فصل ۲: بخش ۲
شب از نيمه گذشته و فرستادهي امير مدينه در جستجوى امام حسين (ع) است. او وارد كوچهي بنىهاشم مىشود و به خانهي امام مىرسد.
درِ خانه را مى زند و سراغ امام را مىگيرد.
امام، داخل خانه نيست. به راستى، كجا مىتوان او را پيدا كرد؟ مسجد پيامبر در شبهاى پايانى ماه رجب، صفاى خاصى دارد و امام در مسجد پيامبر، مشغول عبادت است.
فرستادهي امير مدينه، راهى مسجد پيامبر مىشود و پس از ورود به آن مكان مقدس، بدون درنگ نزد امام حسين (ع) مىرود. امام در گوشهاى از مسجد همراه عدهاى از دوستان خود، نشسته است. فرستادهي امير رو به امام حسين (ع) مىكند و مىگويد:
ـ اى حسين! امير مدينه شما را طلبيده است.
ـ من به زودى پيش او مىآيم.
امام خطاب به اطرافيان خود مىفرمايد: «فكر مىكنيد چه شده است كه امير در اين نيمه شب، مرا طلبيده است. آيا تا به حال سابقه داشته است كه او نيمه شب، كسى را نزد خود فرا بخواند؟». همه در تعجب هستند كه چه پيش آمده است.
امام مىفرمايد: «گمان مىكنم كه معاويه از دنيا رفته و امير مدينه مىخواهد قبل از آنكه اين خبر در مدينه پخش شود، از من بيعت بگيرد».
آيا امام اين موقع شب، نزد امير مدينه خواهد رفت؟ نكند خطرى در كمين باشد؟ آيا معاويه از دنيا رفته است؟ آيا خلافت شوم يزيد آغاز شده است؟
يكى از اطرافيان امام از ايشان مىپرسد: «اگر امير مدينه شما را براى بيعت با يزيد خواسته باشد، آيا بيعت خواهى نمود؟»
امام جواب مىدهد: «من هرگز با يزيد بيعت نمىكنم. مگر فراموش كردهاى كه در پيماننامهي صلحِ برادرم امام حسن (ع)، آمده بود كه معاويه نبايد جانشينى براى خود انتخاب كند. معاويه عهد كرد كه خلافت را بعد از مرگش به من واگذار كند. اكنون او به قول و پيمان خود وفا نكرده است. من هرگز با يزيد بيعت نخواهم كرد، چون كه يزيد مردى فاسق است و شراب مىخورد».
مأمور امير مدينه، دوباره نزد امام مىآيد و مىگويد:
ـ اى حسين! هر چه زودتر نزد امير بيا كه او منتظر توست.
ـ من به زودى مىآيم.
امام از جاى برمىخيزد. مىخواهد كه از مسجد خارج شود، يكى از اطرافيان مىپرسد: «اى پسر رسول خدا، تصميم شما چيست؟»
امام در جواب مىفرمايد: «اكنون جوانان بنىهاشم را فرا مىخوانم و همراه آنان نزد امير مىروم».
امام به منزل خود مىرود. ظرفِ آبى را مىطلبد. وضو مىگيرد و شروع به خواندن نماز مىكند. او در قنوت نماز، دعا مىكند... به راستى، با خداى خويش چه مىگويد؟
آرى، اكنون لحظهي آغاز قيام حسينى است. به همين دليل، امام حركت خويش را با نماز شروع مىكند. او در اين نماز با خداى خويش راز و نياز مىكند و از او طلب يارى مىنمايد.
ـ علىاكبر! برو به جوانان بنىهاشم بگو شمشيرهاى خود را بردارند و به اينجا بيايند.
ـ چشم بابا!
بعد از لحظاتى، همهي جوانان بنىهاشم در خانهي امام جمع مىشوند. آن جوانمرد را كه مى بينى عباس، پسر اُمّالبنين است. آنها با خود مىگويند كه چه خطرى جان امام را تهديد كرده است؟
امام، به آنها خبر مىدهد كه بايد نزد امير مدينه برويم.
همهي افراد، همراه خود شمشير آوردهاند؛ ولى امام به جاى شمشير، عصايى در دست دارد.
آيا اين عصا را مىشناسى؟ اين عصاى پيامبر است كه در دست امام ميباشد.
امام به سوى قصر حركت مىكند، آيا تو هم همراه مولاى خويش مىآيى تا او را يارى كنى؟
***
كوچههاى مدينه بسيار تاريك است. امام و جوانان بنىهاشم به سوى قصر حركت مىكنند. اكنون به قصر مدينه مىرسيم، امام رو به جوانان مىكند و مىفرمايد: «من وارد قصر مىشوم، شما در اينجا آماده باشيد. هرگاه من شما را به يارى خواندم، به داخل قصر بياييد»
امام وارد قصر مىشود. امير مدينه و مروان را مىبيند كه كنار هم نشستهاند. امير مدينه به امام مىگويد: «معاويه از دنيا رفت و يزيد جانشين او شد. اكنون نامهي مهمى از او به من رسيده است».
آنگاه نامهي يزيد را براى امام مىخواند. امام به فكر فرو مىرود و پس از لحظاتى به امير مدينه مىگويد: «فكر نمىكنم بيعت مخفيانهي من در دل شب، براى يزيد مفيد باشد. اگر قرار بر بيعت كردن باشد، من بايد در حضور مردم بيعت كنم تا همهي مردم باخبر شوند».
امير مدينه به فكر فرو مىرود و درمىيابد كه امام راست مىگويد، زيرا يزيد هرگز با بيعت نيمه شب و مخفيانهي امام، راضى نخواهد شد.
از سوى ديگر، امير مدينه كه هرگز نمىخواست دستش به خون امام آلوده شود، كلام امام را مىپسندد و مىگويد: «اى حسين! مىتوانى بروى و فردا نزد ما بيايى تا در حضور مردم، با يزيد بيعت كنى».
امام آماده مىشود تا از قصر خارج شود، ناگهان مروان فرياد مىزند: «اى امير! اگر حسين از اينجا برود، ديگر به او دسترسى پيدا نخواهى كرد».
آنگاه مروان نگاه تندى به امام حسين (ع) مىكند و مىگويد: «با خليفهي مسلمانان، يزيد، بيعت كن»، امام نگاهى به او مىكند و مىفرمايد: «چه سخن بيهودهاى گفتى، بگو بدانم چه كسى يزيد را خليفه كرده است؟».
مروان از جا برمىخيزد و شمشير خود را از غلاف بيرون مىكشد و به امير مدينه مىگويد: «اى امير، بهانهي حسين را قبول نكن، همين الآن از او بيعت بگير و اگر قبول نكرد، گردنش را بزن». !
مروان نگران است كه فرصت از دست برود، در حالى كه امير مدينه دستور حمله را نمىدهد. اينجاست كه امام، ياران خود را فرا مىخواند، و جوانان بنىهاشم در حالى كه شمشيرهاى خود را در دست دارند، وارد قصر مىشوند.
مروان، خود را در محاصرهي جوانان بنىهاشم مىبيند و اين چنين مىشنود: «تو بودى كه مىخواستى مولاى ما را بكشى؟».
ترس تمام وجود مروان را فرا مىگيرد. مروان اصلاً انتظار اين صحنه را نداشت. او در خيال خود نقشهي قتل امام حسين (ع) را طرح كرده بود، امّا خبر نداشت كه با شمشيرهاى اين جوانان، روبهرو خواهد شد.!
همهي جوانان، منتظر دستور امام هستند تا جواب اين گستاخى مروان را بدهند؟ ولى امام سخن مروان را ناديده مىگيرد و همراه با جوانان، از قصر خارج مىشود.
مروان نگاهى به امير مدينه مىكند و مىگويد: «تو به حرف من گوش نكردى. به خدا قسم، ديگر هيچ گاه به حسين دست پيدا نخواهى كرد».
امير مدينه به مروانِ آشفته مىگويد: «دوست ندارم همهي دنيا براى من باشد و من در ريختن خون حسين، شريك باشم».
مروان ساكت مىشود و ديگر سخنى نمىگويد.
***
صبح شده است و اكنون مردم از مرگ معاويه باخبر شدهاند. امير مدينه همه را به مسجد فرا خوانده است و همهي مردم، به سوى مسجد مىروند تا با يزيد بيعت كنند.
از سوي ديگر، مروان در اطراف خانهي امام پرسه مىزند. او در فكر آن است كه آيا امام همراه با مردم براى بيعت با يزيد به مسجد خواهد آمد يا نه؟
امام حسين (ع)، از خانهي خود بيرون مىآيد. مروان خوشحال مىشود و گمان مىكند كه امام مىخواهد همچون مردم ديگر، به مسجد برود. او امام را از دور زير نظر دارد؛ ولى امام به سوى مسجد نمىرود. مروان مىفهمد كه امام براى بررسى اوضاع شهر از خانه خارج شده و تصميم ندارد به مسجد برود.
مروان با خود مىگويد كه خوب است نزد حسين بروم و با او سخن بگويم، شايد راضى شود به مسجد برود.
ـ اى حسين! من آمدهام تا تو را نصيحت كنم.
ـ نصيحت تو چيست؟
ـ بيا و با يزيد بيعت كن. اين كار براى دين و دنياى تو بهتر است.
ـ (إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّـآ إِلَيْهِ رَاجِعُون)؛ اگر يزيد بر امت اسلام خلافت كند، ديگر بايد فاتحهي اسلام را خواند. اى مروان! از من مىخواهى با يزيد بيعت كنم؛ در حالى كه مىدانى او مردى فاسق و ستمكار است.
مروان سر خود را پايين مىاندازد و مىفهمد كه ديگر بايد فكر بيعت امام را از سر خود، بيرون كند.
***
امير مدينه، در مسجد نشسته است و مردم مدينه با يزيد بيعت مىكنند؛ امّا هر چه منتظر مىماند، خبرى از امام حسين (ع) نيست.
برنامهي بيعت تمام مىشود و امير مدينه به قصر بازمىگردد. مروان، نزد او مىآيد و به او گزارش مىدهد كه امام حسين (ع) حاضر به بيعت با يزيد نيست.
اكنون پيك مخصوص يزيد، آمادهي بازگشت به شام است. امير مدينه نامهاى به يزيد مىنويسد كه حسين با او بيعت نخواهد كرد.
چند روز پس از آن، نامه به دست يزيد مىرسد. او با خواندن آن بسيار عصبانى مىشود. چشمان يزيد از شدت غضب، خونآلود است و دستور مىدهد تا اين نامه را بنويسند: «از يزيد، خليفهي مسلمانان به امير مدينه: هنگامى كه اين نامه به دست تو رسيد، بار ديگر از مردم مدينه بيعت بگير، و بايد همراه جواب اين نامه، سرِ حسين را برايم بفرستى و بدان كه جايزهاى بسيار بزرگ در انتظار توست».!
گستاخى يزيد را ببين! او از امير مدينه مىخواهد كه جواب نامهاش فقط سر امام حسين (ع) باشد. به راستى، چه حوادثى در انتظار مدينه است؟ وقتى اين نامه به مدينه برسد، چه اتفاقى خواهد افتاد؟