دریافت اطلاعات ...
 
روابط عمومی دانشگاه شیراز
جمعه ۲۶ دی ۱۴۰۴
هفت شهر عشق - 2 (ويژه‏نامه‏ي ايام محرم)

فصل ۲: بخش ۲
شب از نيمه گذشته و فرستاده‏ي امير مدينه در جستجوى امام حسين (ع) است. او وارد كوچه‏ي بنى‏هاشم مى‏شود و به خانه‏ي امام مى‏رسد.
درِ خانه را مى زند و سراغ امام را مى‏گيرد.
امام، داخل خانه نيست. به راستى، كجا مى‏توان او را پيدا كرد؟ مسجد پيامبر در شب‏هاى پايانى ماه رجب، صفاى خاصى دارد و امام در مسجد پيامبر، مشغول عبادت است.
فرستاده‏ي امير مدينه، راهى مسجد پيامبر مى‏شود و پس از ورود به آن مكان مقدس، بدون درنگ نزد امام حسين (ع) مى‏رود. امام در گوشه‏اى از مسجد همراه عده‏اى از دوستان خود، نشسته است. فرستاده‏ي امير رو به امام حسين (ع) مى‏كند و مى‏گويد:
ـ اى حسين! امير مدينه شما را طلبيده است.
ـ من به زودى پيش او مى‏آيم.
امام خطاب به اطرافيان خود مى‏فرمايد: «فكر مى‏كنيد چه شده است كه امير در اين نيمه شب، مرا طلبيده است. آيا تا به حال سابقه داشته است كه او نيمه شب، كسى را نزد خود فرا بخواند؟». همه در تعجب هستند كه چه پيش آمده است.
امام مى‏فرمايد: «گمان مى‏كنم كه معاويه از دنيا رفته و امير مدينه مى‏خواهد قبل از آنكه اين خبر در مدينه پخش شود، از من بيعت بگيرد».
آيا امام اين موقع شب، نزد امير مدينه خواهد رفت؟ نكند خطرى در كمين باشد؟ آيا معاويه از دنيا رفته است؟ آيا خلافت شوم يزيد آغاز شده است؟
يكى از اطرافيان امام از ايشان مى‏پرسد: «اگر امير مدينه شما را براى بيعت با يزيد خواسته باشد، آيا بيعت خواهى نمود؟»
امام جواب مى‏دهد: «من هرگز با يزيد بيعت نمى‏كنم. مگر فراموش كرده‏اى كه در پيمان‏نامه‏ي صلحِ برادرم امام حسن (ع)، آمده بود كه معاويه نبايد جانشينى براى خود انتخاب كند. معاويه عهد كرد كه خلافت را بعد از مرگش به من واگذار كند. اكنون او به قول و پيمان خود وفا نكرده است. من هرگز با يزيد بيعت نخواهم كرد، چون كه يزيد مردى فاسق است و شراب مى‏خورد».
مأمور امير مدينه، دوباره نزد امام مى‏آيد و مى‏گويد:
ـ اى حسين! هر چه زودتر نزد امير بيا كه او منتظر توست.
ـ من به زودى مى‏آيم.
امام از جاى برمى‏خيزد. مى‏خواهد كه از مسجد خارج شود، يكى از اطرافيان مى‏پرسد: «اى پسر رسول خدا، تصميم شما چيست؟»
امام در جواب مى‏فرمايد: «اكنون جوانان بنى‏هاشم را فرا مى‏خوانم و همراه آنان نزد امير مى‏روم».
امام به منزل خود مى‏رود. ظرفِ آبى را مى‏طلبد. وضو مى‏گيرد و شروع به خواندن نماز مى‏كند. او در قنوت نماز، دعا مى‏كند... به راستى، با خداى خويش چه مى‏گويد؟
آرى، اكنون لحظه‏ي آغاز قيام حسينى است. به همين دليل، امام حركت خويش را با نماز شروع مى‏كند. او در اين نماز با خداى خويش راز و نياز مى‏كند و از او طلب يارى مى‏نمايد.
ـ على‏اكبر! برو به جوانان بنى‏هاشم بگو شمشيرهاى خود را بردارند و به اينجا بيايند.
ـ چشم بابا!
بعد از لحظاتى، همه‏ي جوانان بنى‏هاشم در خانه‏ي امام جمع مى‏شوند. آن جوانمرد را كه مى بينى عباس، پسر اُمّ‏البنين است. آن‏ها با خود مى‏گويند كه چه خطرى جان امام را تهديد كرده است؟
امام، به آن‏ها خبر مى‏دهد كه بايد نزد امير مدينه برويم.
همه‏ي افراد، همراه خود شمشير آورده‏اند؛ ولى امام به جاى شمشير، عصايى در دست دارد.
آيا اين عصا را مى‏شناسى؟ اين عصاى پيامبر است كه در دست امام مي‏باشد.
امام به سوى قصر حركت مى‏كند، آيا تو هم همراه مولاى خويش مى‏آيى تا او را يارى كنى؟
***
كوچه‏هاى مدينه بسيار تاريك است. امام و جوانان بنى‏هاشم به سوى قصر حركت مى‏كنند. اكنون به قصر مدينه مى‏رسيم، امام رو به جوانان مى‏كند و مى‏فرمايد: «من وارد قصر مى‏شوم، شما در اينجا آماده باشيد. هرگاه من شما را به يارى خواندم، به داخل قصر بياييد»
امام وارد قصر مى‏شود. امير مدينه و مروان را مى‏بيند كه كنار هم نشسته‏اند. امير مدينه به امام مى‏گويد: «معاويه از دنيا رفت و يزيد جانشين او شد. اكنون نامه‏ي مهمى از او به من رسيده است».
آنگاه نامه‏ي يزيد را براى امام مى‏خواند. امام به فكر فرو مى‏رود و پس از لحظاتى به امير مدينه مى‏گويد: «فكر نمى‏كنم بيعت مخفيانه‏ي من در دل شب، براى يزيد مفيد باشد. اگر قرار بر بيعت كردن باشد، من بايد در حضور مردم بيعت كنم تا همه‏ي مردم باخبر شوند».
امير مدينه به فكر فرو مى‏رود و درمى‏يابد كه امام راست مى‏گويد، زيرا يزيد هرگز با بيعت نيمه شب و مخفيانه‏ي امام، راضى نخواهد شد.
از سوى ديگر، امير مدينه كه هرگز نمى‏خواست دستش به خون امام آلوده شود، كلام امام را مى‏پسندد و مى‏گويد: «اى حسين! مى‏توانى بروى و فردا نزد ما بيايى تا در حضور مردم، با يزيد بيعت كنى».
امام آماده مى‏شود تا از قصر خارج شود، ناگهان مروان فرياد مى‏زند: «اى امير! اگر حسين از اينجا برود، ديگر به او دسترسى پيدا نخواهى كرد».
آنگاه مروان نگاه تندى به امام حسين (ع) مى‏كند و مى‏گويد: «با خليفه‏ي مسلمانان، يزيد، بيعت كن»، امام نگاهى به او مى‏كند و مى‏فرمايد: «چه سخن بيهوده‏اى گفتى، بگو بدانم چه كسى يزيد را خليفه كرده است؟».
مروان از جا برمى‏خيزد و شمشير خود را از غلاف بيرون مى‏كشد و به امير مدينه مى‏گويد: «اى امير، بهانه‏ي حسين را قبول نكن، همين الآن از او بيعت بگير و اگر قبول نكرد، گردنش را بزن». !
مروان نگران است كه فرصت از دست برود، در حالى كه امير مدينه دستور حمله را نمى‏دهد. اينجاست كه امام، ياران خود را فرا مى‏خواند، و جوانان بنى‏هاشم در حالى كه شمشيرهاى خود را در دست دارند، وارد قصر مى‏شوند.
مروان، خود را در محاصره‏ي جوانان بنى‏هاشم مى‏بيند و اين چنين مى‏شنود: «تو بودى كه مى‏خواستى مولاى ما را بكشى؟».
ترس تمام وجود مروان را فرا مى‏گيرد. مروان اصلاً انتظار اين صحنه را نداشت. او در خيال خود نقشه‏ي قتل امام حسين (ع) را طرح كرده بود، امّا خبر نداشت كه با شمشيرهاى اين جوانان، روبه‏رو خواهد شد.!
همه‏ي جوانان، منتظر دستور امام هستند تا جواب اين گستاخى مروان را بدهند؟ ولى امام سخن مروان را ناديده مى‏گيرد و همراه با جوانان، از قصر خارج مى‏شود.
مروان نگاهى به امير مدينه مى‏كند و مى‏گويد: «تو به حرف من گوش نكردى. به خدا قسم، ديگر هيچ گاه به حسين دست پيدا نخواهى كرد».
امير مدينه به مروانِ آشفته مى‏گويد: «دوست ندارم همه‏ي دنيا براى من باشد و من در ريختن خون حسين، شريك باشم».
مروان ساكت مى‏شود و ديگر سخنى نمى‏گويد.
***
صبح شده است و اكنون مردم از مرگ معاويه باخبر شده‏اند. امير مدينه همه را به مسجد فرا خوانده است و همه‏ي مردم، به سوى مسجد مى‏روند تا با يزيد بيعت كنند.
از سوي ديگر، مروان در اطراف خانه‏ي امام پرسه مى‏زند. او در فكر آن است كه آيا امام همراه با مردم براى بيعت با يزيد به مسجد خواهد آمد يا نه؟
امام حسين (ع)، از خانه‏ي خود بيرون مى‏آيد. مروان خوشحال مى‏شود و گمان مى‏كند كه امام مى‏خواهد همچون مردم ديگر، به مسجد برود. او امام را از دور زير نظر دارد؛ ولى امام به سوى مسجد نمى‏رود. مروان مى‏فهمد كه امام براى بررسى اوضاع شهر از خانه خارج شده و تصميم ندارد به مسجد برود.
مروان با خود مى‏گويد كه خوب است نزد حسين بروم و با او سخن بگويم، شايد راضى شود به مسجد برود.
ـ اى حسين! من آمده‏ام تا تو را نصيحت كنم.
ـ نصيحت تو چيست؟
ـ بيا و با يزيد بيعت كن. اين كار براى دين و دنياى تو بهتر است.
ـ (إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّـآ إِلَيْهِ رَاجِعُون)؛ اگر يزيد بر امت اسلام خلافت كند، ديگر بايد فاتحه‏ي اسلام را خواند. اى مروان! از من مى‏خواهى با يزيد بيعت كنم؛ در حالى كه مى‏دانى او مردى فاسق و ستمكار است.
مروان سر خود را پايين مى‏اندازد و مى‏فهمد كه ديگر بايد فكر بيعت امام را از سر خود، بيرون كند.
***
امير مدينه، در مسجد نشسته است و مردم مدينه با يزيد بيعت مى‏كنند؛ امّا هر چه منتظر مى‏ماند، خبرى از امام حسين (ع) نيست.
برنامه‏ي بيعت تمام مى‏شود و امير مدينه به قصر بازمى‏گردد. مروان، نزد او مى‏آيد و به او گزارش مى‏دهد كه امام حسين (ع) حاضر به بيعت با يزيد نيست.
اكنون پيك مخصوص يزيد، آماده‏ي بازگشت به شام است. امير مدينه نامه‏اى به يزيد مى‏نويسد كه حسين با او بيعت نخواهد كرد.
چند روز پس از آن، نامه به دست يزيد مى‏رسد. او با خواندن آن بسيار عصبانى مى‏شود. چشمان يزيد از شدت غضب، خون‏آلود است و دستور مى‏دهد تا اين نامه را بنويسند: «از يزيد، خليفه‏ي مسلمانان به امير مدينه: هنگامى كه اين نامه به دست تو رسيد، بار ديگر از مردم مدينه بيعت بگير، و بايد همراه جواب اين نامه، سرِ حسين را برايم بفرستى و بدان كه جايزه‏اى بسيار بزرگ در انتظار توست».!
گستاخى يزيد را ببين! او از امير مدينه مى‏خواهد كه جواب نامه‏اش فقط سر امام حسين (ع) باشد. به راستى، چه حوادثى در انتظار مدينه است؟ وقتى اين نامه به مدينه برسد، چه اتفاقى خواهد افتاد؟

 
منبع/نویسنده:
روابط عمومی
 
تاریخ: ۲۶/۰۷/۱۳۹۴   بازدید: ۱۰۲۷

نظرات کاربران

نظر شما:
نام: *
ایمیل:
متن: *

(۳۰۰ کاراکتر)