روابط عمومی دانشگاه شیراز
چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۶
هفت شهر عشق - 9 (ويژه‏نامه‏ي ايام محرم)

فصل 9: بخش 9
امروز پنج‏شنبه دوم محرم است و آفتاب سوزان صحرا بر همه جا مى‏تابد. سربازان حُرّ خسته شده‏اند و اصرار مى‏كنند تا فرمانده‏ي آن‏ها امام را دستگير كند و نزد ابن زياد ببرد.
حُرّ با امام سخن مى‏گويد و از آن حضرت مى‏خواهد تا همراه او نزد ابن زياد برود؛ ولى امام قبول نمى‏كند.
بعضى از سربازان حُرّ به او مى‏گويند: «دستور جنگ را بدهيد»؛ ولى حُرّ آ‏ن‏ها را به ياد پيمانى كه با امام حسين (ع) بسته است، مى‏اندازد و مى‏گويد: «من پيمان خود را نمى‏شكنم».
آنجا را نگاه كن! اسب‏سوارى، شتابان به اين سو مى‏آيد. او نزديك مى‏شود و مى‏گويد كه نامه‏اى از ابن زياد براى حُرّ آورده است.
همه منتظرند. حالا ديگر از اين سرگردانى نجات پيدا مى‏كنند. حُرّ نامه را مى‏گشايد: «از ابن زياد به حُرّ، فرمانده‏ي سپاه كوفه: زمانى كه اين نامه به دست تو رسيد، سخت‏گيرى بر حسين و يارانش را آغاز كن. حسين را در بيابانى خشك و بى‏آب گرفتار ساز، تا جايى كه هيچ پناهگاه و سنگرى نداشته باشد».
او نامه را نزد امام مى‏آورد و آن را مى‏خواند و مى‏گويد: «بايد اينجا فرود آييد». اينجا بيابانى خشك و بى‏آب مي‏باشد و صحرايى است صاف، مانند كف دست.
صداى گريه‏ي بچه‏ها به گوش مى‏رسد. ترس و وحشت، در دل كودكان نشسته است. به راستى، آيا اين رسم ميهمان‏نوازى است؟ امام نگاهى به بچه‏ها مى‏اندازد. نمى‏دانم چه مى‏شود كه دل دريايى امام، منقلب شده و اشك در چشمان او حلقه مى‏زند.
آن حضرت به آسمان نگاهى مى‏كند و به خداى خود عرض مى‏نمايد: «بار خدايا! ما خاندان پيامبر تو هستيم كه از شهر جدّ خويش آواره گشته‏ و اسير ظلم و ستم بنى‏اميه شده‏ايم. بار خدايا! ما را در مقابل دشمنانمان يارى فرما».
امام به حُرّ مى‏فرمايد: «پس بگذار در سرزمين نينوا فرود آييم». گويا ما فاصله‏اى تا منزلگاه نينوا نداريم. امام دوست دارد در آنجا منزل كند؛ امّا حُرّ قبول نمى‏كند و مى‏گويد: «من نمى‏توانم اجازه‏ي اين كار را بدهم. ابن زياد براى من جاسوس گذاشته است و بايد به گفته‏ي او عمل كنم». امام به حُرّ مى‏گويد: «ما مى‏خواهيم كمى جلوتر برويم».
حُرّ با خود فكر مى‏كند كه ابن زياد دستور داده كه من حسين (ع) را در صحراى خشك و بى‏آب فرود آورم. حال چه فرق مى‏كند حسين (ع) اينجا فرود آيد يا قدرى جلوتر.
كاروان به راه مى‏افتد و لشكر حُرّ دنبال ما مى‏آيند. ما از كنار منزلگاه نينوا عبور مى‏كنيم. كاش مى‏شد در اينجا منزل مى‏كرديم. اينجا، آب فراوانى است و درختان خرما سر به فلك كشيده‏اند؛ امّا به اجبار بايد از اين نينوا گذشت و رفت. همه مضطرب و نگران هستند كه سرانجام چه خواهد شد.
بعد از مدتى، حُرّ نزد امام مى‏آيد و مى‏گويد:
ـ اى حسين! اينجا بايد توقف كنى.
ـ چرا؟
ـ چون اگر كمى جلوتر بروى، به رود فرات مى‏رسى. من بايد تو را در جايى كه از آب فاصله داشته باشد فرود آورم. اين دستور ابن زياد است.
نگاه كن! سپاه حُرّ راه را بر كاروان مى‏بندد. امام نگاهى به اطرافيان خود مى‏كند:
ـ نام اين سرزمين چيست؟
ـ كربلا.
نمى‏دانم چه مى‏شود؟ امام تا نام كربلا را مى‏شنود، بى‏اختيار اشك مى‏ريزد و مى‏گويد: «مشتى از خاك اين صحرا را به من بدهيد».
آيا مى‏دانيد امام خاك را براى چه مى‏خواهد؟ امام اين خاك را مى‏بويد و آنگاه مى‏فرمايد: «اينجا همان جايى است كه رسول خدا درباره‏ي آن به من خبر داده است. يارانم! اينجا منزل كنيد كه اينجا همان جايى است كه خون ما ريخته خواهد شد».
آرى! اينجا منزلگاه ابدى و سرزمين موعود است. آنگاه امام خاطره‏اى را براى ياران خود تعريف مى‏كند. آيا تو هم مى‏خواهى اين خاطره را بشنوى؟
امام مى‏فرمايد: «ياران من! با پدر خويش براى جنگ با لشكر معاويه به سوى صفين مى‏رفتيم، تا اينكه گذر ما به اين سرزمين افتاد. من ديدم كه اشك در چشمان پدرم نشست و از ياران خود پرسيد كه نام اين سرزمين چيست؟ وقتى نام كربلا را شنيد، فرمود: اينجا همان جايى است كه خون آن‏ها ريخته خواهد شد. زمانى فرا مى‏رسد كه گروهى از خاندان پيامبر در اينجا منزل مى‏كنند و به شهادت مى‏رسند».
***
اينجا كربلاست و آفتاب گرم و سوزان!
به ابن زياد خبر داده‏اند كه امام حسين (ع) در صحراى كربلا منزل كرده است. همچنين شنيده است كه حُرّ، شايسته‏ي فرماندهى سپاه بزرگ كوفه نيست؛ زيرا او با امام حسين (ع) مدارا كرده است. او باخبر شده كه حُرّ، دستور داده همه‏ي سپاه او پشت سر امام حسين (ع) نماز بخوانند و خودش هم در صف اوّل به نماز ايستاده است. اين فرمانده هرگز نمى‏تواند براى جنگ با امام حسين (ع) گزينه‏ي مناسبى باشد.
از سوي ديگر، ابن زياد خيال مى‏كند اگر امام حسين (ع) از يارى كردن مردم كوفه نااميد شود، با يزيد بيعت مى‏كند. پس نامه‏اى براى امام مى‏نويسد و به كربلا مى‏فرستد.
نگاه كن! اسب‏سوارى از دور مى‏آيد. او فرستاده‏ي ابن زياد است و با شتاب نزد حُرّ مى‏رود و مى‏گويد: «اى حُرّ! اين نامه‏ي ابن زياد است كه براى حسين نوشته است».
حُرّ نامه را مى‏گيرد و نزد امام مى‏آيد و به ايشان تحويل مى‏دهد. امام نامه را مى‏خواند: «از امير كوفه به حسين: به من خبر رسيده است كه در سرزمين كربلا فرود آمده‏اى. بدان كه يزيد دستور داده است كه اگر با او بيعت نكنى هر چه سريع تر تو را به خدايت ملحق سازم».
امام بعد از خواندن نامه مى‏فرمايد: «آن‏ها كه خشم خدا را براى خود خريدند، هرگز سعادتمند نخواهند شد».
پيك ابن زياد به امام مى‏گويد: «من مأموريت دارم تا جواب شما را براى ابن زياد ببرم». امام مى‏فرمايد: «من جوابى ندارم جز اينكه ابن زياد بداند عذاب بزرگى در انتظار او خواهد بود».
فرستاده‏ي ابن زياد سوار بر اسب، به سوى كوفه مى‏تازد. به راستى، چه سرنوشتى در انتظار است؟ وقتى ابن زياد اين پيام را بشنود چه خواهد كرد؟
***
فرستاده‏ي ابن زياد به سرعت خود را به قصر مى‏رساند و به ابن زياد گزارش مى‏دهد كه امام حسين (ع) اهل سازش و بيعت با يزيد نيست.
ابن زياد بسيار عصبانى مى‏شود و به اين نتيجه مى‏رسد كه اكنون تنها راه باقى مانده، جنگيدن است. او به فكر آن است كه فرمانده‏ي جديدى براى سپاه خود پيدا كند.
به راستى، چه كسى انتخاب خواهد شد تا اين مأموريت مهم را، به دلخواه آن‏ها انجام دهد؟ همه‏ي فرماندهان كوفه نزد ابن زياد نشسته‏اند. او به آن‏ها نگاه مى‏كند و فكر مى‏كند. هيچ كس جرأت ندارد چيزى بگويد. او سرانجام مى‏گويد: «حسين به كربلا آمده است. كداميك از شما حاضر است به جنگ با او برود؟».
همه، سرهايشان را پايين مى‏اندازند. جنگ با حسين؟ هيچ كس جواب نمى‏دهد. ابن زياد بار ديگر مى‏گويد: «هر كس از شما به جنگ با حسين برود، من حكومت هر شهرى را كه بخواهد به او مى‏دهم».
باز هم جوابى نمى‏شنود. جنگيدن با تنها يادگار پيامبر، تصميم ساده‏اى نيست. قلب عمر سعد مى‏لرزد. نكند ابن زياد او را به اين كار مأمور كند. ناگهان ابن زياد عمر سعد را مورد خطاب قرار مى‏دهد:
ـ اى عمر سعد! تو بايد براى جنگ با حسين بروى!
ـ قربانت شوم، خودت دستور دادى تا من به رى بروم.
ـ آرى! امّا در حال حاضر جنگ با حسين براى ما مهم‏تر از رى است. وقتى كه كار حسين را تمام كردى، مى‏توانى به رى بروى.
ـ اى امير! كاش مرا از جنگ با حسين معاف مى‏كردى.
ـ بسيار خوب، مى‏توانى به كربلا نروى. من شخص ديگرى را براى جنگ با حسين مى‏فرستم؛ ولى تو هم ديگر به فكر حكومت رى نباش.
در درون عمر سعد آشوبى برپا مى‏شود. او خود را براى حكومت رى آماده كرده بود، امّا حالا همه چيز رو به نابودى است. او كدام راه را بايد انتخاب كند: جنگ با حسين و به دست آوردن حكومت رى، يا سرپيچى از نبرد با حسين و از دست دادن حكومت.
البته خوب است بدانى كه منظور از حكومت رى، حكومت بر تمامى مناطق مركزى سرزمين ايران مي‏باشد. منطقه‏ي مركزى ايران، زير نظر حكومت كوفه است و امير كوفه براى اين منطقه، امير مشخص مى‏كند و دل كندن از كشورى همچون ايران نيز، كار آسانى نيست! به همين جهت، عمر سعد به ابن زياد مى‏گويد: «يك روز به من فرصت بده تا فكر كنم».
ابن زياد لبخند مى‏زند و با درخواست عمر سعد موافقت مى‏كند.
***
عمر سعد با دلى پر از غوغا به خانه‏اش مى‏رود. از يك طرف مى‏داند كه جنگ با امام حسين (ع) چيزى جز آتش جهنم براى او نخواهد داشت؛ امّا از سوي ديگر، عشق به رياست دنيا او را وسوسه مى‏كند.
به راستى، عمر سعد كدام يك از اين دو را انتخاب خواهد كرد؟ آيا در اين لحظه‏ي حساس تاريخ، عشق به رياست پيروز خواهد شد يا وجدان؟
او در حياط خانه‏اش قدم مى‏زند و با خود مى‏گويد: «خدايا، چه كنم؟ كدام راه را انتخاب كنم؟ اى حسين، آخر اين چه وقت آمدن به كوفه بود؟ چند روز ديگر صبر مى‏كردى تا من از كوفه مى‏رفتم، آن وقت مى‏آمدى، امّا چه كنم كه راه رياست و حكومت بر ايران از كربلا مى‏گذرد. اگر ايران را بخواهم بايد به كربلا بروم و با حسين بجنگم. اگر بهشت را بخواهم، بايد از آرزوى حكومت ايران چشم بپوشم».
نگاه كن! همه‏ي دوستان عمر سعد براى مشورت دعوت شده‏اند. آيا آن جوان را مى‏شناسى كه زودتر از همه به خانه‏ي عمر سعد آمده است؟ اسم او حَمزه است. او پسرِ خواهرِ عمر سعد است.
عمر سعد جريان را براى دوستان خود تعريف مى‏كند و از آن‏ها مى‏خواهد تا او را راهنمايى كنند. نخستين كسى كه سخن مى‏گويد پسر خواهر اوست كه مى‏گويد: «تو را به خدا قسم مى‏دهم مبادا به جنگ با حسين بروى. با اين كار گناه بزرگى را مرتكب مى‏‏شوى. مبادا فريفته‏ي حكومت چند روزه‏ي دنيا بشوى. بترس از اينكه در روز قيامت به ديدار خدا بروى در حالى كه گناه كشتن حسين به گردن تو باشد».
عمر سعد اين سخن را مى‏پسندد و مى‏گويد: «اى پسر خواهرم! من كه سخن ابن زياد را قبول نكردم. اينكه گفتم به من يك روز مهلت بده براى اين بود كه از اين كار شانه خالى كنم».
دوست قديمى‏اش ابن يَسار نيز، مى‏گويد: «اى عمر سعد! خدا به تو خير دهد. كار درستى كردى كه سخن ابن زياد را قبول نكردى».
همه‏ي كسانى كه در خانه‏ي عمر سعد هستند او را از جنگ با امام حسين (ع) برحذر مى‏دارند. كم‏كم ميهمانان خانه‏ي او را ترك مى‏كنند و از اينكه عمر سعد سخن آن‏ها را قبول كرده است، خوشحال هستند.
شب فرا مى‏رسد. همه‏ي مردم شهر در خواب‏اند؛ امّا خواب به چشم عمر سعد نمى‏رود و در حياط خانه راه مى‏رود و با خود سخن مى‏گويد: «خدايا، با عشق حكومت رى چه كنم؟» و گاه خود را در جايگاه اميرى مى‏بيند كه دور تا دور او، سكه‏هاى سرخ طلا برق مى‏زند.
او در خيال خود مى‏بيند كه مردم ايران او را امير خطاب نموده و در مقابلش كمر خم مى‏كنند؛ امّا اگر به كربلا نرود، بايد تا آخر عمر در خانه بنشيند.
به راستى، من چگونه مخارج زندگى خود را تأمين كنم؟ آيا خدا راضى است كه زن و بچه‏ي من گرسنه باشند؟ آيا من نبايد به فكر آينده‏ي زن و بچه‏ي خود باشم.
آرى! شيطان صحنه‏ي فقر را اين گونه برايش مجسم مى‏كند كه اگر تو به كربلا نروى بايد براى نان شبِ زن و بچه‏ات، منتظر صدقه‏ي مردم باشى.
عمر سعد يك لحظه هم آرام و قرار ندارد. مدام از اين طرف حياط به آن طرف مى‏رود. بيا قدرى نزديك‏تر برويم و ببينيم با خود چه مى‏گويد:
«أتركُ مُلْكَ الريّ والريّ رغبةٌ/ أمْ ارجعُ مذموماً بقَتلِ الحسينِ».
او هم سر ذوق آمده و براى خود شعر مى‏گويد. او مى‏گويد: «نمى‏دانم آيا حكومت رى را رها كنم يا به جنگ با حسين بروم؟ مى‏دانم كه در جنگ با حسين آتش جهنم در انتظار من است؛ امّا چه كنم كه حكومت رى تمام عشق من است».
عمر سعد تو مى‏توانى بعداً توبه كنى. مگر نمى‏دانى كه خدا توبه‏كنندگان را دوست دارد، آرى! اين سخنان شيطان است.
گوش كن! اكنون عمر سعد با خود چنين مى‏گويد: «اگر جهنم راست باشد، من دو سال ديگر توبه مى‏كنم و خداوند مهربان و بخشنده است و اگر هم جهنم دروغ باشد، من به آرزوى بزرگ خود رسيده‏ام».
عمر سعد سرانجام به اين نتيجه مى‏رسد كه به كربلا برود؛ امّا با حسين جنگ نكند. او به خود مى‏گويد كه اگر تو به كربلا بروى بهتر از اين است كه افراد جنايتكار بروند. تو به كربلا مى‏روى ولى با حسين درگير نمى‏شوى. تو با او سخن مى‏گويى و در نهايت، او را با ابن زياد آشتى مى‏دهى. تو تلاش مى‏كنى تا جان حسين را نجات دهى. همراه سپاه مى‏روى ولى هرگز دستور حمله را نمى‏دهى. به اين ترتيب هم ناجى جان حسين مى‏شوى و هم به حكومت رى مى‏رسى!
آرى! وقتى حسين ببيند كه ديگر در كوفه يار و ياورى ندارد، حتماً سازش مى‏كند. او به خاطر زن و بچه‏اش هم كه شده، صلح مى‏كند. مگر او برادر حسن نيست؟ چطور او با معاويه صلح كرد، پس حسين هم با يزيد صلح خواهد كرد و خود و خانواده‏اش را به كشتن نخواهد داد.
هوا كم‏كم روشن مى‏شود و عمر سعد كه با پيدا كردن اين راه حل، اندكى آرام شده است به خواب مى‏رود.
***
آفتاب بالا آمده است و سربازان ابن زياد پشت درِ خانه‏ي عمر سعد آمده‏اند.
صداى شيهه‏ي اسب‏ها، عمر سعد را از خواب بيدار مى‏كند. با دلهره در را باز مى‏كند:
ـ چه خبر شده است؟ اينجا چه مى‏خواهيد؟
ـ ابن زياد تو را مى‏خواند.
عمر سعد، از جا برمى‏خيزد و به سوى قصر حركت مى‏كند. وقتى وارد قصر مى‏شود به ابن زياد سلام مى‏كند و مى‏گويد: «اى امير، من آماده‏ام كه به سوى كربلا بروم و فرماندهى لشكر تو را به عهده بگيرم». ابن زياد خوشحال مى‏شود و دستور مى‏دهد تا حكم فرماندهى كل سپاه براى او نوشته شود.
عمر سعد حكم را مى‏گيرد و با غرور تمام مى‏نشيند. ابن زياد با زيركى نگاهى به عمر سعد مى‏كند و مى‏فهمد كه او هنوز خود را براى كشتن حسين آماده نكرده است. براى همين، به او مى‏گويد: «اى عمر سعد، تو وظيفه دارى لشكر كوفه را به كربلا ببرى و حسين را به قتل برسانى».
عمر سعد لحظه‏اى به فكر فرو مى‏رود. گويا بار ديگر ترديد به سراغش مى‏آيد. برود يا نرود؟ او با خود مى‏گويد: «اگر من موفق شوم و حسين را راضى كنم كه صلح كند، آن وقت آيا ابن زياد به اين كار راضى خواهد شد؟».
ابن زياد فرياد مى‏زند: «اى عمر سعد! من تو را فرمانده‏ي كل سپاه كردم، پس آگاه باش اگر از جنگ با حسين خوددارى كنى، گردن تو را مى‏زنم و خانه‏ات را خراب مى‏كنم».
عمر سعد با شنيدن اين سخن، بر خود مى‏لرزد. تا ديروز آزاد بود كه يا به جنگ حسين برود و يا به گوشه‏ي خانه‏اش پناه ببرد؛ امّا امروز ابن زياد او را به مرگ تهديد مى‏كند.
اكنون او بين دو راهى سخت‏ترى مانده است، يا مرگ يا جنگ با حسين. او با خود مى‏گويد: «كاش، همان ديروز از خير حكومت رى مى‏گذشتم». اكنون از مرگ سخن به ميان آمده است!
چهره‏ي عمر سعد زرد شده است و با صدايى لرزان مى‏گويد: «اى امير! سرت سلامت، من به زودى به سوى كربلا حركت مى‏كنم». او ديگر چاره‏اى جز اين ندارد. او بايد براى جنگ، به كربلا برود.
***
ـ آقاى نويسنده، نگاه كن! عمر سعد از قصر بيرون مى‏رود. بيا ما هم همراه عمر سعد برويم و ببينيم كه او مى‏خواهد چه كند.
ـ صبر كن، من اينجا كارى دارم.
ـ چه كارى؟
ـ من مى‏خواهم سؤالى از ابن زياد بپرسم. به راستى چرا او عمر سعد را براى فرماندهى انتخاب كرد.
من جلو مى‏روم و سؤال خود را از ابن زياد مى‏پرسم.
ابن زياد نگاهى به من مى‏كند و مى‏گويد: «امروز به كسى نياز دارم كه با اسم خدا و دين، مردم را به جنگ با حسين تشويق كند. قدرى صبر كن! آن وقت خواهى ديد كه عمر سعد به جوانان خواهد گفت كه براى رسيدن به بهشت، حسين را بكشيد. فقط عمر سعد است كه مى‏تواند كشتن حسين را مايه‏ي نجات اسلام معرفى كند».
صداى خنده‏ي ابن زياد در فضا مى‏پيچد. به راستى، ابن زياد چه حيله‏گر ماهرى است.
مى‏دانم كه مى‏خواهى در مورد سوابق عمر سعد اطلاعات بيشترى داشته باشى؟
عمر سعد در كوفه، به دانشمندى وارسته مشهور بوده است. او اهل مدينه و خويشاوند خاندان قريش است، يعنى در ميان مردم، به عنوان يكى از خويشاوندان امام حسين (ع) معروف شده است؛ زيرا امام حسين (ع) و عمر سعد هر دو از نسل عبدمناف (پدر بزرگ پيامبر) هستند.
شايد برايت جالب باشد كه بدانى حكومت بنى‏اُميه براى شهرت و محبوبيت عمر سعد، تلاش زيادى كرده و با تبليغات زياد باعث شده است تا عمر سعد در ميان مردم مقام و منزلتى شايسته پيدا كند.
ابن زياد وقتى به كوفه آمد و مسلم را شهيد كرد، به عمر سعد وعده‏ي حكومت رى را داد و حتى حكم حكومتى هم براى او نوشت؛ زيرا مى‏دانست كه اين زاهد دروغين، عاشق رياست دنياست.
عمر سعد به اين دليل ساليان سال در مسجد و محراب بود كه مى‏خواست بين مردم، شهرت و احترامى كسب كند. اكنون به او حكومت منطقه‏ي مركزى ايران پيشنهاد مى‏شود كه او در خواب هم، چنين چيزى را نمى‏ديد.
عمر سعد، حسابى سرمست حكومت رى شده و آماده است تا به سوى قبله‏ي عشق خود حركت كند؛ امّا حكومت رى در واقع طعمه‏اى بود براى شكار عمر سعد! اگر عشق رى و حكومتش نبود، هرگز عمر سعد به جنگ امام حسين (ع) نمى‏رفت.

 
منبع/نویسنده:
روابط عمومی
 
تاریخ: ۱۰/۰۸/۱۳۹۴   بازدید: ۴۴۳

نظرات کاربران

نظر شما:
نام: *
ایمیل:
متن: *

(۳۰۰ کاراکتر)