دریافت اطلاعات ...
 
روابط عمومی دانشگاه شیراز
چهارشنبه ۲۵ فروردین ۱۴۰۰
فرارسيدن مبعث پيامبر رحمت و مهرباني حضرت رسول اكرم محمد مصطفي صلي الله عليه و آله بر تمام مسلمانان جهان مبارك باد

رسول باران
از لحظه (حرا) با اواز (اقراء) جبريل امدي
با وقار قهوه اي نخل
با بشارت خورشيد امدي در شب بي نهايت انسان
و جهان، بهاران بعثت سبزي شد كه از سوي تو مي وزيد.
در تاريكاي دلتنگي زمين، نام تو ـ اي امين ـ روشنان جان جهان شد، و جهان چنان بي تاب حضور تو بود كه از بوي تو، به شكوفه نشست شاخ شكسته و شكوفا شد بهارستان خسته روح.
تا فانوس ستاره اي بياويزي بر كوچه هاي تاريك زمين، امدي از منتهاي مهرباني اسمان، و هنگام، هنگامه مقدس دست هاي تو بود، و دست هاي تو بود كه ستاره مي پراكند بر تاريكزار غفلت انسان، و انسان، تباهي و نسيان بود، ايستاده بر درگاه جهالت بي مرز.
و تو چندان كه عشق ورزيدي بر كرامت انسان و گريستي بر اين غريبي معصوم، پس به اشارت توحيد به ميهماني خاك امدي، خاك خوني غمناك... و نام تو روشنان جان جهان شد.
اي شبان عاشق مغموم!
چقدر جهان محتاج دست تو بود.
چقدر جهان حيران موسيقي صداي تو بود، وقتي كه از سرگذشت خسته انسان، حرف مي زدي.
دست تو امد از دور دست مهرورزي اسمان، و غربت نشينان جزيره تن به تماشاي مدينه جان رفتند.
تو امدي از وسعت وسيع خدا، و شور شيرين عاشقان در چشم تو بود، و چشمان تو اشوب قيامت بود، وقتي كه انسان ـ دوزخي غمگين ـ زخمدار مهر تو مي شد.
تو امدي از بي كرانه دلتنگي ايمان و از گيسوي تو جهان به جنون رسيد.
تو امدي از ماوراي اكنون، و فلسفه چشم هاي تو ابي بود. در سايه سار دست تو بود كه انسان ايستاد و در حقيقت خود لختي درنگ كرد.
سلام بر نام تو اي پيامدار شوكت انسان كه با ياد عزيزت، جان، جايگاه فيض فرخنده قدسي است.
حال اي رسول رحمت رحمان، اي بشير باران بر قوم دير سال عطش، انسان خسته با چشمان عاشق به ميراث مهربان تو مي نگرد، به ميراث مهربان تو اي رسول (حرا).
اي اواز خوان (اقراء) جبريل!
پيامبر گل هاي محمدي
محمدرضا تقي دخت
سال ها در خويش نشستيم بي انكه شعله اميدي برق خرمن شبانگاهانمان باشد؛ سال ها در سايه سياه شمشيرها و ترانه هاي باستاني، غريب وار سر در پاي بت ها نهاديم و به پاره هاي اتش سرخ جاهليت رقصيديم؛ سال ها پنجره هايمان جز به روي نفس باز نشد؛ سال ها در خويش فرو رفتيم و تامل بلندمان قصيده اي شد كه باغساران سترون در ان به مدح امده بودند.
چه بود ان سال ها كه بيغوله هاي جاهليت را به پاي تمنا طي مي كرديم و با سوداي يافتن بردگان و زنده در گور كردن زنان و دختران، پا به افق هاي سوخته خاكستري گذاشتيم؟ ان ساليان ياس اور چه بود و كدام چشم، ما را با ديدگان كهنه و مطرود تاريخ پيوند زده بود؟
سال ها دست هايمان را به دامن بت ها اويختيم، درخت هايمان را به خشم ابه اندوه دختران و مادران خشكانديم و در گرگ و ميش نفسانيت، به شمارش سكه ها و بردگان خويش پرداختيم و شاعران ـ اين پيامبران دروغين عصر سنگ ـ را به شرح خويش خوانديم. فرشتگان چادرنشين، سال ها در اشتياق پا گذاشتن به خانه هاي خاكستر گرفته مان بال زدند و ما تنها از جنگ و شعر گفتيم.
سال ها بر ما گذشت و كسي در ديدگان گمشده ما بذر تجلي نريخت و خاكستر روحمان را به رودخانه تطهير نسپرد. سال ها بر ما گذشت و ما بر سر سال ها پا نهاديم.
ناگاه دستي كه از نوح تا ابراهيم پل زده بود، كتاب هاي كهنه خاك گرفته را ورق زد و ايه هاي روشن تجلي را براي ما زمزمه كرد؛ مردي كه از طور تا مكه چشم به چشم و ريگ به ريگ بيابانگردان و بيابان ها را مي شناخت و در صدايش عطري به روشنايي چشمه سارهاي واحه ها بود. دستي كتاب هاي مقدس را براي ما گشود و غبار از سر شاخه هاي ابي اشراق زدود.
به پيشبازش رفتيم و از پس سال ها جوهر جانمان را در افتاب وجودش جلا داديم؛ او از ريختن كنگره ها گفت؛ از مرگ هاي سياه كه زمين را مطهر مي كند؛ از افتاب هايي كه بر دامنه هاي يخزده مي نشيند، از ريختن بت هايي كه معجون سنگ و چوب و خرافه بودند؛ او از دين كمال يابي و ايين يگانه خواهي با ما گفت؛ از نوح گفت و ابراهيم و از دريا و موسي و عيسي كه به صليب نرفت؛ از گاهواره هاي نيايش گفت كه روزهاي بعد، ميهمانان تازه خواهند يافت، از دامنه هاي گسترده اشراق، از باغ هاي روشن تطهير و از ايين يگانه يگانه پرستي...
و اكنون سال هاست در خويش نشسته ايم بي انكه سايه شمشيري بر استانه خانه جانمان نشسته باشد و گلي در درازناي گسترده اين تاريخ، به تاراج بادي رفته باشد؛ ما پيروان ايين گل هاي محمدي هستيم...
در روشنان نور نبوت
مجتبي تونه اي
اي محمد! بعثت تو، منت خدا بر كاينات است.
اي قنديل اويخته بر تارك جهان! تو تدبير شگفت خداوندي، در عصر شيون و اهن.
تو فصل پنجم تاريخي كه از فروغ وحي تو، جهان جان گرفت.
حرا ايينه دار طلعت توست و هنوز ستاره هاي مكه به خاطر تو سوسو مي زنند. بعثت تو باراني بود بر مزرعه دل هاي عقيم كه در بينوايي تن، بوي مرداب گرفته بود.
بعثت تو، اشتي مردم با فطرت بود. اگر تو نمي امدي هجوم اتش فتنه شعله مي كشيد و زمين، در اجاق فريب و ريا مي سوخت.
تو امدي و چتر توحيد را بر سر مردمان تعصب و تفرقه گشودي و دروازه جاهليت دوزخي را به روي دل ها بستي.
تو امدي، چتر هدايت بر دوش، و دل هاي خزان زده را با شكوه بهاري نفست شكوفا كردي.
سلام بر تو و سلام بر دوشنبه اي كه از نور نبوت تو فروغ گرفت.
اينك دير سالي است كه بوي معطر پيامبري، مشام جهان را اكنده كرده است و تكبير رستگاري تو بر بام بلند جهان، جلوه ابدي گرفته است.
خجسته باد اين روز روشن تاريخ كه رازدار رسالت اسماني توست. در استانه بعثت تو ما نيز همگام با همه كاينات تو را سلام مي دهيم: (السلام عليك يا نبي الله)
بعثت؛ بشارت خجستگي
مجتبي تونه اي
اي محمد! اي برگزيده خدا! اي ابروي هر دو جهان! بعثت تو كليد روشن امروز و فرداهاست و روضه مبعث تو، بوستان رحمت است. مبعث، بشارت خجستگي است و نويد رهايي از غفلت و عصيان. و سلام بر مبعث؛ بر شكوه چلچراغ هدايت و ايمان در شب بي كرانه انسان.
مبعث تلاوت ايه هاي سپيد خداست و بهاري شكوفاست كه از پس خزان غفلت، پنجره دل را به جبرييلي ترين سمت ملكوت مي گشايد و خداجويان را به ميهماني حضور مي خواند.
اي خاتم رسولان! تو امدي و با روح تابناك اشراقي ات (باسم ربك) خواندي تا همزبان با تو همه هستي زمزمه كند.
اي خوب! از تبرك بعثت توست كه مكه، مطاف دلشدگان است و به مدد انفاس توست كه جهان بر مدار مدارا مي چرخد.
اي قامت بلند خداوندي زمين! در بعثت تو، بيرق رسالتت در هفت اسمان شكفت و رنگين كمان جهان، هفت پرده اواز سرداد و ان روز، سپيد شد، عيد شد؛ عيدي كه جهان در پناه ان جان گرفت.
اي رسول! اگر بعثت تو نبود، ايه ها در سكوت، تلاوت مي شدند و سوره ها با نبض حيات هماهنگ نمي شدند. تو امدي، قران را سرود كردي و اينك به بركت شكوه تو، تلاوت روشن وحي، جان هاي مشتاق را افتابي مي كند و به پيشواز اب و ايينه و روشني مي برد.
(حرا)، مهبط وحي
جواد محدثي
جهان در عصر بعثت محمدي(ص)، در جهالت عصبيت و كينه توزي مي سوخت.
امت ها در خواب بي خبري بودند.
فتنه ها، چهره زندگي را زشت كرده بود.
اتش جنگ ها شعله مي كشيد و دنياي ان روز، تيره و تار بود و فريبكار؛ خزان زده بود و ياس افرين و بي برگ و بار.
خشكسالي معنويت بود و قحطي حقيقت.
در همان تيره روزي ها و جاهليت ها، (حرا) مهبط وحي و (مكه) پذيراي نزول جبرييل شد و بعثت، كه طلوع خورشيد حق از خاور تاريخ بود، قران و اسلام را به بشريت هديه داد، و نام محمد(ص)، ديباچه زرين كتابي شد كه كلماتش جوشيده از وحي و فرود امده از عرش و نازل شده از ملكوت خدا بود.
باغ معطر نبوت، باز هم شكوفه داد. ايات قران، بارش كرامت و نور بر صحراي زندگي انسان هاي قحطي زده بود.
اري... روزي كه پيام (اقرا) بر فراز (جبل النور) طنين افكن شد، تاريخ بشري وارد مرحله نويني شد كه تا امروز تداوم يافته و تا دامنه رستاخيز، دوام خواهد يافت.
بعثت ان پيامبر پاكي و رحمت و مبشر ازادي و عدالت، بر همه شيفتگان (جامعه برين) مبارك باد!
بعثت؛ بهاري ترين فصل تاريخ
جواد محدثي
بيست و هفتم ماه رجب، روز تجلي اعظم خدا در پهنه هستي است: روز مبعث رسول خاتم اسلام(ص). روزي كه شكوفه نبوت شكوفا شد و باغ رسالت به بار نشست و دل نوراني محمد(ص)، جلوه گاه نام و كلام خداي سلام و ايين اسلام گشت و شعاع بي پايان اين تجلي حق، ناپيداي زمان را كران تا كران درنورديد.
در مبعث حضرت پيامبر(ص)، گل نور از دامن (ام القري) عطر معنويت در جهان افشاند و پهنه زمين و زمان، پس از خشكسالي دير پاي مزرعه حيات، بار ديگر شاهد نزول باران رحمت و وحي بر كوير شد.
ابر سايه گستر و باران زاي بعثت، چهره جهان را نشاط بخشيد.
محمد(ص) به رسالت مبعوث شد، تا فصلي بهاري در پهنه قرون اغاز شود،
تا كودك بشريت، در اغوش عطوفت (دين) قرار گيرد،
تا گل توحيدي فطرت، ديگر بار در مزرعه جان ها بشكفد،
تا ان رسول خاتم، بار ديگر پيام اسمان را بر زمينيان باز خواند،
تا جاهليت از صحنه زندگي ها رخت بربندد،
و جهان، چشم به روي (فروغ وحي) و (نور معنويت) بگشايد.
و اينها همه از بركات بعثت اخرين پيامبر الهي بود. درود حق بر ان جاودانه مرد باد!

 
منبع/نویسنده:
پایگاه اطلاع رسانی حوزه
 
تاریخ: ۲۰/۱۲/۱۳۹۹   بازدید: ۵۲

نظرات کاربران

نظر شما:
نام: *
ایمیل:
متن: *

(۳۰۰ کاراکتر)