فصل 11: بخش 11
ابن زياد دستور داد در منطقهي نُخَيْله، اردوگاهى بزنند تا نيروهاى مردمى در آنجا سازماندهى شوند و سپس به سوى كربلا حركت كنند.
برنامهي او اين است كه دستههاى هزار نفرى، هر كدام به فرماندهى يك نفر به سوى كربلا حركت كنند.
مردم گروه گروه به سوى نُخَيْله مىروند و نام خود را در دفتر مخصوصى كه براى اين كار آماده شده است، ثبت مىكنند و به سوى كربلا اعزام مىشوند. در اين ميان گروهى هستند كه پس از ثبتنام و پيمودن مسافتى، مخفيانه به كوفه بازمىگردند.
اين خبر به گوش ابن زياد مىرسد. او بسيار خشمگين مىشود و يكى از فرماندهان خود را مأمور مىكند تا موضوع فرار نيروها را بررسى كند و به او اطلاع دهد.
هنگامى كه مأمور ابن زياد به سوى اردوگاه سپاه حركت مىكند، يك نفر را مىبيند كه از اردوگاه به سوى شهر مىآيد، امّا در اصل او اهل كوفه نيست. اين از همه جا بىخبر به كوفه آمده است تا طلب خود را از يكى از مردم كوفه بگيرد و وقتى مىفهمد مردم به اردوگاه رفتهاند، به ناچار براى گرفتن طلب خود به آنجا مىرود.
مأمور ابن زياد با خود فكر مىكند كه او مىتواند وسيلهي خوبى براى ترساندن مردم باشد. پس اين بخت برگشته را دستگير مىكند و نزد ابن زياد مىبرد.
او هر چه التماس مىكند كه من بىگناهم و از شام آمدهام، كسى به حرف او گوش نمىدهد. ابن زياد فرياد مىزند:
ـ چرا به كربلا نرفتى؟ چرا داشتى فرار مىكردى؟
ـ من هيچ نمىدانم. كربلا را نمىشناسم. من براى گرفتن طلب خود به اينجا آمدهام.
او هر چه قسم مىخورد، ابن زياد دلش به رحم نمىآيد و دستور مىدهد او را در ميدان اصلى شهر گردن بزنند تا مايهي عبرت ديگران شود و ديگر كسى به فكر فرار نباشد.
همهي كسانى كه نامشان در دفتر سپاه نوشته شده و اكنون در خانههاى خود هستند، با وحشت از جا برخاسته و به سرعت به اردوگاه برمىگردند.
***
ابن زياد لحظه به لحظه از فرماندهان خود، در مورد حضور نيروهاى مردمى در اردوگاه خبر مىگيرد.
هدف ابن زياد تشكيل يك لشكر سى هزار نفرى است و تا اين هدف فاصلهي زيادى دارد. سياست او بسيار دقيق است. او مىداند كه مردم را فقط به سه روش مىتوان به جنگ با حسين فرستاد: فريب، پول و زور.
امروز سپاه كوفه از سه گروه تشكيل شده است:
گروه اوّل، كسانى هستند كه با سخنان عمر سعد به اسم دين، فريب خورده و به كربلا رفتهاند.
گروه دوم نيز از افرادى تشكيل شده كه شيفتهي زرق و برق دنيايى هستند و با هدف رسيدن به دنيا، براى جنگ آماده شدهاند و سومين گروه هم از ترس اعدام و كشته شدن به سپاه ملحق مىشوند.
همسفرم! حالا ديگر زمان دلهره و نگرانى است. حتماً سخنرانى قبلى ابن زياد را به ياد دارى كه چقدر با مهربانى سخن مى گفت، امّا اين سخن را بشنو: «من به اردوگاه سپاه مى روم و هر مردى كه در كوفه بماند به قتل خواهد رسيد».
آنگاه به يكى از فرماندهان خود مأموريت داد تا بعد از رفتن او به نُخَيْله، در كوچههاى كوفه بگردد و هر كس را كه يافت مجبور كند تا به اردوگاه برود و اگر قبول نكرد،[ او را به قتل برساند.
با اين اوصاف، ديگر مردم چارهاى ندارند جز اينكه گروه گروه به سپاه ابن زياد ملحق شوند. آنها كه از يارى امام حسين (ع) دست كشيدند، حالا بايد در مقابل آن حضرت هم بايستند.
ابن زياد به اردوگاه نُخَيْله مىرود و در آنجا نيروها را ساماندهى مىكند. او هر روز يك يا دو لشكر چهار هزار نفرى به سوى كربلا مىفرستد.
آخر مگر امام حسين (ع) چند ياور دارد؟ ابن زياد مىداند كه تعداد آنها كمتر از صد نفر است. گويا او مىخواهد در مقابل هر سرباز امام، سيصد نفر داشته باشد.
او هفت فرمانده معين مىكند و با توجه به شناختى كه از قبيلههاى كوفه دارد، نيروهاى هر قبيله را در سپاه مخصوصى سازماندهى مىكند.
***
به ابن زياد خبر مىدهند كه عدهاى از دوستان امام حسين (ع)، براى يارى امام به سوى كربلا حركت كردهاند. او به يكى از فرماندهان خود به نام زَجْر، مأموريت مىدهد تا همراه با پانصد سوار به سوى پل صَراه برود و در آنجا مستقر شود.
زيرا هر كس كه بخواهد از كوفه به كربلا برود، بايد از روى اين پل عبور كند.
اين پل در محاصرهي نيروها درمىآيد و از عبور كردن افرادى كه بخواهند به يارى امام حسين (ع) بروند، جلوگيرى مىشود.
آيا كسى مىتواند براى يارى امام حسين (ع) از اين پل عبور كند؟ آرى، هر كس مثل عامِر شجاع و دلير باشد مىتواند از اين پل عبور كند.
او براى يارى امام حسين (ع) به سوى كربلا مىرود و به اين پل مىرسد. او مىبيند كه پل در محاصرهي سربازان است؛ امّا با اين حال، يك تنه با شمشير به جنگ اين سربازان مىرود وسربازان ابن زياد چون شجاعت او را مىبينند، فرار مىكنند.
آرى عامِر براى عقيدهي مقدسى شمشير مىزد و براى همين، همه از او ترسيدند و راه را براى او بازكردند و او توانست از پل عبور كند.
خبر عبور عامِر به ابن زياد مىرسد. او دستور مىدهد تا نيروهاى بيشترى براى مراقبت از پل فرستاده شوند و در مسير كربلا هم نگهبانان زيادترى قرار گيرند تا مبادا كسى براى يارى امام حسين (ع) به كربلا برود و يا كسى از سپاهيان كوفه فرار كند.
***
امروز يكشنبه و پنجم محرم است. لحظه به لحظه بر تعداد سربازان عمر سعد افزوده مىشود.
هر گروه هزار نفرى كه به كربلا مىرسد، جشن و سرورى در لشكر عمر سعد برپا مىشود؛ امّا آيا كسى به يارى حق و حقيقت خواهد آمد؟ راهها بسته شده و اطراف كربلا نيز كاملاً محاصره شده است.
آنجا را نگاه كن! سه اسبسوار با شتاب به سوى ما مىآيند. آنها كه هستند؟
سه برادر كه در جنگ صفين و نهروان در ركاب حضرت على (ع) شمشير زدهاند، اكنون مىآيند تا امام حسين (ع) را يارى كنند. شجاعت آنها در جنگ صفين زبانزد همه بوده است.
كُرْدوس و دو برادرش!
آنها شيران بيشهي ايمان هستند كه از كوفه حركت كردهاند و حلقهي محاصرهي دشمنان را شكسته و اكنون به كربلا رسيدهاند.
دوستان به استقبال آنها مىروند و به آنها خوشآمد مىگويند. پيوستن اين سه برادر، شورى تازه در سپاه حق آفريد. خبر آمدن اين جوانان به همه مىرسد. زنان و كودكان هم غرق در شادى مىشوند.
خدا به شما خير دهد كه امام حسين (ع) را تنها نگذاشتيد. آنها نزد امام حسين (ع) مىآيند. سلام عرضه مىدارند و وفادارى خويش را اعلام مىكنند.
امّا در طرفى ديگر كسانى نيز هستند كه روزى در ركاب حضرت على (ع) شمشير زدند و در صفين رشادت و افتخار آفريدند؛ امّا اكنون براى كشتن امام حسين (ع)، لباس رزم پوشيده و در سپاه كوفه جمع شدهاند.
به راستى كه در اين دنيا، هيچ چيزى بهتر از عاقبت به خيرى نيست. بياييد همواره دعا كنيم كه خدا عاقبت ما را ختم به خير كند.
به هر حال، هر كس كه مىخواهد به يارى امام حسين (ع) بيايد، فقط امروز را فرصت دارد. از فردا حلقهي محاصره بسيار تنگتر، و راه رسيدن به كربلا بسيار پرخطر مىشود.
***
من نگاه خود را به راه كوفه دوختهام. آيا ديگر كسى به يارى ما خواهد آمد؟ اين در حالى است كه يك لشكر هزار نفرى به كربلا مىرسد. آنها براى كشتن امام حسين (ع) مىآيند. يك نفر هم براى يارى او نمىآيد. در سپاه كوفه هياهويى برپا شده است. همهي نيروها شمشير برهنه به دست، منتظرند تا دستور حمله صادر شود.
خدايا! چه شده و مگر آنها چه بدى از امام حسين (ع) ديدهاند كه براى كشتن او، اين همه بىتابى مىكنند. من ديگر طاقت ندارم اين صحنهها را ببينم.
آنجا را نگاه كن! آنجا را مىگويم، راه بصره، اسبسوارى با شتاب به سوى ما مىآيد.
او كيست كه توانسته است حلقهي محاصره را بشكند و خود را به ما برساند.
او حَجّاج بن بَدْر است كه از بصره مىآيد. او نامهاى از خوبان بصره در دست دارد. او فرستادهي مردم بصره است و آمده تا جواب نامه را براى آنها ببرد.
حَجّاج بن بَدْر خدمت امام حسين (ع) مىرسد. اشك امانش نمىدهد. و به اين وسيله، اوج ارادتش را به امام نشان مىدهد. نامه را به امام مىدهد. امام آن را باز مىكند و مشغول خواندن نامه مىشود.
اكنون حجّاج بن بدر رو به من مىكند و مىگويد: «وقتى امام حسين (ع) هنوز در مكه بود، براى شيعيان بصره نامه نوشت و از آنها طلب يارى كرد. هنگامى كه نامهي امام به دست ما رسيد، در خانهي يزيد بن مسعود جمع شديم و همه براى يارى امام خود، اعلام آمادگى كرديم. يزيد بن مسعود اين نامه را براى امام حسين (ع) نوشت و از من خواست تا آن را براى امام بياورم. چه شبها و روزهايى را كه در جستجوى شما بودم. همهي بيابانها پر از نگهبان بود. من در تاريكى شبها به سوى شما شتافتم و اكنون به شما رسيدم».
همسفرم! حتماً شما هم مانند من مىخواهيد بدانيد كه در اين نامه چه نوشته شده است. گوش كن: «اى امام حسين! پيام تو را دريافت كرديم و براى يارى كردن تو آمادهايم. باور داريم كه شما نمايندهي خدا در روى زمين هستيد و تنها يادگار پيامبر مىباشيد. بدان كه همهي دوستان شما در بصره تا پاى جان آمادهي يارى شما هستند».
امام بعد از خواندن نامه در حق يزيد بن مسعود دعا نموده و از خداوند براى او طلب خير مىكند.
من نگاهى به صورت پيك بصره مىكنم. در صورت او ترديد را مىخوانم. آيا شما مىتوانى حدس بزنى در درون او چه مىگذرد؟ او بين رفتن و ماندن متحيّر است؟
هزاران نفر به جنگ امام حسين (ع) آمدهاند. آرى! او فهميده است كه ديگر فرصتى نيست تا به بصره برود و دوستانش را خبر كند. تا او به بصره برسد، اين نامردان امام حسين (ع) را شهيد خواهند كرد.
آرى! ديگر خيلى دير است. راه ها بسته شده و حلقهي محاصره هر لحظه تنگتر مىشود. او مىداند كه اگر دوستانش هم از بصره حركت كنند، ديگر نمىتوانند خودشان را به امام برسانند. او تصميم خود را مىگيرد و مىماند.
نگاه كن! او به سجدهي شكر رفته و خدا را شكر مىكند كه در ميان همهي دوستانش، تنها او توفيق يافته كه پروانهي امام حسين (ع) باشد.
او از صحراى كربلا رو به بصره مىكند و با آنها سخن مىگويد: «دوستانم! عذر مرا بپذيريد و در انتظارم نمانيد. ديگر كار از كار گذشته است. اكنون امام، غريب و بىياور در ميان هزاران نامرد گرفتار شده است. من نمىتوانم غربت امام خود را ببينم. من مىمانم و جان خود را فداى او مىكنم».
همسفرم! راستش را بخواهيد پيش از اين با خود گفتم كه كاش او به بصره مىرفت و براى امام نيروى كمكى مىآورد؛ امّا حالا متوجه شدم كه تصميم او بهترين تصميم بوده است؛ زيرا عمر سعد دستور داده اگر او خواست به سوى بصره حركت كند، تيربارانش كنند.
در حال حاضر بهترين كار، ماندن در كربلا است؛ البته شيعيان بصره وقتى از آمدن فرستادهي خود نااميد شوند، مىفهمند كه حتماً حادثهاى پيش آمده است. بدين ترتيب، آنها لباس رزم مىپوشند و آمادهي حركت به سوى كربلا مىشوند. گرچه آنها زمانى به كربلا خواهند رسيد كه ديگر امام حسين (ع) شهيد شده است.
***
غروب دوشنبه، ششم محرم است و يك لشكر چهار هزار نفرى ديگر به نيروهاى عمر سعد افزوده مىشود.
آمار سپاه او به بيست هزار نفر رسيده است. صداى قهقهه و شادى آنها دل حَبيب بن مظاهر را به درد مىآورد.
آخر، اى نامردان، به چه مىخنديد؟ نماز مىخوانيد و در نماز بر پيامبر و خاندان او درود مىفرستيد؛ ولى براى جنگ با فرزندِ دختر او، شمشير به دست گرفتهايد؟
نگاه كردن و غصه خوردن، دردى را دوا نمىكند. بايد كارى كرد. ناگهان فكرى به ذهن حبيب مىرسد. او خودش از طايفهي بنى اَسَد است و گروهى از اين طايفه در نزديكى كربلا منزل دارند.
حبيب با آنها آشنا است و پيش از اين، گاهى با آنها رفت و آمد داشته است. در ديدارهاى قبلى، آنها به حبيب احترام زيادى مىگذاشتند و او را به عنوان شيخ و بزرگ قبيلهي خود مىشناختند. اكنون او مىخواهد پيش آنها برود و از آنها بخواهد تا به يارى امام حسين (ع) بيايند. حبيب به سوى خيمهي امام حسين (ع) حركت مىكند و پيشنهاد خود را به امام مىگويد. امام با او موافقت مىكند و او بعد از تاريك شدن هوا به سوى طايفهي بنى اَسَد مىرود.
افراد بنى اَسَد باخبر مىشوند كه حبيب بن مظاهر ميهمان آنها شده است. همه به استقبال او مىآيند؛ امّا تعجب مىكنند كه چرا او در دل شب و تنها نزد آنها آمده است.
حبيب صبر مىكند تا همه جمع شوند و آنگاه سخن مىگويد: «من از صحراى كربلا مىآيم. براى شما بهترين ارمغانها را آوردهام. امام حسين (ع) به كربلا آمده و عمر سعد با هزاران سرباز، او را محاصره كرده است. من شما را به يارى فرزند پيامبر دعوت مىكنم.
نمىدانم سخنان اين پيرمرد با اين جوانان چه كرد كه خون غيرت را در رگهاى آنها به جوش آورد.
زنان، شوهران خود را به يارى امام حسين (ع) تشويق مىكنند. در قبيلهي بنى اَسَد شور و غوغايى برپا شده است.
جوانى به نام بِشر جلو مىآيد و مىگويد: «من نخستين كسى هستم كه جان خود را فداى امام حسين (ع) خواهم نمود».
تمام مردان طايفه از پير و جوان كه تعدادشان نود نفر است، شمشيرهايشان را برمىدارند و با خانوادهي خود خداحافظى مىكنند.
نود مرد جنگجو!
اشك در چشم همسرانشان حلقه زده است. كاش ما هم مىتوانستيم بياييم و زينب (س) را يارى كنيم.
در دل شب، ناگهان سوارى ديده مىشود كه به سوى بيابان مىتازد. خداى من او كيست؟ واى، او جاسوس عمر سعد است كه از كربلا تا اينجا همراه حبيب آمده و اكنون مىرود تا خبر آمدن طايفهي بنى اَسَد را به عمر سعد بدهد و با تأسف او به موقع خود را به عمر سعد مىرساند.
عمر سعد به يكى از فرماندهان خود به نام اَزْرَق دستور مىدهد تا همراه چهار صد نفر به سوى قبيلهي بنى اسد حركت كند.
حَبيب بىخبر از وجود يك جاسوس، خيلى خوشحال است كه نود سرباز به نيروهاى امام اضافه مىشود. وقتى بچههاى امام حسين (ع) اين نيروها را ببينند خيلى شاد مىشوند. او به شادى دل زينب (س) نيز مىانديشد. ديگر راهى تا كربلا نمانده است.
ناگهان در اين تاريكى شب، راه بر آنها بسته مىشود. لشكر كوفه به جنگ بنى اسد مىآيد. صداى برخورد شمشيرها به گوش مىرسد.
مقاومت ديگر فايدهاى ندارد. نيروهاى كمكى هم در راه است. بنى اسد مىدانند كه اگر مقاومت كنند، همهي آنها بدون آنكه بتوانند براى امام حسين (ع) كارى انجام دهند، در همين جا كشته خواهند شد.
بنابراين، تصميم مىگيرند كه برگردند. آنها با چشمان گريان با حبيب خداحافظى مىكنند و به سوى منزل خود برمىگردند.
آنها بايد همين امشب دست زن و بچهي خود را بگيرند و به سوى بيابان بروند؛ زيرا عمر سعد گروهى را به دنبال آنها خواهد فرستاد تا به جرم يارى امام حسين (ع) مجازات شوند.
حبيب به سوى خيمهي امام مىرود. او تنها رفته است و اكنون تنها برمىگردد. غم و غصه را در چهرهي حبيب مىتوان ديد؛ ولى امام با روى باز از او استقبال مىكند و در جواب او خداوند را حمد و ستايش مىنمايد.
امام به حبيب مىگويد كه بايد خدا را شكر كنى كه قبيلهات به وظيفهي خود عمل كردهاند. آنها دعوت ما را اجابت كردند و هر آنچه از دستشان برمىآمد، انجام دادند و اين جاى شكر دارد. اكنون كه به وظيفهات عمل كردى، راضى باش و شكرگزار.