روابط عمومی دانشگاه شیراز
یکشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۹
شهادت امير المومنين حضرت علي عليه السلام بر عموم شيعيان جهان تسليت باد

مبناي شهادت طلبي
شهادت، متاع گرانبهايي است كه هركس قدرت خريداري اش را ندارد. شاهدي قدسي است كه همگان لياقت هم آغوشي با او را نمي يابند. شيريني شهد شهادت را به هر كسي نمي چشانند. امير مؤمنان علي(ع)، آن يكّه تاز عرصه عشق و شهادت، مبناي شهادت طلبي و دست يابي به اين فوز عظيم را اين سان بيان مي دارد و صفات عاشقان شهادت را اين گونه مي نماياند و شور و شوق خود را نسبت به آن چنين توصيف مي كند: «مجاهدان شهادت طلب چنان به سوي خدا پر مي كشند كه تشنگان به جانب آب. بهشت در پرتو آذرخش نيزه هاست. امروز خبرها در بوته آزمون ارزيابي مي شوند و به خدا سوگند كه اشتياق من به صحنه نبرد (و شهادت) و رويارويي با دشمن، بيش از شوقي است كه آنان به زندگي شان دارند».
شِكوه از ياران و آرزوي شهادت
علي(ع) در طول حكومت خويش همواره هم آغوش با تنهايي و غربت بود. ناپايداري و سست عنصري ياراني كه در هنگامه هاي سخت عقب مي نشستند و تنهايش مي گذاشتند و فرمان مولايشان را اطاعت نمي كردند، اينها همه، سينه صبور علي(ع) را مي فشرد و قلب نيرومندش را به دردي جانكاه مبتلا ساخته بود تا آنجا كه در آغوش كشيدن مرگ را از هر چيز ديگري خوش تر مي داشت و از خدا چنين درخواست مي فرمود: «از خدا مي خواهم كه به زودي از ياراني چنين، آسوده ام كند كه به خدا سوگند، اگر رويارويي با دشمن و رسيدن به فيض شهادت را اميد نبسته بودم و با اين دل خوشي، خود را براي مرگ آماده نمي كردم، حتي ماندن يك روز با اينان را دوست نمي داشتم و يك بار ديدنشان را هم تحمل نمي كردم.»
شهادت، آرماني بلند
شهادت چنان بلندمرتبه و ارزشمند است و اسلام بدين مرگ سرخ، چنان عظمت و اعتلا بخشيده است كه از آن آرماني بلند ساخته است. اين شهادت خواهي و آرمان طلبي در سخن علي(ع) پژواكي پرطنين يافته و در عرصه جهاد و پيكار به دعاي اصلي او مبدل شده است:
«نَسْأَلُ اللّهَ مَنَازِلَ الشُّهَدَاءِ وَ مُعَايَشَةَ السُّعَدَاءِ وَ مُرَافَقَةَ الْأَنْبِيَاءِ؛ دست يافتن به جايگاه شهيدان، و همزيستي با سعادت يافتگان و همدمي با پيامبران را از خداوند مسألت داريم».
خبر دادن پيامبر(ص) از شهادت علي(ع) در جنگ احد
در روز پيكار تاريخي احد، پس از پايان آن روز سرنوشت ساز و به خون خفتن ده ها تن از ياران، هنگامي كه علي(ع) بر اينكه چرا شهادت نصيب او نگشته است تأسف خورد، پيامبر گرامي(ص) به او فرمود: علي جان، تو در آينده به شهادت خواهي رسيد.
شهادت، مرگ برگزيده مولا علي(ع)
مرگ سرخ در راه خدا، زيباترين و برترين گونه جان سپردن است. ارزشي بس والا دارد و ناب ترين تصوير را ترسيم مي كند و علي(ع) مرگي اين سان را مي طلبيد و در انتظارش به سر مي برد و چنين فرمود: «سوگند به آن كه جان پسر ابي طالب به دست اوست كه تحمل هزار زخم شمشير بر من آسان تر از مرگ در بستري است كه نه در راه پيروي از خداست».
اميد به شهادت، راز پايداري علي(ع)
حضرت علي(ع) در دوران زندگي پر تلاطم و پرفراز نشيب اش، همواره به شهادت مي انديشيد و آنچه از آن نيرو مي گرفت و جانش را سيراب مي ساخت، اميد به كشته شدن در راه خدا بود. اين كلام از حضرت علي(ع) است كه مي فرمود: «به خدا سوگند كه اگر اين اميد نبود كه در يكي از ديدارهاي سخت كه با دشمن در پيش است شهادت را بهره برم، اسب خويش زين مي نهادم و از ميان شما براي هميشه كوچ مي كردم و ديگر تا آن زمان كه نسيمي از شمال يا جنوب بوزد شما را طلب نمي كردم».
توطئه خوارج
جنگ نهروان پايان يافت و علي(ع) به كوفه مراجعت كرد. ولي عده اي از خوارج كه در نهروان توبه كرده بودند، دوباره زمزمه مخالفت سر دادند و بناي فتنه و آشوب گذاشتند. فراريان خوارج، مكّه را مركز عمليات خود قرار دادند و سه تن از آنان به نام هاي عبدالرحمان بن ملجم مرادي و برك بن عبد الله تميمي و عمرو بن بكر تميمي در يكي از شب ها گرد هم آمدند و تصميم به قتل سه تن گرفتند. اين سه تن عبارت بودند از علي(ع)، معاويه و عمروعاص كه به گمان آنان منشأ فتنه ها بودند. در اين ميان قتل علي(ع) آن امام خوبي ها را ابن ملجم، عهده دار شد و براي انجام اين مأموريت به سوي كوفه رهسپار گرديد.
كوفه، آستين فتنه
عبدالرحمان بن ملجم مرادي، آن نگون بخت تاريخ، در روز بيستم ماه شعبان سال چهل هجري به قصد كشتن علي(ع) به كوفه آمد و در خانه اشعث بن قيس منزل گرفت. در آنجا با دختري به نام قطام آشنا شد و چنان دل به او بست كه همه چيز را فراموش كرد. از اين رو از قطام خواستگاري كرد. اما قطام كه پدر و برادرش در جنگ نهروان كشته شده بودند شرط ازدواج را كشتن علي(ع) قرار داد و در اين راه گروهي را با ابن ملجم همراه كرد. عبدالرحمان نيز كه سخت در دام عشق قطام گرفتار آمده بود شبيب بن بجره را با خود همداستان ساخت و بدين سان قتل رادمرد تاريخ و امير والايي ها تدارك ديده شد و جنايت بارترين واقعه تاريخ به وقوع پيوست.
افطار شب موعود
علي(ع) شصت و سومين سال عمرش را پشت سر نهاده بود. در رمضان شصت و سومين سال عمر خود بار ديگر به ميهماني خدا آمده بود. در آن ماه، هر شبي را در خانه يكي از فرزندانش افطار مي كرد. در نوزدهمين شب ماه خدا، در خانه دخترش ام كلثوم بود. او افطار پدر را در طبقي به حضورش آورد، دو تكه نان جو،كاسه اي از شير و مقداري نمك اما همين كه نگاه علي(ع) به ظرف غذا افتاد سرش را تكان داد و با صداي بلند گريست و گفت: «دخترم براي من در يك طبق دو خورش حاضر كرده اي؟ مگر نمي داني كه من متابعت برادرم رسول خدا مي كنم... دخترم به خدايم سوگند افطار نخواهم كرد تا از اين دو خورش يكي را برداري». ام كلثوم ظرف شير را برداشت و آن يگانه دوران با كمي نام جو و نمك ساييده افطار فرمود.
در خانه ام كلثوم
رمضان بود و شب نوزدهم امّ كلثوم كنار پدرش
سفره گسترد به افطارِ علي شير و نان و نمك آورد بَرَش
علي آن مرد مناجات و نماز چون كه افتاد به آنها نظرش
چشمه هاي غم او جوشان شد ريخت زان منظره اشك از بصرش
گفت در سفره من كي ديدي دو خورش يا كه از آن بيشترش
نمك و شير، يكي را برگير بفكن بهر پدر، آن دگرش
علي(ع) آماده شهادت
در آن شب موعود امير فضيلت ها، گاه و بي گاه از اطاق خويش بيرون مي رفت و نظري بر آسمان مي افكند. فرمود: «به خداي سوگند اين همان شبي است كه آموزگار مجربم، رسول خدا به من وعده داده است». گاهي زمزمه استغفار بر لب داشت و گاهي تلاوت «يس» مي كرد. آن شب به نماز و راز و نياز علي(ع) با شب هاي ديگر فرق مي كرد. مي گفت: اللّهُمَّ بَارِكْ لِيَ الْمَوْتَ؛ خداوندا، مرگ را بر من مبارك گردان. لحظه اي خواب چشمانش را فرا گرفت. او آن حالت را چنين توصيف مي كند: «در آن حال رسول خدا(ص) را در عالم رؤيا ديدم. عرض كردم چه بسيار كارشكني ها و لجاجت و دشمني ها كه از امتت ديدم! فرمود: آنها را نفرين كن. گفتم: خدا بهتر از آنان را به من بدهد و به جاي من شخص بدي را بر آنها مسلط كند».
حركت علي(ع) به سوي مسجد كوفه
مقتداي حق جويان براي نماز آماده رفتن به مسجد است. اما تو گويي همه ي ذرات هستي مي گويند مولا، امشب به مسجد مرو. مرغابيان نالان و پرزنان گرد او را گرفته اند. علي(ع) نگاهي به آنان مي كند و مي فرمايد: «نيست خدايي مگر خداي يگانه. صيحه هايي كه در پي آن نوحه سرايي ها خواهد بود و فردا قضا و قدر الهي ظاهر مي شود». علي(ع) به راه خويش ادامه مي دهد؛ ولي اين بار، قلابِ درْ كمربندش را مي گيرد. او نيز فهميده است كه امشب چه اتفاقي قرار است كه بيفتد. مولا كمربندش را محكم مي كند و شعري بدين مضمون مي خواند: «هان اي فرزند ابوطالب! كمر خويش را براي مرگ محكم بند؛ زيرا مرگ تو را ملاقات خواهد كرد و از مرگ آن گاه كه به سوي تو آيد فرياد مكن» و ديگر بار زمزمه كرد: «خداوندا مرگ را بر ما سعادت مندانه ساز و ديدارت را بر ما مبارك گردان».
علي(ع) در مسجد كوفه
اميرالمؤمنين علي(ع) با شتاب به سمت مسجد حركت مي كند. حسن(ع) را كه براي حفاظت پدر به دنبال او آمده بر مي گرداند. وارد مسجد مي شود و در تاريكي، چند ركعتي نماز به جا مي آورد و آنگاه بر بام مسجد مي رود و بانگ اذان سر مي دهد. اذاني كه در سايه همت و رشادت مردانه او اين سان شكوه و جلال يافته است. پس از آن از مأذنه به زير مي آيد و در صحن مسجد با بانگ الصلوة، الصلوة، خفتگان را براي نماز بيدار مي كند.
علي(ع) در محراب شهادت
علي(ع) اينك به نماز نافله فجر ايستاده است. اما اين نماز حال و هواي ديگري دارد. رنگ و بوي ديگري به خود گرفته است. علي(ع) او را به معراج مي برد. لحظه موعود فرا رسيده است. همين كه سر از سجده ركعت اول بر مي دارد «شبيبن بحره»، آهنگ قتل آن حضرت مي كرد. اما شمشير او به طاق اصابت كرد و خطا نمود. ابن ملجم مرادي، تيره روزترينِ مردمان كه در تاريك انديشي و فضيلت سوزي گوي سبقت ربوده بود، به آن حضرت نزديك مي شود و شمشير زهرآلود خود را بر فرق مبارك آن رهبر آزاده فرود مي آورد؛ ضربتي كه به جاي زخم عمروبن عبدود مي نشيند و تا جاي سجده را مي شكافد. آن ضربت دين را از وجود علي(ع)، محروم كرد. انسانيت را در سوگ رهبري والا نشاند و عدالت را بي مقتدا ساخت.
فُزْتُ و رَبِّ الْكَعْبَة
مسجد كوفه، آن شب نظاره گر آخرين مناجات و نماز مولاي پارسايان بود. علي(ع) ديگر خود را آزاد مي ديد. به آستانه وصال رسيده بود. ديگر از رنج ها و دردهايي كه مردمان نابكار براي او آفريده بودندر هايي مي يافت. آري وعده اي كه به او داده بودند تحقق پيدا كرده بود. پس همين كه ضربه آن دشمن پاكي ها بر فرق او فرود آمد سر برداشت و در حالي كه چشم به آسمان دوخته بود فرياد كرد: بِسْمِ اللّهِ وَبِاْاللّهِ وَ عَلَي مِلَّةِ رَسُولِ اللّهِ فُزتُ و رَبِّ الْكَعْبَة؛ به پروردگار كعبه سوگند كه رستگار و كامروا شدم».
نداي جبرئيل
شگفتي اين است كه پس از فرود آمدن تيغِ حق ستيز ابن ملجم، فرشته وحي در حالي كه علي(ع) هنوز از عالم خاك عروج نكرده بود، شهادت او را اعلام داشت و آه و ناله فرشتگان در آسمان ها طنين افكند. بادي تيره وزيدن گرفت و جبرئيل بي امان فرياد برآورد: به خداي سوگند كه پايه هاي هدايت فرو ريخت. به خداي سوگند كه ستارگان آسمان تيره و تار شدند. پرچم ها و نشانه هاي پرواپيشگي از ميان برداشته شد. پسرعموي گران قدر پيامبر و جانشين راستين و برگزيده او، علي مرتضي، كشته شد».
سفارش حضرت علي (ع) در مورد ابن ملجم
مردم با ديدن اين منظره هجوم آوردند و ابن ملجم را گرفتند و به نزد علي (ع) بردند. علي (ع) چشمانش را گشود. با صداي ضعيف اما با يك دنيا مهرباني و لطف رو به او كرد و گفت: اي ابن ملجم، آيا به تو مهرباني نكردم؟... آيا براي تو امام بدي بودم تا مرا اين گونه پاداش دهي؟ ...».
آنگاه رو به فرزند ماتم زده اش حسن(ع) كرد و فرمود: «پسرم، با اسير خود مدارا كن و شفقت و مهرباني پيش گير... ما از اهل بيت رحمت و مغفرتيم. از آنچه خود مي خوري به او بخوران و از آنچه مي آشامي به او بنوشان. اگر من از دنيا رفتم با يك ضربه او را قصاص كن و اگر زنده ماندم خود مي دانم كه با او چه كنم و من به عفو سزاوارترم».
به جز از علي كه گويد به پسر كه قاتل من چو اسير توست اكنون به اسير كن مدارا

 
منبع/نویسنده:
پایگاه اطلاع رسانی حوزه
 
تاریخ: ۲۵/۰۲/۱۳۹۹   بازدید: ۲۲

نظرات کاربران

نظر شما:
نام: *
ایمیل:
متن: *

(۳۰۰ کاراکتر)