فصل ۷: بخش ۷
امروز، دوشنبه بيست و يكم ذىالحجه است.
ما در نزديكىهاى منزل زَرُود هستيم. جايى كه فقط ريگ است و شنزار. چند نفر زودتر از ما در اينجا منزل كردهاند. آن مرد را مىشناسى كه كنار خيمهاش ايستاده است؟
او زُهيْر نام دارد و طرفدار عثمان، خليفهي سوم است و تاكنون با امام حسين (ع) ميانهي خوبى نداشته است.
صداى زنگ شترها به گوش زُهيْر مىرسد. آرى، كاروان امام حسين (ع) به اينجا مىرسد. زُهير با ناراحتى وارد خيمه مىشود و به همسرش مىگويد: « نمىخواستم هرگز با حسين هم منزل شوم، امّا نشد. از خدا خواستم هرگز او را نبينم، امّا نشد».
همسر زُهيْر از سخن شوهرش تعجب مىكند و چيزى نمىگويد. ولى در دل خود به شوهرش مىگويد: «آخر تو چه مسلمانى هستى كه تنها يادگار پيامبرت را دوست ندارى؟»، امّا نبايد الآن با شوهرش سخن بگويد. بايد صبر كند تا زمان مناسب فرا رسد.
وقتى همسر زُهيْر زينب (س) را مىبيند، دلباختهي او مىشود و از خدا مىخواهد كه همراه زينب (س) باشد. او مىبيند كه امام حسين (ع) ياران كمى دارد. او آرزو دارد كه شوهرش از ياران آن حضرت بشود.
به راستى چه كارى از من برمىآيد؟ شوهرم كه حرف مرا نمىپذيرد. خدايا! چه مىشود كه همسرم را عاشق حسين (ع) كنى! خدايا! اين كاروان سعادت از كنارمان مىگذرد. نگذار كه ما بىبهره بمانيم.
ساعتى مىگذرد. امام حسين (ع) نگاهش به خيمهي زُهير مىافتد:
ـ آن خيمه كيست؟
ـ خيمهي زُهير است.
ـ چه كسى پيام مرا به او مىرساند؟
ـ آقا! من آمادهام تا به خيمهاش بروم.
ـ خدا خيرت بدهد. برو و سلام مرا به او برسان و بگو كه فرزند پيامبر، تو را مىخواند.
فرستادهي امام حركت مىكند. زُهير همراه همسرش سر سفرهي غذا نشسته است. مىخواهد اولين لقمهي غذا را به دهان بگذارد كه اين صدا را مىشنود: «سلام اى زُهير! حسين تو را فرا مىخواند».
همسر زُهير نگران است. چرا شوهرش جواب نمىدهد. دست زُهير مىلرزد. قلبش به تندى مىتپد. او در دو راهى رفتن و نرفتن مانده است كه كدام را انتخاب كند. عرق سرد بر پيشانى او مىنشيند.
اين همان لحظهاى است كه از آن مىترسيد. اكنون همسر زُهير فرصت را غنيمت مىشمارد و با خواهش به او مىگويد: «مرد، با تو هستم، چرا جواب نمىدهى؟ حسينِ فاطمه تو را مىخواند و تو سكوت كردهاى؟ برخيز! ديدن حسين كه ضرر ندارد. برخيز و مرد باش! مگر غربت او را نمىبينى».
زُهير نمىداند كه چرا نمىتواند در مقابل سخنان همسرش چيزى بگويد. او به چشمان همسرش نگاه مىكند و اشكِ التماس را در قاب چشمان پاك او مىبيند. از روزى كه همسرش به خانهي او آمده، چيزى از او درخواست نكرده است. اين تنها خواستهي همسر او ميباشد. اكنون او در جواب همسرش مىگويد: «باشد، ديگر اين طور نگاهم نكن! دلم را به درد نياور! مىروم».
زُهير از جا برمىخيزد. گل لبخند را بر صورت همسرش مىبيند و مىرود؛ امّا نمىداند چه خواهد شد.
او فاصلهي بين خيمهها را طى مىكند و ناگهان، امامِ مهربانىها را مىبيند كه به استقبال او آمده و دستهاى خود را گشوده است...گرمى آغوش امام و يك دنيا آرامش!
لحظهاى كوتاه، نگاه چشمانش به نگاه امام گره مىخورد. نمىدانم اين نگاه با قلب زُهير چه مىكند.
به راستى، او چه ديد و چه شنيد و چه گفت؟ هيچ كس نمىداند. اكنون ديگر زُهير، حسينى مىشود.
نگاه كن! زُهير به سوى خيمهي خود مىآيد. او منقلب است و اشك در چشم دارد. خدايا، در درون زُهير چه مىگذرد؟
به غلام خود مىگويد: «زود خيمهي مرا برچين و وسايل سفرم را آماده كن. من مىخواهم همراه مولايم حسين بروم».
زُهير با خود زمزمهي عشق دارد. او ديگر بىقرار است. شوق دارد و اشك مىريزد.
همسر زُهير در گوشهاى ايستاده است و بىهيچ سخنى فقط شوهر را نظاره مىكند؛ امّا زُهير فقط در انديشهي رفتن است. او ديگر هيچ كس را نمىبيند.
همسر زُهير خوشحال است، امّا در درون خود غوغايى دارد. ناگهان نگاه زُهير به همسرش مىافتد. نزد او مىآيد و مىگويد:
ـ تو برايم عزيز بودى و وفادار. ولى من به سفرى مىروم كه بازگشتى ندارد. عشقى مقدس در وجودم كاشانه كرده است. براى همين مىخواهم تو را طلاق بدهم تا آزاد باشى و نزد خاندان خود بروى. تو ديگر مرا نخواهى ديد. من به سوى شهادت مىروم.
ـ مىخواهى مرا طلاق بدهى؟ آن روز كه عشق حسين به سينه نداشتى اسير تو بودم. اكنون كه حسينى شدهاى چرا اسير تو نباشم؟ چه زود همه چيز را فراموش كردهاى. اگر من نبودم، تو كى عاشق حسين مىشدى! حالا اين گونه پاداش مرا مىدهى؟ بگذار من هم با تو به اين سفر بيايم و كنيز زينب باشم.
زُهير به فكر فرو مىرود. آرى! اگر اشك همسرش نبود، او هرگز حسينى نمىشد. سرانجام زُهير درخواست همسرش را قبول مىكند و هر دو به كاروان كربلا مىپيوندند.
***
آيا به امام حسين (ع) خواهيم رسيد؟
اين سؤالى است كه ذهن مُنْذر را مشغول كرده. او اهل كوفه ميباشد و از بيعت مردم كوفه با مسلم بن عقيل خبر دارد و اينك براى حج، به مكه آمده است. مُنْذر وقتى شنيد كه كاروان امام حسين (ع) مكه را ترك كرده و او بىخبر مانده است، غمى بزرگ بر دلش نشست.
آرزوى او اين بود كه در ركاب امام خويش باشد. به همين دليل، اعمال حج خود را سريع انجام داد و همراه دوست خود عبدالله بن سليمان راه كوفه را در پيش گرفت.
اين دو، سوار بر اسب روز و شب مىتازند و به هر كس كه مىرسند، سراغ امام حسين (ع) را مىگيرند. آيا شما مىدانيد امام حسين (ع) از كدام طرف رفته است؟
آنها در دل اين بيابانها در جستجوى مولايشان امام حسين (ع) هستند.
هوا طوفانى مىشود و گرد و غبار همه جا را فرا مىگيرد. در ميان گرد و غبار، اسبسوارى از دور پيدا مىشود. او از راه كوفه مىآيد. منذر به دوستش مىگويد: «خوب است از او در مورد امام حسين (ع) سؤال كنيم».
آنها نزديك مىروند. او را مىشناسند. او همشهرى آنها و از قبيلهي خودشان است.
ـ همشهرى! بگو بدانيم تو در راهى كه مىآمدى حسين (ع) را ديدى؟
ـ آرى! من ديروز كاروان او را ديدم. او اكنون با شما يك منزل فاصله دارد.
ـ يعنى فاصلهي ما با حسين (ع) فقط يك منزل است؟
ـ آرى، اگر زود حركت كنيد و با سرعت برويد، مىتوانيد شب كنار او باشيد.
ـ خدا خيرت دهد كه اين خبر خوش را به ما دادى.
ـ امّا من خبرهاى بدى هم از كوفه دارم.
ـ خبرهاى بد!
ـ آرى! كوفه سراسر آشوب است. مردم پيمان خود را با مسلم شكستند و مسلم را به قتل رساندند. به خدا قسم، من با چشم خود ديدم كه پيكرِ بدون سر او را در كوچههاى كوفه بر زمين مىكشيدند؛ در حالى كه سر او را براى يزيد فرستاده بودند.
ـ (إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّـآ إِلَيْهِ رَاجِعُون). بگو بدانيم چه روزى مسلم شهيد شد؟
ـ دوازده روز قبل، روز عرفه.
ـ مگر هجده هزار نفر با او بيعت نكرده بودند، پس آنها چه شدند و كجا رفتند؟
ـ كوفيان بىوفايى كردند. از آن روزى كه ابن زياد به كوفه آمد، ناگهان همه چيز عوض شد. ابن زياد وقتى كه فهميد مسلم در خانهي هانى منزل دارد، با مكر و حيله، هانى را به قصر كشاند و او را زندانى كرد و هنگامى كه مسلم با نيروهاى خود براى آزادى هانى قيام كرد، ابن زياد با نقشههاى خود موفق شد مردم را از مسلم جدا كند.
ـ چگونه هجده هزار نفر بىوفايى كردند؟
ـ آنها شايعه كردند كه لشكر يزيد در نزديكىهاى كوفه است. با اين فريب، مردم را دچار ترس و وحشت نموده و آنها را از مسلم جدا كردند. سپس با سكههاى طلا، طمعكاران را به سوى خود كشاندند. خدا مىداند چقدر سكههاى طلا بين مردم تقسيم شد. همين قدر برايت بگويم كه مسلم در شب عرفه در كوچههاى كوفه تنها و غريب ماند و روز عرفه نيز، همهي مردم او را تنها گذاشتند. نه تنها او را تنها گذاشتند، بلكه به يارى دشمن او نيز، رفتند و از بالاى بامها به سر و صورتش سنگ زدند و آتش به سوي او پرتاب كردند. فرداى آن روز بعد از ساعتى جنگ نابرابر در كوچهها، مسلم را دستگير نمودند و او را بر بام قصر كوفه بردند و سرش را از بدن جدا كردند.
مرد عرب آمادهي رفتن مىشود. او هم بر غربت مسلم اشك مىريزد.
ـ صبر كن! گفتى كه ديروز كاروان امام حسين (ع) را ديدهاى؛ آيا تو اين خبر را به امام دادهاى يا نه؟
ـ راستش را بخواهيد ديروز وقتى به آنها نزديك شدم، آن حضرت را شناختم. آن حضرت نيز كمى توقف كرد تا من به او برسم. گمان مىكنم كه او مىخواست در مورد كوفه از من خبر بگيرد؛ امّا من راه خود را تغيير دادم.
ـ چرا اين كار را كردى؟
ـ من چگونه به امام خبر مىدادم كه كوفيان، نمايندهي تو را شهيد كردهاند. آيا به او بگويم كه سر مسلم را براى يزيد فرستادهاند؟ من نمىخواستم اين خبر ناگوار را به امام بدهم.
مرد عرب اين را مىگويد و از آنها جدا مىشود. او مىرود و در دل بيابان، ناپديد مىشود.
***
اكنون غروب روز سهشنبه، بيست و دوم ذىالحجه ميباشد و كاروان حسينى در منزلگاه ثَعْلبيّه منزل كرده است. اينجا بيابانى خشك است و فقط يك چاه آب براى مسافران وجود دارد.
با تاريك شدن هوا همه به خيمههاى خود مىروند، مگر جوانانى كه مسؤول نگهبانى هستند.
آنجا را نگاه كن! دو اسبسوار به اين طرف مىآيند. به راستى، آنها كيستند كه چنين شتابان مىتازند؟ گويا از مكه مىآيند.
آنها فرسنگها راه را به عشق پيوستن به اين كاروان طى كردهاند. نام آنها عبدالله و مُنذر است.
آنها وارد خيمهي امام مىشوند. خدمت امام مىرسند و دست آن حضرت را مىبوسند. ببين! آنها چقدر خوشحال هستند كه به آرزوى خود رسيدهاند.
خدايا! شكر.
خداى من! اين دو آرام آرام اشك مىريزند.
من گمان مىكنم كه اينها از شدت خوشحالى گريه مىكنند؛ امّا نه، اين اشك شوق نيست. اين اشك غم است. به يكى از آنها رو مىكنى و مىگويى: «چه شده است؟ آخر حرفى بزنيد».
همهي نگاهها متوجه مُنذر و عبدالله است. گويا آنها مىخواهند خصوصى با امام سخن بگويند و منتظرند تا دور امام خلوت شود.
امام نگاهى به ياران خود مىكند و مىفرمايد:
ـ من هيچ چيز را از ياران خود پنهان نمىكنم. هر خبرى داريد در حضور همه بگوييد.
ـ آيا شما آن اسبسوارى را كه ديروز از كوفه مىآمد ديديد؟
ـ آرى.
ـ آيا از او سؤالى پرسيديد؟
ـ ما مىخواستيم از او در مورد كوفه خبر بگيريم؛ ولى او مسير خود را تغيير داد و به سرعت از ما دور شد.
ـ وقتى ما با او روبهرو شديم، از او در مورد كوفه سؤال كرديم. ما آن اسبسوار را مىشناختيم. او از قبيلهي ما و مردى راستگوست. او به ما خبر داد كه مسلم بن عقيل...
بغض در گلو، اشك در چشم...
همهي نفسها در سينه حبس شده است!
آنها چنين ادامه مىدهند: «مسلم بن عقيل در كوفه غريبانه كشته شده است. آن اسبسوار ديده است كه پيكر بىجان او را در كوچههاى كوفه به زمين مىكشيدند».
نگاهها متوجه امام است. همه مبهوت مىشوند. آيا اين خبر راست است؟ امام سر خود را پايين مىاندازد و سه بار مى گويد: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّـآ إِلَيْهِ رَاجِعُون. خدا مسلم و هانى را رحمت كند».
قطرات اشك به آرامى بر گونههاى امام سرازير مىشود. صداى گريهي امام به گوش همه مىرسد. بغض همه مىتركد و صداى گريهي همه بلند مىشود.
امام، برادرانِ مسلم را به حضور طلبيده و به آنان مىفرمايد:
ـ اكنون كه مسلم شهيد شده است، نظر شما چيست؟
ـ به خدا قسم، ما از اين راه باز نمىگرديم. ما به سوى كوفه مىرويم تا انتقام خون برادرمان را بگيريم و يا اينكه به فيض شهادت برسيم.
آرى! شهادت مظلومانه و غريبانهي مسلم دل همه را به درد آورده است. ياران امام، مصممتر از قبل به ادامهي راه مىانديشند. مگر مسلم چه گناهى كرده بود كه بايد او را چنين غريبانه و مظلومانه به شهادت برسانند.
جانم به فدايت، اى مسلم! بعد از تو زندگى دنيا را چه سود. ما مىآييم تا راه تو بىرهرو نماند.
***
عصر روز چهارشنبه، بيست و سوم ذىالحجه است. ما به منزلگاه زُباله رسيدهايم.
تقريباً بيش از نيمى از راه را آمدهايم. امام دستور توقف در اين منزل را مىدهد و خيمهها برپا مىشود.
همسفرم! آنجا را نگاه كن! اسبسوارى از سوى كوفه مىآيد و با خود نامهاى دارد. او خدمت امام مىرسد و مىگويد: «نام من اياس است. چهار روز قبل، ابن اشعث فرماندهي نيروهاى ابن زياد اين نامه را به من داد تا براى شما بياورم».
من با تعجب از او مىپرسم چطور شده است كه فرماندهي نيروهاى ابن زياد، براى امام حسين (ع) نامه نوشته است؟
نزديك او مىروم و در اين مورد از او سؤال مىكنم. او مىگويد: «وقتى كه مسلم به مرگ خود يقين پيدا كرد، از ابن اشعث (فرماندهي نيروهاى ابن زياد) خواست تا نامهاى را براى حسين بنويسد و او را از حوادث كوفه باخبر كند. ابن اشعث چون به مسلم قول داده بود، به قول خود وفا و مرا مأمور كرد تا اين نامه را براى حسين بياورم».
امام نامه را باز مىكند و آن را مىخواند. ابن اشعث نوشته كه مسلم در آخرين لحظههاى زندگى خود، اين پيام را براى امام حسين (ع) داشته است: «من در دست دشمنان اسير شدهام و مىدانم كه ديگر شما را نمىبينم. اى مولاى من! اهل كوفه به من دروغ گفتند».
اشك امام جارى مىشود. آرى! حقيقت دارد، مسلم يار باوفاى امام، مظلومانه شهيد شده است.
امام در حالى كه اشك از ديدگانش جارى است، رو به آسمان مىكند و مىگويد: «خدايا! شيعيان مرا در جايگاهى رفيع ميهمان نما و همهي ما را در سايهي رحمت خود قرار بده».
***
خبر آمدن قاصد ابن اشعث، در ميان كاروان پخش مىشود.
اگر يادت باشد برايت گفتم كه عدهاى از مردم به هوس رياست و مال دنيا با ما همراه شده بودند.
آنها از ديروز كه خبر شهادت مسلم را شنيدهاند، دو دل شدهاند. آنها نمىدانند چه كنند؟ اگر تو هواى وصال يار دارى بايد تا پاى جان وفادار باشى.
اين مردم، مدتى با امام حسين (ع) همراه بوده و با آن حضرت بيعت كردهاند و به قول خودمان، نان و نمك امام حسين (ع) را خوردهاند، امّا مشكل اين است كه اينها از مرگ مىترسند.
اينان عاشقان دنيا هستند و براى همين نمىتوانند به سفر عشق بيايند. در اين راه بايد مانند مسلم همه چيز خود را فداى امام حسين (ع) كرد. ولى اين رفيقان نيمه راه، سوداى ديگرى دارند. آنها با خود مىگويند: «عجب كارى كرديم كه با اين كاروان همراه شديم».
امام تصميم دارد كه براى ياران و همراهان خود مطالبى را بازگو كند. همهي افراد جمع مى شوند و منتظر شنيدن سخنان امام هستند. امام چنين مىفرمايد: «اى همراهان من! بدانيد كه مردم كوفه ما را تنها گذاشتهاند. هر كدام از شما كه مىخواهد برگردد، برگردد و هر كس كه طاقت زخم شمشيرها را دارد بماند». سخن امام خيلى كوتاه و واضح است و همهي كاروانيان پيام آن حضرت را فهميدند.
اين كاروان راهى سفر خون و شهادت است!
همسفر عزيز! نمىدانم از تو بخواهم طرف راست را نگاه كنى يا طرف چپ را.
ببين! چگونه ما را تنها مىگذارند و به سوى دنيا و زندگانى خود مىروند.
هر سو را مىنگرى، گروهى را مىبينى كه مىرود. عاشقان دنيا بايد از اين كاروان جدا شوند. اينكه امروز فقط حسينى باشى مهم نيست. مهم اين است كه تا آخر حسينى باقى بمانى!
اكنون از آن همه اسبسوار، فقط سى و سه نفر ماندهاند. تعجب نكن. فقط سى و سه نفر.
شايد بگويى كه من شنيدهام كه امام حسين (ع) هفتاد و دو ياور داشت. آرى! درست است، ديگر ياران بعداً به امام حسين (ع) مىپيوندند.