روابط عمومی دانشگاه شیراز
چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۶
هفت شهر عشق - 5 (ويژه‏نامه‏ي ايام محرم)

فصل ۵: بخش ۵
روز دوشنبه هفتم ذى‏الحجّه است و ما دو روز ديگر تا روز عرفه فرصت داريم. همه‏ي حاجيان لباس احرام بر تن كرده‏اند و خود را براى رفتن به صحراى عرفات آماده مى‏كنند.
آيا تو هم آماده‏اى لباس احرام بر تن كنى و به صحراى عرفات بروى؟
ناگهان خبر مهمى به شهر مى‏رسد. گوش كن! يزيد براى مكه، امير جديدى انتخاب كرده و اين امير همراه با لشكر بزرگى به نزديكى هاى مكه رسيده است.
او مى‏آيد تا نقشه‏ي شوم يزيد را عملى كند و شعله‏ي نهضت امام حسين (ع) را خاموش كند. امير جديد به مكه مى‏رسد و وارد مسجدالحرام مى‏شود.
تا پيش از اين، هميشه امام حسين (ع) كنار خانه‏ي خدا به نماز مى‏ايستاد و مردم پشت سر او نماز مى‏خواندند. موقع نماز كه مى‏شود امير جديد، در جايگاه مخصوص امام جماعت مى‏ايستد.
امام حسين (ع) اين صحنه را مى‏بيند. ولى براى اينكه بهانه‏اى به دست دشمن ندهد، اقدامى نمى‏كند و پشت سر او نماز مى‏خواند.
با ورود امير جديد و بررسى تغييرات اوضاع مكه، امام تصميم جديدى مى‏گيرد. مردم از همه جاىِ جهان اسلام به مكه آمده‏اند تا اعمال حج را به جا آورند. دو روز ديگر نيز، مردم به صحراى عرفات مى‏روند. ولى امام مى‏خواهد به كوفه برود.
به راستى چرا امام اين تصميم را گرفته است؟
پيام امام حسين (ع)، به گوش ياران و شيفتگان آن حضرت مى‏رسد: «هر كس كه مى‏خواهد جان خويش را در راه ما فدا كند و خود را براى ديدار خداوند آماده مى‏بيند، با ما همسفر شود كه ما به زودى به سوى كوفه حركت خواهيم كرد».
امام حسين (ع) مى‏خواهد طواف وداع را انجام دهد. طواف خداحافظى با خانه‏ي خدا!
مردم همه در لباس احرام هستند و آرام آرام خود را براى رفتن به سرزمين عرفات آماده مى‏كنند؛ امّا ياران امام حسين (ع) بار سفر مى‏بندند.
***
مردم مكه همه در تعجب‏اند كه چرا امام با اين عجله، مكه را ترك مى‏كند؟ چرا او در اين شهر نمى‏ماند؟
در اينجا كه هيچ خطرى او را تهديد نمى‏كند. اينجا حرم امن الهى است. اگر امام تصميم به رفتن دارد چرا صبر نمى‏كند تا اعمال حج تمام شود. در آن صورت گروه زيادى از حاجيان همراه او خواهند رفت.
در حال حاضر، براى مردم بسيار سخت است كه اعمال حج را رها كنند و همراه امام حسين (ع) بروند. هر مسلمانى در هر جاى دنيا، آرزو دارد روز عرفه در صحراى عرفات باشد.
اين سؤال‏ها ذهن مردم را به خود مشغول كرده است. هيچ كس خبر ندارد كه يزيد چه نقشه‏ي شومى كشيده است. او مى‏خواهد امام حسين (ع) را در حال احرام و كنار خانه‏ي خدا به قتل برساند.
هيچ كس باور نمى‏كند كه جان امام در اين سرزمين در خطر باشد. آخر تا به حال سابقه نداشته است كه حرمت خانه‏ي خدا شكسته شود.
از زمان‏هاى قديم تاكنون، مردم به خانه‏ي خدا احترام گذاشته‏اند و حتى در زمان جاهليت نيز، هيچ كس جرأت نداشته است كسى را كنار خانه‏ي خدا به قتل برساند؛ امّا يزيد كه پايه‏هاى حكومت خود را متزلزل مى‏بيند تصميم گرفته است تا حرمت خانه‏ي خدا را بشكند و امام حسين (ع) را در اين حرم امن به قتل برساند.
امام حسين (ع) طواف وداع انجام مى‏دهد. مستحب است هر كس كه از مكه خارج مى‏شود، طواف وداع انجام دهد. آيا موافقى ما هم همراه آن حضرت طواف وداع انجام دهيم؟
اشك در چشمان ياران امام حسين (ع) حلقه زده است. آيا قسمت خواهد شد بار ديگر خانه‏ي خدا را ببينند؟ آيا بار ديگر، دور اين خانه طواف خواهند كرد؟
يك نفر رو به امام مى‏كند و مى‏گويد: «اى حسين! كبوترى از كبوتران حرم باش».
همه خيال مى‏كنند كه اگر امام در مكه بماند، در امن و امان خواهد بود. همان طور كه كبوتران حرم در امن و امان هستند؛ ولى امام مى‏فرمايد: «دوست ندارم به خاطر من حرمت اين خانه شكسته شود».! آرى، اينجا شهر خدا و حرم خداست و امام نمى‏خواهد حرمت خانه‏ي خدا شكسته شود.
يزيد مى‏خواهد بعد از كشتن امام حسين (ع)، با تبليغات زياد در ذهن مردم جا بيندازد كه اين حسين بود كه حريم خانه‏ي خدا را براى نخستين بار شكست. كافى است كه ابتدا درگيرى ساختگى بين مأموران حكومتى و ياران امام ايجاد كنند؛ به گونه‏اى كه تعدادى از مأموران كشته شوند و بعد از آن، امام به وسيله‏ي مأموران به قتل برسد و در ذهن مردم اين گونه جا بيفتد كه ابتدا ياران امام با هواداران يزيد درگير شده و در اين درگيرى آن‏ها از خود دفاع كرده‏اند و در اين كشمكش امام حسين (ع) نيز، كشته شده است.
اكنون يزيد مى‏خواهد كه هم حسين (ع) را به قتل برساند و هم او را به عنوان نخستين كسى كه در مكه خون كسى را ريخته است، معرفى كند.
***
او كيست كه چنين سراسيمه به سوى امام مى‏آيد؟ به گمانم يكى از پسر عموى‏هاى امام حسين (ع) است كه خبردار شده امام مى‏خواهد به سوى كوفه برود.
او خدمت امام مى‏رسد و سلام كرده و مى‏گويد: «اى حسين! به من خبر رسيده كه تصميم دارى به سوى كوفه بروى، امّا من خيلى نگرانم. زيرا هنوز نماينده‏ي يزيد در آن شهر حكومت مى‏كند و يزيد پول‏هاى بيت‏المال را در اختيار دارد و مردم هم كه بنده‏ي پول هستند. من مى‏ترسم آن‏ها مردم را با پول فريب بدهند و همان‏هايى كه به تو وعده‏ي يارى داده‏اند، به خاطر پول به جنگ با تو بيايند».
وقتى سخن او تمام مى‏شود امام مى‏گويد: «خدا به تو جزاى خير دهد. مى‏دانم كه تو از روى دلسوزى سخن مى‏گويى، امّا من بايد به اين سفر بروم»!
هيچ كس خبر ندارد كه يزيد چه نقشه‏اى براى كشتن امام حسين (ع) كشيده است. براى همين، همه‏ي دلسوزان، امام را از ترك مكه نهى مى‏كنند. ولى امام مى‏داند كه در مكه هم در امان نيست. پس صلاح در اين است كه به سوى كوفه حركت كند.
***
آيا محمّد بن حَنَفيّه را به ياد مى‏آورى؟ برادر امام حسين (ع) را مى‏گويم. همان كه به دستور امام (در موقع حركت از مدينه)، به عنوان نماينده‏ي امام در آن شهر ماند.
اكنون او براى انجام مراسم حج و ديدن برادر به سوى مكه مى‏آيد.
او شب هشتم ذى‏الحجّه به مكه مى‏رسد، امّا همين كه وارد شهر مى‏شود به او خبر مى‏دهند كه اگر مى‏خواهى برادرت حسين (ع) را ببينى، فرصت زيادى ندارى؛ زيرا ايشان فردا صبح زود، به سوى كوفه حركت مى‏كند.
مگر او اعمال حج را انجام نمى‏دهد؟
محمّد بن حنفيّه با عجله خدمت برادر مى‏رسد. امام حسين (ع) را در آغوش مى‏گيرد. اشكش جارى مى‏شود و مى‏گويد: «اى برادر! چرا مى‏خواهى به سوى كوفه بروى؟ مگر فراموش كردى كه آن‏ها با پدرمان چه كردند؟ مگر به ياد ندارى كه با برادرمان، حسن (ع)، چگونه برخورد كردند؟ من مى‏ترسم كه آن‏ها باز هم بى‏وفايى كنند. اى برادر، در مكه بمان كه اينجا حرم امن الهى است».
امام مى‏فرمايد: «اى برادر! بدان كه يزيد، براى كشتن من در اين شهر، برنامه‏ريزى كرده است».
محمّد بن حنفيّه، با شنيدن اين سخن به فكر فرو مى‏رود. آيا امام حسين (ع) كنار خانه‏ي خدا هم در امان نيست؟ او به امام مى‏گويد: «برادر، به سوى كشور يمن برو كه آنجا شيعيان زيادى هستند».
امام نيز مى‏فرمايد: «من در مورد پيشنهاد تو فكر مى‏كنم».
محمّد بن حنفيّه اكنون آرام مى‏گيرد و نزد خواهرش زينب (س) مى‏رود تا با او ديدارى تازه كند. امشب نخستين شبى است كه لشكر يزيد در مكه مستقر شده‏اند. بايد به هوش بود و بيدار!
آيا موافقى امشب، من و تو كنار خانه‏ي امام نگهبانى بدهيم؟
جوانان بنى‏هاشم جمع شده‏اند. عباس را نگاه كن! او هر رفت و آمدى را با دقت زير نظر دارد. مگر جان امام در خطر است؟ چرا بايد چنين باشد، مگر اينجا حرم امن خدا نيست؟ به راستى، چه شده كه حقيقت حرم، اين گونه جانش در خطر است؟
سى نفر از هواداران بنى‏اُميه كه قرار است نقشه‏ي قتل امام را اجرا كنند، اكنون خود را به مكه رسانيده‏اند. آن‏ها به جايزه‏ي بزرگى كه يزيد به آن‏ها وعده داده است فكر مى‏كنند، امّا نمى‏دانند كه نقشه‏ي آن‏ها عملى نخواهد شد.
امام حسين (ع) عاشق صحراى عرفات است. او هر سال در آن صحرا، دعاى عرفه مى‏خواند و با خداى خويش راز و نياز مى‏كند. هيچ كس باور نمى‏كند كه امام يك روز قبل از روز عرفه، مكه را ترك كند؟
امروز امام به فكر صحراى ديگرى است. او مى‏خواهد حج ديگرى انجام دهد. او مى‏خواهد با خون وضو بگيرد تا اسلام زنده بماند.
امت اسلامى گرفتار خواب شده است. همه‏ي اين مردمى كه در مكه جمع شده‏اند بر شيطان سنگ مى‏زنند، امّا دست در دست شيطان بزرگ، يزيد مى‏گذارند. آن‏ها نمى‏دانند كه بيعت با يزيد، يعنى مرگ اسلام! يزيد تصميم گرفته است تا اسلام را از بين ببرد. او كه آشكارا شراب مى‏خورد و سگ‏ بازى مى‏كند، خليفه‏ي مسلمانان شده و قرآن را به بازى گرفته است.
اكنون امام، مصلحت ديده است كه براى بيدارى بشريت بايد هجرت كند. هجرت به سوى بيدارى. هجرت به سوى آزادگى.
***
همسفر من! برخيز! مگر صداى شترها را نمى‏شنوى؟ مگر خبر ندارى كه كاروان امام حسين (ع) آماده‏ي حركت است؟
اين كاروان به سوى كوفه مى‏رود. همه سوار شده‏اند. كجاوه‏ها را نگاه كن! زينب (س) هم عزم سفر دارد. همه‏ي اهل و عيال امام همراه او مى‏روند.
امام رو به همه مى‏كند و مى‏فرمايد: «ما به سوى شهادت مى‏رويم».
آرى، امام آينده‏ي اين كاروان را بيان مى‏كند. مبادا كسى براى رياست و مال دنيا با آن‏ها همراه شود.
خواننده‏ي عزيزم! ما چه كار كنيم؟ آيا همراه اين كاروان برويم؟ گمانم دل تو نيز مانند من گرفتار اين كاروان شده است.
يكى فرياد مى‏زند: «صبر كنيد! به كجا چنين شتابان؟».
آيا اين صدا را مى‏شناسى؟ او محمّد بن حنفيّه است كه مى‏آيد. مهار شتر امام حسين (ع) را مى‏گيرد و چنين مى‏گويد: «برادر جان! ديشب با شما سخن گفتم كه به سوى كوفه نروى. گفتى كه روى سخنم فكر مى‏كنى. پس چه شد؟ چرا اين قدر عجله دارى؟»
امام حسين (ع) مى‏فرمايد: «برادر! ديشب، پس از آن كه تو رفتى در خواب پيامبر را ديدم. او مرا در آغوش گرفت و به من فرمود كه اى حسين، از مكه هجرت كن. خدا مى‏خواهد تو را آغشته به خون ببيند».
اشك در چشم محمّد بن حنفيّه حلقه مى‏زند.
(إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّـآ إِلَيْهِ رَاجِعُون).
اين سفرى است كه بازگشتى ندارد. اين آخرين ديدار با برادر است. پس برادر را در آغوش مى‏گيرد و به ياد آغوشِ گرم پدر مى‏افتد.
محمّد بن حنفيّه با دست اشاره‏اى به سوى كجاوه‏ي زينب (س)، مى‏كند و مى‏گويد: «برادر! اگر به سوى شهادت مى‏روى چرا اهل و عيال خود را همراه مى‏برى؟». امام در جواب مى‏فرمايد: «خدا مى‏خواهد آن‏ها را در اسارت ببيند».
چه مى‏شنوم؟ خواهرم زينب (س) بر كجاوه‏ي اسيرى، سوار شده است؟
آرى! اگر زينب (س) در اين سفر همراه امام حسين (ع) نباشد، پيام او به دنيا نمى‏رسد.
من با شنيدن اين سخن خيلى به فكر فرو مى‏روم.
شايد بگويى چرا خدا اراده كرده است كه اهل و عيال پيامبر اسير شوند؟ مگر خبر ندارى كه اگر امام حسين (ع)، آن‏ها را در شهر مى‏گذاشت، نمى‏توانست به هدف خود برسد.
يزيد دستور داده بود كه اگر نتوانستند مانع حركت امام حسين (ع) به كوفه شوند، نقشه‏ي دوم را اجرا كنند. آيا مى‏دانى نقشه‏ي دوم چيست؟

يزيد خيال نمى‏كرد كه حسين (ع) زن و بچه‏اش را همراه خود ببرد، به همين دليل، نقشه كشيد تا موقع خروج امام از مكه، زن و بچه‏ي آن حضرت را اسير كند تا امام با شنيدن اين خبر، مجبور شود به مكه بازگردد تا ناموسش را از دست دشمنان نجات دهد و در اين بازگشت است كه نقشه‏ي دوم اجرا مى‏شود و امام به شهادت مى‏رسد.
ولى امام حسين (ع)، يزيد را به خوبى مى‏شناسد. مى‏داند كه او نامرد است و اين طور نيست كه فقط با خود او كار داشته باشد. بنابراين، امام با اين كار خود، دسيسه‏ي يزيد را نقش بر آب مى‏كند.
***
نگاه كن! كاروان حركت مى‏كند. ياران امام همه پا در ركاب آن حضرت هستند. اين كاروان چقدر با عجله مى‏رود.
خطر در كمين است. قبل از اينكه هواداران يزيد بفهمند بايد از اين شهر دور شوند. اشك در چشمان امام حسين (ع) حلقه زده است. او هجرت پيامبر را به ياد آورده است.
پيامبر نيز در دل شب از اين شهر هجرت كرد. امام حسين (ع) هم در تاريكى شب به سوى كوفه پيش مى‏رود.
هوا روشن مى‏شود. صداى اسب‏هايى از دور، سكوت صبح دم را مى‏شكند. چه خبر شده است؟ آيا سپاه يزيد مى‏آيد؟
آرى، امير جديد مكه فهميده است كه امام حسين (ع) از مكه مى‏رود. براى همين، گروهى را به سرپرستى برادرش به سوى امام مى‏فرستد تا هر طور شده است مانع از رفتن حسين (ع) بشوند.
آن‏ها، راه را بر كاروان امام مى‏بندند. يكى فرياد مى‏زند: «اى حسين! كجا مى‏روى؟ هر چه زودتر بايد به مكه برگردى!».
آن‏ها آمده‏اند تا راه را بر حرم واقعى ببندند. به دست‏هاى آن‏ها نگاه كن! كسى كه لباس احرام بر تن دارد نبايد وسيله‏ي نبرد در دست بگيرد؛ امّا اينان تازيانه در دست دارند.
وقتى كه آن‏ها تازيانه‏ها را بالا مى‏برند، جوانان بنى‏هاشم مى گويند: «خيال مى‏كنيد ما از تازيانه‏هاى شما مى‏ترسيم». عباس، على‏اكبر و بقيه‏ي جوانان پيش مى‏آيند.
غوغايى مى‏شود. نگاه كن! همه‏ي آن‏ها وقتى برق غضب عباس را مى‏بينند، فرار مى‏كنند.
كاروان به حركت خود ادامه مى‏دهد...
مردم، گروه گروه به سوى مكه مى‏آيند. فردا روز عرفه است. اينان آخرين گروه‏هايى هستند كه براى اعمال حج مى‏آيند. هر طرف را نگاه كنى مردمى را مى‏بينى كه لباس احرام بر تن كرده‏اند و ذكر لبيك بر لب دارند؛ امّا آن‏ها با ديدن اين كاروان كه از مكه بيرون آمده تعجب مى‏كنند و به هم مى‏گويند كه مگر آن‏ها مشتاق انجام مناسك حج نيستند. چرا حج خانه‏ي خدا را رها كرده‏اند؟ خوب است جلو برويم و علّت را جويا شويم، امّا چون نزديك مى‏آيند، امام حسين (ع) را مى‏بينند و راهى جز سكوت نمى‏گزينند.
همه گيج مى‏شوند. ما شنيده بوديم كه او عاشق صحراى عرفات است و نخستين حج‏گزار خانه‏ي خداست. پس چرا حج را رها كرده است؟
آن‏ها نمى‏دانند كه او مى‏رود تا حج راستين خود را انجام دهد.
نگاه كن! آنجا حاجيان همراه خود قربانى مى‏برند تا در منى قربانى كنند و اينجا امام حسين (ع) براى مناىِ كربلا، قربانى شش ماهه مى‏برد.
او مى‏خواهد درخت اسلام را با خون خود آبيارى كند.

 
منبع/نویسنده:
روابط عمومی
 
تاریخ: ۲۹/۰۷/۱۳۹۴   بازدید: ۴۸۸

نظرات کاربران

نظر شما:
نام: *
ایمیل:
متن: *

(۳۰۰ کاراکتر)