستور مى دهد تا سر وهب را به سوى مادرش بيندازند. شمر، كينه‏ي وهب را به دل گرفته است، چرا كه اين مسيحىِ تازه مسلمان شده، حسّ حقارت را در همه‏ي سپاه كوفه زنده كرده است.
مادر وهب نگاه مى كند و سرِ فرزندش را مى بيند. او سرِ پسر خود را برمى‏دارد و مى بوسد و مى بويد. همه منتظر هستند تا صداى گريه و شيون او بلند شود؛ امّا از صداى گريه‏ي مادر خبرى نيست.
نگاه كن! او عمود خيمه اى را برمى‏دارد و به سوى دشمن مى‏دود. با همين چوب به جنگ دشمن مى رود و دو نفر را از پاى درمى‏آورد. همه مات و مبهوت‏اند. آيا اين همان مادرى است كه داغ فرزند ديده است؟
اينجاست كه امام حسين (ع) مى‏فرمايد: «اى مادر وهب، به خيمه‏ها برگرد. خدا جهاد را از زنان برداشته است».
او به خيمه برمى‏گردد. امام به او روى مى‏كند و مى‏فرمايد: «تو و پسرت روز قيامت با پيامبر خواهيد بود».
و چه وعده‏اى از اين بالاتر و بهتر!
 

 
منبع/نویسنده:
روابط عمومی
 
تاریخ: ۰۲/۰۹/۱۳۹۴   بازدید: ۴۴۲

نظرات کاربران

نظر شما:
نام: *
ایمیل:
متن: *

(۳۰۰ کاراکتر)