فصل ۸: بخش ۸
به راه خود به سوى كوفه ادامه مىدهيم. اكنون ديگر همراهان زيادى نداريم. خيلىها ما را تنها گذاشتند و رفتند! خانوادهي امام حسين (ع) طاقت ديدن غريبى امام را ندارند. آن ياران بىوفا كجا رفتند؟
در بين راه، به آبى گوارا مىرسيم. مقدارى آب برمىداريم و به حركت خود ادامه مىدهيم. مردى به سوى امام مىآيد، سلام مىكند و مىگويد:
ـ اى حسين! به كجا مىروى؟
ـ به كوفه.
ـ تو را به خدا سوگند مىدهم به كوفه مرو. زيرا كوفيان با نيزهها و شمشيرها از تو استقبال خواهند كرد.
ـ آنچه تو گفتى بر من پوشيده نيست.
مردم كوفه چه مردمى هستند كه تا چند روز پيش به امام دوازده هزار نامه نوشتند؛ امّا اكنون به جنگ او مىآيند.
ابن زياد امير كوفه شده و براى كسانى كه به جنگ با امام اقدام كنند، جايزهي زيادى قرار داده است. او نگهبانان زيادى در تمامى راهها قرار داده تا هرگونه رفت و آمدى را به او گزارش كنند.
پايگاههاى نظامى در مسير كوفه ايجاد شده است. يكى از فرماندهان ابن زياد، با چهار هزار لشكر در قادسيّه مستقر شده است. حُرّ رياحى با هزار سرباز در بيابانهاى اطراف كوفه گشت مىزند.
ما به حركت خود ادامه مىدهيم. جاده به بلندىهايى مىرسد. از آنها نيز، بالا مىرويم.
امام خطاب به ياران مىفرمايد: «سرانجام من شهادت خواهد بود».
ياران علّت اين كلام امام را سؤال مىكنند. امام در جواب به آنها مىفرمايد: «من در خواب ديدم كه سگهايى به من حمله مىكنند».
آرى! نامردان زيادى در اطراف كوفه جمع شدهاند و منتظر رسيدن تنها يادگار پيامبر هستند تا به او حمله كنند و جايزههاى بزرگ ابن زياد را از آن خود كنند.
امروز مردم كوفه با شمشير به استقبال ميهمان خود آمدهاند. آنها مىخواهند خون ميهمان خود را بريزند. ديروز همه ادعا داشتند كه فدايى امام حسين (ع) هستند و امروز براى جنگ با او مىآيند.
***
امروز شنبه بيست و ششم ذىالحجه است.
ما ديشب را در اين منزلگاه كه شَراف نام دارد مانديم و اكنون قصد حركت داريم. بيش از سه منزل ديگر تا كوفه نمانده است.
اينجا آب فراوان است و درختان سرسبزاند. امام دستور مىدهد تا يارانش مشكها را پر كنند و آب زياد بردارند.
اين همه آب را براى چه مىخواهيم؟ كاروان حركت مىكند. آفتاب بالا آمده است و خورشيد بىرحمانه مىتابد.
آفتاب و بيابانى خشك و بىآب. هيچ جنبندهاى در اين بيابان به چشم نمىآيد. كاروان آرام آرام به راه خود ادامه مىدهد. يك ساعت تا نماز ظهر باقى مانده است.
الله اكبر!
اين صداى يكى از ياران امام ميباشد كه سكوت را شكسته است. همهي نگاهها به سوى او خيره مىشود. امام از او مىپرسد:
ـ چرا الله اكبر گفتى؟
ـ نخلستان! آنجا نخلستانى است.
او با اشارهي دست آن طرف را نشان مىدهد. راست مىگويد، يك سياهى به چشم مىآيد. آيا به نزديكىهاى كوفه رسيدهايم؟ يكى از ياران امام كه اهل كوفه است به امام مىگويد:
ـ من بارها اين مسير را پيمودهام و اينجا را مانند كف دست مىشناسم. اين اطراف نخلستانى نيست.
ـ پس اين سياهى چيست؟
ـ اين لشكر بزرگى از سربازان است.
ـ آيا در اين اطراف پناهگاهى هست تا به آنجا برويم و منزل كنيم؟
ـ پناهگاه براى چه؟
ـ به گمانم اين لشكر به جنگ ما آمده است. ما بايد به جايى برويم كه دشمن نتواند از پشت سر به ما حمله كند.
ـ به سوى ذوحُسَم برويم. آنجا كوهى هست كه مىتوانيم كنار آن منزل كنيم. در اين صورت، دشمن ديگر نمىتواند از پشت سر به ما حمله كند. اگر كمى به سمت چپ برويم به آنجا مىرسيم.
كاروان به طرف ذو حُسَم تغيير مسير مىدهد و شتابان به پيش مىرود.
نگاه كن! آن سياهىها هم تغيير مسير مىدهند. آنها به دنبال ما مىآيند.
***
خيمهها در ذو حُسَم برپا مىشود و همهي ما آمادهي مقابله با دشمن هستيم.
كمى بعد سپاهى با هزار نفر جنگجو نزديك مىشود. امام از آنها مىپرسد:
ـ شما كيستيد؟
ـ ما سپاه كوفه هستيم.
ـ فرماندهي شما كيست؟
ـ حُرّ رياحى.
ـ اى حُرّ! آيا به يارى ما آمدهاى يا به جنگ ما؟
ـ به جنگ شما آمدهام.
ـ لا حولَ و لا قوّةَ الا بالله.
سپاه حُرّ تشنه هستند. گويا مدت زيادى است كه در بيابانها در جستجوى ما بودهاند.
اينها نيروهاى گشتى ابنزياد هستند، من مىخواهم در دلم آنها را نفرين كنم. آنها آمدهاند تا راه را بر ما ببندند.
گوش كن! اين صداى امام حسين (ع) است: «به اين لشكر آب بدهيد، اسبهاى آنها را هم سيراب كنيد».
ياران امام مَشكها را مىآورند و همهي آنها را سيراب مىكنند. خود امام حسين (ع) هم، مشكى در دست گرفته و به اين مردم آب مىدهد. اين دستور امام است: «يال داغ اسبها را نيز خنك كنيد».
به راستى، تو كيستى كه به دشمن خود نيز، اين قدر مهربانى مىكنى؟
اين لشكر براى جنگ با تو آمدهاند؛ امّا تو از آنها پذيرايى مىكنى!
اى حسين! اى درياى عشق و مهربانى!
وقت نماز ظهر است. امام يكى از ياران خود به نام حَجّاج بن مَسْروق را فرا مىخواند و از او مىخواهد كه اذان بگويد.
فضاى سرزمين ذو حُسَم پر از آرامش مىشود و همه به نداى اذان گوش مىدهند.
سپاه حُرّ آمادهي نماز شدهاند. امام را مىبينند كه به سوى آنها مىرود و چنين مىگويد: «اى مردم! اگر من به سوى شهر شما مىآيم براى اين است كه شما مرا دعوت كرده بوديد. مگر شما نگفتهايد كه ما رهبر و پيشوايى نداريم. مگر مرا نخواندهايد تا امام شما باشم. اگر امروز هم بر سخنان خود باقى هستيد من به شهرتان مىآيم و اگر اين را خوش نداريد و پيمان نمىشناسيد، من باز مىگردم».
سكوت پر معنايى همه جا را فرا گرفته است. امام رو به حُرّ مىكند:
ـ مىخواهى با ياران خود نماز بخوانى؟
ـ نه، ما با شما نماز مىخوانيم.
لشكر حُرّ به دستور او پشت سر امام به نماز مىايستند.
آفتاب گرم و سوزان بيابان، همه را بىتاب كرده است. همه به سايهي اسبهاى خود پناه مىبرند.
بار ديگر صداى امام در اين صحرا مىپيچد: «اى مردم كوفه! مگر شما مرا به سوى خود دعوت نكردهايد؟ اگر شما مرا نمىخواهيد من از راهى كه آمدهام بازمىگردم».
حُرّ پيش مىآيد و مىگويد: «اى حسين! من نامهاى به تو ننوشتهام و از اين نامهها كه مىگويى خبرى ندارم». امام دستور مىدهد دو كيسهي بزرگ پر از نامه را بياورند و آنها را در مقابل حُرّ خالى كنند.
خداى من، چقدر نامه! دوازده هزار نامه!!
يعنى اين همه نامه را همشهريان من نوشتهاند. پس كجايند صاحبان اين نامهها؟ حُرّ جلوتر مىرود. تعدادى از نامهها را مىخواند و با خود مىگويد: «واى! من اين نامها را مىشناسم. اينها كه نام سربازان من است!». آنگاه سرش را بالا مىگيرد و نگاهى به سربازان خود مىكند. آنها سرهاى خود را پايين گرفتهاند. فرمانده غرق حيرت است. اين ديگر چه معمايى است؟
حُرّ پس از كمى تأمل به امام حسين (ع) مىگويد: «من كه براى تو نامه ننوشتهام و در حال حاضر نيز، مأموريت دارم تا تو را نزد ابن زياد ببرم».
حُرّ راست مىگويد. او امام را به كوفه دعوت نكرده است. اين مردم نامرد كوفه بودند كه نامه نوشتند و از امام خواستند كه به كوفه بيايد.
امام نگاه تندى به حُرّ مىكند و مىفرمايد: «مرگ از اين پيشنهاد بهتر است» و آنگاه به ياران خود مىفرمايد: «برخيزيد و سوار شويد! به مدينه برمىگرديم».
***
زنها و بچهها بر كجاوهها سوار شده و همه آمادهي حركت مىشوند. ما داريم برمىگرديم!
گويا شهر كوفه، شهر نيرنگ شده است. آنها خودشان ما را دعوت كردهاند و اكنون مىخواهند ما را تحويل دشمن دهند. كاروان حركت مىكند. صداى زنگ شترها سكوت صحرا را مىشكند.
همسفرم، نگاه كن!
اينجا سه مسير متفاوت وجود دارد. راه سمت راست به سوى كوفه مىرود، راه سمت چپ به كربلا و راهى هم كه ما در آن هستيم، به مدينه مىرسد. ما به سوى مدينه برمىگرديم.
چند قدمى برنداشتهايم كه صدايى مىشنويم: «راه را بر حسين ببنديد!». اين دستور حرّ است! هزار سرباز جنگى هجوم مىبرند و راه بسته مىشود.
هياهويى مىشود. ترس به جان بچهها مىافتد. سربازان با شمشيرها جلو آمدهاند. خداى من چه خبر است؟
امام دست به شمشير مىبرد و در حالى كه با تندى به حرّ نگاه مىكند، فرياد برمىآورد:
ـ مادرت به عزايت بنشيند. از ما چه مىخواهى؟
ـ اگر فرزند فاطمه نبودى، جوابت را مىدادم، امّا چه كنم كه مادر تو دختر پيامبر من است. من نمىتوانم نام مادر تو را جز به خوبى ببرم.
ـ از ما چه مىخواهى؟
ـ مىخواهم تو را نزد ابن زياد ببرم.
ـ به خدا قسم، هرگز همراه تو نمىآيم.
ـ به خدا قسم من هم شما را رها نمىكنم.
ـ پس به ميدان مبارزه بيا! آيا حسين را از مرگ مىترسانى؟
ياران امام، شمشيرهاى خود را از غلاف بيرون مىآورند. عباس، علىاكبر، عَون، جعفر و همهي ياران امام به صف مىايستند.
لشكر حُرّ هم، آمادهي جنگ مىشوند و منتظرند كه دستور حمله صادر شود.
نگاه كن! حُرّ، سر به زير انداخته و سكوت كرده است. او در فكر است كه چه كند. عرق بر پيشانى او نشسته است.
او به امام رو مىكند و مىگويد: «اى حسين! هر مسلمانى اميد به شفاعت جدّ تو دارد. من مىدانم اگر با تو بجنگم، دنيا و آخرتم تباه است؛ امّا چه كنم مأمورم و معذور!». امام به سخنان او گوش فرا مىدهد.
حُرّ، دوباره سكوت مىكند. ناگهان فكرى به ذهن او مىرسد و به امام پيشنهاد مىدهد: «شما راهى غير از راه كوفه و مدينه را در پيش بگير و برو تا من بهانهاى نزد ابن زياد داشته باشم و نامهاى به او بنويسم و كسب تكليف كنم».
حُرّ به امام چشم دوخته است و با خود مىگويد: «خدا كند امام اين پيشنهاد را بپذيرد».
او باور نمىكند كه امام هرگز با يزيد بيعت نخواهد كرد. او خيال مىكند اكنون كه اهل كوفه پيمان خود را شكستهاند و امام بدون يار و ياور مانده است، با يزيد سازش خواهد كرد.
اگر امام، سخن حُرّ را قبول نكند و نخواهد به سوى مدينه بازگردد، بايد با اين لشكر وارد جنگ شود؛ ولى امام نمىخواهد آغازكنندهي جنگ باشد. امام براى جنگ نيامده است.
اكنون كه حُرّ نيز، دست به شمشير نبرده و اين پيشنهاد را داده است، امام سخن او را مىپذيرد.
حُرّ اين نامه را براى ابن زياد مىنويسد: «من در نزديكىهاى كوفه به كاروان حسين رسيدم، امّا او حاضر به تسليم نشد. من نيز با لشكر او را تعقيب مىكنم».
شمشيرها در غلافها قرار مىگيرد و آرامش بر همه جا حكمفرما مىشود. كودكان اشك چشم خود را پاك مىكنند.
***
ما آمادهي حركت هستيم؛ امّا نه به سوى كوفه و نه به سوى مدينه. پس به كجا؟ خدا مىداند.
ما قرار است راه بيابان را پيش گيريم تا ببينيم چه مىشود.
امام قبل از حركت، با ياران خود سخن مىگويد: «همهي مردم، بندهي دنيا هستند و ادعاى مسلمانى مىكنند؛ امّا زمانى كه امتحان پيش آيد، دينداران اندك و ناياب مىشوند. ببينيد چگونه حق مرده و باطل زنده شده است. امروز مؤمن بايد مشتاق شهادت باشد. بدانيد من امروز مرگ را مايهي افتخار خود مىدانم و سازش با ستمگران را مايهي خوارى و ذلّت».
سخن امام، همه چيز را روشن مىكند. امام به سوى شهادت مىرود و هرگز با يزيد سازش نخواهد كرد.
امام از يارى مردم كوفه نااميد شده است. آرى! مردم كوفه به دروغ ادعاى مسلمانى كردند. آن روزى كه آنها به امام نامه نوشتند تا امام به كوفه بيايد هنوز ابن زياد در كار نبود.
شهر آرام بود و هر كس براى اينكه خودش را آدم خوبى معرفى كند، به امام نامه مىنوشت. شايد چشم و هم چشمى هم شده بود. آن محلّه پانصد نامه نوشتهاند، پس ما بايد ششصد نامه بنويسيم. ما نبايد در مقابل آنها كم بياوريم. آرى، دوازده هزار نامه براى امام نوشتند: «اى حسين! بيا كه ما همه، سرباز تو هستيم».
اكنون كه ابن زياد خونآشام، به كوفه آمده است و قصد دارد كه ياران امام حسين (ع) را قتل عام كند، كيست كه حسينى باقى بماند؟ اينجاست كه دينداران ناياب مىشوند.
بعد از سخنان امام، اكنون نوبت ياران است تا سخن بگويند. اين زُهير است كه برمىخيزد با اينكه فقط پنج روز است كه حسينى شده، امّا نخستين كسى ميباشد كه سخن مىگويد: «اى حسين! سخنان تو را به جان شنيديم. به خدا قسم اگر قرار باشد ميان زندگانى جاويد دنيا و كشته شدن در راه تو، يكى را انتخاب كنيم، همانا كشته شدن را انتخاب خواهيم كرد».
چه كلام زيبا و دلنشينى! هيچ كس باور نمىكند اين همان كسى است كه پنج روز قبل، شيعه شده و به كاروان عشق پيوسته است.
چه شده كه او اين قدر عوض شده و اين گونه، گوى سبقت را از همه ربوده است و از عشق و وفادارى خود سخن مىگويد. اكنون نوبت بُرَير است، او از جا برمىخيزد.
آيا او را مىشناسى؟ او معلم قرآن كوفه است. محاسن سفيد و قامت رشيدش را نگاه كن!
او چنين مىگويد: «اى فرزند پيامبر! خداوند بر ما منّت نهاده كه افتخار شمشير زدن در ركاب تو را نصيب ما كرده است. ما آمادهايم تا جانمان را فداى شما كنيم».
اشك در چشمان اين پيرمرد حلقه زده است. آرى! او خوب مىداند كه در تاريخ، ديگر اين صحنه تكرار نخواهد شد كه تمام حقيقت، اين گونه غريب بماند.