فصل 10: بخش 10
راه بهشت از كربلا مىگذرد! مردم بشتابيد! اگر مىخواهيد خدا را از خود راضى كنيد. اگر مىخواهيد از اسلام دفاع كنيد، برخيزيد و با حسين بجنگيد. حسين از دين اسلام منحرف شده است. او مىخواهد در جامعهي اسلامى، آشوب به پا كند. او با خليفهي پيامبر سر جنگ دارد.
اين صداى عمر سعد است كه به گوش مىرسد. او در حالى كه بر اسب خود سوار است و گروه زيادى از سربازان همراه او هستند، مردم را تشويق مىكند تا به كربلا بروند.
اى مردم، گوش كنيد! حسين از دين جدّ خود خارج شده و جنگ با او واجب است. هر كس مىخواهد كه بهشت را براى خود بخرد، به جنگ حسين بيايد. هر مسلمانى وظيفه دارد براى حفظ اسلام، شمشير به دست گيرد و به جنگ با حسين بيابد.
اى مردم! به هوش باشيد! همهي امت اسلامى با يزيد، خليفهي پيامبر بيعت كردهاند. حسين مىخواهد وحدت جامعهي اسلامى را بر هم بزند. امروز جنگ با حسين از بزرگترين واجبات است.
مردم! مگر پيامبر نفرموده است كه هر كس در امت اسلامى تفرقه ايجاد كند با شمشير او را بكشيد؟
آرى! خود پيامبر فرموده است: «هر گاه امت من بر حكومت فردى توافق كردند، همه بايد از آن فرد اطاعت كنند و هر كس كه مخالفت كرد بايد كشته شود».
دروغ بستن به پيامبر كارى ندارد. اگر كسى عاشق دنيا و رياست باشد به راحتى دروغ مىگويد!
حتماً شنيدهاى كه پيامبر خبر داده است كه بعد از من، دروغهاى زيادى را به من نسبت خواهند داد. پيامبر در سخنان خود به اين نكته اشاره كردهاند كه روزى فرزندم حسين، به صحراى كربلا مىرود و مردم براى كشتن او جمع مىشوند. پس هر كس كه آن روز را درك كند، بايد به يارى حسينم برود.
اگر ما خودمان را جاى آن جوانانى بگذاريم كه هميشه عمر سعد را به عنوان يك دينشناس وارسته مىشناختند، چه مىكرديم؟ آيا مىدانيد كه ما بايد از اين جريان، چه درسى بگيريم؟
آخر تا به كى مىخواهيم فقط براى امام حسين (ع) گريه كنيم؛ امّا از نهضت عاشورا درس نگيريم؟ ما بايد به هوش باشيم، همواره افرادى مانند عمر سعد هستند كه براى رسيدن به دنيا و رياست شيرين دنيا، دين را دستمايه مىكنند.
نگاه كن! مردمى كه سخنان عمر سعد را شنيدند، باور كردند كه امام حسين (ع) از دين خارج شده است. آيا گناه آنهايى كه به خاطر سخن عمر سعد شمشير به دست گرفتند و در لشكر او حاضر شدند، به گردن اين دانشمند خود فروخته نيست؟ آيا مىدانى چند نفر در همين روز اوّل در لشكر عمر سعد جمع شدند؟
چهار هزار نفر!
اين چهار هزار نفر همان كسانى هستند كه چند روز پيش براى امام حسين (ع) نامه نوشته بودند كه به كوفه بيايد. آنها اعتقاد داشتند كه فقط او شايستهي مقام خلافت است؛ امّا امروز باور كردهاند كه آن حضرت از دين خدا خارج شده است.
خبر فرماندهى عمر سعد به گوش دوستانش مىرسد. آنها تعجب مىكنند. يكى از آنها به نام ابن يَسار به سوى عمر سعد مىرود تا با او سخن بگويد؛ ولى عمر سعد روى خود را برمىگرداند. او ديگر حاضر نيست با دوست قديمى خود سخن بگويد.
او اكنون فرماندهي كل سپاه شده است و ديگر دوستان قديمى به درد او نمىخورند.
خبر به ابن زياد مىرسد كه چهار هزار نفر آمادهاند تا همراه عمر سعد به كربلا بروند. او باور نمىكند كه كلام عمر سعد تا اين اندازه در دل مردم كوفه اثر كرده باشد. براى همين، دستور مىدهد تا مقدار زيادى سكهي طلا به عنوان جايزهي حكومتى، به عمر سعد پرداخت شود.
وقتى چشم عمر سعد به اين سكههاى سرخ مىافتد، ديگر هر گونه شك را از دل خود بيرون مىكند و به عشق سكههاى طلا و حكومت رى، فرمان حركت سپاه به سوى كربلا را صادر مىكند.
***
روز جمعه سوم محرم است و لشكر عمر سعد به سوى كربلا حركت مىكند. گرد و غبار به هوا برخاسته است و شيههي اسب و قهقههي سربازان به گوش مىرسد. همه براى به دست آوردن بهشتى كه عمر سعد به آنها وعده داده است، به پيش مىتازند.
اكنون ديگر سپاه كوفه به نزديكىهاى كربلا رسيده است. نگاه كن! عدهي زيادى چهرههاى خود را مىپوشانند؛ به طورى كه هرگز نمىتوان آنها را شناخت. چهرهي يكى از آنها يك لحظه نمايان مىشود، امّا دوباره به سرعت صورتش را مىپوشاند. همسفر! او را شناختى يا نه؟
او عُرْوه نام دارد و يكى از كسانى است كه براى امام حسين (ع) نامه نوشته است. تازه مىفهمم كه تمام اينهايى كه صورتهاى خود را پوشاندهاند، همان كسانى هستند كه امام حسين (ع) را به كوفه دعوت كرده و اكنون به جنگ ميهمان خود آمدهاند. آخر سادهلوحى و نادانى تا چه اندازه؟ يك بار بهشت را در اطاعت امام حسين (ع) مىبينند و يك بار در قتل آن حضرت.
عمر سعد به اردوگاه حُرّ وارد مىشود و حكم ابن زياد را به او نشان مىدهد. حُرّ مىفهمد كه از اين لحظه به بعد، عمر سعد فرمانده است و خود او و سپاهش بايد به دستورهاى عمر سعد عمل كنند.
در كربلا پنج هزار نيرو جمع شدهاند و همه منتظر دستور عمر سعد هستند. عمر سعد دستور مىدهد تا عُرْوه نزد او بيايد.
او نگاهى به عُرْوه مىكند و مىگويد: «اى عُرْوه، اكنون نزد حسين مىروى و از او سؤال مىكنى كه براى چه به اين سرزمين آمده است؟». عُرْوه نگاهى به عمر سعد مىكند و مىگويد: «اى عمر سعد، شخص ديگرى را براى اين مأموريت انتخاب كن؛ زيرا من خودم براى حسين نامه نوشتهام. پس وقتى اين سؤال را از حسين بكنم، او خواهد گفت كه خود تو مرا به كوفه دعوت كردى».
عمر سعد قدرى فكر مىكند و مىبيند كه عُرْوه راست مىگويد، امّا هر كدام از نيروهاى خود را كه صدا مىزند، آنها هم همين را مىگويند.
بايد كسى را پيدا كنيم كه به حسين نامهاى ننوشته باشد. آيا در اين لشكر، كسى پيدا خواهد شد كه امام حسين (ع) را دعوت نكرده باشد؟
همهي سرها پايين است. آنها با خود فكر مىكنند و نداى وجدان خود را مىشنوند: «حسين ميهمان ما است. ميهمان احترام دارد. چرا ما به جنگ ميهمان خود آمدهايم؟»
***
سكوتى پر معنا، بر لشكر عمر سعد حكمفرماست.
تو مىتوانى ترديد را در چهرهي آنها بخوانى. درست است كه عمر سعد توانسته بود با نيرنگ و فريب اين جماعت را با خود به كربلا بياورد؛ امّا اكنون وجدان اينها بيدار شده است.
ناگهان صدايى از عقب لشكر توجه همه را به خود جلب مىكند: «من نزد حسين مىروم و اگر بخواهى او را مىكشم».!
او كيست كه چنين با گستاخى سخن مىگويد؟
اسم او كثير است. نزديك مىآيد. عمر سعد با ديدن كثير، خيلى خوشحال مىشود. او به امام حسين (ع) نامه ننوشته و از روز اوّل، از طرفداران يزيد بوده است.
عمر سعد به او مىگويد: «اى كثير! پيش حسين برو و پيام مرا به او برسان». كثير، حركت مىكند و به سوى امام حسين (ع) مىآيد.
ياران امام حسين (ع) كه تعدادشان به صد نفر هم نمىرسد، كاملاً آماده و مسلّح ايستادهاند. آنها گرداگرد امام حسين (ع) را گرفته و آمادهاند تا جان خود را فداى امام كنند.
كثير، نزديك خيمهها مىشود و فرياد مىزند: «با حسين گفتوگويى دارم». ناگهان ابوثُمامه كه يكى از ياران باوفاى امام است او را مىشناسد و به دوستان خود مىگويد: «من او را مىشناسم، مواظب باشيد، او بدترين مرد روى زمين است».
ابوثمامه جلو مىآيد و به او مىگويد:
ـ اينجا چه مىخواهى؟
ـ من فرستادهي عمر سعد هستم و مأموريت دارم تا پيامى را به حسين برسانم.
ـ اشكالى ندارد، تو مىتوانى نزد امام بروى؛ امّا بايد شمشيرت را به من بدهى.
ـ به خدا قسم هرگز اين كار را نمىكنم.
ـ پس با هم خدمت امام مىرويم؛ ولى من دستم را روى شمشير تو مىگيرم.
ـ هرگز، هرگز نمىگذارم چنين كارى بكنى.
ـ پس پيام خود را به من بگو تا من به امام بگويم و برايت جواب بياورم.
ـ نه، من خودم بايد پيام را برسانم.
اينجاست كه ابوثمامه به ياران امام اشاره مىكند و آنها راه را بر كثير مىبندند و او مجبور مىشود به سوى عمر سعد بازگردد. تاريخ به زيركى ابوثمامه آفرين مىگويد
***
عمر سعد به اين فكر است كه چه كسى را نزد امام حسين (ع) بفرستد.
اطرافيان به سوي حُزِيْمه اشاره مىكنند. حُزِيْمه، روبهروى عمر سعد مىايستد. عمر سعد به او مىگويد: «تو بايد نزد حسين بروى و پيام مرا به او برسانى».
حُزِيْمه حركت مىكند و به سوى خيمهي امام حسين (ع) مىآيد. نمىدانم چه مىشود كه امام به ياران خود دستور مىدهد تا مانع آمدن او به خيمهاش نشوند.
او مىآيد و در مقابل امام حسين (ع) قرار مىگيرد. تا چشم حُزِيْمه به چشم امام مىافتد طوفانى در وجودش برپا مىشود.
زانوهاى حُزِيْمه مىلرزد و اشك در چشمش حلقه مىزند. اكنون لحظهي دلباختگى است. او گمشدهي خود را پيدا كرده است.
او در مقابل امام، بر روى خاك مىافتد...
اى حسين! تو با دلها چه مىكنى. اين نگاه چه بود كه مرا اين گونه بىقرار تو كرد؟
امام خم مىشود و شانههاى حُزِيْمه را مىفشارد. بازوى او را مىگيرد تا برخيزد. او اكنون در آغوش امام زمان خويش است. گريه به او امان نمىدهد. آيا مرا مىبخشى؟ من شرمسار هستم. من آمده بودم تا با شما بجنگم.
امام لبخندى بر لب دارد و حُزِيْمه با همين لبخند همه چيز را مىفهمد. آرى! امام او را قبول كرده است.
لشكر كوفه منتظر حُزِيْمه است، امّا او مىرود و در مقابل سپاه كوفه مىايستد و با صداى بلند مىگويد: «كيست كه بهشت را رها كند و به جهنم راضى شود؟ حسين (ع) بهشت گمشدهي من است».
در لشكر كوفه غوغايى به پا مىشود. به عمر سعد خبر مىرسد كه حُزِيْمه حسينى شده و نبايد ديگر منتظر آمدن او باشد.
خوشا به حال تو! اى حُزِيْمه كه با يك نگاه چنين سعادتمند شدى. تو كه لحظهاى قبل در صف دشمنان امام بودى، چگونه شد كه يك باره حسينى شدى؟
تو براى همهي آن پنج هزار نفرى كه در مقابل امام حسين (ع) ايستادهاند، حجّت را تمام كردى و آنها نزد خدا هيچ بهانهاى نخواهند داشت؛ زيرا آنها هم مىتوانستند راه حق را انتخاب كنند.
***
عمر سعد از اينكه فرستادهي او به امام ملحق شده، بسيار ناراحت است. در همهي لشكر به دنبال كسى مىگردند كه به امام حسين (ع) نامه ننوشته باشد و فرياد مىزنند: «آيا كسى هست كه به حسين نامه ننوشته باشد؟».
همهي سرها پايين است؛ امّا ناگهان صدايى در فضا مىپيچد: «من! من به حسين نامه ننوشتهام».
آيا او را مىشناسى؟ او قُرَّه است. عمر سعد مىگويد: «هم اكنون نزد حسين (ع) برو و پيام مرا به او برسان».
قُرَّه حركت مىكند و نزديك مىشود. امام حسين (ع) به ياران خود مىگويد: «آيا كسى او را مىشناسد؟» حَبيب بن مظاهر مىگويد: «آرى، من او را مىشناسم، من با او آشنا و دوست بودم. من از او جز خوبى نديدهام. تعجب مىكنم كه چگونه در لشكر عمر سعد حاضر شده است».
حبيب بن مظاهر جلو مىرود و پس از دادن سلام با هم خدمت امام مىرسند. قُرّه خدمت امام سلام مىكند و مىگويد: «عمر سعد مرا فرستاده است تا از شما سؤال كنم كه براى چه به اينجا آمدهايد؟»
امام در جواب مىگويد: «مردم كوفه به من نامه نوشتند و از من خواستند تا به اينجا بيايم».
جواب امام بسيار كوتاه و منطقى است. قرّه با امام خداحافظى مىكند و مىخواهد كه به سوى لشكر عمر سعد بازگردد.
حبيب بن مظاهر به او مىگويد: «دوست من! چه شد كه تو در گروه ستمكاران قرار گرفتى؟ بيا و امام حسين (ع) را يارى كن تا در گروه حق باشى».
قُرّه به حبيب بن مظاهر نگاهى مىكند و مىگويد: «بگذار جواب حسين را براى عمر سعد ببرم، آنگاه به حرفهاى تو فكر خواهم كرد. شايد به سوى شما باز گردم»؛ امّا او نمىداند كه وقتى پايش به ميان لشكر عمر سعد برسد، ديگر نخواهد توانست از دست تبليغات سپاه ستم، نجات پيدا كند.
كاش او همين لحظه را غنيمت مىشمرد و سخن حبيب بن مظاهر را قبول مىكرد و كار تصميمگيرى را به بعد واگذار نمىكرد.
اينكه به ما دستور دادهاند در كار خير عجله كنيم براى همين است كه مبادا وسوسههاى شيطان ما را از انجام آن غافل كند.
***
ابن زياد مىداند كه امام حسين (ع) هرگز با يزيد بيعت نخواهد كرد. به همين دليل، در فكر جنگ است. البته خودش مىداند كه كشتن امام حسين (ع) كار آسانى نيست، براى همين مىخواهد تا آنجا كه مىتواند براى خود شريكِ جرم درست كند.
او مىخواهد كشتن امام حسين (ع) را يك نوع حركت مردمى نشان بدهد. اكنون پنج هزار سرباز كوفى در كربلا حضور دارند و او به خوبى مىداند كه ياران امام به صد نفر هم نمىرسند؛ امّا او به فكر يك لشكر سى هزار نفرى است. او مىخواهد تاريخ را منحرف كند تا آيندگان گمان كنند كه اين مردم كوفه بودند كه حسين (ع) را كشتند، نه ابن زياد!
در كوچههاى كوفه اعلام مىشود همهي مردم به مسجد بيايند كه ابن زياد مىخواهد سخنرانى كند. همهي مردم، از ترس در مسجد حاضر مىشوند. چون آنها ابن زياد را مىشناسند. او كسى است كه اگر بفهمد يك نفر پاى منبر او نيامده است، او را اعدام مىكند.
ابن زياد سخن خويش را آغاز مىكند: «اى مردم! آيا مىدانيد كه يزيد چقدر در حقّ شما خوبى كرده است؟ او براى من پول بسيار زيادى فرستاده است تا در ميان شما مردمِ خوب، تقسيم كنم و در مقابل، شما به جنگ حسين برويد. بدانيد كه اگر يزيد را خوشحال كنيد، پولهاى زيادى در انتظار شما خواهد بود».
آنگاه ابن زياد دستور مىدهد تا كيسههاى پول را بين مردم تقسيم كنند.
بزرگان كوفه دور هم جمع شده و به رقص و پايكوبى مشغولاند. مىبينى دنيا چه مىكند و برق سكهها چه تباهىها مىآفريند.
به ياد دارى كه روز سوم محرم، چهار هزار نفر فريب عمر سعد را خوردند و براى آنكه بهشت را خريدارى كنند، به كربلا رفتند. امروز نيز، عدهاى به عشق سكههاى طلا آماده مىشوند تا به كربلا بروند. آنها با خود مىگويند: «با آنكه هنوز هيچ كارى نكردهايم، يزيد برايمان اين قدر سكهي طلا فرستاده است، پس اگر به جنگ حسين برويم او چه خواهد كرد. بايد به فكر اقتصاد اين شهر بود. تا كى بايد چهرهي فقر را در اين شهر ببينيم و تا كى بايد سكههاى طلا، نصيب اهل شام شود. اكنون كه سكههاى طلا به سوى اين شهر سرازير شده است، بايد از فرصت استفاده كنيم».
مردم گروه گروه براى رفتن به كربلا و جنگ با امام آماده مىشوند. آهنگران كوفه، شب و روز كار مىكنند تا شمشير درست كنند. مردم نيز، در صف ايستادهاند تا شمشير بخرند. مردم با همان سكههايى كه از ابن زياد گرفتهاند، شمشير و نيزه مىخرند.
در اين هياهو، عدهاى را مىبينم كه به فكر تهيهي سلاح نيستند. با خودم مىگويم: عجب! مثل اينكه اينها انسانهاى خوبى هستند. خوب است نزديكتر بروم تا ببينم كه آنها با هم چه مىگويند:
ـ جنگ با حسين گناه بزرگى است. او فرزند رسول خداست.
ـ چه كسى گفته كه ما با حسين جنگ مىكنيم. ما هرگز با خود شمشير نمىبريم. ما فقط همراه اين لشكر مىرويم تا اسم ما هم در دفتر ابن زياد ثبت شود و سكههاى طلا بگيريم.
ـ راست مىگويى. هزاران نفر به كربلا مىروند؛ ولى ما گوشهاى مىايستيم و اصلاً دست به شمشير نمىبريم.
اينها نمىدانند كه همين سياهىِ لشكر بودن، چه عذابى دارد. وقتى بچههاى امام حسين (ع) ببينند كه بيابان كربلا پر از لشكر دشمن شده است، ترس و وحشت وجود آنها را فرا مىگيرد.
گمان مىكنم كه آنها در روز جنگ با امام حسين (ع) آرزو كنند كه اى كاش ما هم شمشيرى آورده بوديم تا در اين جنگ، كارى مىكرديم و جايزهي بيشترى مىگرفتيم!
آن وقت است كه اين مردم به جاى شمشير و سلاح، سنگهاى بيابان را به سوى امام حسين (ع) پرتاب خواهند كرد. آرى! اين مردم خبر ندارند كه روز جنگ، حتى بر سر سنگهاى بيابان دعوا خواهد شد؛ زيرا سنگ بيابان در چشم آنها سكه طلا خواهد بود.