روابط عمومی دانشگاه شیراز
چهارشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۹
ولادت باسعادت حضرت امام علي عليها السلام و روز پدر مبارك باد

علي(ع) در آيينه قرآن
يكي از ويژگي هاي قرآن كريم آن است كه بنابر مصلحت ها و حكمت هايي، برخي مسائل را به صورت اصول كلي بيان مي كند و به جزئيات مسائل نمي پردازد. ديگر ويژگي اين كتاب آسماني كه از اعجاز آن نيز هست، جامع بودن آن است. در بسياري از موارد، قرآن از كنايه، مجاز و استعاره نيز استفاده كرده كه اين شيوه، به اتفاق سخن شناسان، از تصريح كردن، رساتر است. براي مثال، در قرآن كريم از افراد، كمتر نام برده شده است، چنان كه نام هاي تعداد كمي از شمار بسيارِ پيامبران در قرآن آمده است و البته اين سخن به آن معنا نيست كه تعداد پيامبران محدود به همان چند نفر بوده است؛ زيرا در برخي مواضع ديگرِ قرآن، به كنايه و اشاره از ديگر پيامبران نام برده است، براي نمونه به نام حضرت خضر(ع) در «فَوَجَدَ عَبْداً مِنْ عِبادِنا» (كهف: 65) اشاره كرده است.
قرآن كريم درباره هيچ كس پس از پيامبر خدا(ص)، به اندازه امام علي(ع) سخن به ميان نياورده است.(1) گرچه نام آن حضرت به صراحت نيامده، با عنوان ها و عبارت هاي گوناگون كه از تصريح كردن به نام آن حضرت تأثير بيشتري دارد، به امام علي(ع) اشاره مي كند كه برخي از آيات قرآن دراين باره، در پي مي آيد:
1. آيه 61 سوره آل عمران؛ كه بنابر نظر مفسران بزرگ و روايات صحيح، به مسئله خلافت امام علي(ع) و نيز اين موضوع كه علي(ع) جان پيامبر است، اشاره مي كند.
2. آيه 2 سوره نجم؛ كه در آن، بزرگ ترين آيت الهي، به وجود علي(ع) تفسير شده است.
3. آيه 43 سوره رعد؛ كه علي(ع)، به عنوان شاهد رسالت تفسير شده است.
4. آيه 56 سوره مائده؛ كه در آن ولايت، به ولايت علي بن ابي طالب(ع) تفسير شده است.
5. آيه 55 سوره مائده؛ كه منظور و شأن نزول آيه، امام علي(ع) است و اينكه ايشان در حال ركوع، انگشتر خود را به سائل بخشيد.
6. آيه 15 سوره انفال؛ كه در آن به شجاعت و پشت نكردن علي(ع) به دشمنان اشاره شده است.
7. آيه 207 سوره بقره؛ كه در آن به ايثار و فداكاري علي(ع) اشاره مي شود.
8. آيه 8 سوره بينه؛ كه در آن به رضايت خداوند از شيعيان علي(ع) تفسير شده است.
9. آيه 96 سوره مريم؛ كه در آن به محبت علي(ع) در دل هاي مؤمنان اشاره شده است.
10. آيه 2؛ سوره نبأ؛ كه در آن «نبأ عظيم» به ولايت علي(ع) تفسير شده است.(2)
يك جرعه آفتاب
علي(ع) از چشم پيامبر خدا(ص)
دوستي علي گناهان را فرومي خورد، همچنان كه آتش، هيزم را.(3)
سرلوحه كارنامه مؤمن، دوستي علي بن ابي طالب(ع) است.(4)
هر پيامبر، وصيّ و وارثي دارد و علي، وصيّ و وارث من است.(5)
هر كه من مولاي اويم، علي نيز مولاي اوست.(6)
علي با حق است و حق با علي و بر محور او مي گردد.(7)
من شهر علم هستم و علي دروازه آن. پس هر كه علم خواهد، بايد از در بيايد.(8)
هر كه مي خواهد دانش آدم را ببيند و بينش نوح را و بردباري ابراهيم را و پارسايي، يحيي بن زكريا را و خشم موسي بن عمران را، به علي بن ابي طالب(ع) بنگرد.(9)
تو را جز مؤمن دوست ندارد و جز منافق دشمنت ندارد.(10)
اي علي! خداوند... دوست داشتن مستمندان را به تو بخشيده است. ازاين رو، آنان به پيشوايي تو خرسندند، و تو به داشتن پيرواني چون ايشان.(11)
همانا وصيّ من، رازدار من، بهترين بازماندگانم، كسي كه وعده ام را به كار مي بندد و دِينم را ادا مي كند، علي بن ابي طالب است.(12)
علي(ع) از زبان علي(ع)
همانا من شما را به طاعتي وانمي دارم، مگر آنكه خود، جلوتر از شما آن را انجام مي دهم و از گناهي بازنمي دارم، جز آنكه خودم پيش از شما از آن بازمي ايستم.(13)
همانا من روزي خود را به تمامي مي ستانم و با نفس خود مي جنگم و به قسمت و بهره خود مي رسم.(14)
من يار و برادر مهربان پيامبر خدايم و پيشگام در اسلام و شكننده بت ها و ستيزنده با كافران و براندازنده دشمنان دين.(15)
من رهنمايم، رهيافته ام، پدر يتيمان و مستمندانم، سرپرست بيوه زنانم، پشت و پناه هر ناتواني هستم و مأمن هر وحشت زده اي. من ره نماي مؤمنان به سوي بهشتم، ريسمان استوار خدايم، حلقه و دستاويز محكم خدايم و كلمه تقوا. من چشم خدايم و زبان راستگوي او و دست او.(16)
من نخستين كسي هستم كه با پيامبر نماز گزارد.(17)
دانشي در سينه پنهان دارم كه اگر آن را آشكار سازم، همچون ريسمان هاي دلو آويخته در چاهي عميق، به لرزه درآييد.(18)
اشاره
ماه امت
سهيلا بهشتي
امام علي(ع) در سيزدهم رجب سال سي ام «عام الفيل» ديده بر جهان گشود. مادر او فاطمه بنت اسد و پدرش ابوطالب، از نخستين گروندگان به اسلام بودند. آن حضرت لقب هاي بسياري دارد، از جمله: اميرالمؤمنين، وليّ الله، اسدالله، مرتضي، وصي، حيدر، كرار، يعسوب الدين و... . كنيه هاي ايشان نيز ابوالحسن، ابوتراب، ابوالحسين، ابوالريحانتين است.
امام علي(ع) از كودكي در مكتب تعليم و تربيت رسول خدا(ص) قرار گرفت. آن امام هُمام به جز غزوه «تبوك» در تمامي غزوه ها و جنگ هاي پيامبر حضور داشت و همواره در رنج ها و سختي هاي صدر اسلام، ياور و مشاور رسول اكرم(ص) بود. تاريخ اسلام سرشار از شجاعت ها و فداكاري هاي اوست.
امام فضيلت ها
امام علي(ع) در سايه تربيت، همراهي و هم نفسي با رسول خدا(ص) رشد كرد و به كمال رسيد. اين رشد و بالندگي معنوي و اخلاقي، پس از بعثت پيامبر نيز ادامه داشت. سخن از فضيلت هاي علي(ع) بسيار است كه مورد اتفاق مورخان منصف قرار دارد. در اينجا به برخي از آنها اشاره مي كنيم:
1. حديث يوم الدّار: طبري و ابن اثير، به نقل از ابن اسحاق آورده اند:
پس از فرمان خداوند به پيامبر مبني بر آشكار كردن دعوت به اسلام، آن حضرت خويشاوندانش را فراخواند و به آنان طعام داد. رسول خدا(ص) پس از دعوت خويشاوندانش به اسلام به آنان فرمود: «كدام يك از شما ياور و پشتيبان من خواهد بود تا برادر و وصيّ و جانشين من در ميان شما باشد.» همه سكوت كردند و تنها علي(ع) كه از همه كوچك تر بود، برخاست و پشتيباني خود از پيامبر را اعلام كرد. اين درخواست پيامبر سه بار تكرار شد و در هر بار، علي(ع) از جاي برخاست. آنگاه پيامبر دست بر شانه علي گذاشت و فرمود: «اين برادر من و وصي من و خليفه من در ميان شماست، سخن او را بشنويد و از او فرمان ببريد».(19)
2. ماجراي ليله المبيت: اين ماجرا بيانگر فضيلتي ديگر براي علي(ع) است كه در آن، علي(ع) با ايثار جان خويش، در بستر پيامبر خوابيد تا قبايلي كه قصد قتل پيامبر را داشتند، به هدف خود نرسند.(20)
3. حديث منزلت: وقتي پيامبر در سال نهم هجرت با سپاه اسلام روانه سرزمين تبوك بود، خطاب به علي(ع) فرمود: «نسبت مقام تو به من، همانند نسبت مقام هارون به موسي(ع) است؛ با اين فرق كه بعد از من پيامبري نخواهد بود.» اين بيان رسول خدا(ص)، نشان از برتري علي به ديگران در وزارت و دوستي و جانشيني آن حضرت است.(21)
4. حديث غدير: اين حديث كه در ماجراي مشهور «غديرخُم»، همه امت اسلامي براي شنيدن آن اجتماع كردند، انكارناپذير است. پيامبر آن روز ميان سخنانش فرمود: «هركس من مولاي اويم، پس علي مولاي اوست.» پيامبر با اين سخن، اطاعت و ولايت علي(ع) را بر امت واجب كرد و اين، بزر گ ترين فضيلت براي علي است.(22)
براي علي(ع) فضيلت ها بسيار است، همچون: نخستين مرد ايمان آورنده به پيامبر، انتخاب او به عنوان برادر پيامبر در جريان پيمان برادري، رسيدن به مقام همسري فاطمه(س) و دامادي پيامبر.
فعاليت هاي ارزشمند امام علي(ع) در عصر خلفا
در طول عمر رسالت، كمتر زماني را مي توان يافت كه علي(ع) در كنار پيامبر در صحنه هاي سرنوشت ساز دوران مكه و مدينه حضور نداشته باشد. براي امام علي(ع) همين افتخار بس كه ضربت او بر دشمن، همسنگ عبادت جن و انس و برتر از اعمال همه امت و مظهر كامل رويارويي ايمان و شرك قرار گرفت.
با رحلت رسول گرامي اسلام، پرونده مظلوميت علي(ع) گشوده شد و آن اتفاق هايي كه نبايد مي افتاد، رخ داد. در اين ميان، آن حضرت راه صبر و تحمل را براي حفظ اساس اسلام پيش گرفت. اگرچه اين كار به سختيِ استخوان در گلو و خار در چشم بود.
امام علي(ع) در دوران 25 ساله مصلحت انديشي و كناره گيري از حكومت، اقدام هاي مهمي داشت كه به آنها اشاره مي كنيم:
1. تلاش علمي و پاسخ گويي به شبهه هاي ديني و تربيت عالمان، به گونه اي كه امام علي(ع)، مبدع علوم نحو و علوم قرآن خوانده مي شد. همچنين آن حضرت به پرسش هاي دانشمندان به ويژه دانشمندان اهل كتاب پاسخ مي داد.
2. گردآوري قرآن و تفسير آن و بيان مراد واقعي بسياري از آيات. علي(ع) نخستين كسي بود كه پس از وفات پيامبر به گردآوري قرآن مشغول شد و برحسب روايات، به مدت شش ماه در خانه نشست و اين كار را به انجام رساند.(23)
3. پرورش انسان هايي برخوردار از ضمير پاك و روح آماده و تربيت شاگرداني چون عبدالله بن عباس، ابوذر، اويس قرني، مقداد، عمار، كميل، مالك اشتر، ميثم تمار، حبيب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه؛ تا بتوانند در پرتو رهبري امام، آنچه با ديده ظاهر نمي توان ديد، با چشم دل و باطن دريابند.(24)
4. كوشش براي تأمين زندگي بينوايان و درماندگان. امام علي(ع) با دست خود باغ و قنات ايجاد و در راه خدا وقف مي كرد. به كشاورزي بسيار اهميت مي داد و ديگران را نيز به اين كار تشويق مي نمود.(25)
5. شركت در رايزني هاي خلفا و بيان صادقانه راه حل ها. هرگاه دستگاه خلافت در مسائل سياسي و مشكلات اجتماعي و قضايي با بن بست و بحران روبه رو مي شد، از امام كه مشاوري مورد اعتماد و واقع بين و صاحب علوم فراوان بود، بهره مي برد و آن حضرت مشكلات را از راه برمي داشت و مسير كار را معيّن مي كرد.(26)
6. بيان حكم شرعي رويدادهاي نوظهور و قضاياي پيچيده اي كه قضات، از داوري درباره آن ناتوان بودند.(27)
گفتار مجري
اي قصه بهشت زكويت حكايتي
شرح جمال حور ز رويت روايتي
انفاس عيسي از لب لعلت لطيفه اي
آبِ خِضِر زنوش لبانت كنايتي
با گذشت بيش از چهارده قرن ما هنوز از علي مي گوييم، به علي مي انديشيم، يادش رو گرامي مي داريم، به او عشق مي ورزيم و به خودمون افتخار مي :نيم كه از پيروان او هستيم. تنها ما به عنوان پيرو و شيعه علي، به او نياز نداريم، بلكه جهان ما، امروز و همه روز به اون حضرت نياز دارده. بله! جهان، امروز به اخلاق علي، بندگيِ علي، مدارايِ علي، سخاوت علي، محبت علي، ولايت علي، عدالت علي و الگوي علي نيازمنده.
به ذره گر نظرِ بوتراب فُتد
به آسمان رود و كار آفتاب كند
ولادت باسعادت مولي الموحدين، امام علي بن ابي طالب(ع)، يكي از بزرگ ترين اعياد اسلاميه. علي(ع) انسان كامل و اَبَرمردي بود كه در زندگي اش كوچك ترين نقطه تاريك و ابهام وجود نداشت. به فضائل و خصائل زيباي او، حتي دشمنانش هم اذعان داشتند. به راستي او آيت بزرگ خداوند و حجّت خدا بر مردمه.
صفات علي(ع) چنان شكوهمنده كه صاحبان خرد رو به تحسين و اعجاب واداشته. شخصيت علي جامع اضداده و همين ويژگي موجب شد، بعضي افراد درباره او سرگردان بمونند و نتونند عظمت وجودي و شكوه ذاتي آن حضرت رو درك كنند و درباره اش به افراط و تفريط مي روند. به گفته شهريار:
نه بشر توانمش گفت، نه خدا توانمش خواند
متحيرم چه گويم شَه مُلك لافتي را
نكته ها
نهج البلاغه، كتابي است كه آن را سيد رضي، از علماي شيعه در قرن سوم، گردآوري كرده است. نهج البلاغه به معناي راه و روشِ شيوايي گفتار و رسايي كلام است. اين كتاب مجموعه خطبه ها، نامه ها و كلمات به يادگار مانده از مولاي متقيان، اميرمؤمنان، علي(ع) است. نهج البلاغه به سه بخش تقسيم مي شود:
1. خطبه ها: مجموعه سخنراني ها و خطابه هاي دل نشين و آتشيني است كه امام در منابر، مساجد، ميدان هاي نبرد و يا در مسافرت ها بيان و در آنها مردم را ضمن پند و اندرز، با موضوع هاي ديني آشنا كرده است و يا به جهاد با منافقان و دشمنان اسلام دعوت مي كند.
2. نامه ها يا رسائل: مجموعه نامه هايي است كه امام به دوستان، دشمنان، استانداران، فرماندهان نظامي و ديگران مي نوشت. همچنين، عهدنامه ها و وصاياي آن حضرت در اين بخش آمده است.
3. كلمات قصار: جمله هاي زيباي حكمت آميز امام علي(ع) است كه برخي از آنها را حضرت در پاسخ به پرسش هايي بيان كرده است.
نهج البلاغه مانند گفته هاي حكيمي نيست كه دور از غوغاي زندگي و واقعيت ها و مسائل گوناگون مطرح در يك جامعه، معارف اسلامي را بيان مي كند، بلكه مجموعه سخنان انساني است كه اداره يك جامعه عظيم و بار امانت الهي را بر دوش خود احساس مي كند.
شرح آفتاب: اين چنين بود علي
از همه گشاد سينه تر و در مهار نفس، از همه تواناتر بود.
دانشش بي كران، بردباري اش بسيار و دلسوزي اش فراوان بود.
خنده اش تبسم، پرسشش تعلم، پي جويي اش تفهم بود.
پرصلابت بود و در همان حال، معاشرت با او شيرين تر از عسل مي نمود.
در داوري، از حق دور نمي افتاد و در بيان دانش، از صواب فاصله نمي گرفت.
باوقار بود و پيوسته ذكر خدا بر لب داشت.
بر بي نيازي خود، شادمان بود.
بخل نمي ورزيد، (براي دنيا) تنگدل نمي شد و غم نهان آشكار نمي كرد.
بي هيچ درشتي، پيوسته صله رحم مي كرد.
بي آنكه به اسراف گرايد، مي بخشيد.
در پيوستن، نيكوكردار و در گسستن، بزرگ رفتار بود.
به گاه خشم، از مدار عدل بيرون نمي رفت.
در دوستي، خالص، در پيمان، استوار و بر آن وفادار بود.
پايمرد بود و پيونددهنده ، بردبار بود و بي دردسر.
از خداي عَزَّوجل خشنود بود و برخلاف هواي خود گام مي نهاد.
بر آزار رساندن خويش، سخت نمي گرفت.
فضلِ فراوان داشت و بيان راست.
در بهره بردن از دنيا، به كمترين ميل داشت.
برخلاف اهل دنيا كه از بلا هراس دارند، خود را به بلا مي افكند.
پيوسته به حق امر مي كرد و از سر راستي سخن مي راند.
در آنچه به خدا مربوط مي شد، شتابان بود.
باليدن نفس را مي شكست و هر خواري و خفتي را بر آن تحميل مي كرد.
دانا بود و دورانديش.
پاسدار حق بود، ياور ناتوان و فريادرس ستم رسيده.
هدايتش مردمان را به حق راهبر بود.
اگر خوبي مي ديد، از آن ياد مي كرد و اگر با بدي برمي خورد، آن را مي پوشاند.
پوزش را مي پذيرفت و از لغزش درمي گذشت.
در هر كس ناتواني مي يافت، به ياري اش مي شتافت.
از نعمت هاي خداوند خشنود بود.
در راه خدا مردم را به تذكر بهره مند مي كرد.
بر مردم گمان نيك مي برد و نفس خود را از گمان بد بردن بر مردم، متهم مي كرد.
در دوستي، به خاطر خدا با فهم و علم گام برمي داشت.
در بريدن، به خاطر خدا به حَزم و عذر عمل مي كرد.
معاشرتِ با او، جان را به وجد مي آورد و ديدار او، حجت را بر موحدان به كمال مي برد.
معاشرتش عالِم را تذكر بود و جاهل را آموزش.
هر كوششي را ستوده تر از كوشش خويش مي پنداشت و هر نَفْسي را خالص تر از خود مي دانست.
از نهان ها خبر داشت و اندوه امت را در سر.
جز براي پروردگار، سرِ كُرنشِ در پيشگاه كسي خم نكرد.
خدا را دوست مي داشت و در راه خشنودي او، پيوسته مجاهدت مي كرد.
از كسي به خاطر خود انتقام نمي گرفت.
رفيق بيچارگان، پناه پناه جويان در هر ناگواري و اميد بزرگان خدا در هر پيشامد سخت بود.
از چشمه زلال علم الهي نوشيد و راه هموار هدايت را پوييد.
تاريكستاني نبود كه به مدد بصيرت او نوراني نشود و ابهامي نبود كه بر سر پنجه فهم تيزبينش، به ژرفاي آن پي نبرد.
چراغي درخشنده و دليل گمراهي ها بود و خلق را از بيابان هاي سرگرداني، راهنماي نجات بود.
هر راهي كه در خير يافت، به سويش شتافت و در آن تاخت.
دانش، ميوه دل او بود.(28)
زلال قلم
نامت، هجاي روشني است
سودابه مهيجي
ديوار، آمدنت را دهان گشود به قصد لبخند. ديوار خانه اي كه مركز عالم است و كانون سكون زمين... . كعبه لب باز كرد و تو را همچون كلامي مقدس بر زبان آورد. تو آغاز شدي از خانه اي كه صاحبش تو را براي شگفتي تمام كائنات آفريد. گويا صاحب اين خانه، بيش از همه با تو نزد عشق مي باخت كه آغاز ماجرايت را از قلب خانه خويش رقم زد. همه آفريدگان از هر جاي زمين سرك كشيدند تا تو را نظاره كنند. تا بدانند اين مولود كيست كه خداوند زادگاهش را خانه خويش قرار داده است.
سلام بر تو اي هم نام خداوند! سلام بر اسم بي شباهت تو كه مظهرالعجائب است و تلفظ معجزه وارش تمام اهريمنان عالم را به ستيز فرامي خواند. نامت هجاي مقدس شگفتي و روشني است. نامت شمشير وحي آميزي ا ست كه فاتحانه حق را در دل ها حاكم مي كند. نامت تمام قيل و قال هاي عبث را به سكوت وامي دارد تا خود بر تمام صداها و كلام ها فرمانروايي كند. خوش آمدي اي آغاز ولايت! دنيا چقدر از آينده خويش مي هراسيد، وقتي تو نبودي، خوش آمدي اي مرد روزهاي سخت در راه! اي ولايت مهرباني و اي دولت عدالت و عشق! خوش آمدي اي دست كريم گره گشا! اي نطق بليغ توحيد! اي حنجره تفسير بي وقفه وحي! هارون پشتيبان محمد! نگاه كن كه احمد چگونه دلگرمِ آمدن توست. چگونه لبخند شكر بر لبانش نشسته. ذوالفقار، بي تاب رخسار تو به آتيه اي مي انديشد كه چون عصاي موسي، در دستان قهرمان تو اعجاز كند و اسطوره بيافريند.
دلاوران عرب را خبر كنيد كه پيش پاي اين نوزاد، اين مرد فرداي جهاد زانو به زمين نهند. شمشيرهاي خفته در نيام را بگوييد كه فردايي نه چندان دور بايد رشادت را نزد شمشير اين مرد از نو درس بگيرند.
سرشار از دانش
«در سينه ام دانش فراواني انباشته است. اي كاش كساني را مي يافتم كه مي توانستند آن را بياموزند».(29)
دانش، هستي خويش را از تو فراگرفته و با تو خود را شناخته است. تويي كه تمام دانش خداوندي را از سينه رسول خاتم(ص) در جان خويش سرازير كرده اي. تويي كه تمام پرسش هاي بي پاسخ خلقت را به پاسخ ايستاده اي. اين دانش فراگير، اين حقايق بي شمار، چون باري در سينه ات سنگيني مي كند. كجا ببري اين امانت ناگفتني را؟ با چه كسي در ميان بگذاري؟ هيچ كس را ياراي بردن اين بار بر دوش نيست. پيمانه هيچ فهمي گنجايش اين اقيانوس را ندارد. تنها سينه بي كران توست كه همه درياي مواج علم را در خويش جا داده است.
از تو هيچ نمي دانند. اي درياي بي كران! جز اندكي... جز به قدر قطره هايي انگشت شمار. تو باوركردني نيستي و نبوده اي براي مردم غافل. عظمت تو را اين چشم ها نمي بينند. تو از ظرف هر ادراكي سرريز مي شوي اي جاري نامتناهي! بگو، به مردم بگو: «سَلوني قَبلَ اَنْ تَفْقِدوني» تا مگر بدانند تو گنجينه بي بديل خلقتي كه بي هيچ شايستگي، خدا در دسترسشان قرار داده. شايد هراسناك شوند از اينكه تو را درنيابند. شايد دست از جهل بيهوده خويش بردارند و بشتابند به شاگردي در محضر تو. تو باب مدينه علمي. بايد بر تو وارد نشوند و دندان بر جگر خويش بگذارند. بايد زبان در كام نگه دارند تا تو رازهاي خلقت را برايشان مو به مو شرح دهي.
ياور محمد
موسي(ع) هارون را داشت و باز در غربت بود و همچنان تنها بود. محمد(ص)، اما تو را دارد كه بت هاي كفر را به خاك نابودي مي كشاند. محمد(ص) تو را دارد كه كعبه را از هرچه لات و عزّي مي تكاند و پرچم توحيد را بر بامش برمي افرازد. موسي(ع) اگر تو را داشت، سامري، قبيله اش را فريب نمي داد و بني اسرائيل را گوساله اي زرين از خود بي خود نمي كرد.
تو هماني كه رسول خدا(ص) با تو پيمان برادري بست و تمام درها را به روي خانه خويش بست، مگر در خانه تو(30) و دردانه خويش را بانوي خانه تو كرد؛ كه تو يگانه كفو زهرايي. تنها تويي كه در بستر رسول خدا(ص) به پيشواز مرگ رفته اي. تو اگر نبودي، چه كسي مصداق «يَشْري نَفْسَهُ اِبْتِغاءَ مَرْضاتِ الله»(31) مي شد؟ تو اگر نبودي، چه كسي به مردم روزگار مي آموخت كه در ركوع زكات دهند و در سجود شهيد شوند؟ چه كسي به مردم مي فهماند كه دنيا پست تر از استخوان خوك در دستان جذامي است؟ كدام حنجره در گوش هاي خواب مانده انسان فرياد مي زد: «اي مردم! ياد مرگ از دل هاي شما رفته و آرزوهاي فريبنده جاي آن را گرفته ا ست.»(32)چه كسي به آدميان مي آموخت كه: «دنيا خانه نابود شدن و رنج بردن و عبرت گرفتن است».(33)
كاش تمام دهان ها بسته شوند. كاش تمام صداها سكوت كنند تا تنها تو سخن بگويي براي ابد، تا سخنان بي بديل خويش را تا قيامت براي گمراهي مردم تلاوت كني. كاش بشر كلام تو را بفهمد. كاش اين قدر از تو دور نمانيم. كاش شبيه تو بودن را بياموزيم. كاش تو را گم نكنيم در بيراهه هاي زمانه.
سخن بگو، «شمع بيت المال روشن مانده است.» سخن بگو، جهان در خواب است و ستم تمام خاك را غرق در خون كرده. كسي بيدار نمانده براي برافروختن شمعي در اين ظلمات. كسي صداي ناله هاي حق را در زنجير نمي شنود. كسي جرئت خروشيدن براي رهايي از ظلم را ندارد. من اما صداي مردي را مي شنوم كه از گلوي زخمي تاريخ زبانه مي كشد. صداي مردي را مي شنوم كه قرن هاست كلمات شعله ور خويش را چون هرّاي شير در گوش سنگين زمين مي خواند و هنوز كسي از اين آيه هاي آسماني متنبه نشده است. صداي تو را مي شنوم:
خدا را! خدا را! از عقوبتي كه نزديك است، بترسيد و از كيفر ستم برحذر باشيد و از آ ينده دردناك ظلم بهراسيد.(34) خدا دعاي ستمديدگان را مي شنود و در كمين ستمكاران است(35) و كسي كه شمشير ستم بركشد، با آن كشته مي شود.(36) روزي كه ستمديده از ستمكار انتقام خواهد كشيد، سخت تر از روزي است كه ستمكار بر او ستم روا داشته.(37) بدترين توشه براي قيامت، ستم بر بندگان خداست.(38)
هر آ ينه ملت هاي جهان شب را به صبح مي رسانند، درحالي كه از ستم زمامدارانشان در وحشتند.(39) عدالت را بگسترانيد و از ستمكاري پرهيز كنيد كه ستم، رعيت را به آوارگي مي كشاند و بيدادگري، به مبارزه و شمشير مي انجامد.
امير عادل
او امير بود نه آن گونه كه بر تخت پادشاهي بنشيند و تاج زرين بر سر گذارد، نه آن گونه كه رعب در قلب مردمان بيفكند تا سرتسليم فرود آورند. او ولايت آسمان و زمين را در دست خويش داشت و بر دل ها حكم روا بود. او گماشته خداوند بر زمين بود، نگهبان خاك و حجت پروردگار، اما هرگز براي فرمانروايي خويش، اسباب و بهانه دنيوي نخواست. همواره پا بر جاي پاي رسول نهاد و هيچ كس در عمل كردن به قرآن از او پيشي نگرفت. اگر او نبود، پس از رسول اكرم(ص) مؤمنان ناشناخته مي ماندند.(40) اگر او نبود، قرآن از پراكندگي به يكپارچگي نمي رسيد و حق براي چند صباحي نيز مهلت خودنمايي پيدا نمي كرد و هيچ مصداقي براي حكومت عدل پديد نمي آمد.
مرد تنها
«دريا هنوز به جرعه اي كه تو از چاه خورده اي حسادت مي كند».
تو تنهايي، در ميان اين همه مردم روي زمين تنها هستي، ازآن رو كه به هيچ كس شباهت نداري، ازآن رو كه هيچ كس را ياراي مانند تو بودن نيست. هيچ كس را ياراي پا به پاي تو آمدن نيست. تنهايي، همان گونه كه خدا تنهاست و بي شريك و بي شبيه و بي همتا.
كاش زخم بر جان تنهايي تو نزنند. كاش اين همه معصومي چون تو را نيازارند. كاش جهل و كفر سركششان را اندكي در جوار مهر و حقيقت تو مهار كنند تا اين همه تو را به تأسف و حسرت بر حال خويش واندارند. تا اين همه قلبت را به درد نياورند. تا اين همه آه نكشي، اما در اين ميانه خوشا به حال چاه بي صدايي كه بغض هاي تو را دور از چشمان بخيل روزگار در آغوش مي كشد و درد دل هاي تو را مي شنود.
آه، اي راز سر به مهر! چرا پرده از راز خويش برنمي داري؟ بگذار اين همه مردمان غافل سردرگم بدانند، مردي كه شب ها نان تمام شهر را بر دوش مي كشد و سفره هايشان را به بزم رونق مي برد، همين مردي است كه روزها به طمع بيت المال، عدلش را سرزنش مي كنند و در تنگناها و فتنه ها تنهايش مي گذارند. بگذار بدانند مردي را كه براي جنگ هاي ناخواسته، بي دليل نفرينش مي كنند، همين سايه معصومي است كه شب ها در خانه بيوه زنان و يتيمان را مي كوبد و لبخند شادي بر رخسار گرسنه شان مي نشاند.
اماما! هنوز كه هنوز است، اشك يتيمان را به ياد تو به ياري مي شتابيم و سفره هاي بينوايان را به اقتداي تو ناني انفاق مي كنيم. هنوز هم سجده گزاران سحرخيز، خدا را با نام تو سوگند مي دهند براي اجابت دعايشان و شب بيداران استغفارگو راه و رسم تو را ادامه مي دهند، در تهجد و اشك ريختن نيمه شب.
نام تو را بر مأذنه ها بانگ مي زنيم و روزگارمان متبرك مي شود. نام تو را در شب هاي قدر زمزمه مي كنيم و پروردگار گناهانمان را مي بخشايد. نام تو را بر سردر خانه ها نقش مي كنيم و زندگي با تمام مصائبش بر ما شيرين و آسان مي گذرد. سلام بر نام تو! اين الفباي مختصر كه كليد رستگاري و سعادت است.
شعر
تو كيستي
سلمان هراتي
زمين
بي تو تاولي معلق است
بر سينه آسمان
زمين اگر چشم داشت
بزرگواري تو اين سان غريب نمي ماند
هيچ جرئتي جز قلب تو نسوخت
اي معنويت نامحدود!
زود است حتي در زمين
نام تو برده شود
زمين فقط
پنج تابستان به عدالت تن داد
و سبزي اين سال ها
تتمه آن جويبار بزرگ است
كه از سرچشمه ناپيدايي جوشيد...
... عشق و شمشير را
به يك بستر آوردي
دنيا نمي تواند بداند
تو كيستي
ساقي كوثر
حافظ
مردي ز كننده درِ خيبر پرس
اسرار كرم ز خواجه قنبر پرس
گر طالب فيض حق به صدقي حافظ
سرچشمه آن ز ساقي كوثر پرس
راه بهشت
سودابه مهيجي
از كوچه هاي غربت كوفه يتيم تر
از قرن هاي تنگ پس از تو عقيم تر
شب هاي سفره هاي تهي صبح مي شوند
در حسرت سلام دو دست كريم تر
دستي كه مي گشود گره هاي كور را
از دست هاي معجز موسي كليم تر
شايد تويي كه مي وزي از پشت ساليان
بر گونه هاي داغ كويري، نسيم تر
ما را به روزگار رواج خودت ببر
جايي از اين تمدن وحشي قديم تر
راه بهشت از طرف خانة علي است
اي عاشقان! نشاني از اين مستقيم تر؟
ميزان عشق و عقل
سيده كبري موسوي
مرور كرد به حيرت بهشت مينو را
و در پياله اي از نور زد قلم مو را
دو بركه در وسط تابلو كشيد آنگاه
كشاند بر لب اين بركه ها دو آهو را
تو را به هيئت «انسان فرشته» اي زيبا
كشيد و ديد از اين دو ربوده اي گو را
سپس به وسعت تنهايي ات چراغ آورد
چراغ نه! كه دل آفتاب بانو را
و رودهاي جهان را به خدمت تو گماشت
كه پا به پات بگيرند ظهر عاشورا
هم از زبان تو مي خواست بشنود خود را
خدا كه در دهنت ريخت عطر ياهو را
براي اينكه به شبگردي ات گواه شود
هميشه باز نگه داشت چشم شب بو را
خدا به عشق تو سنجيد عقل را و سپس
طراز كرد به دست تو اين ترازو را
يا علي
مهدي جهاندار
يك كوچه غيرت اي قلندر تا علي مانده است
شمشير بر دارد هر آن كس با علي مانده ا ست
ديشب تمام كوچه هاي كوفه را گشتم
تنها علي، تنها علي، تنها علي مانده ا ست
اي ماهتاب! آهسته تر اينجا قدم بگذار
در جزر و مدّ چاه يك دريا علي مانده ا ست
از خيل مرداني كه مي گفتند مي مانيم
انگار تنها ابن ملجم با علي مانده ا ست
اي مرد! بر تيغت مبادا خاك بنشيند
برخيز! تا برخاستن يك يا علي مانده ا ست
اعتبار جهان
امير اكبرزاده
خنديدي و نظام جهان برقرار شد
لبخند با تبسم تو ماندگار شد
دستي در آب بردي و دستي در آينه
در خلقت اين دقيقه آغاز كار شد
در آينه نگاه بليغ تو سر كشيد
در خود شكفت آينه... نامش بهار شد
هفت آسمان كه تكيه به دستان تو زدند
بر پايه هاي چرخ، فلك استوار شد
بر هر مسير سبز كه تو پا گذاشتي
آن جاده خالي از خفقان غبار شد
بر هرچه سنگ، سايه ات افتاد در زمين
در آسمان ستاره شد و بي شمار شد
تا چنگ زد به گيسوي تو دست بادها
سرتاسر جهان پر از آواز تار شد
دنيا به پشتوانه عشق تو جان گرفت
نامت براي خلق جهان اعتبار شد
كوتاه و گويا
كعبه از شوق آمدنش بر خود لرزيد و دهان به لبخند گشود.
علي(ع) آمده است تا از اين پس، دنيا پدري دلسوز داشته باشد.
علي(ع) آمده تا محمد(ص) تنها نماند.
تمام رطب ها عطر تو را دارند كه كام تلخ يتيمان را شيرين مي كنند.
همنام خداوند پا به عالم گذاشته تا خدا بر روي زمين بي شبيه نماند.
از ميان كوچه هاي تاريك و فتنه هاي زمانه به آغوش ولايت تو مي گريزم.
تمام مردمِ غافل زمين آسوده در خوابند و تو بيدار نشسته اي تا گناهانشان را استغفار كني.
آبروي زمين، اشك ها و دعاهاي توست، اي صداي پيچيده در گلوي چاه!
علي ميزان سنجش اعمال مؤمنان است.
هزاران سال از تو مي گذرد و هنوز جهان از تو عقب تر است.
تو در خانه احمد(ص) بزرگ شده اي، شگفت نيست كه يگانه برادر او باشي.
تو را به خاطر عدلت تنها گذاشتند تو، اما براي خاطر ظلم و كفرشان هرگز تنهايشان نگذاشتي.
چشمه هاي جوشان زمين همه از نسل اشك هاي تواَند.
«خاك يتيم كوچه ما با او احساس مي كند كه پدر دارد»
«باران اداي اشك تو را درمي آورد فرقي نمي كند كه چه فصلي گريستي»
«تو گريه هاي خودت را به چاه مي بردي كه رودهاي جهان اتفاق مي افتاد»
عدالت، هنوز كه هنوز است، خواب شمشير تو را مي بيند.
«علي را قدر، پيغمبر شناسد كه هركس خويش را بهتر شناسد»
بگذار رودهاي جهان از تو پر شوند بارانِ بي مضايقه بر دشت ها ببار
آورده اند كه...
زهد امام علي(ع) و سفارش به ميانه روي
سهيلا بهشتي
اميرالمؤمنين، علي(ع)، در بصره به عيادت يكي از يارانش، علاء ابن زياد حارثي رفت و چون چشمش به خانه بزرگ او افتاد، فرمود: «اين خانه با اين وسعت را در اين دنيا براي چه مي خواهي، با اينكه در آخرت به آن نيازمندتري؟ آري، مگر اينكه بخواهي به اين وسيله، به آخرت برسي؛ يعني مهمان كني (و مهمان را در آن گرامي داري)، صله رحم نمايي و بدين وسيله حقوق (لازم خود را) اظهار كني و به سود خود قرار دهي كه در اين صورت، با اين خانه به آخرت، رسيده اي».
علا از دست برادرش به امام علي(ع) گلايه كرد كه خودش را به رنج و شكنجه انداخته است؛ عبايي بر دوش گرفته و در گوشه اي نشسته است. نه با كسي معاشرت مي كند و نه غذايي مي خورد و در حال رياضت كشيدن است.
حضرت او را خواست و برخوردي به مراتب تندتر از برخورد قبلي كه با برادرش داشت، با او نمود. به او كه زندگي را رها كرده و به خيال خود، مشغول رياضت كشيدن شده بود، فرمود: «اي دشمنِ جانِ خود! شيطان در تو راه يافته و هدفِ تير او قرار گرفته اي. آيا به خانواده و به فرزندانت رحم نمي كني؟ تو خيال مي كني خداوند (به ظاهر) طيبات را بر تو حلال كرده، اما (در واقع) دوست ندارد كه از آنها استفاده كني؟ تو در پيشگاه خداوند كوچك تر از آني كه بدين گونه با تو رفتار كند». او در پاسخ، به حضرت اعتراض كرد: يا اميرالمؤمنين، شما اين حرف ها را به من مي زني، اما زندگي شما به مراتب پايين تر از زندگي من است. حضرت فرمود: «جان من! من مثل تو نيستم، تو خود را با من قياس نكن. خداوند متعال بر پيشوايان عدل واجب كرده است كه زندگي خود را با مردم ضعيف همراه و هماهنگ كنند تا آدم هايي كه در جامعه در وضع پايين تري قرار دارند، با مشاهده زمامدارانشان بتوانند بر فقر و نداري تحمل كنند».(41)
درس كارگزار جامعه به مسلمانان
در نقل هاي تاريخي هست كه اميرالمؤمنين، علي(ع)، كسي را مي خواست به عنوان فرماندار به شهري اعزام كند، به او فرمود: «فردا بعد از نماز بيا پيش من.»
آن شخص نقل مي كند كه فردا بعدازظهر، به همان جايي رفتم كه علي(ع) فرموده بود. ديدم در مقابل امام، يك كاسه خالي و يك كوزه آب هست. مقداري كه گذشت، به خدمتكارش اشاره كرد و فرمود كه آن بسته را بياور. ديدم بسته سر به مُهري را آوردند. اين كيسه، مهر و موم شده بود، تا كسي نتواند آن را باز كند. با خودم فكر كردم كه حضرت من را امين دانسته و مي خواهد گوهر گران بهايي را به من نشان بدهد، يا امانتي را به من بسپارد. حضرت مهر را شكست و در كيسه را باز كرد. ديدم در اين كيسه، شِويق (غذايي بود كه از آرد سبوس دار گندم و جو تهيه مي شد) وجود دارد. بعد حضرت يك مشت از آنها را آورد، داخل كيسه ريخت، مقداري هم آب از كوزه روي آن ريخت و به هم زد و به عنوان ناهار خورد. مقداري را هم به من داد و گفت: بخور. من حيرت زده شدم. عرض كردم: يا اميرالمؤمنين! شما اين را مي كنيد؟! عراق با اين همه نعمت در اختيار شماست؟! شما چرا اين طور درِ كيسه را مي بنديد؟ حضرت فرمود: «سوگند به خدا، من كه در اين كيسه را مهر كردم، به خاطر بخل نيست كه حيفم بيايد از اين سويق كسي بخورد. من به قدر حاجت شخصي خودم، از اين غذا تهيه مي كنم. مي ترسم كسي اين كيسه را باز كند و چيزي داخل كيسه بريزد و من خوش ندارم كه در شكم خود، غدايي وارد كنم كه طيب و پاكيزه نباشد. مي خواهم غذايي پاكيزه بخورم، غذايي كه از مال خودم است و مال كسي در آن نيست. مبادا چيزي را كه حلال بودن آن را نمي داني، تناول كني و تناول، فقط خوردن نيست؛ او را در اختيار نگير، مگر يقين كني كه حلال است.»(42)
يتيم نوازي علي(ع)
امام علي(ع) در يكي از شب ها به خانه بيوه زن فقيري گذر كرد كه فرزندان كوچكش از شدت گرسنگي گريه سر داده بودند و آن زن بيچاره سعي داشت آنها را آرام كند و بخواباند. آن زن آتشي را روشن كرده و ظرفي را كه فقط آب خالي در آن بود، بر روي آتش گذاشته بود تا كودكانش خيال كنند، غذايي تهيه مي شود و شايد با اين خيال به خواب روند.
امام علي(ع) با ديدن چنين صحنه اي، برگشت و مقداري خرما و آرد و روغن و نان تهيه كرد و عازم آن خانه شد. هرچه قنبر اصرار كرد كه در برداشتن آذوقه ها ياري اش كند، حضرت نپذيرفت و خود، آن بار را بر دوش كشيد تا به در خانه آن بيوه رسيد. اجازه خواست و وارد شد. برنج و روغن را در آن ديگي كه بر روي آتش بود، پخت و براي هر كدام از كودكان در ظرفي جداگانه برنج كشيد و از آنها خواست كه بخورند. وقتي بچه ها سير شدند، حضرت با آنها بازي مي كرد و چهره بچه ها را با خنده هاي خويش، شادمان ساخت. سپس از خانه آنها بيرون آمد.
قنبر به حضرت گفت: مولايم، امشب شاهد صحنه عجيبي بودم. بخشي از آن را كه بردن آذوقه براي يك خانواده فقير بود، فهميدم، اما بخش ديگر كه بازي كردن با بچه ها بود، به گونه اي كه خم شُديد و چهار دست و پا در اتاق راه رفتيد و كودكان را خندانديد، برايم باوركردني نبود و دليل آن را متوجه نشدم. اميرالمؤمنين، امام علي(ع)، در پاسخ قنبر فرمود: «وقتي وارد خانه اين كودكان شدم، آنها از شدت گرسنگي گلايه مي كردند. دوست داشتم هنگامي كه از اين منزل خارج مي شوم، آنها ضمن سير شدن، خندان و شادمان نيز باشند و براي اين مطلب راهي پيدا نكردم، جز همان كاري كه انجام دادم».(43)

 
منبع/نویسنده:
پایگاه اطلاع رسانی حوزه
 
تاریخ: ۱۸/۱۲/۱۳۹۸   بازدید: ۷۳

نظرات کاربران

نظر شما:
نام: *
ایمیل:
متن: *

(۳۰۰ کاراکتر)