فصل 9: بخش 9
امروز پنجشنبه دوم محرم است و آفتاب سوزان صحرا بر همه جا مىتابد. سربازان حُرّ خسته شدهاند و اصرار مىكنند تا فرماندهي آنها امام را دستگير كند و نزد ابن زياد ببرد.
حُرّ با امام سخن مىگويد و از آن حضرت مىخواهد تا همراه او نزد ابن زياد برود؛ ولى امام قبول نمىكند.
بعضى از سربازان حُرّ به او مىگويند: «دستور جنگ را بدهيد»؛ ولى حُرّ آنها را به ياد پيمانى كه با امام حسين (ع) بسته است، مىاندازد و مىگويد: «من پيمان خود را نمىشكنم».
آنجا را نگاه كن! اسبسوارى، شتابان به اين سو مىآيد. او نزديك مىشود و مىگويد كه نامهاى از ابن زياد براى حُرّ آورده است.
همه منتظرند. حالا ديگر از اين سرگردانى نجات پيدا مىكنند. حُرّ نامه را مىگشايد: «از ابن زياد به حُرّ، فرماندهي سپاه كوفه: زمانى كه اين نامه به دست تو رسيد، سختگيرى بر حسين و يارانش را آغاز كن. حسين را در بيابانى خشك و بىآب گرفتار ساز، تا جايى كه هيچ پناهگاه و سنگرى نداشته باشد».
او نامه را نزد امام مىآورد و آن را مىخواند و مىگويد: «بايد اينجا فرود آييد». اينجا بيابانى خشك و بىآب ميباشد و صحرايى است صاف، مانند كف دست.
صداى گريهي بچهها به گوش مىرسد. ترس و وحشت، در دل كودكان نشسته است. به راستى، آيا اين رسم ميهماننوازى است؟ امام نگاهى به بچهها مىاندازد. نمىدانم چه مىشود كه دل دريايى امام، منقلب شده و اشك در چشمان او حلقه مىزند.
آن حضرت به آسمان نگاهى مىكند و به خداى خود عرض مىنمايد: «بار خدايا! ما خاندان پيامبر تو هستيم كه از شهر جدّ خويش آواره گشته و اسير ظلم و ستم بنىاميه شدهايم. بار خدايا! ما را در مقابل دشمنانمان يارى فرما».
امام به حُرّ مىفرمايد: «پس بگذار در سرزمين نينوا فرود آييم». گويا ما فاصلهاى تا منزلگاه نينوا نداريم. امام دوست دارد در آنجا منزل كند؛ امّا حُرّ قبول نمىكند و مىگويد: «من نمىتوانم اجازهي اين كار را بدهم. ابن زياد براى من جاسوس گذاشته است و بايد به گفتهي او عمل كنم». امام به حُرّ مىگويد: «ما مىخواهيم كمى جلوتر برويم».
حُرّ با خود فكر مىكند كه ابن زياد دستور داده كه من حسين (ع) را در صحراى خشك و بىآب فرود آورم. حال چه فرق مىكند حسين (ع) اينجا فرود آيد يا قدرى جلوتر.
كاروان به راه مىافتد و لشكر حُرّ دنبال ما مىآيند. ما از كنار منزلگاه نينوا عبور مىكنيم. كاش مىشد در اينجا منزل مىكرديم. اينجا، آب فراوانى است و درختان خرما سر به فلك كشيدهاند؛ امّا به اجبار بايد از اين نينوا گذشت و رفت. همه مضطرب و نگران هستند كه سرانجام چه خواهد شد.
بعد از مدتى، حُرّ نزد امام مىآيد و مىگويد:
ـ اى حسين! اينجا بايد توقف كنى.
ـ چرا؟
ـ چون اگر كمى جلوتر بروى، به رود فرات مىرسى. من بايد تو را در جايى كه از آب فاصله داشته باشد فرود آورم. اين دستور ابن زياد است.
نگاه كن! سپاه حُرّ راه را بر كاروان مىبندد. امام نگاهى به اطرافيان خود مىكند:
ـ نام اين سرزمين چيست؟
ـ كربلا.
نمىدانم چه مىشود؟ امام تا نام كربلا را مىشنود، بىاختيار اشك مىريزد و مىگويد: «مشتى از خاك اين صحرا را به من بدهيد».
آيا مىدانيد امام خاك را براى چه مىخواهد؟ امام اين خاك را مىبويد و آنگاه مىفرمايد: «اينجا همان جايى است كه رسول خدا دربارهي آن به من خبر داده است. يارانم! اينجا منزل كنيد كه اينجا همان جايى است كه خون ما ريخته خواهد شد».
آرى! اينجا منزلگاه ابدى و سرزمين موعود است. آنگاه امام خاطرهاى را براى ياران خود تعريف مىكند. آيا تو هم مىخواهى اين خاطره را بشنوى؟
امام مىفرمايد: «ياران من! با پدر خويش براى جنگ با لشكر معاويه به سوى صفين مىرفتيم، تا اينكه گذر ما به اين سرزمين افتاد. من ديدم كه اشك در چشمان پدرم نشست و از ياران خود پرسيد كه نام اين سرزمين چيست؟ وقتى نام كربلا را شنيد، فرمود: اينجا همان جايى است كه خون آنها ريخته خواهد شد. زمانى فرا مىرسد كه گروهى از خاندان پيامبر در اينجا منزل مىكنند و به شهادت مىرسند».
***
اينجا كربلاست و آفتاب گرم و سوزان!
به ابن زياد خبر دادهاند كه امام حسين (ع) در صحراى كربلا منزل كرده است. همچنين شنيده است كه حُرّ، شايستهي فرماندهى سپاه بزرگ كوفه نيست؛ زيرا او با امام حسين (ع) مدارا كرده است. او باخبر شده كه حُرّ، دستور داده همهي سپاه او پشت سر امام حسين (ع) نماز بخوانند و خودش هم در صف اوّل به نماز ايستاده است. اين فرمانده هرگز نمىتواند براى جنگ با امام حسين (ع) گزينهي مناسبى باشد.
از سوي ديگر، ابن زياد خيال مىكند اگر امام حسين (ع) از يارى كردن مردم كوفه نااميد شود، با يزيد بيعت مىكند. پس نامهاى براى امام مىنويسد و به كربلا مىفرستد.
نگاه كن! اسبسوارى از دور مىآيد. او فرستادهي ابن زياد است و با شتاب نزد حُرّ مىرود و مىگويد: «اى حُرّ! اين نامهي ابن زياد است كه براى حسين نوشته است».
حُرّ نامه را مىگيرد و نزد امام مىآيد و به ايشان تحويل مىدهد. امام نامه را مىخواند: «از امير كوفه به حسين: به من خبر رسيده است كه در سرزمين كربلا فرود آمدهاى. بدان كه يزيد دستور داده است كه اگر با او بيعت نكنى هر چه سريع تر تو را به خدايت ملحق سازم».
امام بعد از خواندن نامه مىفرمايد: «آنها كه خشم خدا را براى خود خريدند، هرگز سعادتمند نخواهند شد».
پيك ابن زياد به امام مىگويد: «من مأموريت دارم تا جواب شما را براى ابن زياد ببرم». امام مىفرمايد: «من جوابى ندارم جز اينكه ابن زياد بداند عذاب بزرگى در انتظار او خواهد بود».
فرستادهي ابن زياد سوار بر اسب، به سوى كوفه مىتازد. به راستى، چه سرنوشتى در انتظار است؟ وقتى ابن زياد اين پيام را بشنود چه خواهد كرد؟
***
فرستادهي ابن زياد به سرعت خود را به قصر مىرساند و به ابن زياد گزارش مىدهد كه امام حسين (ع) اهل سازش و بيعت با يزيد نيست.
ابن زياد بسيار عصبانى مىشود و به اين نتيجه مىرسد كه اكنون تنها راه باقى مانده، جنگيدن است. او به فكر آن است كه فرماندهي جديدى براى سپاه خود پيدا كند.
به راستى، چه كسى انتخاب خواهد شد تا اين مأموريت مهم را، به دلخواه آنها انجام دهد؟ همهي فرماندهان كوفه نزد ابن زياد نشستهاند. او به آنها نگاه مىكند و فكر مىكند. هيچ كس جرأت ندارد چيزى بگويد. او سرانجام مىگويد: «حسين به كربلا آمده است. كداميك از شما حاضر است به جنگ با او برود؟».
همه، سرهايشان را پايين مىاندازند. جنگ با حسين؟ هيچ كس جواب نمىدهد. ابن زياد بار ديگر مىگويد: «هر كس از شما به جنگ با حسين برود، من حكومت هر شهرى را كه بخواهد به او مىدهم».
باز هم جوابى نمىشنود. جنگيدن با تنها يادگار پيامبر، تصميم سادهاى نيست. قلب عمر سعد مىلرزد. نكند ابن زياد او را به اين كار مأمور كند. ناگهان ابن زياد عمر سعد را مورد خطاب قرار مىدهد:
ـ اى عمر سعد! تو بايد براى جنگ با حسين بروى!
ـ قربانت شوم، خودت دستور دادى تا من به رى بروم.
ـ آرى! امّا در حال حاضر جنگ با حسين براى ما مهمتر از رى است. وقتى كه كار حسين را تمام كردى، مىتوانى به رى بروى.
ـ اى امير! كاش مرا از جنگ با حسين معاف مىكردى.
ـ بسيار خوب، مىتوانى به كربلا نروى. من شخص ديگرى را براى جنگ با حسين مىفرستم؛ ولى تو هم ديگر به فكر حكومت رى نباش.
در درون عمر سعد آشوبى برپا مىشود. او خود را براى حكومت رى آماده كرده بود، امّا حالا همه چيز رو به نابودى است. او كدام راه را بايد انتخاب كند: جنگ با حسين و به دست آوردن حكومت رى، يا سرپيچى از نبرد با حسين و از دست دادن حكومت.
البته خوب است بدانى كه منظور از حكومت رى، حكومت بر تمامى مناطق مركزى سرزمين ايران ميباشد. منطقهي مركزى ايران، زير نظر حكومت كوفه است و امير كوفه براى اين منطقه، امير مشخص مىكند و دل كندن از كشورى همچون ايران نيز، كار آسانى نيست! به همين جهت، عمر سعد به ابن زياد مىگويد: «يك روز به من فرصت بده تا فكر كنم».
ابن زياد لبخند مىزند و با درخواست عمر سعد موافقت مىكند.
***
عمر سعد با دلى پر از غوغا به خانهاش مىرود. از يك طرف مىداند كه جنگ با امام حسين (ع) چيزى جز آتش جهنم براى او نخواهد داشت؛ امّا از سوي ديگر، عشق به رياست دنيا او را وسوسه مىكند.
به راستى، عمر سعد كدام يك از اين دو را انتخاب خواهد كرد؟ آيا در اين لحظهي حساس تاريخ، عشق به رياست پيروز خواهد شد يا وجدان؟
او در حياط خانهاش قدم مىزند و با خود مىگويد: «خدايا، چه كنم؟ كدام راه را انتخاب كنم؟ اى حسين، آخر اين چه وقت آمدن به كوفه بود؟ چند روز ديگر صبر مىكردى تا من از كوفه مىرفتم، آن وقت مىآمدى، امّا چه كنم كه راه رياست و حكومت بر ايران از كربلا مىگذرد. اگر ايران را بخواهم بايد به كربلا بروم و با حسين بجنگم. اگر بهشت را بخواهم، بايد از آرزوى حكومت ايران چشم بپوشم».
نگاه كن! همهي دوستان عمر سعد براى مشورت دعوت شدهاند. آيا آن جوان را مىشناسى كه زودتر از همه به خانهي عمر سعد آمده است؟ اسم او حَمزه است. او پسرِ خواهرِ عمر سعد است.
عمر سعد جريان را براى دوستان خود تعريف مىكند و از آنها مىخواهد تا او را راهنمايى كنند. نخستين كسى كه سخن مىگويد پسر خواهر اوست كه مىگويد: «تو را به خدا قسم مىدهم مبادا به جنگ با حسين بروى. با اين كار گناه بزرگى را مرتكب مىشوى. مبادا فريفتهي حكومت چند روزهي دنيا بشوى. بترس از اينكه در روز قيامت به ديدار خدا بروى در حالى كه گناه كشتن حسين به گردن تو باشد».
عمر سعد اين سخن را مىپسندد و مىگويد: «اى پسر خواهرم! من كه سخن ابن زياد را قبول نكردم. اينكه گفتم به من يك روز مهلت بده براى اين بود كه از اين كار شانه خالى كنم».
دوست قديمىاش ابن يَسار نيز، مىگويد: «اى عمر سعد! خدا به تو خير دهد. كار درستى كردى كه سخن ابن زياد را قبول نكردى».
همهي كسانى كه در خانهي عمر سعد هستند او را از جنگ با امام حسين (ع) برحذر مىدارند. كمكم ميهمانان خانهي او را ترك مىكنند و از اينكه عمر سعد سخن آنها را قبول كرده است، خوشحال هستند.
شب فرا مىرسد. همهي مردم شهر در خواباند؛ امّا خواب به چشم عمر سعد نمىرود و در حياط خانه راه مىرود و با خود سخن مىگويد: «خدايا، با عشق حكومت رى چه كنم؟» و گاه خود را در جايگاه اميرى مىبيند كه دور تا دور او، سكههاى سرخ طلا برق مىزند.
او در خيال خود مىبيند كه مردم ايران او را امير خطاب نموده و در مقابلش كمر خم مىكنند؛ امّا اگر به كربلا نرود، بايد تا آخر عمر در خانه بنشيند.
به راستى، من چگونه مخارج زندگى خود را تأمين كنم؟ آيا خدا راضى است كه زن و بچهي من گرسنه باشند؟ آيا من نبايد به فكر آيندهي زن و بچهي خود باشم.
آرى! شيطان صحنهي فقر را اين گونه برايش مجسم مىكند كه اگر تو به كربلا نروى بايد براى نان شبِ زن و بچهات، منتظر صدقهي مردم باشى.
عمر سعد يك لحظه هم آرام و قرار ندارد. مدام از اين طرف حياط به آن طرف مىرود. بيا قدرى نزديكتر برويم و ببينيم با خود چه مىگويد:
«أتركُ مُلْكَ الريّ والريّ رغبةٌ/ أمْ ارجعُ مذموماً بقَتلِ الحسينِ».
او هم سر ذوق آمده و براى خود شعر مىگويد. او مىگويد: «نمىدانم آيا حكومت رى را رها كنم يا به جنگ با حسين بروم؟ مىدانم كه در جنگ با حسين آتش جهنم در انتظار من است؛ امّا چه كنم كه حكومت رى تمام عشق من است».
عمر سعد تو مىتوانى بعداً توبه كنى. مگر نمىدانى كه خدا توبهكنندگان را دوست دارد، آرى! اين سخنان شيطان است.
گوش كن! اكنون عمر سعد با خود چنين مىگويد: «اگر جهنم راست باشد، من دو سال ديگر توبه مىكنم و خداوند مهربان و بخشنده است و اگر هم جهنم دروغ باشد، من به آرزوى بزرگ خود رسيدهام».
عمر سعد سرانجام به اين نتيجه مىرسد كه به كربلا برود؛ امّا با حسين جنگ نكند. او به خود مىگويد كه اگر تو به كربلا بروى بهتر از اين است كه افراد جنايتكار بروند. تو به كربلا مىروى ولى با حسين درگير نمىشوى. تو با او سخن مىگويى و در نهايت، او را با ابن زياد آشتى مىدهى. تو تلاش مىكنى تا جان حسين را نجات دهى. همراه سپاه مىروى ولى هرگز دستور حمله را نمىدهى. به اين ترتيب هم ناجى جان حسين مىشوى و هم به حكومت رى مىرسى!
آرى! وقتى حسين ببيند كه ديگر در كوفه يار و ياورى ندارد، حتماً سازش مىكند. او به خاطر زن و بچهاش هم كه شده، صلح مىكند. مگر او برادر حسن نيست؟ چطور او با معاويه صلح كرد، پس حسين هم با يزيد صلح خواهد كرد و خود و خانوادهاش را به كشتن نخواهد داد.
هوا كمكم روشن مىشود و عمر سعد كه با پيدا كردن اين راه حل، اندكى آرام شده است به خواب مىرود.
***
آفتاب بالا آمده است و سربازان ابن زياد پشت درِ خانهي عمر سعد آمدهاند.
صداى شيههي اسبها، عمر سعد را از خواب بيدار مىكند. با دلهره در را باز مىكند:
ـ چه خبر شده است؟ اينجا چه مىخواهيد؟
ـ ابن زياد تو را مىخواند.
عمر سعد، از جا برمىخيزد و به سوى قصر حركت مىكند. وقتى وارد قصر مىشود به ابن زياد سلام مىكند و مىگويد: «اى امير، من آمادهام كه به سوى كربلا بروم و فرماندهى لشكر تو را به عهده بگيرم». ابن زياد خوشحال مىشود و دستور مىدهد تا حكم فرماندهى كل سپاه براى او نوشته شود.
عمر سعد حكم را مىگيرد و با غرور تمام مىنشيند. ابن زياد با زيركى نگاهى به عمر سعد مىكند و مىفهمد كه او هنوز خود را براى كشتن حسين آماده نكرده است. براى همين، به او مىگويد: «اى عمر سعد، تو وظيفه دارى لشكر كوفه را به كربلا ببرى و حسين را به قتل برسانى».
عمر سعد لحظهاى به فكر فرو مىرود. گويا بار ديگر ترديد به سراغش مىآيد. برود يا نرود؟ او با خود مىگويد: «اگر من موفق شوم و حسين را راضى كنم كه صلح كند، آن وقت آيا ابن زياد به اين كار راضى خواهد شد؟».
ابن زياد فرياد مىزند: «اى عمر سعد! من تو را فرماندهي كل سپاه كردم، پس آگاه باش اگر از جنگ با حسين خوددارى كنى، گردن تو را مىزنم و خانهات را خراب مىكنم».
عمر سعد با شنيدن اين سخن، بر خود مىلرزد. تا ديروز آزاد بود كه يا به جنگ حسين برود و يا به گوشهي خانهاش پناه ببرد؛ امّا امروز ابن زياد او را به مرگ تهديد مىكند.
اكنون او بين دو راهى سختترى مانده است، يا مرگ يا جنگ با حسين. او با خود مىگويد: «كاش، همان ديروز از خير حكومت رى مىگذشتم». اكنون از مرگ سخن به ميان آمده است!
چهرهي عمر سعد زرد شده است و با صدايى لرزان مىگويد: «اى امير! سرت سلامت، من به زودى به سوى كربلا حركت مىكنم». او ديگر چارهاى جز اين ندارد. او بايد براى جنگ، به كربلا برود.
***
ـ آقاى نويسنده، نگاه كن! عمر سعد از قصر بيرون مىرود. بيا ما هم همراه عمر سعد برويم و ببينيم كه او مىخواهد چه كند.
ـ صبر كن، من اينجا كارى دارم.
ـ چه كارى؟
ـ من مىخواهم سؤالى از ابن زياد بپرسم. به راستى چرا او عمر سعد را براى فرماندهى انتخاب كرد.
من جلو مىروم و سؤال خود را از ابن زياد مىپرسم.
ابن زياد نگاهى به من مىكند و مىگويد: «امروز به كسى نياز دارم كه با اسم خدا و دين، مردم را به جنگ با حسين تشويق كند. قدرى صبر كن! آن وقت خواهى ديد كه عمر سعد به جوانان خواهد گفت كه براى رسيدن به بهشت، حسين را بكشيد. فقط عمر سعد است كه مىتواند كشتن حسين را مايهي نجات اسلام معرفى كند».
صداى خندهي ابن زياد در فضا مىپيچد. به راستى، ابن زياد چه حيلهگر ماهرى است.
مىدانم كه مىخواهى در مورد سوابق عمر سعد اطلاعات بيشترى داشته باشى؟
عمر سعد در كوفه، به دانشمندى وارسته مشهور بوده است. او اهل مدينه و خويشاوند خاندان قريش است، يعنى در ميان مردم، به عنوان يكى از خويشاوندان امام حسين (ع) معروف شده است؛ زيرا امام حسين (ع) و عمر سعد هر دو از نسل عبدمناف (پدر بزرگ پيامبر) هستند.
شايد برايت جالب باشد كه بدانى حكومت بنىاُميه براى شهرت و محبوبيت عمر سعد، تلاش زيادى كرده و با تبليغات زياد باعث شده است تا عمر سعد در ميان مردم مقام و منزلتى شايسته پيدا كند.
ابن زياد وقتى به كوفه آمد و مسلم را شهيد كرد، به عمر سعد وعدهي حكومت رى را داد و حتى حكم حكومتى هم براى او نوشت؛ زيرا مىدانست كه اين زاهد دروغين، عاشق رياست دنياست.
عمر سعد به اين دليل ساليان سال در مسجد و محراب بود كه مىخواست بين مردم، شهرت و احترامى كسب كند. اكنون به او حكومت منطقهي مركزى ايران پيشنهاد مىشود كه او در خواب هم، چنين چيزى را نمىديد.
عمر سعد، حسابى سرمست حكومت رى شده و آماده است تا به سوى قبلهي عشق خود حركت كند؛ امّا حكومت رى در واقع طعمهاى بود براى شكار عمر سعد! اگر عشق رى و حكومتش نبود، هرگز عمر سعد به جنگ امام حسين (ع) نمىرفت.