روابط عمومی دانشگاه شیراز
پنج شنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۶
هفت شهر عشق - 28 (ويژه‏نامه‏ي ايام محرم و صفر)

فصل 28: بخش 28
به يزيد خبر مى‏رسد كه بعضى از مردم شام با ديدن كاروان اسيران و آگاهى از برخى از واقعيت‏ها، نظرشان در مورد او عوض شده و در پى آن هستند كه واقعيت را بفهمند.
پس زمان آن رسيده است كه يزيد براى فريب دادن و خام كردن آن‏ها كارى بكند. فكرى به ذهن او مى‏رسد. او به يكى از سخنرانان شام پول خوبى مى‏دهد و از او مى‏خواهد كه يك متن سخنرانى بسيار عالى تهيه كند و در آن، تا آنجا كه مى‏تواند به خوبى‏هاى معاويه و يزيد بپردازد و حضرت على و امام حسين (ع) را لعن و نفرين كند و از او خواسته مى‏شود تا روز جمعه وقتى مردم براى نماز جمعه مى‏آيند، آنجا سخنرانى كند.
در شهر اعلام مى‏كنند كه روز جمعه يزيد به مسجد مى‏آيد و همه‏ي مردم بايد بيايند.
روز جمعه فرا مى‏رسد. در مسجد جاى سوزن انداختن نيست، همه‏ي مردم شام جمع شده‏اند.
يزيد دستور مى‏دهد تا امام سجاد (ع) را هم به مسجد بياورند. او مى‏خواهد به حساب خود يك ضربه‏ي روحى به امام سجاد (ع) بزند و عزّت و اقتدار خود را به آن‏ها نشان بدهد.
سخنران بالاى منبر مى‏رود و به مدح و ثناى معاويه و يزيد مى‏پردازد، اينكه معاويه همانى بود كه اسلام را از خطر نابودى نجات داد و...، همچنان ادامه مى‏دهد تا آنجا كه به ناسزا گفتن به حضرت على و امام حسين (ع) مى‏رسد.
ناگهان فريادى در مسجد بلند مى‏شود: «واى بر تو، كه به خاطر خوشحالى يزيد، آتش جهنم را براى خود خريدى!».
اين كيست كه چنين سخن مى‏گويد؟ همه‏ي نگاه‏ها به طرف صاحب صدا برمى‏گردد.
همه‏ي مردم، زندانى يزيد، امام سجاد (ع) را به هم نشان مى‏دهند. اوست كه سخن مى‏گويد: «اى يزيد! آيا به من اجازه مى‏دهى بالاى اين چوب‏ها بروم و سخنانى بگويم كه خشنودى خدا در آن است».
يزيد قبول نمى‏كند، امّا مردم اصرار مى‏كنند و مى‏گويند: «اجازه بدهيد او به منبر برود تا حرف او را بشنويم».
آرى! اين طبيعت انسان است كه از حرف‏هاى تكرارى خسته مى‏شود. سال‏هاست كه مردم سخنرانى‏هاى تكرارى را شنيده‏اند، آن‏ها مى‏خواهند حرف تازه‏اى بشنوند.
يزيد به اطرافيان خود مى‏گويد: «اگر اين جوان، بالاى منبر برود، آبروى مرا خواهد ريخت» و همچنان با خواسته‏ي مردم موافق نيست.
مردم اصرار مى‏كنند و عده‏اى مى‏گويند: «اين جوان كه رنج سفر و داغ پدر و برادر ديده است نمى‏تواند سخنرانى كند، پس اجازه بده بالاى منبر برود، چون او وقتى اين همه جمعيت را ببيند، يك كلمه نيز، نمى‏تواند بگويد».
از هر گوشه‏ي مسجد صدا بلند مى‏شود: «اى يزيد! بگذار اين جوان به منبر برود. چرا مى‏ترسى؟ تو كه كار خطايى نكرده‏اى! مگر نمى‏گويى كه اين‏ها از دين خارج شده‏اند و مگر نمى‏گويى كه اين‏ها فاسق‏اند، پس بگذار او نيز سخن بگويد كه كيستند و از كجا آمده‏اند».
آرى! بيشتر مردم شام از واقعيت خبر ندارند و تبليغات يزيد كارى كرده است كه همه خيال مى‏كنند عده‏اى بى‏دين عليه اسلام و حكومت اسلامى شورش كرده‏اند و يزيد آن‏ها را كشته است.
در اين هنگام، كسانى كه تحت تأثير كاروان اسيران قرار گرفته بودند، فرصت را غنيمت مى‏شمارند.
آن‏ها اصرار و پافشارى مى‏كنند تا فرزند حسين (ع) به منبر برود.
بدين ترتيب، جوّ مسجد به گونه‏اى مى‏شود كه يزيد به ناچار اجازه مى‏دهد امام سجاد (ع) سخنرانى كند؛ امّا يزيد بسيار پشيمان است و با خود مى‏گويد: «عجب اشتباهى كردم كه اين مجلس را برپا كردم»، ولى پشيمانى ديگر سودى ندارد.
مسجد سراسر سكوت است و امام آماده مى‏شود تا سخنرانى تاريخى خود را شروع كند: « بسم الله الرحمن الرحيم. من بهترين درود و سلام‏ها را به پيامبر خدا مى‏فرستم. هر كس مرا مى‏شناسد، كه مى‏شناسد، امّا هر كس كه مرا نمى‏شناسد بداند كه من فرزند مكه و منايم. من فرزند زمزم و صفايم. من فرزند آن كسى هستم كه در آسمان‏ها به معراج رفت و فرشتگان آسمان‏ها، پشت سر او نماز خواندند. من فرزند محمد مصطفى هستم. من فرزند كسى هستم كه با دو شمشير در ركاب پيامبر جنگ مى‏كرد و دو بار با پيامبر بيعت نمود. من پسر كسى هستم كه در جنگ بَدْر و حُنين با دشمنان جنگيد و هرگز به خدا شرك نورزيد. من پسر كسى هستم كه چون پيامبر به رسالت مبعوث شد، او زودتر از همه به پيامبر ايمان آورد. او كه جوانمرد، بزرگوار و شكيبا بود و همواره در حال نماز بود.
همان كه مانند شيرى شجاع در جنگ‏ها شمشير مى‏زد و اسلام مديون شجاعت اوست. آرى! او جدّم على بن ابى طالب است. من فرزند فاطمه هستم. فرزند بزرگْ بانوى اسلام. من، پسر دختر پيامبر شمايم».
يزيد صداىِ گريه‏ي مردم را مى‏شنود. آن‏ها با دقت به سخنان امام سجاد (ع) گوش مى‏دهند.
مردم شام، به دروغ‏هاى معاويه و يزيد پى برده‏اند. آن‏ها يك عمر حضرت على (ع) را لعن كرده‏اند و باور كرده بودند كه على (ع) نماز نمى‏خواند، امّا امروز مى‏فهمند اولين كسى كه به اسلام ايمان آورده حضرت على (ع) بوده است. او كسى بود كه همواره در راه اسلام شمشير مى‏زد.
صداى گريه و ناله‏ي مردم بلند است. يزيد كه از ترس به خود مى‏لرزد در فكر اين است كه چه خاكى بر سر بريزد. او نگران است كه نكند مردم شورش كنند و او را بكشند.
هنوز تا موقع اذان وقت زيادى مانده است، امّا يزيد براى اينكه مانع سخنرانى امام شود دستور مى‏دهد كه مؤذّن اذان بگويد:
ـ «الله أكبر، الله أكبر، أشهد انْ لا إله إلاّ الله».
امام مى‏فرمايد: «تمام وجود من به يگانگى خدا گواهى مى‏دهد».
ـ «أشهد أنّ محمّداً رسول الله».
امام سجاد (ع)، عمامه از سر خود برمى‏دارد و رو به مؤذن مى‏كند: «تو را به اين محمّدى كه نامش را برده‏اى قسمت مى‏دهم تا لحظه‏اى صبر كنى».
سپس رو به يزيد مى‏كند و مى فرمايد: «اى يزيد! بگو بدانم اين پيامبر خدا كه نامش در اذان برده شد، جدّ توست يا جدّ من، اگر بگويى جدّ تو است كه دروغ گفته‏اى و كافر شده‏اى، امّا اگر بگويى كه جدّ من است، پس چرا فرزند او، حسين را كشتى و دختران او را اسير كردى؟».
آنگاه اشك در چشمان امام سجاد (ع) جمع مى‏شود. آرى! او به ياد مظلوميت پدر افتاده است: «اى مردم! در اين دنيا مردى را غير از من پيدا نمى‏كنيد كه رسول خدا جدّ او باشد، پس چرا يزيد پدرم حسين را شهيد كرد و ما را اسير نمود».
يزيد كه مى‏بيند آبرويش رفته است برمى‏خيزد تا نماز را اقامه كند. امام به او رو مى‏كند و مى‏فرمايد: «اى يزيد! تو با اين جنايتى كه كردى، هنوز خود را مسلمان مى‏دانى! تو هنوز هم مى‏خواهى نماز بخوانى».
يزيد نماز را شروع مى‏كند و عده‏اى كه هنوز قلبشان در گمراهى است، به نماز مى‏ايستند. ولى مردم زيادى نيز، بدون خواندن نماز از مسجد خارج مى‏شوند.
***
مردم شام از خواب بيدار شده‏اند. آن‏ها وقتى به يكديگر مى‏رسند يزيد را لعنت مى‏كنند. آن‏ها فهميده‏اند كه يزيد دين ندارد و بنى‏اُميه يك عمر آن‏ها را فريب داده‏اند.
اينك آن‏ها مى‏دانند كه چرا امام حسين (ع) با يزيد بيعت نكرد. اگر او نيز، در مقابل يزيد سكوت مى‏كرد، ديگر اثرى از اسلام باقى نمى‏ماند.
به يزيد خبر مى‏رسد كه شام در آستانه‏ي انفجارى بزرگ است. مردم، دسته دسته كنار خرابه‏ي شام مى‏روند و از امام سجاد (ع) و ديگر اسيران عذرخواهى مى‏كنند.
مأموران حفاظتى خرابه، نمى‏توانند هجوم مردم را كنترل كنند. يزيد تصميم مى‏گيرد اسيران را از مردم دور كند. او به بهانه‏ي نامناسب بودن فضاى خرابه آن‏ها را به قصر مى برد.
مردم شام مى‏بينند كه اسيران را به سوى قصر مى‏برند تا آن‏ها را در بهترين اتاق‏هاى قصر منزل دهند. اين حيله‏اى است تا ديگر كسى نتواند با اسيران تماس داشته باشد.
ناگهان صداى شيون و ناله از داخل قصر بلند مى‏شود؟ حالا ديگر چه خبر است؟
اين صداى هنده، زنِ يزيد، است. او وقتى به صورت‏هاى سوخته در آفتاب و لباس‏هاى پاره‏ي حضرت زينب (س) و دختران رسول خدا نگاه مى‏كند، فرياد و ناله‏اش بلند مى‏شود.
نگاه كن! خود يزيد به همسرش هنده مى‏گويد كه براى امام حسين (ع) گريه كند و ناله سر بدهد!
آيا شما از تصميم دوم يزيد با خبريد؟ او مى‏خواهد كارى كند كه مردم باورشان شود كه اين ابن زياد بوده كه حسين را كشته و او هرگز به اين كار راضى نبوده است.
هنوز نامه‏ي يزيد در دست ابن زياد مي‏باشد كه به او فرمان قتل امام حسين (ع) را داده است؛ امّا اهل شام از آن بى‏خبراند و يزيد مى‏تواند واقعيت را تحريف كند.
يزيد همواره در ميان مردم اين سخن را مى‏گويد: «خدا ابن زياد را لعنت كند! من به بيعت مردم عراق بدون كشتن حسين راضى بودم. خدا حسين را رحمت كند، اين ابن زياد بود كه او را كشت. اگر حسين نزد من مى‏آمد، او را به قصر خود مى‏بردم و به او در حكومت خود مقامى بزرگ مى‏دادم».
نگاه كن كه چگونه واقعيت را تحريف مى‏كنند! يزيد كه ديروز دستور قتل امام حسين (ع) را داده بود، اكنون خود را فدايى حسين معرفى مى‏كند. او تصميم گرفته است تا براى امام حسين (ع) مجلس عزايى برپا كند و به همين مناسبت سه روز در قصر يزيد عزا اعلام مى‏شود.
همه جا گريه است و عزادارى! عجيب است كه مجلس عزا در قصر يزيد برپا مى‏شود و خود يزيد هم در اين عزا شركت مى‏كند. زنان بنى‏اُميه شيون مى‏كنند و بر سر و سينه مى‏زنند.
در همه‏ي مجلس‏ها، ابن زياد لعنت مى‏شود. فرياد «واى حسين كشته شد»، در همه جاى قصر يزيد بلند است. يزيدى كه تا ديروز شادى مى‏كرد و مى‏رقصيد، امروز در گوشه‏اى نشسته و عزادار است.
او به همه مى‏گويد كه خواست خدا اين بود كه حسين به فيض شهادت برسد، خدا ابن زياد را لعنت كند.
مردم! نگاه كنيد، كه يزيد، هميشه ابن زياد را لعنت مى‏كند! يزيد براى امام حسين (ع) مجلس عزا گرفته است و همه‏ي زنان بنى‏اُميه در عزاى او بر سر و سينه مى‏زنند. يزيد چقدر با خاندان پيامبر مهربان شده است!
تا امام سجاد (ع) نيايد، يزيد لب به غذا نمى‏زند. مردم، ببينيد يزيد چقدر به فرزند رسول خدا احترام مى‏گذارد. كه بدون او لب به غذا نمى‏زند.
آيا مردم شام بار ديگر خام خواهند شد؟ آيا آن‏ها دوباره فريب يزيد را خواهند خورد؟ به هر حال، اكنون زينب و ديگر زنان، اجازه دارند تا براى شهداى خود گريه كنند. در طول اين سفر هر گاه مى‏خواستند گريه كنند، سربازان به آن‏ها تازيانه مى‏زدند.
***
يزيد مى‏داند كه ماندن اسيران در شام ديگر به صلاح او نيست. هر چه آن‏ها بيشتر بمانند، خطر بيشترى حكومت او را تهديد مى‏كند. اكنون بايد آن‏ها را از شام دور كرد و به مدينه فرستاد.
بنابراين، امام سجاد (ع) را به حضور مى‏طلبد و به او مى‏گويد: «اى فرزند حسين! اگر مى‏خواهى مى‏توانى در شام، پيش من بمانى و اگر هم نمى‏خواهى مى‏توانى به مدينه بروى. دستور مى‏دهم تا مقدمات سفر را برايت آماده كنند».
امام، بازگشت به مدينه را انتخاب مى‏كند. يزيد دستور مى‏دهد تا نُعمان (نعمان بن بَشير) به قصر بيايد.
نُعمان پيش از ابن زياد، امير كوفه بود. او كسى بود كه وقتى مسلم به كوفه آمد، هيچ واكنش تندى نسبت به مسلم انجام نداد.
آرى! او سياست مسالمت‏آميزى داشت؛ امّا يزيد او را بر كنار و به جاى آن ابن زياد را به اميرى كوفه منصوب كرد. نُعمان بعد از بر كنارى از حكومت كوفه، به شام آمده است.
يزيد رو به نُعمان مى‏كند و مى‏گويد: «اى نعمان! هر چه سريع‏تر وسايل سفر را آماده كن. تو بايد با عده‏اى از سربازان، خاندان حسين را به مدينه برسانى. لباس، غذا، آب و آذوقه و هر چه را كه براى اين سفر نياز هست، تهيه كن». اين سربازان همراه تو مى‏آيند تا محافظ كاروان باشند.
يزيد مى‏ترسد كه مردم، دور اين خاندان جمع شوند. اين سربازان بايد همراه كاروان باشند تا مردم شهرها در طول مسير نتوانند با اين خانواده سخنى بگويند.
آرى! بايد هر چه زودتر اين خانواده را به كشور ديگرى انتقال داد. نبايد گذاشت مردم شام بيش از اين با اين خاندان آشنا شوند وگرنه حكومت بنى‏اُميه براى هميشه نابود خواهد شد. بايد هر چه زودتر سفر آغاز گردد.
امام رو به يزيد مى‏كند و مى‏فرمايد: «اى يزيد، در كربلا وسايل ما را غارت كرده‏اند، دستور بده تا آن‏ها را به ما برگردانند».
آرى! عصر عاشورا خيمه‏ها را غارت كردند و سپاه كوفه هر چه داخل را خيمه‏ها بود براى خود برداشتند؛ امّا يزيد پس از جنگ به ابن زياد نامه نوشت و از او خواست تا همه‏ي وسايلى را كه در خيمه‏ها بوده است به شام بياورند.
يزيد مى‏خواست اين وسايل را براى خود نگه دارد تا همواره نسل بنى‏اُميه به آن افتخار كند و به عنوان يك سند زنده، گوياى پيروزى بنى‏اُميه بر بنى‏هاشم باشد.
يزيد در جواب مى‏گويد: «اى پسر حسين! آن وسايل را به شما نمى‏دهم. در مقابل، حاضر هستم كه چند برابر آن پول و طلا به شما بدهم».
امام در جواب او مى‏فرمايد: «ما پول تو را نمى‏خواهيم. ما وسايلمان را مى‏خواهيم; چرا كه در ميان آن‏ها مقنعه و گردنبند مادرم حضرت زهرا بوده است».
يزيد سرانجام براى اينكه امام سجاد (ع) حاضر شود شام را ترك كند، دستور مى‏دهد تا آن وسايل را به او باز گردانند.
***
شب است و همه‏ي مردم شهر در خواب هستند؛ امّا كنار قصر يزيد كاروانى آماده‏ي حركت است.
يزيد دستور داده است تا خاندان پيامبر در دل شب و مخفيانه از شام خارج شوند. او نگران است كه مردم شام بفهمند و براى خداحافظى با اين خانواده اجتماع كنند و بار ديگر امام سجاد (ع) سخنرانى كند و دروغ‏هاى ديگرى از يزيد را فاش سازد.
آن روزى كه مردم به اين كاروان فحش و ناسزا مى‏گفتند، يزيد در روز روشن آن‏ها را وارد شهر كرد و مدت زيادى آن‏ها را در مركز شهر معطل نمود؛ امّا اكنون كه مردم شهر اين خاندان را شناخته‏اند، بايد در دل شب، سفرشان آغاز شود.
اكنون يزيد نزد اُم كُلثوم، دختر على (ع)، مى‏رود و مى‏گويد: «اى ام كُلْثوم! اين سكه‏هاى طلا براى شماست. اين‏ها را در مقابل سختى‏ها و مصيبت‏هايى كه به شما وارد شده است، از من قبول كن».
صداى اُم كلثوم سكوت شب را مى‏شكند: «اى يزيد! تو چقدر بى‏حيا و بى‏شرمى! برادرم حسين را مى‏كشى و در مقابل آن سكه‏ي طلا به ما مى دهى. ما هرگز اين پول را قبول نمى‏كنيم».
يزيد شرمنده مى‏شود و سرش را پايين مى‏اندازد و دستور حركت مى‏دهد. كاروان، شهر شام را ترك مى‏كند، شهرى كه خاندان پيامبر در آنجا يك ماه و نيم سختى‏ها و رنج‏هايى را تحمل كردند.
***
كاروان به حركت خود ادامه مى‏دهد. مهتاب بيابان را روشن كرده است. هنوز از شام فاصله‏ي زيادى نگرفته‏ايم. نُعمان همراه كاروان مى‏آيد. يزيد به او توصيه كرده است كه با اهل كاروان مهربانى كند و هر كجا كه خواستند آن‏ها را منزل دهد.
ـ اى نُعمان! آيا مى‏شود ما را به سوى عراق ببرى.
ـ عراق براى چه؟ ما قرار بود به سوى مدينه برويم.
ـ ما مى‏خواهيم به كربلا برويم. خدا به تو جزاى خير بدهد ما را به سوى كربلا ببر.
نُعمان كمى فكر مى‏كند و سرانجام دستور مى‏دهد كاروان مسير خود را به سوى عراق تغيير دهد. شب‏ها و روزها مى‏گذرد و تا كربلا راهى نمانده است.
اينجا سرزمين كربلاست! همان جايى كه عزيزانمان به خاك و خون غلتيدند.
هنوز صداى غريبانه‏ي حسين (ع) به گوش مى‏رسد. كاروان سه روز در كربلا مى‏ماند و همه براى امام حسين (ع) و عزيزانشان عزادارى مى‏كنند.
سه روز مى‏گذرد و اكنون هنگام حركت به سوى مدينه است.

 
منبع/نویسنده:
روابط عمومی
 
تاریخ: ۱۸/۰۹/۱۳۹۴   بازدید: ۵۱۴

نظرات کاربران

نظر شما:
نام: *
ایمیل:
متن: *

(۳۰۰ کاراکتر)