فصل ۶: بخش ۶
ـ كيستيد و از كجا مىآييد؟
ـ ما از بصره آمدهايم و مىخواهيم به مكه برويم.
ـ سفر به خير.
ـ آيا شما از امام حسين (ع) خبرى داريد. ما براى يارى او اين راه دور را آمدهايم.
ـ خوش آمديد! اين كاروان امام حسين (ع) است كه به كوفه مىرود.
تا نام امام حسين (ع) به گوش آنها مىرسد، غرق شادى و سرور مىشوند. نگاه كن! آنها سر به خاك مىنهند و سجدهي شكر به جا مىآورند كه سرانجام به محبوب خود رسيدهاند.
آنها براى عرض ادب و احترام، نزد امام مىروند. آنها در نزديكى مكه، فكرِ طواف و ديدن خانهي خدا را از سر بيرون مىكنند؛ زيرا مىدانند كه كعبهي حقيقى از مكه بيرون آمده است. به همين جهت به زيبايى كعبهي حقيقى دل مىبندند و همراه كاروان امام، به سوى كوفه به راه مىافتند.
تاريخ همواره به معرفت اين سه نفر غبطه مىخورد. خوشا به حالشان كه در لحظهي انتخاب بين حج و امام حسين (ع)، دومى را انتخاب كردند.
آيا آنها را شناختى؟ يزيد بن ثُبَيْط و دو جوان او. آرى، از هزاران حاجى در آن سال هيچ نام و نشانى نمانده است؛ امّا نام اين حاجيان واقعى، براى هميشه باقى خواهد ماند.
اين سه نفر اهل بصره هستند. آنها وقتى باخبر شدند كه امام در مكه اقامت كرده است، بىقرار ديدن امام، دل به دريا زده و به سوى مكه رهسپار شدهاند؛ امّا آنها هم، مانند من و تو از حج و طواف خانهي خدا دل مىكَنند و مىخواهند دور كعبهي حقيقى طواف كنند. آنها مىخواهند تا يار و ياور امام زمان خود باشند.
ـ پسرم، من ديگر خسته شدهام. در جاى مناسبى قدرى بمانيم و استراحت كنيم.
ـ چشم، مادر! قدرى صبر كن. به زودى به منزلگاه صَفاح مىرسيم. آنجا كه برسيم استراحت مىكنيم.
او فَرَزْدَق است كه همراه مادر خود از كوفه به سوى مكه حركت كرده است. حتماً مىگويى فرزدق كيست؟ او يكى از شاعران بزرگ عرب است كه به خاندان پيامبر علاقهي زيادى دارد و شعرهاى بسيار زيبايى به زبان عربى در مدح اين خاندان سروده است.
مادر او پير و ناتوان است؛ امّا عشق زيارت خانهي خدا، اين سختىها را براى او آسان مىكند. آنها تصميم مىگيرند كه در اينجا توقّف كنند.
مادر با كمك فرزندش از كجاوه پياده مىشود و زير درختى استراحت مىكند. فرزدق مىرود تا مقدارى آب تهيه كند.
صداى زنگ كاروان مىآيد. فرزدق به جاده نگاهى مىكند؛ امّا كاروانى نمىبيند. حتماً آخرين كاروان حاجيان به سوى مكه مى رود؛ ولى صداى كاروان، از سوى مكه مىآيد.
فرزدق تعجب مىكند. امروز، هشتم ذىالحجه است و فردا روز عرفات. پس چرا اين كاروان از مكه بازمىگردد؟
فرزدق، لحظهاى ترديد مىكند. نكند امروز، روز هشتم نيست! ولى او اشتباه نكرده و امروز، هشتم ذىالحجه است. پس چه شده، اينان چه كسانى هستند كه حج انجام نداده از مكه برمىگردند؟
فرزدق پيش مىرود، و خوب نگاه مىكند. خداى من! اين مولايم امام حسين (ع) است!
ـ پدر و مادرم به فداى شما. با اين شتاب چرا و به كجا مىرويد؟ چرا حج خود را نيمه تمام گذاشتيد؟
ـ اگر شتاب نكنم مرا به قتل خواهند رساند.
فرزدق به فكر فرو مىرود و همه چيز را از اين كلام مختصر مىفهمد. آيا او مادر خود را رها كند و همراه امام برود يا اينكه در خدمت مادر بماند؟ او نبايد مادر را تنها بگذارد؛ امّا دلش همراه مولايش است. سرانجام در حالى كه اشك در چشم دارد با امام خود خداحافظى مىكند، او اميد دارد كه بعد از تمام شدن اعمال حج، هر چه سريعتر به سوى امام بشتابد.
با آخرين نگاه به كاروان، اشكش جارى مىشود؛ امّا نمىدانم او مىتواند خود را به كاروان ما برساند يا نه؟ آيا او لياقت خواهد داشت تا در راه امام، جانفشانى كند؟
***
غروب روز دوازدهم ذىالحجه است. ما چهار روز است كه در راه هستيم. اين چهار روز را شتابان آمدهايم. افراد كاروان خسته شده و نياز به استراحت دارند.
اكنون به حد كافى از مكه دور شدهايم. ديگر خطرى ما را تهديد نمىكند. خوب است در جاى مناسبى منزل كنيم. غروب آفتاب نزديك است.
مردم، اينجا را به نام وادى عَقيق مىشناسند. امام دستور توقف مىدهد و خيمهها برپا مىشود.
عدهاى از جوانان، اطراف را با دقت زير نظر دارند. آيا آن اسبسوارانى كه به سوى ما مىآيند را مىبينى؟ بگذار قدرى نزديك شوند.
آنها به نظر آشنا مىآيند. يكى از آنها عبدالله بن جعفر است، او پسر عموى امام حسين (ع) و شوهر حضرت زينب (س) است. او به همراه دو پسر خود عَوْن و محمد آمده است.
امير مكه، يك نفر را به همراه آنها فرستاده است. آنها نزديك مىآيند و به امام حسين (ع) سلام مىكنند.
من مىروم تا به آن بانو خبر بدهم كه همسرش به اينجا آمده است. زينب (س) تعجب مىكند. قرار بود كه شوهر او به عنوان نمايندهي امام حسين (ع) در مكه بماند پس چرا به اينجا آمده است. نگاه كن! عبدالله بن جعفر نامهاى در دست دارد.
جريان چيست؟ من جلو مىروم و از عبدالله بن جعفر علّت را مىپرسم. او مىگويد: «وقتى شما به راه خود ادامه داديد، امير مكه از من خواست تا نامهي او را براى امام حسين (ع) بياورم».
دوست من! نگران نباش، اين يك امان نامه است.
امام نامه را مىخواند: «از امير مكه به حسين: من از خدا مىخواهم تا شما را به راه راست هدايت كند. اكنون به من خبر رسيده است كه به سوى كوفه حركت نمودهاى. من براى جان شما نگران هستم. به سوى مكه باز گرديد كه من براى تو از يزيد امان نامه خواهم گرفت. تو در مكه، در آسايش خواهى بود».
عجب! چه اتفاقى افتاده كه امير مكه اين قدر مهربان شده و نگران جان امام است. همهي حيلهها و ترفندهاى اين روباه مكّار نقش بر آب شده است. او چاره اى ندارد جز اينكه از راه محبت و صلح و صفا وارد شود.
او مىخواهد امام را با اين نامه به مكه بكشاند تا مأموران ويژه، بتوانند نقشهي خود را اجرا كنند.
اكنون امام، جواب نامهي امير مكه را مىنويسد: «نامهي تو به دستم رسيد. اگر قصد داشتى كه به من نيكى كنى، خدا جزاى خير به تو دهد. تو، به من امان دادى؛ ولى بهترين امانها، امان خداست».
پاسخ امام كوتاه و كامل است. زيرا امام مىداند كه اين يك حيله و نيرنگ است و امانِ يزيد، سرابى بيش نيست. آرى، امام هرگز با يزيد سازش نمىكند.
نامهي امام به عبدالله بن جعفر داده مىشود تا آن را براى امير مكه ببرد.
لحظهي وداع است و او با همسر خود، زينب خداحافظى مىكند.
آنجا را نگاه كن! آن دو جوان را مىگويم، عَوْن و محمد كه همراه پدر به اينجا آمدهاند. اشك در چشمان آنها حلقه زده است. آنها مىخواهند با امام حسين (ع) همسفر شوند.
پدر به آنها نگاهى مىكند و از چشمان آنها حرف دلشان را مىخواند. براى همين رو به آنها مىكند و مىگويد: «عزيزانم! مىدانم كه دل شما همراه اين كاروان است. شما مىتوانيد همراه امام حسين (ع) به اين سفر برويد». لبخند بر لبهاى اين دو جوان مىنشيند و پدر ادامه مىدهد:
ـ فرزندانم، مىدانم كه شما را ديگر نخواهم ديد. شما بايد قولى به من بدهيد. شما بايد در راه امام حسين (ع) تا پاى جان بايستيد. مبادا مولاى خود را تنها بگذاريد.
ـ چشم بابا.
و اكنون پدر، جوانان خود را در آغوش مىگيرد و براى آخرين بار آنها را مىبويد و مىبوسد و با آنها خداحافظى مىكند. پدر براى مأموريتى كه امام حسين (ع) به او داده است به سوى مكه بازمىگردد.
***
خوب نگاه كن! گويا تعداد افراد كاروان بيشتر شده است و ما بايد خوشحال باشيم؛ امّا اين گونه نيست. امام حسين (ع) به سوى كوفه مىرود و عدهاى از مردم كه در بين راه، اين كاروان را مىبينند، پيش خود اين چنين مىگويند: «اكنون مردم كوفه حسين را به شهر خود دعوت كردهاند. خوب است ما هم همراه او برويم، اگر ما او را همراهى كنيم، در آيندهي نزديك مىتوانيم به پست و مقامى برسيم».
نمىدانم اينان تا كجاى راه همراه ما خواهند بود؟ ولى مىدانم كه اينان عاشقان دنيا هستند نه دوستداران حقيقت! وقت امتحان همه چيز معلوم خواهد شد.
امروز، دوشنبه چهاردهم ذىالحجه ميباشد و ما شش روز است كه در سفر هستيم. آيا اين منزل را مىشناسى؟ اينجا را ذات عِرْق مىگويند. ما تقريباً صد كيلومتر از مكه دور شدهايم.
آيا موافقى قدرى استراحت كنيم؟ نگاه كن! پيرمردى به اين سو مىآيد.
او سراغ خيمهي امام را مىگيرد. مىخواهد خدمت امام برسد. بيا ما هم همراه او برويم.
وارد خيمه مىشويم. آيا باورت مىشود؟ اكنون من و تو در خيمهي مولايمان هستيم. نگاه كن! امام مشغول خواندن قرآن است و اشك مىريزد. گريهي امام حسين (ع) مرا بىاختيار به گريه مىاندازد.
پيرمرد به امام سلام مىكند و مىگويد: «جانم به فدايت! اى فرزند فاطمه! در اين بيابان چه مىكنى؟».
امام مىفرمايد: «يزيد مىخواست خونم را كنار خانهي خدا بريزد. من براى اينكه حرمت خانهي خدا از بين نرود، به اين بيابان آمدهام. مىخواهم به كوفه بروم. اينها نامههاى اهل كوفه است كه براى من نوشته و مرا دعوت كردهاند تا به شهر آنها بروم. آنها با نمايندهي من بيعت كردهاند».
آيا آنها در بيعت خود ثابت قدم خواهند ماند؟ به راستى راز گريهي امام چيست؟
***
غروب پانزدهم ذىالحجه ميباشد. ما هفت روز است كه در راه هستيم.
اينجا منزلگاه حاجِز است و ما تقريباً يك سوم راه را آمدهايم. كمى آن طرفتر يك دو راهى است. يك راه به سوى بصره مىرود و راه ديگر به سوى كوفه. اينجا جاى خوبى است. آب و درختى هم هست تا كاروانيان نفسى تازه كنند.
به راستى، در كوفه چه مىگذرد؟ آيا كسى از كوفه خبرى دارد؟ آن طرف را ببين! آنها گروهى از مردم هستند كه در بيابانها زندگى مىكنند. خوب است برويم و از آنها خبرى بگيريم.
ـ برادر سلام.
ـ سلام.
ـ ما از كاروان امام حسين (ع) هستيم. آيا شما از كوفه خبرى داريد؟
ـ نه، اين قدر مىدانيم كه تمام مرزهاى عراق بسته شده است. نيروهاى زيادى نزديك كوفه مستقر شدهاند. به هيچ كس اجازه نمىدهند كه وارد كوفه شده و يا از آن شهر خارج شود.
همه، نگران مىشوند. در كوفه چه خبر است؟ اهل كوفه براى ما نامه نوشته و ما را دعوت كردهاند. پس آن نيروها براى چه آمده و راهها را بستهاند؟
حتماً مىخواهند از آمدن لشكر يزيد به كوفه جلوگيرى كنند و به استقبال ما بيايند تا ما را با عزّت و احترام به كوفه ببرند.
راستى چرا كوفه در محاصره است؟ چرا همه چيز اين قدر عجيب به نظر مىآيد؟ كاش مىشد خبرى از كوفه گرفت. از آن وقتى كه مسلم براى امام نامه نوشت، ديگر كسى خبرى از كوفه نياورده است.
امام تصميم مىگيرد كه يكى از ياران خود را به سوى كوفه بفرستد تا براى او خبرى بياورد. آيا شما مىدانيد چه كسى براى اين مأموريت انتخاب خواهد شد؟
اكنون كه راهها به وسيلهي دشمنان بسته شده است، فقط كسى مىتواند به اين مأموريت برود كه به همهي راههاى اصلى و فرعى آشنا باشد. او بايد اهل كوفه باشد و آن منطقهها را به خوبى بشناسد.
چه كسى بهتر از قَيْس اَسَدى!
او بارها بين كوفه و مكه رفت و آمد كرده و پيامهاى مردم كوفه را به امام رسانيده است.
نگاه كن! قيس دو زانو خدمت امام نشسته است. امام قلم و كاغذى را مىطلبد و شروع به نوشتن مىكند: «نامهي مسلم به من رسيد و او به من گزارش داده است كه شما همراه و ياور من خواهيد بود. من روز سهشنبهي گذشته از مكه بيرون آمدم. اكنون فرستادهي من، قيس، نزد شماست. خود را آماده كنيد كه به خواست خدا به زودى نزد شما خواهم آمد».
امام نامه را مهر كرده و به قيس تحويل مىدهد تا آن را به كوفه ببرد و خبرى بياورد. قيس نامه را بر چشم مىنهد و آمادهي حركت مىشود. امام او را در آغوش مىگيرد و اشك در چشمانش حلقه مىزند. او سوار بر اسب پيش مىتازد و كمكم از ديدهها محو مىشود.
حس غريبى به من مىگويد كه ديگر قيس را نخواهيم ديد.
***
ببين چه جاى سرسبز و خرّمى!
درختان فراوان، سايههاى خنك و نهر آب. اينجا خيلى باصفاست. خوب است قدرى استراحت كنيم. همهي كاروانيان به تجديد قوا نياز دارند.
امام دستور توقف مىدهد و كاروان به مدت يك شبانهروز در اينجا منزل مىكند. نام اين مكان خُزَيْميّه است.
ما ده روز است كه در راه هستيم و امشب شب هجدهم ذىالحجه ميباشد، خداى من! داشتم فراموش مىكردم كه امشب، شب عيد غدير است!
همان طور كه مىدانى، رسم بر اين است كه همهي مردم، روز عيد غدير به ديدن فرزندان حضرت زهرا (س) بروند. ما فردا صبح بايد نخستين كسانى باشيم كه به ديدن امام حسين (ع) مىرويم.
هوا روشن شده و امروز عيد است.
همسفر خوبم! برخيز! مگر قرار نبود اولين نفرى باشيم كه به خيمهي امام مىرويم.
با خوشحالى به سوى خيمهي امام حركت مىكنيم. روز عيد و روز شادى است.
آيا مىشنوى؟ گويا صداى گريه مىآيد! كيست كه اين چنين اشك مىريزد؟
او زينب (س) ميباشد كه در حضور برادر نشسته است:
ـ خواهرم، چه شده، چرا اين چنين نگرانى؟
ـ برادر، ديشب زير آسمان پر ستاره قدم مىزدم كه ناگهان از ميان زمين و آسمان صدايى شنيدم كه مىگفت: «اى ديدهها! بر اين كاروان كه به سوى مرگ مىرود گريه كنيد».
امام، خواهر را به آرامش دعوت مىكند و مىفرمايد: «خواهرم! هر آنچه خداوند براى ما تقدير نموده است، همان خواهد شد».
آرى! اين كاروان به رضاى خدا راضى است.
***
ما به راه خود به سوى كوفه ادامه مىدهيم و در بين راه از آبادىهاى مختلفى مىگذريم.
نگاه كن! آن كودك را مىگويم. چرا اين چنين با تعجب به ما نگاه مىكند؟ گويا گمشدهاى دارد.
ـ آقا پسر، اينجا چه مىكنى؟
ـ آمدهام تا امام حسين (ع) را ببينم.
ـ آفرين پسر خوب، با من بيا.
كاروان مىايستد. او خدمت امام مىرسد و سلام مىكند. امام نيز، با مهربانى جواب او را مىدهد. گويا اين پسر حرفى براى گفتن دارد؛ امّا خجالت مىكشد. خداى من! او چه حرفى با امام حسين (ع) دارد.
او نزديك مىشود و مىگويد: «اى پسر پيامبر! چرا اين قدر تعداد همراهان و نيروهاى تو كم است؟».
اين سؤال، دل همه ما را به درد مىآورد. اين كودك خبر دارد كه امام حسين (ع) عليه يزيد قيام كرده است. پس بايد نيروهاى زيادترى داشته باشد.
همه منتظر هستيم تا ببينيم كه امام چگونه جواب او را خواهد داد. امام دستور مىدهد تا شترى كه بار نامههاى اهل كوفه بر آن بود را نزديك بياورند. سپس مىفرمايد: «پسرم! بار اين شتر، دوازده هزار نامه است كه مردم كوفه براى من نوشتهاند تا مرا يارى كنند».
كودك با شنيدن اين سخن، خوشحال شده و لبخند مىزند. سپس او براى امام دست تكان مىدهد و خداحافظى مىكند. كاروان همچنان به حركت خود ادامه مىدهد.
***
غروب يكشنبه بيستم ذىالحجه ميباشد. اكنون دوازده روز است كه در سفر هستيم. كاروان به منزلگاه شُقُوق مىرسد. بركهي آب، صفاى خاصى به اين منزلگاه داده است.
نگاه كن! يك نفر از سوى كوفه مىآيد. امام مىخواهد او را ببيند تا از كوفه خبر بگيرد.
ـ اهل كجا هستى؟
ـ اهل كوفهام.
ـ مردم آنجا را چگونه يافتى؟
ـ دلهاى مردم با شماست؛ امّا شمشيرهاى آنها با يزيد.
ـ هر آنچه خداى بزرگ بخواهد، همان مىشود. ما به آنچه خداوند برايمان مقدّر نموده است، راضى هستيم.
آرى، امام حسين (ع)، باخبر مىشود كه يزيد به ابن زياد نامه نوشته و از او خواسته است تا كوفه را آرام كند و اينك ابن زياد، آن جلاّد خونآشام به كوفه آمده و مردم را به بيعت با يزيد خوانده است.
ابن زياد براى اينكه خوش خدمتى خود را به يزيد ثابت كند، لشكر بزرگى را به مرزهاى عراق فرستاده است. آن لشكر راهها را محاصره كردهاند و هر رفت و آمدى را كنترل مىكنند.
آن مرد عرب، اين خبرها را مىدهد و از ما جدا مىشود. اين خبرها همه را نگران كرده. به راستى، در كوفه چه خبر است؟ مسلم بن عقيل در چه حال است؟ آيا مردم پيمان خود را شكستهاند؟ معلوم نيست اين خبر درست باشد. آرى اگر اين خبر درست بود، حتماً مسلم بن عقيل، نمايندهي امام، از كوفه بازمىگشت و به امام خبر مىداد.
ما سخن امام را فراموش نكردهايم كه وقتى مسلم مىخواست به كوفه برود، به او فرمود: «اگر مردم كوفه را يار و ياور ما نيافتى، با عجله بازگرد». پس چرا از مسلم هيچ خبرى نيست؟ چرا از قَيْس هيچ خبرى نيامد؟ اكنون اين دو فرستادهي امام، كجا هستند و چه مىكنند؟