فصل ۳: بخش ۳
هم اينك، شب يكشنبه بيست و هشتم رجب سال شصت هجرى است و ما در مدينه هستيم.
نامهرسان يزيد، با فرمان قتل امام در راه مدينه است. او بايد حدود هزار كيلومتر راه را طى كند تا به مدينه برسد. براى همين، چند روز ديگر در راه خواهد بود. امشب همهي مردم مدينه در خوابند. امير مدينه هم، در خواب خوشى است.
خوانندهي عزيز! مىدانم كه تو هم مانند من خيلى نگرانى. چند روز ديگر نامه به مدينه خواهد رسيد، آن وقت چه خواهد شد. آيا موافقى با هم به سوى حرم پيامبر برويم و براى امام خويش دعا كنيم؟
آنجا را نگاه كن! او كيست كه در اين تاريكى شب، به اين سو مىآيد؟
صورتش در دل شب مىدرخشد. چقدر باوقار راه مىرود. شايد او مولايمان حسين (ع) باشد!
آرى! درست حدس زدى. او كنار قبر جدّش، پيامبر مىآيد تا با او سخن بگويد. پس به نماز مىايستد تا با معبود خود، راز و نياز كند، او اكنون به سجده رفته و اشك مىريزد. مىخواهى صداى امام را بشنوى؟ گوش كن: «بار خدايا! تو مىدانى كه من براى اصلاح امّت جدّم قيام مىكنم. من براى زنده كردن امر به معروف و نهى از منكر، آمادهام تا جانم را فدا كنم. يزيد مىخواهد دين تو را نابود كند تا هيچ اثرى از آن باقى نماند. من مىخواهم از دين تو دفاع كنم».
اين سخنان، بوى جدايى مىدهد. گويى امام تصميم سفر دارد و اين آخرين نماز او در حرم پيامبر است. آرى! او آمده است تا با جدّ خويش، خداحافظى كند.
جانم فداى تو اى آقايى كه در شهر خودت هم در امان نيستى! شمشيرها، در انتظار رسيدن نامهي يزيد هستند تا تو را كنار قبر جدّت رسول خدا شهيد كنند. يزيد مىخواهد تو را در همين شهر به قتل برساند تا صداى عدالت و آزادگى تو، به گوش مردم نرسد. او مىداند كه حركت و قيام تو باعث بيدارى جهان اسلام خواهد شد؛ امّا تو خود را براى اين سفر آماده كردهاى، تا دين اسلام را از خطر نابودى نجات دهى و به تمام مردم درس آزادگى و مردانگى بدهى.
سفر تو، سفر بيدارى تاريخ است. سفرِ زندگى شرافتمندانه است.
لحظاتى امام در سجده به خواب مىرود. رسول خدا را مىبيند كه آغوش خود را مىگشايد و حسينش را در آغوش مىگيرد. سپس، پيامبر ميان دو چشم او را مىبوسد و مىفرمايد: «اى حسين! خدا براى تو مقامى معيّن كرده است كه جز با شهادت به آن نمىرسى».
امام از خواب بيدار مىشود، در حالى كه اشك شوق ديدار يار، بر چشمانش حلقه زده است. اكنون ديگر همه چيز معلوم شده است، سفر شهادت آغاز مىشود: «بسم الله الرحمن الرحيم».
امام حسين (ع) مىخواهد از مسجد بيرون برود. خوب است همراه ايشان برويم.
امام در جايى مىنشيند و دست روى خاك مىگذارد و مشغول سخن گفتن مىشود. آيا مىدانى اينجا كجاست؟ نمىدانم، تاريكى شب مانع شده است. من فقط صداى امام را مىشنوم:
مادر!
درست حدس زدى. امام اكنون كنار قبر مادر است و با مادر مهربانش خداحافظى مىكند و سپس به سوى قبرستان بقيع مىرود تا با برادرش امام حسن (ع) نيز، وداع كند.
***
مردم مدينه در خوابند، امّا در محلّهي بنىهاشم خبرهايى است. امام حسين (ع) تا ساعتى ديگر، مدينه را ترك خواهد كرد. پس دوستان و ياران امام، پيش از روشن شدن آسمان، بايد بار سفر را ببندند.
چرا صداى گريه مىآيد؟ عمّههاى امام حسين (ع)، دور او جمع شدهاند و آرام آرام گريه مىكنند. امام نزديك مىرود و مىفرمايد: «از شما مىخواهم كه لب به نوحه و زارى باز نكنيد».
يكى از آنها در جواب مىگويد: «اى حسين جان! چگونه گريه نكنيم در حالى كه تو تنها يادگار پيامبر هستى و از پيش ما مىروى». امام، آنها را به صبر و بردبارى دعوت مىكند.
نگاه كن، آيا آن خانم را مىشناسى كه به سوى امام مىآيد؟ او به امام مىگويد: «فرزندم! با اين سفر مرا اندوهناك نكن».
امام با نگاهى محبّتآميز مىفرمايد: «مادرم! من از سرانجام راهى كه انتخاب نمودهام آگاهى دارم، امّا هر طور كه هست بايد به اين سفر بروم».
اين كيست كه امام حسين (ع) را فرزند خود خطاب مىكند و آن حضرت هم، او را مادر صدا مىزند؟
او اُمّ سَلَمه، همسر پيامبر است. همان خانم كه عمر خود را با عشق به اهل بيت (ع) سپرى كرده است. آيا مىدانى بعد از حضرت خديجه (س)، او بهترين همسر براى پيامبر بود؟
***
اكنون امام قلم و كاغذى برمىدارد و مشغول نوشتن مىشود. او وصيّتنامهي خويش را مىنويسد، او مىداند كه دستگاه تبليغاتى يزيد، تلاش خواهند كرد كه تاريخ را منحرف كنند.
امام مىخواهد در آغاز حركت، مطلبى بنويسد تا همهي بشريّت در طول تاريخ، بدانند كه هدف امام حسين (ع) از اين قيام چه بوده است. ايشان مىنويسد: «من بر يگانگى خداى متعال شهادت مىدهم و بر نبوّت حضرت محمّد اعتقاد دارم و مىدانم كه روز قيامت حق است. آگاه باشيد! هدف من از اين قيام، فتنه و آشوب نيست، من مىخواهم امّت جدّم رسول خدا را اصلاح كنم، من مىروم تا امر به معروف و نهى از منكر بنمايم»!
آرى! تاريخ بايد بداند كه حسين (ع)، مسلمان ميباشد و از دين جدّ خود منحرف نشده است.
امام، برادرش، محمّد حنفيّه را نزد خود فرا مىخواند و اين وصيّتنامه را به او مىدهد و از او مىخواهد تا در مدينه بماند و برنامههاى امام را در آنجا پيگيرى كند، همچنين خبرهاى آنجا را نيز، به او برساند.
اكنون موقع حركت است، محمّد حنفيّه رو به برادر مىكند:
ـ اى حسين! تو همچون روح و جان من هستى و اطاعت امر تو بر من واجب است؛ امّا من نگران جان تو هستم. پس از تو مىخواهم كه به سوى مكه بروى كه آنجا حرم امن الهى است.!
ـ به خدا قسم! اگر هيچ پناهگاه امنى هم نداشته باشم، با يزيد بيعت نخواهم كرد.
اشك در چشمان محمّد حنفيّه حلقه زده است. او گريه مىكند و امام هم با ديدن گريهي او اشك مىريزد. آيا اين دو برادر دوباره همديگر را خواهند ديد؟
همهي جوانان بنىهاشم و ياران امام آمادهي حركت هستند. زمان به سرعت مىگذرد. امام بايد سفرش را در دل شب آغاز كند. كاروان، آرام آرام به راه مىافتد.
نمىدانم چرا مدينه با خاندان پيامبر اين قدر نامهربان بود. تشييع پيكر مادرى پهلو شكسته در دل شب، اشك شبانهي على (ع) كنار قبر همسر در دل شب، تيرباران پيكر امام حسن (ع). اكنون هم آغاز سفر حسين (ع) در دل شب!
خداحافظ اى مدينه! خداحافظ اى كوچهي بنىهاشم!