دریافت اطلاعات ...
 
روابط عمومی دانشگاه شیراز
جمعه ۲۶ دی ۱۴۰۴
هفت شهر عشق - 1(ويژه‏نامه‏ي ايام محرم)

فصل ۱: بخش ۱
دوست من، سلام! از اينكه اين كتاب را در دست گرفته‏اى خيلى خوشحالم.
من و تو مى‏خواهيم ريشه‏هاى قيام امام حسين (ع) را بررسى كنيم. پس براى دسترسى به اطلاعات بيشتر، بايد به شام سفر كنيم. آيا شام را مى‏شناسى؟ شهرى كه مركز حكومت معاويه بوده است.
سفر ما آغاز مى‏شود و ما به شهر شام (دمشق) مى‏رويم...
امشب، شب نيمه‏ي رجب سال شصت هجرى است. خبرى در شام مى‏پيچد و خيلى‏ها را بيمناك مى‏كند. معاويه سخت بيمار شده و طبيبان از معالجه‏ي او نااميد شده‏اند.
معاويه، كسى است كه به دستور خليفه‏ي دوم (عُمر بن خطّاب) امير شام شد و او توانست سال‏هاى زيادى با مكر و حيله، در آنجا حكومت كند، امّا او اكنون بايد خود را براى مرگ آماده كند
معاويه، سراغ پسرش يزيد را مى‏گيرد، ولى يزيد به مسافرت رفته است. او با حسرت، به درِ قصر خود نگاه مى‏كند تا شايد تنها پسرش وارد شود.
معاويه خطاب به اطرافيان مى‏گويد: «نامه‏اى به يزيد بنويسيد و از او بخواهيد كه هر چه زودتر نزد من بيايد». نامه را به يك پيك تندرو مى‏دهند تا آن را به يزيد برساند.
آيا معاويه براى آخرين بار پسرش را خواهد ديد؟
حالِ معاويه لحظه به لحظه بدتر مى‏شود. طبيبان مخصوص دربار، به هيچ كس اجازه‏ي ملاقات نمى‏دهند. همه‏ي مأموران حكومتى در آماده باش كامل به سر مى‏برند و همه‏ي رفت و آمدها، كنترل مى‏شود.
معاويه در بستر مرگ است. او فهميده است كه نفس‏هاى آخر را مى‏كشد.
نگاه كن! معاويه با خودش سخن مى‏گويد: «كاش براى رسيدن به رياست دنيا، اين قدر تلاش نمى‏كردم! كاش همچون فقيران زندگى مى‏كردم و همواره لباسى كهنه بر تن داشتم!».
حالا كه وقت مرگش فرا رسيده، گويا فراموش كرده كه براى رياست چند روزه‏ي دنيا، چقدر ظلم و ستم كرده است. اكنون موقع آن است كه به سزاى اعمال خود برسد. آرى، معاويه مى‏ميرد و خبر مرگ او به زودى در شهر شام، پخش مى‏شود، ولى يزيد هنوز از سفر نيامده است
يزيد با عجله به سوى شهر شام مى‏آيد. سه روز از مرگ معاويه گذشته است. او بايد هر چه سريع‏تر خود را به مركز خلافت برساند.
نگاه كن! گروهى از بزرگان شهر شام، به خارج شهر رفته‏اند تا از خليفه‏ي جديد استقبال كنند. اكنون يزيد، جانشين پدر و خليفه‏ي مسلمانان است.
يزيد وارد شهر مى‏شود. كنار قبر پدر خود مى‏رود و نماز مى‏خواند. يكى از اطرافيان يزيد جلو مى‏آيد و مى‏گويد: «اى يزيد، خدا به تو در اين مصيبت بزرگ صبر بدهد و به پدرت مقامى بزرگ ببخشد و تو را در راه خلافت يارى كند. اگر چه اين مصيبت، بسيار سخت است، امّا اكنون تو به آرزوى بزرگ خود رسيده اى!».
يزيد به قصر مى‏رود. مأموران خبر آورده‏اند كه عدّه‏اى در سطح شهر، زمزمه‏ي مخالفت با خليفه را دارند و مردم را به نافرمانى از حكومت او تشويق مى‏كنند.

يزيد به فكر فرو مى‏رود! به راستى، او براى مقابله با آن‏ها چه مى كند؟ آيا بايد دست به شمشير برد؟
از سوي ديگر، اوضاع ناآرام عراق باعث نگرانى يزيد شده است. او مى‏داند وقتى خبر مرگ معاويه به عراق برسد، موج فتنه همه جا را فرا خواهد گرفت.
اكنون سه روز است كه يزيد در قصر مي‏باشد. او در اين مدت، در فكر آن بوده است كه چگونه مردم را فريب دهد. به همين دليل دستور مى‏دهد تا همه‏ي مردم، در مسجد بزرگ شهر جمع شوند.
پس از ساعتى، مسجد پر از جمعيت مى‏شود. همه‏ي مردم براى شنيدن اولين سخنرانى يزيد آمده‏اند. يزيد در حالى كه خود را بسيار غمناك نشان مى‏دهد، بر بالاى منبر مى‏رود و چنين مي‏گويد: «اى مردم! من مى‏خواهم دين خدا را يارى كنم و مى‏دانم شما، مردم خوب و شريفى هستيد. من خواب ديدم كه ميان من و مردم عراق، رودى از خون جريان دارد. آگاه باشيد به زودى بين من و مردم عراق، جنگ بزرگى آغاز خواهد شد».
عدّه‏اى فرياد مى‏زنند: «اى يزيد! ما همه، سرباز تو هستيم، ما با همان شمشيرهايى كه در صفين به جنگ مردم عراق رفتيم، در خدمت تو هستيم». يزيد با شنيدن اين سخنان با دست، به مأموران خود اشاره مى‏كند.
كيسه‏هاى طلا را نگاه كن! آرى، آن‏ها، همان بيت‏المال است كه براى وفادارى مردم شام، بين آن‏ها تقسيم مى‏شود.
صداى يزيد در فضاى مسجد مى‏پيچد: «به هر كسى كه در مسجد است، از اين طلاها بدهيد».
تا چند لحظه قبل، فقط چند نفر، براى شمشير زدن در ركاب يزيد آمادگى خود را اعلام كردند امّا حالا فريادِ ما سرباز تو هستيم همه‏ي مردم به گوش مى‏رسد.
مردم در حالى كه سكه‏هاى سرخ طلا را در دست دارند، وفادارى خود را به يزيد اعلام مى‏كنند. آرى! كيست كه به طلاى سرخ وفادار نباشد؟
يزيد ادامه مى‏دهد: «آگاه باشيد كه من به شما پول و ثروت زيادى خواهم داد.
مردم با شنيدن وعده‏هاى يزيد، خوشحال مى‏شوند و صداى الله اكبر در تمام مسجد مى‏پيچد. يزيد با اين كار، نظر همه‏ي مردم را به خود جلب كرد و اكنون همه‏ي آن‏ها، حكومت او را دوست دارند.
مگر مردم شام جز پول و آرامش چيز ديگرى مى‏خواستند؟ يزيد، مردم شام را به خوبى مى‏شناخت؛ بايد جيبشان پر شود تا بتوان به راحتى بر آن‏ها حكومت كرد. با پول مى‏توان كارهاى بزرگى انجام داد. حتى مى‏توان مردم را دوستدار يك حكومت كرد.
يزيد مطمئن مى‏شود كه مردم شام، او را يارى خواهند كرد. بدين ترتيب، فكرش از مردم اين شهر آسوده شده و فرصتى پيدا مى‏كند كه به فكر مخالفان خود باشد. به راستى آيا مى‏شود آن‏ها را هم با پول خريد؟
او خوب مى‏داند كه مردم عادى را مى‏تواند با پول بخرد، امّا هرگز نمى‏تواند امام حسين (ع) را تسليم خود كند. معاويه هم خيلى تلاش كرد تا شايد بتواند امام حسين (ع) را با وليعهدىِ يزيد موافق نمايد، امّا نتوانست.

تا زمانى كه معاويه زنده بود، امام حسين (ع) وليعهدىِ يزيد را قبول نكرد و اين براى يزيد، بزرگ‏ترين خطر است. يزيد خوب مى‏داند كه امام حسين (ع) اهل سازش با او نيست.
اگر امام حسين (ع) در زمان معاويه، دست به اقدامى نزد، به اين دليل بود كه به پيمان‏نامه‏ي صلح برادرش امام حسن (ع)، پايبند بود.
در همان پيمان‏نامه آمده بود كه معاويه، نبايد كسى را به عنوان خليفه بعد از خود معرفى كند، امّا معاويه چند ماه قبل از مرگ خود، با معرفى جانشين، اين پيمان‏نامه را نقض كرد.
يزيد مى‏داند كه امام حسين (ع) هرگز خلافت او را قبول نخواهد كرد، پس براى حل اين مشكل، دستور مى‏دهد تا اين نامه براى امير مدينه (وليد بن عُتبه) نوشته شود: «از يزيد به امير مدينه: آگاه باش كه پدرم معاويه، از دنيا رفت. او رهبرى مسلمانان را به من سپرده است. وقتى نامه به دست تو رسيد، حسين را نزد خود حاضر كن و از او براى خلافت من بيعت بگير و اگر از بيعت خوددارى كرد او را به قتل برسان و سرش را براى من بفرست».
يزيد دستور مى‏دهد قبل از اينكه خبر مرگ معاويه به مدينه برسد، نامه‏ي او به دست حاكم مدينه رسيده باشد. او اين چنين برنامه‏ريزى كرده است تا امام حسين (ع) را غافلگير كند. او مى‏داند كه اگر خبر فوت معاويه به مدينه برسد، ديگر نخواهد توانست به اين آسانى به امام حسين (ع) دسترسى پيدا كند.
آيا اين نامه به موقع به مدينه خواهد رسيد؟
پاسى از شب گذشته است. نامه‏رسانى وارد مدينه مى‏شود و بدون درنگ به سوى قصر حكومتى مى‏رود تا با امير مدينه (وليد بن عُتبه) ديدار كند.
نامه‏رسان به نگهبانان قصر مى‏گويد: من همين الان، بايد امير مدينه را ببينم.
-امير مدينه استراحت مى‏كند، بايد تا صبح صبر كنى.
ـ من دستور دارم اين نامه را هر چه سريع‏تر به او برسانم. به او خبر دهيد پيكى از شام آمده است و كار مهمى دارد.
اميرِ مدينه باخبر مى‏شود، نامه را مى‏گيرد و آن را مى‏خواند. او مى‏فهمد كه معاويه از دنيا رفته و يزيد روى كار آمده است.
امير مدينه گريه مى‏كند، امّا آيا او براى مرگ معاويه گريه مى‏كند؟
امير مدينه به خوبى مى‏داند كه امام حسين (ع) با يزيد بيعت نمى‏كند. گريه‏ي او براى انجام كارِ دشوارى مي‏باشد كه يزيد از او خواسته است. آيا او اين مأموريت را خواهد پذيرفت؟
امير مدينه خود را ملامت مى‏كند و با خود مى‏گويد: «ببين كه رياست دنيا با من چه مى‏كند. آخر مرا با كشتن حسين چه كار».
او سخت مضطرب و نگران است و مى‏داند كه نامه‏رسان منتظر است تا نتيجه‏ي كار را براى يزيد ببرد. اگر از دستور يزيد سرپيچى كند، بايد منتظر روزهاى سختى باشد.
«خدايا، چه كنم؟ كاش هرگز به فكر حكومت كردن نمى‏افتادم! آيا اين رياست ارزش آن را دارد كه من مأمور قتل حسين شوم. هنوز مردم مدينه فراموش نكرده‏اند كه پيامبر چقدر به حسين علاقه داشت. آن‏ها به ياد دارند كه پيامبر، حسينش را غرق بوسه مى‏كرد و مى‏فرمود: «هر كس كه حسينِ مرا دوست داشته باشد، خدا نيز، او را دوست مى‏دارد». هر كس امام حسين (ع) را مى‏بيند به ياد مى‏آورد كه پيامبر او را گلِ زندگى خود مى‏دانست. چرا يزيد مى‏خواهد گل پيامبر را پر پر كند.
اميرِ مدينه هر چه فكر مى‏كند به نتيجه‏اى نمى‏رسد. سرانجام تصميم مى‏گيرد كه با مَروان مشورت كند.
مروان كسى است كه از زمان حكومت عثمان، خليفه‏ي سوم، در دستگاه حكومتى حضور داشت و عثمان او را به عنوان مشاور مخصوص خود، انتخاب كرده بود.
مروان در خانه‏ي خود نشسته است كه سربازان حكومتى به او خبر مى‏دهند كه بايد هر چه سريع‏تر به قصر برود. مروان حركت مى‏كند و خود را به امير مدينه مى‏رساند.
امير مدينه مى‏گويد: «اى مروان! اين نامه از شام براى من فرستاده شده است، آن را بخوان».
مروان نامه را مى‏گيرد و با دقت آن را مى‏خواند و مى‏گويد:
ـ خدا معاويه را رحمت كند، او بهترين خليفه براى اين مردم بود.
ـ من تو را به اينجا نياورده‏ام كه براى معاويه فاتحه بخوانى، بگو بدانم اكنون بايد چه كنم؟ من بايد چه خاكى بر سرم بريزم؟!
ـ اى امير! خبر مرگ معاويه را مخفى كن و همين حالا دستور بده تا حسين را به اينجا بياورند تا از او، براى يزيد بيعت بگيرى و اگر او از بيعت خوددارى كرد، سر او را از بدن جدا كن. تو بايد همين امشب اين كار را انجام بدهى، چون اگر خبر مرگ معاويه در شهر پخش شود، مردم دور حسين جمع خواهند شد و دست تو ديگر به او نخواهد رسيد.
سخن مروان تمام مى‏شود و امير مدينه سر خود را پايين مى‏اندازد و به فكر فرو مى‏رود كه چه كند؟ او به اين مى‏انديشد كه آيا مى‏توان حسين (ع) را براى بيعت با يزيد راضى كرد يا نه؟
مروان به او مى‏گويد: «حسين، بيعت با يزيد را قبول نمى‏كند. به خدا قسم، اگر من جاى تو بودم هر چه زودتر او را مى‏كشتم».
مروان زود مى‏فهمد كه امير مدينه، مرد اين ميدان نيست، به همين دليل به او مى‏گويد: «از سخن من ناراحت نشو. مگر بنى‏هاشم، عثمان (خليفه‏ي سوم) را مظلومانه نكشتند، حالا ما مى‏خواهيم با كشتن حسين، انتقامِ خون عثمان را بگيريم».
حتماً با شنيدن اين حرف، خيلى تعجب مى‏كنى! آخر مگر حضرت على (ع)، فرزندش امام حسين (ع) و ديگر جوانان بنى‏هاشم را براى دفاع از جان عثمان به خانه‏ي او نفرستاد! اين اطرافيان عثمان بودند كه زمينه‏ي كشتن او را فراهم كردند. اكنون چگونه است كه مروان، گناه قتل عثمان را به گردن امام حسين (ع) مى‏اندازد؟
اميدوارم كه امير مدينه، زيرك‏تر از آن باشد كه تحت تأثير اين تبليغات دروغين قرار گيرد. او مى‏داند كه دست امام حسين (ع) به خون هيچ كس آلوده نشده است.
مروان به خاطر كينه‏اى كه نسبت به اهل بيت (ع) دارد، سعى مى‏كند براى تحريك امير مدينه، از راه ديگرى وارد شود. به همين دليل رو به او مى‏كند و مى‏گويد: «اى امير، اگر در اجراى دستور يزيد تأخير كنى، يزيد تو را از حكومت مدينه بركنار خواهد كرد».

امير به مروان نگاهى مى‏كند و در حالى كه اشك در چشمانش حلقه زده است مى‏گويد: «واى بر تو اى مروان! مگر نمى‏دانى كه حسين يادگار پيامبر است. من و قتل حسين!؟ هرگز، كاش به دنيا نيامده بودم و اين چنين شبى را نمى ديدم».
امير مدينه در فكر است و با خود مى‏گويد: «چقدر خوب مى‏شود اگر حسين با يزيد بيعت كند. خوب است حسين را دعوت كنم و نامه‏ي يزيد را براى او بخوانم. چه بسا او خود، بيعت با يزيد را قبول كند». سپس يكى از نزديكان خود را مى‏فرستد تا امام حسين (ع) را به قصر بياورد.

 
منبع/نویسنده:
روابط عمومی
 
تاریخ: ۲۵/۰۷/۱۳۹۴   بازدید: ۱۱۹۶

نظرات کاربران

نظر شما:
نام: *
ایمیل:
متن: *

(۳۰۰ کاراکتر)