روابط عمومی دانشگاه شیراز
چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۹۶
هفت شهر عشق - 6 (ويژه‏نامه‏ي ايام محرم)

فصل ۶: بخش ۶
ـ كيستيد و از كجا مى‏آييد؟
ـ ما از بصره آمده‏ايم و مى‏خواهيم به مكه برويم.
ـ سفر به خير.
ـ آيا شما از امام حسين (ع) خبرى داريد. ما براى يارى او اين راه دور را آمده‏ايم.
ـ خوش آمديد! اين كاروان امام حسين (ع) است كه به كوفه مى‏رود.
تا نام امام حسين (ع) به گوش آن‏ها مى‏رسد، غرق شادى و سرور مى‏شوند. نگاه كن! آن‏ها سر به خاك مى‏نهند و سجده‏ي شكر به جا مى‏آورند كه سرانجام به محبوب خود رسيده‏اند.
آن‏ها براى عرض ادب و احترام، نزد امام مى‏روند. آن‏ها در نزديكى مكه، فكرِ طواف و ديدن خانه‏ي خدا را از سر بيرون مى‏كنند؛ زيرا مى‏دانند كه كعبه‏ي حقيقى از مكه بيرون آمده است. به همين جهت به زيبايى كعبه‏ي حقيقى دل مى‏بندند و همراه كاروان امام، به سوى كوفه به راه مى‏افتند.
تاريخ همواره به معرفت اين سه نفر غبطه مى‏خورد. خوشا به حالشان كه در لحظه‏ي انتخاب بين حج و امام حسين (ع)، دومى را انتخاب كردند.
آيا آن‏ها را شناختى؟ يزيد بن ثُبَيْط و دو جوان او. آرى، از هزاران حاجى در آن سال هيچ نام و نشانى نمانده است؛ امّا نام اين حاجيان واقعى، براى هميشه باقى خواهد ماند.
اين سه نفر اهل بصره هستند. آن‏ها وقتى باخبر شدند كه امام در مكه اقامت كرده است، بى‏قرار ديدن امام، دل به دريا زده و به سوى مكه رهسپار شده‏اند؛ امّا آن‏ها هم، مانند من و تو از حج و طواف خانه‏ي خدا دل مى‏كَنند و مى‏خواهند دور كعبه‏ي حقيقى طواف كنند. آن‏ها مى‏خواهند تا يار و ياور امام زمان خود باشند.
ـ پسرم، من ديگر خسته شده‏ام. در جاى مناسبى قدرى بمانيم و استراحت كنيم.
ـ چشم، مادر! قدرى صبر كن. به زودى به منزلگاه صَفاح مى‏رسيم. آنجا كه برسيم استراحت مى‏كنيم.
او فَرَزْدَق است كه همراه مادر خود از كوفه به سوى مكه حركت كرده است. حتماً مى‏گويى فرزدق كيست؟ او يكى از شاعران بزرگ عرب است كه به خاندان پيامبر علاقه‏ي زيادى دارد و شعرهاى بسيار زيبايى به زبان عربى در مدح اين خاندان سروده است.
مادر او پير و ناتوان است؛ امّا عشق زيارت خانه‏ي خدا، اين سختى‏ها را براى او آسان مى‏كند. آن‏ها تصميم مى‏گيرند كه در اينجا توقّف كنند.
مادر با كمك فرزندش از كجاوه پياده مى‏شود و زير درختى استراحت مى‏كند. فرزدق مى‏رود تا مقدارى آب تهيه كند.
صداى زنگ كاروان مى‏آيد. فرزدق به جاده نگاهى مى‏كند؛ امّا كاروانى نمى‏بيند. حتماً آخرين كاروان حاجيان به سوى مكه مى رود؛ ولى صداى كاروان، از سوى مكه مى‏آيد.
فرزدق تعجب مى‏كند. امروز، هشتم ذى‏الحجه است و فردا روز عرفات. پس چرا اين كاروان از مكه بازمى‏گردد؟
فرزدق، لحظه‏اى ترديد مى‏كند. نكند امروز، روز هشتم نيست! ولى او اشتباه نكرده و امروز، هشتم ذى‏الحجه است. پس چه شده، اينان چه كسانى هستند كه حج انجام نداده از مكه برمى‏گردند؟
فرزدق پيش مى‏رود، و خوب نگاه مى‏كند. خداى من! اين مولايم امام حسين (ع) است!
ـ پدر و مادرم به فداى شما. با اين شتاب چرا و به كجا مى‏رويد؟ چرا حج خود را نيمه تمام گذاشتيد؟
ـ اگر شتاب نكنم مرا به قتل خواهند رساند.
فرزدق به فكر فرو مى‏رود و همه چيز را از اين كلام مختصر مى‏فهمد. آيا او مادر خود را رها كند و همراه امام برود يا اينكه در خدمت مادر بماند؟ او نبايد مادر را تنها بگذارد؛ امّا دلش همراه مولايش است. سرانجام در حالى كه اشك در چشم دارد با امام خود خداحافظى مى‏كند، او اميد دارد كه بعد از تمام شدن اعمال حج، هر چه سريع‏تر به سوى امام بشتابد.
با آخرين نگاه به كاروان، اشكش جارى مى‏شود؛ امّا نمى‏دانم او مى‏تواند خود را به كاروان ما برساند يا نه؟ آيا او لياقت خواهد داشت تا در راه امام، جانفشانى كند؟
***
غروب روز دوازدهم ذى‏الحجه است. ما چهار روز است كه در راه هستيم. اين چهار روز را شتابان آمده‏ايم. افراد كاروان خسته شده و نياز به استراحت دارند.
اكنون به حد كافى از مكه دور شده‏ايم. ديگر خطرى ما را تهديد نمى‏كند. خوب است در جاى مناسبى منزل كنيم. غروب آفتاب نزديك است.
مردم، اينجا را به نام وادى عَقيق مى‏شناسند. امام دستور توقف مى‏دهد و خيمه‏ها برپا مى‏شود.
عده‏اى از جوانان، اطراف را با دقت زير نظر دارند. آيا آن اسب‏سوارانى كه به سوى ما مى‏آيند را مى‏بينى؟ بگذار قدرى نزديك شوند.
آن‏ها به نظر آشنا مى‏آيند. يكى از آن‏ها عبدالله بن جعفر است، او پسر عموى امام حسين (ع) و شوهر حضرت زينب (س) است. او به همراه دو پسر خود عَوْن و محمد آمده است.
امير مكه، يك نفر را به همراه آن‏ها فرستاده است. آن‏ها نزديك مى‏آيند و به امام حسين (ع) سلام مى‏كنند.
من مى‏روم تا به آن بانو خبر بدهم كه همسرش به اينجا آمده است. زينب (س) تعجب مى‏كند. قرار بود كه شوهر او به عنوان نماينده‏ي امام حسين (ع) در مكه بماند پس چرا به اينجا آمده است. نگاه كن! عبدالله بن جعفر نامه‏اى در دست دارد.
جريان چيست؟ من جلو مى‏روم و از عبدالله بن جعفر علّت را مى‏پرسم. او مى‏گويد: «وقتى شما به راه خود ادامه داديد، امير مكه از من خواست تا نامه‏ي او را براى امام حسين (ع) بياورم».
دوست من! نگران نباش، اين يك امان‏ نامه است.
امام نامه را مى‏خواند: «از امير مكه به حسين: من از خدا مى‏خواهم تا شما را به راه راست هدايت كند. اكنون به من خبر رسيده است كه به سوى كوفه حركت نموده‏اى. من براى جان شما نگران هستم. به سوى مكه باز گرديد كه من براى تو از يزيد امان نامه خواهم گرفت. تو در مكه، در آسايش خواهى بود».
عجب! چه اتفاقى افتاده كه امير مكه اين قدر مهربان شده و نگران جان امام است. همه‏ي حيله‏ها و ترفندهاى اين روباه مكّار نقش بر آب شده است. او چاره اى ندارد جز اينكه از راه محبت و صلح و صفا وارد شود.
او مى‏خواهد امام را با اين نامه به مكه بكشاند تا مأموران ويژه، بتوانند نقشه‏ي خود را اجرا كنند.
اكنون امام، جواب نامه‏ي امير مكه را مى‏نويسد: «نامه‏ي تو به دستم رسيد. اگر قصد داشتى كه به من نيكى كنى، خدا جزاى خير به تو دهد. تو، به من امان دادى؛ ولى بهترين امان‏ها، امان خداست».
پاسخ امام كوتاه و كامل است. زيرا امام مى‏داند كه اين يك حيله و نيرنگ است و امانِ يزيد، سرابى بيش نيست. آرى، امام هرگز با يزيد سازش نمى‏كند.
نامه‏ي امام به عبدالله بن جعفر داده مى‏شود تا آن را براى امير مكه ببرد.
لحظه‏ي وداع است و او با همسر خود، زينب خداحافظى مى‏كند.
آنجا را نگاه كن! آن دو جوان را مى‏گويم، عَوْن و محمد كه همراه پدر به اينجا آمده‏اند. اشك در چشمان آن‏ها حلقه زده است. آن‏ها مى‏خواهند با امام حسين (ع) همسفر شوند.
پدر به آن‏ها نگاهى مى‏كند و از چشمان آن‏ها حرف دلشان را مى‏خواند. براى همين رو به آن‏ها مى‏كند و مى‏گويد: «عزيزانم! مى‏دانم كه دل شما همراه اين كاروان است. شما مى‏توانيد همراه امام حسين (ع) به اين سفر برويد». لبخند بر لب‏هاى اين دو جوان مى‏نشيند و پدر ادامه مى‏دهد:
ـ فرزندانم، مى‏دانم كه شما را ديگر نخواهم ديد. شما بايد قولى به من بدهيد. شما بايد در راه امام حسين (ع) تا پاى جان بايستيد. مبادا مولاى خود را تنها بگذاريد.
ـ چشم بابا.
و اكنون پدر، جوانان خود را در آغوش مى‏گيرد و براى آخرين بار آن‏ها را مى‏بويد و مى‏بوسد و با آن‏ها خداحافظى مى‏كند. پدر براى مأموريتى كه امام حسين (ع) به او داده است به سوى مكه بازمى‏گردد.
***
خوب نگاه كن! گويا تعداد افراد كاروان بيشتر شده است و ما بايد خوشحال باشيم؛ امّا اين گونه نيست. امام حسين (ع) به سوى كوفه مى‏رود و عده‏اى از مردم كه در بين راه، اين كاروان را مى‏بينند، پيش خود اين چنين مى‏گويند: «اكنون مردم كوفه حسين را به شهر خود دعوت كرده‏اند. خوب است ما هم همراه او برويم، اگر ما او را همراهى كنيم، در آينده‏ي نزديك مى‏توانيم به پست و مقامى برسيم».
نمى‏دانم اينان تا كجاى راه همراه ما خواهند بود؟ ولى مى‏دانم كه اينان عاشقان دنيا هستند نه دوستداران حقيقت! وقت امتحان همه چيز معلوم خواهد شد.
امروز، دوشنبه چهاردهم ذى‏الحجه مي‏باشد و ما شش روز است كه در سفر هستيم. آيا اين منزل را مى‏شناسى؟ اينجا را ذات عِرْق مى‏گويند. ما تقريباً صد كيلومتر از مكه دور شده‏ايم.
آيا موافقى قدرى استراحت كنيم؟ نگاه كن! پيرمردى به اين سو مى‏آيد.
او سراغ خيمه‏ي امام را مى‏گيرد. مى‏خواهد خدمت امام برسد. بيا ما هم همراه او برويم.
وارد خيمه مى‏شويم. آيا باورت مى‏شود؟ اكنون من و تو در خيمه‏ي مولايمان هستيم. نگاه كن! امام مشغول خواندن قرآن است و اشك مى‏ريزد. گريه‏ي امام حسين (ع) مرا بى‏اختيار به گريه مى‏اندازد.
پيرمرد به امام سلام مى‏كند و مى‏گويد: «جانم به فدايت! اى فرزند فاطمه! در اين بيابان چه مى‏كنى؟».
امام مى‏فرمايد: «يزيد مى‏خواست خونم را كنار خانه‏ي خدا بريزد. من براى اينكه حرمت خانه‏ي خدا از بين نرود، به اين بيابان آمده‏ام. مى‏خواهم به كوفه بروم. اين‏ها نامه‏هاى اهل كوفه است كه براى من نوشته‏ و مرا دعوت كرده‏اند تا به شهر آن‏ها بروم. آن‏ها با نماينده‏ي من بيعت كرده‏اند».
آيا آن‏ها در بيعت خود ثابت قدم خواهند ماند؟ به راستى راز گريه‏ي امام چيست؟
***
غروب پانزدهم ذى‏الحجه مي‏باشد. ما هفت روز است كه در راه هستيم.
اينجا منزلگاه حاجِز است و ما تقريباً يك سوم راه را آمده‏ايم. كمى آن طرف‏تر يك دو راهى است. يك راه به سوى بصره مى‏رود و راه ديگر به سوى كوفه. اينجا جاى خوبى است. آب و درختى هم هست تا كاروانيان نفسى تازه كنند.
به راستى، در كوفه چه مى‏گذرد؟ آيا كسى از كوفه خبرى دارد؟ آن طرف را ببين! آن‏ها گروهى از مردم هستند كه در بيابان‏ها زندگى مى‏كنند. خوب است برويم و از آن‏ها خبرى بگيريم.
ـ برادر سلام.
ـ سلام.
ـ ما از كاروان امام حسين (ع) هستيم. آيا شما از كوفه خبرى داريد؟
ـ نه، اين قدر مى‏دانيم كه تمام مرزهاى عراق بسته شده است. نيروهاى زيادى نزديك كوفه مستقر شده‏اند. به هيچ كس اجازه نمى‏دهند كه وارد كوفه شده و يا از آن شهر خارج شود.
همه، نگران مى‏شوند. در كوفه چه خبر است؟ اهل كوفه براى ما نامه نوشته و ما را دعوت كرده‏اند. پس آن نيروها براى چه آمده و راه‏ها را بسته‏اند؟
حتماً مى‏خواهند از آمدن لشكر يزيد به كوفه جلوگيرى كنند و به استقبال ما بيايند تا ما را با عزّت و احترام به كوفه ببرند.
راستى چرا كوفه در محاصره است؟ چرا همه چيز اين قدر عجيب به نظر مى‏آيد؟ كاش مى‏شد خبرى از كوفه گرفت. از آن وقتى كه مسلم براى امام نامه نوشت، ديگر كسى خبرى از كوفه نياورده است.
امام تصميم مى‏گيرد كه يكى از ياران خود را به سوى كوفه بفرستد تا براى او خبرى بياورد. آيا شما مى‏دانيد چه كسى براى اين مأموريت انتخاب خواهد شد؟
اكنون كه راه‏ها به وسيله‏ي دشمنان بسته شده است، فقط كسى مى‏تواند به اين مأموريت برود كه به همه‏ي راه‏هاى اصلى و فرعى آشنا باشد. او بايد اهل كوفه باشد و آن منطقه‏ها را به خوبى بشناسد.
چه كسى بهتر از قَيْس اَسَدى!
او بارها بين كوفه و مكه رفت و آمد كرده و پيام‏هاى مردم كوفه را به امام رسانيده است.
نگاه كن! قيس دو زانو خدمت امام نشسته است. امام قلم و كاغذى را مى‏طلبد و شروع به نوشتن مى‏كند: «نامه‏ي مسلم به من رسيد و او به من گزارش داده است كه شما همراه و ياور من خواهيد بود. من روز سه‏شنبه‏ي گذشته از مكه بيرون آمدم. اكنون فرستاده‏ي من، قيس، نزد شماست. خود را آماده كنيد كه به خواست خدا به زودى نزد شما خواهم آمد».
امام نامه را مهر كرده و به قيس تحويل مى‏دهد تا آن را به كوفه ببرد و خبرى بياورد. قيس نامه را بر چشم مى‏نهد و آماده‏ي حركت مى‏شود. امام او را در آغوش مى‏گيرد و اشك در چشمانش حلقه مى‏زند. او سوار بر اسب پيش مى‏تازد و كم‏كم از ديده‏ها محو مى‏شود.
حس غريبى به من مى‏گويد كه ديگر قيس را نخواهيم ديد.
***
ببين چه جاى سرسبز و خرّمى!
درختان فراوان، سايه‏هاى خنك و نهر آب. اينجا خيلى باصفاست. خوب است قدرى استراحت كنيم. همه‏ي كاروانيان به تجديد قوا نياز دارند.
امام دستور توقف مى‏دهد و كاروان به مدت يك شبانه‏روز در اينجا منزل مى‏كند. نام اين مكان خُزَيْميّه است.
ما ده روز است كه در راه هستيم و امشب شب هجدهم ذى‏الحجه مي‏باشد، خداى من! داشتم فراموش مى‏كردم كه امشب، شب عيد غدير است!
همان طور كه مى‏دانى، رسم بر اين است كه همه‏ي مردم، روز عيد غدير به ديدن فرزندان حضرت زهرا (س) بروند. ما فردا صبح بايد نخستين كسانى باشيم كه به ديدن امام حسين (ع) مى‏رويم.
هوا روشن شده و امروز عيد است.
همسفر خوبم! برخيز! مگر قرار نبود اولين نفرى باشيم كه به خيمه‏ي امام مى‏رويم.
با خوشحالى به سوى خيمه‏ي امام حركت مى‏كنيم. روز عيد و روز شادى است.
آيا مى‏شنوى؟ گويا صداى گريه مى‏آيد! كيست كه اين چنين اشك مى‏ريزد؟
او زينب (س) مي‏باشد كه در حضور برادر نشسته است:
ـ خواهرم، چه شده، چرا اين چنين نگرانى؟
ـ برادر، ديشب زير آسمان پر ستاره قدم مى‏زدم كه ناگهان از ميان زمين و آسمان صدايى شنيدم كه مى‏گفت: «اى ديده‏ها! بر اين كاروان كه به سوى مرگ مى‏رود گريه كنيد».
امام، خواهر را به آرامش دعوت مى‏كند و مى‏فرمايد: «خواهرم! هر آنچه خداوند براى ما تقدير نموده است، همان خواهد شد».
آرى! اين كاروان به رضاى خدا راضى است.
***
ما به راه خود به سوى كوفه ادامه مى‏دهيم و در بين راه از آبادى‏هاى مختلفى مى‏گذريم.
نگاه كن! آن كودك را مى‏گويم. چرا اين چنين با تعجب به ما نگاه مى‏كند؟ گويا گمشده‏اى دارد.
ـ آقا پسر، اينجا چه مى‏كنى؟
ـ آمده‏ام تا امام حسين (ع) را ببينم.
ـ آفرين پسر خوب، با من بيا.
كاروان مى‏ايستد. او خدمت امام مى‏رسد و سلام مى‏كند. امام نيز، با مهربانى جواب او را مى‏دهد. گويا اين پسر حرفى براى گفتن دارد؛ امّا خجالت مى‏كشد. خداى من! او چه حرفى با امام حسين (ع) دارد.
او نزديك مى‏شود و مى‏گويد: «اى پسر پيامبر! چرا اين قدر تعداد همراهان و نيروهاى تو كم است؟».
اين سؤال، دل همه ما را به درد مى‏آورد. اين كودك خبر دارد كه امام حسين (ع) عليه يزيد قيام كرده است. پس بايد نيروهاى زيادترى داشته باشد.
همه منتظر هستيم تا ببينيم كه امام چگونه جواب او را خواهد داد. امام دستور مى‏دهد تا شترى كه بار نامه‏هاى اهل كوفه بر آن بود را نزديك بياورند. سپس مى‏فرمايد: «پسرم! بار اين شتر، دوازده هزار نامه است كه مردم كوفه براى من نوشته‏اند تا مرا يارى كنند».
كودك با شنيدن اين سخن، خوشحال شده و لبخند مى‏زند. سپس او براى امام دست تكان مى‏دهد و خداحافظى مى‏كند. كاروان همچنان به حركت خود ادامه مى‏دهد.
***
غروب يكشنبه بيستم ذى‏الحجه مي‏باشد. اكنون دوازده روز است كه در سفر هستيم. كاروان به منزلگاه شُقُوق مى‏رسد. بركه‏ي آب، صفاى خاصى به اين منزلگاه داده است.
نگاه كن! يك نفر از سوى كوفه مى‏آيد. امام مى‏خواهد او را ببيند تا از كوفه خبر بگيرد.
ـ اهل كجا هستى؟
ـ اهل كوفه‏ام.
ـ مردم آنجا را چگونه يافتى؟
ـ دل‏هاى مردم با شماست؛ امّا شمشيرهاى آن‏ها با يزيد.
ـ هر آنچه خداى بزرگ بخواهد، همان مى‏شود. ما به آنچه خداوند برايمان مقدّر نموده است، راضى هستيم.
آرى، امام حسين (ع)، باخبر مى‏شود كه يزيد به ابن زياد نامه نوشته و از او خواسته است تا كوفه را آرام كند و اينك ابن زياد، آن جلاّد خون‏آشام به كوفه آمده و مردم را به بيعت با يزيد خوانده است.
ابن زياد براى اينكه خوش خدمتى خود را به يزيد ثابت كند، لشكر بزرگى را به مرزهاى عراق فرستاده است. آن لشكر راه‏ها را محاصره كرده‏اند و هر رفت و آمدى را كنترل مى‏كنند.
آن مرد عرب، اين خبرها را مى‏دهد و از ما جدا مى‏شود. اين خبرها همه را نگران كرده. به راستى، در كوفه چه خبر است؟ مسلم بن عقيل در چه حال است؟ آيا مردم پيمان خود را شكسته‏اند؟ معلوم نيست اين خبر درست باشد. آرى اگر اين خبر درست بود، حتماً مسلم بن عقيل، نماينده‏ي امام، از كوفه بازمى‏گشت و به امام خبر مى‏داد.
ما سخن امام را فراموش نكرده‏ايم كه وقتى مسلم مى‏خواست به كوفه برود، به او فرمود: «اگر مردم كوفه را يار و ياور ما نيافتى، با عجله بازگرد». پس چرا از مسلم هيچ خبرى نيست؟ چرا از قَيْس هيچ خبرى نيامد؟ اكنون اين دو فرستاده‏ي امام، كجا هستند و چه مى‏كنند؟

 
منبع/نویسنده:
روابط عمومی
 
تاریخ: ۰۴/۰۸/۱۳۹۴   بازدید: ۴۱۴

نظرات کاربران

نظر شما:
نام: *
ایمیل:
متن: *

(۳۰۰ کاراکتر)