روابط عمومی دانشگاه شیراز
چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۶
هفت شهر عشق - 10(ويژه‏نامه‏ي ايام محرم)

فصل 10: بخش 10
راه بهشت از كربلا مى‏گذرد! مردم بشتابيد! اگر مى‏خواهيد خدا را از خود راضى كنيد. اگر مى‏خواهيد از اسلام دفاع كنيد، برخيزيد و با حسين بجنگيد. حسين از دين اسلام منحرف شده است. او مى‏خواهد در جامعه‏ي اسلامى، آشوب به پا كند. او با خليفه‏ي پيامبر سر جنگ دارد.
اين صداى عمر سعد است كه به گوش مى‏رسد. او در حالى كه بر اسب خود سوار است و گروه زيادى از سربازان همراه او هستند، مردم را تشويق مى‏كند تا به كربلا بروند.
اى مردم، گوش كنيد! حسين از دين جدّ خود خارج شده و جنگ با او واجب است. هر كس مى‏خواهد كه بهشت را براى خود بخرد، به جنگ حسين بيايد. هر مسلمانى وظيفه دارد براى حفظ اسلام، شمشير به دست گيرد و به جنگ با حسين بيابد.
اى مردم! به هوش باشيد! همه‏ي امت اسلامى با يزيد، خليفه‏ي پيامبر بيعت كرده‏اند. حسين مى‏خواهد وحدت جامعه‏ي اسلامى را بر هم بزند. امروز جنگ با حسين از بزرگ‏ترين واجبات است.
مردم! مگر پيامبر نفرموده است كه هر كس در امت اسلامى تفرقه ايجاد كند با شمشير او را بكشيد؟
آرى! خود پيامبر فرموده است: «هر گاه امت من بر حكومت فردى توافق كردند، همه بايد از آن فرد اطاعت كنند و هر كس كه مخالفت كرد بايد كشته شود».
دروغ بستن به پيامبر كارى ندارد. اگر كسى عاشق دنيا و رياست باشد به راحتى دروغ مى‏گويد!
حتماً شنيده‏اى كه پيامبر خبر داده است كه بعد از من، دروغ‏هاى زيادى را به من نسبت خواهند داد. پيامبر در سخنان خود به اين نكته اشاره كرده‏اند كه روزى فرزندم حسين، به صحراى كربلا مى‏رود و مردم براى كشتن او جمع مى‏شوند. پس هر كس كه آن روز را درك كند، بايد به يارى حسينم برود.
اگر ما خودمان را جاى آن جوانانى بگذاريم كه هميشه عمر سعد را به عنوان يك دين‏شناس وارسته مى‏شناختند، چه مى‏كرديم؟ آيا مى‏دانيد كه ما بايد از اين جريان، چه درسى بگيريم؟
آخر تا به كى مى‏خواهيم فقط براى امام حسين (ع) گريه كنيم؛ امّا از نهضت عاشورا درس نگيريم؟ ما بايد به هوش باشيم، همواره افرادى مانند عمر سعد هستند كه براى رسيدن به دنيا و رياست شيرين دنيا، دين را دستمايه مى‏كنند.
نگاه كن! مردمى كه سخنان عمر سعد را شنيدند، باور كردند كه امام حسين (ع) از دين خارج شده است. آيا گناه آن‏هايى كه به خاطر سخن عمر سعد شمشير به دست گرفتند و در لشكر او حاضر شدند، به گردن اين دانشمند خود فروخته نيست؟ آيا مى‏دانى چند نفر در همين روز اوّل در لشكر عمر سعد جمع شدند؟
چهار هزار نفر!
اين چهار هزار نفر همان كسانى هستند كه چند روز پيش براى امام حسين (ع) نامه نوشته بودند كه به كوفه بيايد. آن‏ها اعتقاد داشتند كه فقط او شايسته‏ي مقام خلافت است؛ امّا امروز باور كرده‏اند كه آن حضرت از دين خدا خارج شده است.
خبر فرماندهى عمر سعد به گوش دوستانش مى‏رسد. آن‏ها تعجب مى‏كنند. يكى از آن‏ها به نام ابن يَسار به سوى عمر سعد مى‏رود تا با او سخن بگويد؛ ولى عمر سعد روى خود را برمى‏گرداند. او ديگر حاضر نيست با دوست قديمى خود سخن بگويد.
او اكنون فرمانده‏ي كل سپاه شده است و ديگر دوستان قديمى به درد او نمى‏خورند.
خبر به ابن زياد مى‏رسد كه چهار هزار نفر آماده‏اند تا همراه عمر سعد به كربلا بروند. او باور نمى‏كند كه كلام عمر سعد تا اين اندازه در دل مردم كوفه اثر كرده باشد. براى همين، دستور مى‏دهد تا مقدار زيادى سكه‏ي طلا به عنوان جايزه‏ي حكومتى، به عمر سعد پرداخت شود.
وقتى چشم عمر سعد به اين سكه‏هاى سرخ مى‏افتد، ديگر هر گونه شك را از دل خود بيرون مى‏كند و به عشق سكه‏هاى طلا و حكومت رى، فرمان حركت سپاه به سوى كربلا را صادر مى‏كند.
***
روز جمعه سوم محرم است و لشكر عمر سعد به سوى كربلا حركت مى‏كند. گرد و غبار به هوا برخاسته است و شيهه‏ي اسب و قهقهه‏ي سربازان به گوش مى‏رسد. همه براى به دست آوردن بهشتى كه عمر سعد به آن‏ها وعده داده است، به پيش مى‏تازند.
اكنون ديگر سپاه كوفه به نزديكى‏هاى كربلا رسيده است. نگاه كن! عده‏ي زيادى چهره‏هاى خود را مى‏پوشانند؛ به طورى كه هرگز نمى‏توان آن‏ها را شناخت. چهره‏ي يكى از آن‏ها يك لحظه نمايان مى‏شود، امّا دوباره به سرعت صورتش را مى‏پوشاند. همسفر! او را شناختى يا نه؟
او عُرْوه نام دارد و يكى از كسانى است كه براى امام حسين (ع) نامه نوشته است. تازه مى‏فهمم كه تمام اين‏هايى كه صورت‏هاى خود را پوشانده‏اند، همان كسانى هستند كه امام حسين (ع) را به كوفه دعوت كرده‏ و اكنون به جنگ ميهمان خود آمده‏اند. آخر ساده‏لوحى و نادانى تا چه اندازه؟ يك بار بهشت را در اطاعت امام حسين (ع) مى‏بينند و يك بار در قتل آن حضرت.
عمر سعد به اردوگاه حُرّ وارد مى‏شود و حكم ابن زياد را به او نشان مى‏دهد. حُرّ مى‏فهمد كه از اين لحظه به بعد، عمر سعد فرمانده است و خود او و سپاهش بايد به دستورهاى عمر سعد عمل كنند.
در كربلا پنج هزار نيرو جمع شده‏اند و همه منتظر دستور عمر سعد هستند. عمر سعد دستور مى‏دهد تا عُرْوه نزد او بيايد.
او نگاهى به عُرْوه مى‏كند و مى‏گويد: «اى عُرْوه، اكنون نزد حسين مى‏روى و از او سؤال مى‏كنى كه براى چه به اين سرزمين آمده است؟». عُرْوه نگاهى به عمر سعد مى‏كند و مى‏گويد: «اى عمر سعد، شخص ديگرى را براى اين مأموريت انتخاب كن؛ زيرا من خودم براى حسين نامه نوشته‏ام. پس وقتى اين سؤال را از حسين بكنم، او خواهد گفت كه خود تو مرا به كوفه دعوت كردى».
عمر سعد قدرى فكر مى‏كند و مى‏بيند كه عُرْوه راست مى‏گويد، امّا هر كدام از نيروهاى خود را كه صدا مى‏زند، آن‏ها هم همين را مى‏گويند.
بايد كسى را پيدا كنيم كه به حسين نامه‏اى ننوشته باشد. آيا در اين لشكر، كسى پيدا خواهد شد كه امام حسين (ع) را دعوت نكرده باشد؟
همه‏ي سرها پايين است. آن‏ها با خود فكر مى‏كنند و نداى وجدان خود را مى‏شنوند: «حسين ميهمان ما است. ميهمان احترام دارد. چرا ما به جنگ ميهمان خود آمده‏ايم؟»
***


سكوتى پر معنا، بر لشكر عمر سعد حكمفرماست.
تو مى‏توانى ترديد را در چهره‏ي آ‏ن‏ها بخوانى. درست است كه عمر سعد توانسته بود با نيرنگ و فريب اين جماعت را با خود به كربلا بياورد؛ امّا اكنون وجدان اين‏ها بيدار شده است.
ناگهان صدايى از عقب لشكر توجه همه را به خود جلب مى‏كند: «من نزد حسين مى‏روم و اگر بخواهى او را مى‏كشم».!
او كيست كه چنين با گستاخى سخن مى‏گويد؟
اسم او كثير است. نزديك مى‏آيد. عمر سعد با ديدن كثير، خيلى خوشحال مى‏شود. او به امام حسين (ع) نامه ننوشته و از روز اوّل، از طرفداران يزيد بوده است.
عمر سعد به او مى‏گويد: «اى كثير! پيش حسين برو و پيام مرا به او برسان». كثير، حركت مى‏كند و به سوى امام حسين (ع) مى‏آيد.
ياران امام حسين (ع) كه تعدادشان به صد نفر هم نمى‏رسد، كاملاً آماده و مسلّح ايستاده‏اند. آن‏ها گرداگرد امام حسين (ع) را گرفته و آماده‏اند تا جان خود را فداى امام كنند.
كثير، نزديك خيمه‏ها مى‏شود و فرياد مى‏زند: «با حسين گفت‏وگويى دارم». ناگهان ابوثُمامه كه يكى از ياران باوفاى امام است او را مى‏شناسد و به دوستان خود مى‏گويد: «من او را مى‏شناسم، مواظب باشيد، او بدترين مرد روى زمين است».
ابوثمامه جلو مى‏آيد و به او مى‏گويد:
ـ اينجا چه مى‏خواهى؟
ـ من فرستاده‏ي عمر سعد هستم و مأموريت دارم تا پيامى را به حسين برسانم.
ـ اشكالى ندارد، تو مى‏توانى نزد امام بروى؛ امّا بايد شمشيرت را به من بدهى.
ـ به خدا قسم هرگز اين كار را نمى‏كنم.
ـ پس با هم خدمت امام مى‏رويم؛ ولى من دستم را روى شمشير تو مى‏گيرم.
ـ هرگز، هرگز نمى‏گذارم چنين كارى بكنى.
ـ پس پيام خود را به من بگو تا من به امام بگويم و برايت جواب بياورم.
ـ نه، من خودم بايد پيام را برسانم.
اينجاست كه ابوثمامه به ياران امام اشاره مى‏كند و آن‏ها راه را بر كثير مى‏بندند و او مجبور مى‏شود به سوى عمر سعد بازگردد. تاريخ به زيركى ابوثمامه آفرين مى‏گويد
***
عمر سعد به اين فكر است كه چه كسى را نزد امام حسين (ع) بفرستد.
اطرافيان به سوي حُزِيْمه اشاره مى‏كنند. حُزِيْمه، روبه‏روى عمر سعد مى‏ايستد. عمر سعد به او مى‏گويد: «تو بايد نزد حسين بروى و پيام مرا به او برسانى».

حُزِيْمه حركت مى‏كند و به سوى خيمه‏ي امام حسين (ع) مى‏آيد. نمى‏دانم چه مى‏شود كه امام به ياران خود دستور مى‏دهد تا مانع آمدن او به خيمه‏اش نشوند.
او مى‏آيد و در مقابل امام حسين (ع) قرار مى‏گيرد. تا چشم حُزِيْمه به چشم امام مى‏افتد طوفانى در وجودش برپا مى‏شود.
زانوهاى حُزِيْمه مى‏لرزد و اشك در چشمش حلقه مى‏زند. اكنون لحظه‏ي دلباختگى است. او گمشده‏ي خود را پيدا كرده است.
او در مقابل امام، بر روى خاك مى‏افتد...
اى حسين! تو با دل‏ها چه مى‏كنى. اين نگاه چه بود كه مرا اين گونه بى‏قرار تو كرد؟
امام خم مى‏شود و شانه‏هاى حُزِيْمه را مى‏فشارد. بازوى او را مى‏گيرد تا برخيزد. او اكنون در آغوش امام زمان خويش است. گريه به او امان نمى‏دهد. آيا مرا مى‏بخشى؟ من شرمسار هستم. من آمده بودم تا با شما بجنگم.
امام لبخندى بر لب دارد و حُزِيْمه با همين لبخند همه چيز را مى‏فهمد. آرى! امام او را قبول كرده است.
لشكر كوفه منتظر حُزِيْمه است، امّا او مى‏رود و در مقابل سپاه كوفه مى‏ايستد و با صداى بلند مى‏گويد: «كيست كه بهشت را رها كند و به جهنم راضى شود؟ حسين (ع) بهشت گمشده‏ي من است».
در لشكر كوفه غوغايى به پا مى‏شود. به عمر سعد خبر مى‏رسد كه حُزِيْمه حسينى شده و نبايد ديگر منتظر آمدن او باشد.
خوشا به حال تو! اى حُزِيْمه كه با يك نگاه چنين سعادتمند شدى. تو كه لحظه‏اى قبل در صف دشمنان امام بودى، چگونه شد كه يك باره حسينى شدى؟
تو براى همه‏ي آن پنج هزار نفرى كه در مقابل امام حسين (ع) ايستاده‏اند، حجّت را تمام كردى و آن‏ها نزد خدا هيچ بهانه‏اى نخواهند داشت؛ زيرا آن‏ها هم مى‏توانستند راه حق را انتخاب كنند.
***
عمر سعد از اينكه فرستاده‏ي او به امام ملحق شده، بسيار ناراحت است. در همه‏ي لشكر به دنبال كسى مى‏گردند كه به امام حسين (ع) نامه ننوشته باشد و فرياد مى‏زنند: «آيا كسى هست كه به حسين نامه ننوشته باشد؟».
همه‏ي سرها پايين است؛ امّا ناگهان صدايى در فضا مى‏پيچد: «من! من به حسين نامه ننوشته‏ام».
آيا او را مى‏شناسى؟ او قُرَّه است. عمر سعد مى‏گويد: «هم اكنون نزد حسين (ع) برو و پيام مرا به او برسان».
قُرَّه حركت مى‏كند و نزديك مى‏شود. امام حسين (ع) به ياران خود مى‏گويد: «آيا كسى او را مى‏شناسد؟» حَبيب بن مظاهر مى‏گويد: «آرى، من او را مى‏شناسم، من با او آشنا و دوست بودم. من از او جز خوبى نديده‏ام. تعجب مى‏كنم كه چگونه در لشكر عمر سعد حاضر شده است».
حبيب بن مظاهر جلو مى‏رود و پس از دادن سلام با هم خدمت امام مى‏رسند. قُرّه خدمت امام سلام مى‏كند و مى‏گويد: «عمر سعد مرا فرستاده است تا از شما سؤال كنم كه براى چه به اينجا آمده‏ايد؟»

امام در جواب مى‏گويد: «مردم كوفه به من نامه نوشتند و از من خواستند تا به اينجا بيايم».
جواب امام بسيار كوتاه و منطقى است. قرّه با امام خداحافظى مى‏كند و مى‏خواهد كه به سوى لشكر عمر سعد بازگردد.
حبيب بن مظاهر به او مى‏گويد: «دوست من! چه شد كه تو در گروه ستمكاران قرار گرفتى؟ بيا و امام حسين (ع) را يارى كن تا در گروه حق باشى».
قُرّه به حبيب بن مظاهر نگاهى مى‏كند و مى‏گويد: «بگذار جواب حسين را براى عمر سعد ببرم، آنگاه به حرف‏هاى تو فكر خواهم كرد. شايد به سوى شما باز گردم»؛ امّا او نمى‏داند كه وقتى پايش به ميان لشكر عمر سعد برسد، ديگر نخواهد توانست از دست تبليغات سپاه ستم، نجات پيدا كند.
كاش او همين لحظه را غنيمت مى‏شمرد و سخن حبيب بن مظاهر را قبول مى‏كرد و كار تصميم‏گيرى را به بعد واگذار نمى‏كرد.
اينكه به ما دستور داده‏اند در كار خير عجله كنيم براى همين است كه مبادا وسوسه‏هاى شيطان ما را از انجام آن غافل كند.
***
ابن زياد مى‏داند كه امام حسين (ع) هرگز با يزيد بيعت نخواهد كرد. به همين دليل، در فكر جنگ است. البته خودش مى‏داند كه كشتن امام حسين (ع) كار آسانى نيست، براى همين مى‏خواهد تا آنجا كه مى‏تواند براى خود شريكِ جرم درست كند.
او مى‏خواهد كشتن امام حسين (ع) را يك نوع حركت مردمى نشان بدهد. اكنون پنج هزار سرباز كوفى در كربلا حضور دارند و او به خوبى مى‏داند كه ياران امام به صد نفر هم نمى‏رسند؛ امّا او به فكر يك لشكر سى هزار نفرى است. او مى‏خواهد تاريخ را منحرف كند تا آيندگان گمان كنند كه اين مردم كوفه بودند كه حسين (ع) را كشتند، نه ابن زياد!
در كوچه‏هاى كوفه اعلام مى‏شود همه‏ي مردم به مسجد بيايند كه ابن زياد مى‏خواهد سخنرانى كند. همه‏ي مردم، از ترس در مسجد حاضر مى‏شوند. چون آن‏ها ابن زياد را مى‏شناسند. او كسى است كه اگر بفهمد يك نفر پاى منبر او نيامده است، او را اعدام مى‏كند.
ابن زياد سخن خويش را آغاز مى‏كند: «اى مردم! آيا مى‏دانيد كه يزيد چقدر در حقّ شما خوبى كرده است؟ او براى من پول بسيار زيادى فرستاده است تا در ميان شما مردمِ خوب، تقسيم كنم و در مقابل، شما به جنگ حسين برويد. بدانيد كه اگر يزيد را خوشحال كنيد، پول‏هاى زيادى در انتظار شما خواهد بود».
آنگاه ابن زياد دستور مى‏دهد تا كيسه‏هاى پول را بين مردم تقسيم كنند.
بزرگان كوفه دور هم جمع شده‏ و به رقص و پايكوبى مشغول‏اند. مى‏بينى دنيا چه مى‏كند و برق سكه‏ها چه تباهى‏ها مى‏آفريند.
به ياد دارى كه روز سوم محرم، چهار هزار نفر فريب عمر سعد را خوردند و براى آنكه بهشت را خريدارى كنند، به كربلا رفتند. امروز نيز، عده‏اى به عشق سكه‏هاى طلا آماده مى‏شوند تا به كربلا بروند. آن‏ها با خود مى‏گويند: «با آنكه هنوز هيچ كارى نكرده‏ايم، يزيد برايمان اين قدر سكه‏ي طلا فرستاده است، پس اگر به جنگ حسين برويم او چه خواهد كرد. بايد به فكر اقتصاد اين شهر بود. تا كى بايد چهره‏ي فقر را در اين شهر ببينيم و تا كى بايد سكه‏هاى طلا، نصيب اهل شام شود. اكنون كه سكه‏هاى طلا به سوى اين شهر سرازير شده است، بايد از فرصت استفاده كنيم».
مردم گروه گروه براى رفتن به كربلا و جنگ با امام آماده مى‏شوند. آهنگران كوفه، شب و روز كار مى‏كنند تا شمشير درست كنند. مردم نيز، در صف ايستاده‏اند تا شمشير بخرند. مردم با همان سكه‏هايى كه از ابن زياد گرفته‏اند، شمشير و نيزه مى‏خرند.
در اين هياهو، عده‏اى را مى‏بينم كه به فكر تهيه‏ي سلاح نيستند. با خودم مى‏گويم: عجب! مثل اينكه اين‏ها انسان‏هاى خوبى هستند. خوب است نزديك‏تر بروم تا ببينم كه آن‏ها با هم چه مى‏گويند:
ـ جنگ با حسين گناه بزرگى است. او فرزند رسول خداست.
ـ چه كسى گفته كه ما با حسين جنگ مى‏كنيم. ما هرگز با خود شمشير نمى‏بريم. ما فقط همراه اين لشكر مى‏رويم تا اسم ما هم در دفتر ابن زياد ثبت شود و سكه‏هاى طلا بگيريم.
ـ راست مى‏گويى. هزاران نفر به كربلا مى‏روند؛ ولى ما گوشه‏اى مى‏ايستيم و اصلاً دست به شمشير نمى‏بريم.
اين‏ها نمى‏دانند كه همين سياهىِ لشكر بودن، چه عذابى دارد. وقتى بچه‏هاى امام حسين (ع) ببينند كه بيابان كربلا پر از لشكر دشمن شده است، ترس و وحشت وجود آن‏ها را فرا مى‏گيرد.
گمان مى‏كنم كه آن‏ها در روز جنگ با امام حسين (ع) آرزو كنند كه اى كاش ما هم شمشيرى آورده بوديم تا در اين جنگ، كارى مى‏كرديم و جايزه‏ي بيشترى مى‏گرفتيم!
آن وقت است كه اين مردم به جاى شمشير و سلاح، سنگ‏هاى بيابان را به سوى امام حسين (ع) پرتاب خواهند كرد. آرى! اين مردم خبر ندارند كه روز جنگ، حتى بر سر سنگ‏هاى بيابان دعوا خواهد شد؛ زيرا سنگ بيابان در چشم آن‏ها سكه طلا خواهد بود.

 
منبع/نویسنده:
روابط عمومی
 
تاریخ: ۱۱/۰۸/۱۳۹۴   بازدید: ۴۴۷

نظرات کاربران

نظر شما:
نام: *
ایمیل:
متن: *

(۳۰۰ کاراکتر)