فصل ۵: بخش ۵
روز دوشنبه هفتم ذىالحجّه است و ما دو روز ديگر تا روز عرفه فرصت داريم. همهي حاجيان لباس احرام بر تن كردهاند و خود را براى رفتن به صحراى عرفات آماده مىكنند.
آيا تو هم آمادهاى لباس احرام بر تن كنى و به صحراى عرفات بروى؟
ناگهان خبر مهمى به شهر مىرسد. گوش كن! يزيد براى مكه، امير جديدى انتخاب كرده و اين امير همراه با لشكر بزرگى به نزديكى هاى مكه رسيده است.
او مىآيد تا نقشهي شوم يزيد را عملى كند و شعلهي نهضت امام حسين (ع) را خاموش كند. امير جديد به مكه مىرسد و وارد مسجدالحرام مىشود.
تا پيش از اين، هميشه امام حسين (ع) كنار خانهي خدا به نماز مىايستاد و مردم پشت سر او نماز مىخواندند. موقع نماز كه مىشود امير جديد، در جايگاه مخصوص امام جماعت مىايستد.
امام حسين (ع) اين صحنه را مىبيند. ولى براى اينكه بهانهاى به دست دشمن ندهد، اقدامى نمىكند و پشت سر او نماز مىخواند.
با ورود امير جديد و بررسى تغييرات اوضاع مكه، امام تصميم جديدى مىگيرد. مردم از همه جاىِ جهان اسلام به مكه آمدهاند تا اعمال حج را به جا آورند. دو روز ديگر نيز، مردم به صحراى عرفات مىروند. ولى امام مىخواهد به كوفه برود.
به راستى چرا امام اين تصميم را گرفته است؟
پيام امام حسين (ع)، به گوش ياران و شيفتگان آن حضرت مىرسد: «هر كس كه مىخواهد جان خويش را در راه ما فدا كند و خود را براى ديدار خداوند آماده مىبيند، با ما همسفر شود كه ما به زودى به سوى كوفه حركت خواهيم كرد».
امام حسين (ع) مىخواهد طواف وداع را انجام دهد. طواف خداحافظى با خانهي خدا!
مردم همه در لباس احرام هستند و آرام آرام خود را براى رفتن به سرزمين عرفات آماده مىكنند؛ امّا ياران امام حسين (ع) بار سفر مىبندند.
***
مردم مكه همه در تعجباند كه چرا امام با اين عجله، مكه را ترك مىكند؟ چرا او در اين شهر نمىماند؟
در اينجا كه هيچ خطرى او را تهديد نمىكند. اينجا حرم امن الهى است. اگر امام تصميم به رفتن دارد چرا صبر نمىكند تا اعمال حج تمام شود. در آن صورت گروه زيادى از حاجيان همراه او خواهند رفت.
در حال حاضر، براى مردم بسيار سخت است كه اعمال حج را رها كنند و همراه امام حسين (ع) بروند. هر مسلمانى در هر جاى دنيا، آرزو دارد روز عرفه در صحراى عرفات باشد.
اين سؤالها ذهن مردم را به خود مشغول كرده است. هيچ كس خبر ندارد كه يزيد چه نقشهي شومى كشيده است. او مىخواهد امام حسين (ع) را در حال احرام و كنار خانهي خدا به قتل برساند.
هيچ كس باور نمىكند كه جان امام در اين سرزمين در خطر باشد. آخر تا به حال سابقه نداشته است كه حرمت خانهي خدا شكسته شود.
از زمانهاى قديم تاكنون، مردم به خانهي خدا احترام گذاشتهاند و حتى در زمان جاهليت نيز، هيچ كس جرأت نداشته است كسى را كنار خانهي خدا به قتل برساند؛ امّا يزيد كه پايههاى حكومت خود را متزلزل مىبيند تصميم گرفته است تا حرمت خانهي خدا را بشكند و امام حسين (ع) را در اين حرم امن به قتل برساند.
امام حسين (ع) طواف وداع انجام مىدهد. مستحب است هر كس كه از مكه خارج مىشود، طواف وداع انجام دهد. آيا موافقى ما هم همراه آن حضرت طواف وداع انجام دهيم؟
اشك در چشمان ياران امام حسين (ع) حلقه زده است. آيا قسمت خواهد شد بار ديگر خانهي خدا را ببينند؟ آيا بار ديگر، دور اين خانه طواف خواهند كرد؟
يك نفر رو به امام مىكند و مىگويد: «اى حسين! كبوترى از كبوتران حرم باش».
همه خيال مىكنند كه اگر امام در مكه بماند، در امن و امان خواهد بود. همان طور كه كبوتران حرم در امن و امان هستند؛ ولى امام مىفرمايد: «دوست ندارم به خاطر من حرمت اين خانه شكسته شود».! آرى، اينجا شهر خدا و حرم خداست و امام نمىخواهد حرمت خانهي خدا شكسته شود.
يزيد مىخواهد بعد از كشتن امام حسين (ع)، با تبليغات زياد در ذهن مردم جا بيندازد كه اين حسين بود كه حريم خانهي خدا را براى نخستين بار شكست. كافى است كه ابتدا درگيرى ساختگى بين مأموران حكومتى و ياران امام ايجاد كنند؛ به گونهاى كه تعدادى از مأموران كشته شوند و بعد از آن، امام به وسيلهي مأموران به قتل برسد و در ذهن مردم اين گونه جا بيفتد كه ابتدا ياران امام با هواداران يزيد درگير شده و در اين درگيرى آنها از خود دفاع كردهاند و در اين كشمكش امام حسين (ع) نيز، كشته شده است.
اكنون يزيد مىخواهد كه هم حسين (ع) را به قتل برساند و هم او را به عنوان نخستين كسى كه در مكه خون كسى را ريخته است، معرفى كند.
***
او كيست كه چنين سراسيمه به سوى امام مىآيد؟ به گمانم يكى از پسر عموىهاى امام حسين (ع) است كه خبردار شده امام مىخواهد به سوى كوفه برود.
او خدمت امام مىرسد و سلام كرده و مىگويد: «اى حسين! به من خبر رسيده كه تصميم دارى به سوى كوفه بروى، امّا من خيلى نگرانم. زيرا هنوز نمايندهي يزيد در آن شهر حكومت مىكند و يزيد پولهاى بيتالمال را در اختيار دارد و مردم هم كه بندهي پول هستند. من مىترسم آنها مردم را با پول فريب بدهند و همانهايى كه به تو وعدهي يارى دادهاند، به خاطر پول به جنگ با تو بيايند».
وقتى سخن او تمام مىشود امام مىگويد: «خدا به تو جزاى خير دهد. مىدانم كه تو از روى دلسوزى سخن مىگويى، امّا من بايد به اين سفر بروم»!
هيچ كس خبر ندارد كه يزيد چه نقشهاى براى كشتن امام حسين (ع) كشيده است. براى همين، همهي دلسوزان، امام را از ترك مكه نهى مىكنند. ولى امام مىداند كه در مكه هم در امان نيست. پس صلاح در اين است كه به سوى كوفه حركت كند.
***
آيا محمّد بن حَنَفيّه را به ياد مىآورى؟ برادر امام حسين (ع) را مىگويم. همان كه به دستور امام (در موقع حركت از مدينه)، به عنوان نمايندهي امام در آن شهر ماند.
اكنون او براى انجام مراسم حج و ديدن برادر به سوى مكه مىآيد.
او شب هشتم ذىالحجّه به مكه مىرسد، امّا همين كه وارد شهر مىشود به او خبر مىدهند كه اگر مىخواهى برادرت حسين (ع) را ببينى، فرصت زيادى ندارى؛ زيرا ايشان فردا صبح زود، به سوى كوفه حركت مىكند.
مگر او اعمال حج را انجام نمىدهد؟
محمّد بن حنفيّه با عجله خدمت برادر مىرسد. امام حسين (ع) را در آغوش مىگيرد. اشكش جارى مىشود و مىگويد: «اى برادر! چرا مىخواهى به سوى كوفه بروى؟ مگر فراموش كردى كه آنها با پدرمان چه كردند؟ مگر به ياد ندارى كه با برادرمان، حسن (ع)، چگونه برخورد كردند؟ من مىترسم كه آنها باز هم بىوفايى كنند. اى برادر، در مكه بمان كه اينجا حرم امن الهى است».
امام مىفرمايد: «اى برادر! بدان كه يزيد، براى كشتن من در اين شهر، برنامهريزى كرده است».
محمّد بن حنفيّه، با شنيدن اين سخن به فكر فرو مىرود. آيا امام حسين (ع) كنار خانهي خدا هم در امان نيست؟ او به امام مىگويد: «برادر، به سوى كشور يمن برو كه آنجا شيعيان زيادى هستند».
امام نيز مىفرمايد: «من در مورد پيشنهاد تو فكر مىكنم».
محمّد بن حنفيّه اكنون آرام مىگيرد و نزد خواهرش زينب (س) مىرود تا با او ديدارى تازه كند. امشب نخستين شبى است كه لشكر يزيد در مكه مستقر شدهاند. بايد به هوش بود و بيدار!
آيا موافقى امشب، من و تو كنار خانهي امام نگهبانى بدهيم؟
جوانان بنىهاشم جمع شدهاند. عباس را نگاه كن! او هر رفت و آمدى را با دقت زير نظر دارد. مگر جان امام در خطر است؟ چرا بايد چنين باشد، مگر اينجا حرم امن خدا نيست؟ به راستى، چه شده كه حقيقت حرم، اين گونه جانش در خطر است؟
سى نفر از هواداران بنىاُميه كه قرار است نقشهي قتل امام را اجرا كنند، اكنون خود را به مكه رسانيدهاند. آنها به جايزهي بزرگى كه يزيد به آنها وعده داده است فكر مىكنند، امّا نمىدانند كه نقشهي آنها عملى نخواهد شد.
امام حسين (ع) عاشق صحراى عرفات است. او هر سال در آن صحرا، دعاى عرفه مىخواند و با خداى خويش راز و نياز مىكند. هيچ كس باور نمىكند كه امام يك روز قبل از روز عرفه، مكه را ترك كند؟
امروز امام به فكر صحراى ديگرى است. او مىخواهد حج ديگرى انجام دهد. او مىخواهد با خون وضو بگيرد تا اسلام زنده بماند.
امت اسلامى گرفتار خواب شده است. همهي اين مردمى كه در مكه جمع شدهاند بر شيطان سنگ مىزنند، امّا دست در دست شيطان بزرگ، يزيد مىگذارند. آنها نمىدانند كه بيعت با يزيد، يعنى مرگ اسلام! يزيد تصميم گرفته است تا اسلام را از بين ببرد. او كه آشكارا شراب مىخورد و سگ بازى مىكند، خليفهي مسلمانان شده و قرآن را به بازى گرفته است.
اكنون امام، مصلحت ديده است كه براى بيدارى بشريت بايد هجرت كند. هجرت به سوى بيدارى. هجرت به سوى آزادگى.
***
همسفر من! برخيز! مگر صداى شترها را نمىشنوى؟ مگر خبر ندارى كه كاروان امام حسين (ع) آمادهي حركت است؟
اين كاروان به سوى كوفه مىرود. همه سوار شدهاند. كجاوهها را نگاه كن! زينب (س) هم عزم سفر دارد. همهي اهل و عيال امام همراه او مىروند.
امام رو به همه مىكند و مىفرمايد: «ما به سوى شهادت مىرويم».
آرى، امام آيندهي اين كاروان را بيان مىكند. مبادا كسى براى رياست و مال دنيا با آنها همراه شود.
خوانندهي عزيزم! ما چه كار كنيم؟ آيا همراه اين كاروان برويم؟ گمانم دل تو نيز مانند من گرفتار اين كاروان شده است.
يكى فرياد مىزند: «صبر كنيد! به كجا چنين شتابان؟».
آيا اين صدا را مىشناسى؟ او محمّد بن حنفيّه است كه مىآيد. مهار شتر امام حسين (ع) را مىگيرد و چنين مىگويد: «برادر جان! ديشب با شما سخن گفتم كه به سوى كوفه نروى. گفتى كه روى سخنم فكر مىكنى. پس چه شد؟ چرا اين قدر عجله دارى؟»
امام حسين (ع) مىفرمايد: «برادر! ديشب، پس از آن كه تو رفتى در خواب پيامبر را ديدم. او مرا در آغوش گرفت و به من فرمود كه اى حسين، از مكه هجرت كن. خدا مىخواهد تو را آغشته به خون ببيند».
اشك در چشم محمّد بن حنفيّه حلقه مىزند.
(إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّـآ إِلَيْهِ رَاجِعُون).
اين سفرى است كه بازگشتى ندارد. اين آخرين ديدار با برادر است. پس برادر را در آغوش مىگيرد و به ياد آغوشِ گرم پدر مىافتد.
محمّد بن حنفيّه با دست اشارهاى به سوى كجاوهي زينب (س)، مىكند و مىگويد: «برادر! اگر به سوى شهادت مىروى چرا اهل و عيال خود را همراه مىبرى؟». امام در جواب مىفرمايد: «خدا مىخواهد آنها را در اسارت ببيند».
چه مىشنوم؟ خواهرم زينب (س) بر كجاوهي اسيرى، سوار شده است؟
آرى! اگر زينب (س) در اين سفر همراه امام حسين (ع) نباشد، پيام او به دنيا نمىرسد.
من با شنيدن اين سخن خيلى به فكر فرو مىروم.
شايد بگويى چرا خدا اراده كرده است كه اهل و عيال پيامبر اسير شوند؟ مگر خبر ندارى كه اگر امام حسين (ع)، آنها را در شهر مىگذاشت، نمىتوانست به هدف خود برسد.
يزيد دستور داده بود كه اگر نتوانستند مانع حركت امام حسين (ع) به كوفه شوند، نقشهي دوم را اجرا كنند. آيا مىدانى نقشهي دوم چيست؟
يزيد خيال نمىكرد كه حسين (ع) زن و بچهاش را همراه خود ببرد، به همين دليل، نقشه كشيد تا موقع خروج امام از مكه، زن و بچهي آن حضرت را اسير كند تا امام با شنيدن اين خبر، مجبور شود به مكه بازگردد تا ناموسش را از دست دشمنان نجات دهد و در اين بازگشت است كه نقشهي دوم اجرا مىشود و امام به شهادت مىرسد.
ولى امام حسين (ع)، يزيد را به خوبى مىشناسد. مىداند كه او نامرد است و اين طور نيست كه فقط با خود او كار داشته باشد. بنابراين، امام با اين كار خود، دسيسهي يزيد را نقش بر آب مىكند.
***
نگاه كن! كاروان حركت مىكند. ياران امام همه پا در ركاب آن حضرت هستند. اين كاروان چقدر با عجله مىرود.
خطر در كمين است. قبل از اينكه هواداران يزيد بفهمند بايد از اين شهر دور شوند. اشك در چشمان امام حسين (ع) حلقه زده است. او هجرت پيامبر را به ياد آورده است.
پيامبر نيز در دل شب از اين شهر هجرت كرد. امام حسين (ع) هم در تاريكى شب به سوى كوفه پيش مىرود.
هوا روشن مىشود. صداى اسبهايى از دور، سكوت صبح دم را مىشكند. چه خبر شده است؟ آيا سپاه يزيد مىآيد؟
آرى، امير جديد مكه فهميده است كه امام حسين (ع) از مكه مىرود. براى همين، گروهى را به سرپرستى برادرش به سوى امام مىفرستد تا هر طور شده است مانع از رفتن حسين (ع) بشوند.
آنها، راه را بر كاروان امام مىبندند. يكى فرياد مىزند: «اى حسين! كجا مىروى؟ هر چه زودتر بايد به مكه برگردى!».
آنها آمدهاند تا راه را بر حرم واقعى ببندند. به دستهاى آنها نگاه كن! كسى كه لباس احرام بر تن دارد نبايد وسيلهي نبرد در دست بگيرد؛ امّا اينان تازيانه در دست دارند.
وقتى كه آنها تازيانهها را بالا مىبرند، جوانان بنىهاشم مى گويند: «خيال مىكنيد ما از تازيانههاى شما مىترسيم». عباس، علىاكبر و بقيهي جوانان پيش مىآيند.
غوغايى مىشود. نگاه كن! همهي آنها وقتى برق غضب عباس را مىبينند، فرار مىكنند.
كاروان به حركت خود ادامه مىدهد...
مردم، گروه گروه به سوى مكه مىآيند. فردا روز عرفه است. اينان آخرين گروههايى هستند كه براى اعمال حج مىآيند. هر طرف را نگاه كنى مردمى را مىبينى كه لباس احرام بر تن كردهاند و ذكر لبيك بر لب دارند؛ امّا آنها با ديدن اين كاروان كه از مكه بيرون آمده تعجب مىكنند و به هم مىگويند كه مگر آنها مشتاق انجام مناسك حج نيستند. چرا حج خانهي خدا را رها كردهاند؟ خوب است جلو برويم و علّت را جويا شويم، امّا چون نزديك مىآيند، امام حسين (ع) را مىبينند و راهى جز سكوت نمىگزينند.
همه گيج مىشوند. ما شنيده بوديم كه او عاشق صحراى عرفات است و نخستين حجگزار خانهي خداست. پس چرا حج را رها كرده است؟
آنها نمىدانند كه او مىرود تا حج راستين خود را انجام دهد.
نگاه كن! آنجا حاجيان همراه خود قربانى مىبرند تا در منى قربانى كنند و اينجا امام حسين (ع) براى مناىِ كربلا، قربانى شش ماهه مىبرد.
او مىخواهد درخت اسلام را با خون خود آبيارى كند.