روابط عمومی دانشگاه شیراز
چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۶
هفت شهر عشق - 13 (ويژه‏نامه‏ي ايام محرم)

فصل 13: بخش 13
نيمه‏هاى شب است. صحراى كربلا در سكوت است و لشكر كوفه در خواب هستند.
آنجا را نگاه كن! سه نفر به اين طرف مى‏آيند. خدايا، آن‏ها چه كسانى هستند؟
او وَهَب است كه همراه همسر و مادر خود به سوى كربلا مى‏آيد.
آيا مى‏دانى اين سه نفر، مسيحى هستند؟ زمانى كه يك صحرا مسلمان جمع شده‏اند تا امام حسين (ع) را بكشند، اين سه مسيحى به كجا مى‏روند؟
همسفرم! عشق، مسيحى و مسلمان نمى‏شناسد. اگر عاشق آزادگى باشى، نمى‏توانى عاشق امام حسين (ع) نباشى.
آن‏ها كه به خون امام حسين (ع) تشنه‏اند همه اسير دنيا هستند، پس آزاد نيستند. آن‏ها كه آزاده‏اند و دل به دنيا نبسته‏اند به امام حسين (ع) دل مى‏بندند.
من جلو مى‏روم و مى‏خواهم با وَهَب سخن بگويم.
ـ اى وهب! در اين صحرا چه مى‏كنى؟ به كجا مى‏روى؟
ـ به سوى حسين (ع) فرزند پيامبر شما مى‏روم.
ـ مگر نمى‏بينى كه صحرا پر از آشوب است. سربازان ابن زياد همه جا نگهبانى مى‏دهند. اگر شما را دستگير كنند كشته خواهيد شد.
ـ اين راه عشق است. سود و زيان ندارد.
ـ آخر شما مولاى ما، حسين (ع) را از كجا مى‏شناسيد.
ـ اين حكايتى دارد كه بهتر است از مادرم بشنوى.
من نزد مادرش مى‏روم و سلام مى‏كنم. او برايم چنين حكايت مى‏كند:
ما در بيابان‏هاى اطراف كوفه زندگى مى‏كرديم. چند هفته‏ي گذشته چاه آبى كه كنار خيمه‏ي ما بود خشك شد. گوسفندان ما داشتند از تشنگى مى‏مردند. فرزندم وهب همراه همسرش، براى پيدا كردن آب به بيابان رفته بودند؛ امّا آن‏ها خيلى دير برگشتند و من نگران آن‏ها بودم.
آن روز، كاروانى در نزديكى خيمه‏ي ما منزل كرد و آقاى بزرگوارى نزد من آمد و گفت: «مادر اگر كارى دارى بگو تا برايت انجام دهم».
متانت و بزرگوارى را در سيماى او ديدم. به ذهنم رسيد كه از او طلب آب كنم چرا كه بى‏آبى، زندگى ما را بسيار سخت كرده بود. در دل خود، آرزوى آبى گوارا كردم. ناگهان ديدم كه چشمه‏ي زلالى از زمين جوشيد. باور نمى‏كردم، پس چنين گفتم:
ـ كيستى اى جوانمرد و در اين بيابان چه مى‏كنى؟ چقدر شبيه حضرت مسيح (ع) هستى!
ـ من حسين‏ام، فرزند آخرين پيامبر خدا. به كربلا مى‏روم. وقتى فرزندت رسيد، سلام مرا به او برسان و بگو كه فرزند پيامبرِ آخرالزّمان، تو را به يارى طلبيده است.
و بعد از لحظاتى كاروان به سوى اين سرزمين حركت كرد. ساعتى بعد پسر و عروسم آمدند. چشمه‏ي زلال آب چشم آن‏ها را خيره كرده بود و گفت:
ـ اينجا چه خبر بوده است مادر؟
ـ حسين فرزند آخرين پيامبر خدا اينجا بود و تو را به يارى فرا خواند و رفت.
فرزندم در فكر فرو رفت. اين حسين (ع) كيست كه چون حضرت عيسى (ع) معجزه مى‏كند؟ بايد پيش او بروم. پسرم تصميم خود را گرفت تا به سوى حسين (ع) برود. او مى‏خواست به سوى همه‏ي خوبى‏ها پرواز كند.
دل من هم حسينى شده بود و مى‏خواستم همسفر او باشم. براى همين به او گفتم: «پسرم! حق مادرى را ادا نكرده‏اى اگر مرا هم به كربلا نبرى».
فرزندم به من نگاهى كرد و چيزى نگفت.
آنگاه همسرش جلو آمد و به او گفت: «همسر عزيزم! مرا تنها مى‏گذارى و مى‏روى. من نيز مى‏خواهم با تو بيايم». وهب جواب داد: «اين راه خون است و كشته شدن. مگر خبر ندارى همه دارند براى كشتن حسين (ع) به كربلا مى‏روند؛ امّا همسر وهب اصرار كرد كه من هم مى‏خواهم همراه تو بيايم.
و اين چنين بود كه ما هر سه با هم حركت كرديم تا حسين (ع) را ببينيم.
اين حكايت آنان بود.
من با شنيدن اين حكايت، به اين خانواده آفرين مى‏گويم و تصميم مى‏گيرم تا در دل تاريكى شب، آن‏ها را همراهى ‏كنم.
گويا امام حسين (ع) مى‏داند كه سه ميهمان عزيز دارد. پيش از اينكه آن‏ها به كربلا برسند، خودش از خيمه بيرون آمده است. زينب (س) هم به استقبال ميهمانان مى‏آيد. اكنون وهب در آغوش امام حسين (ع) است و مادر و همسرش در آغوش زينب (س).
به خدا سوگند كه آرامش دو جهان را به دست آورده‏اى، اى وهب! خوشا به حال تو!
و اين سه نفر به دست امام حسين (ع) مسلمان مى‏شوند.
«أشهد أنْ لا اله الاّ الله و أشهد أنّ محمّداً رسول الله».
خوشا به حال شما كه مسلمان شدنتان با حسينى شدنتان يكى بود. ايمان آوردن شما در اين شرايط حساس، نشانه‏ي روحيه‏ي حق‏طلبى شماست.
نگاه كن! آن پيرمرد را مى‏گويم. آيا او را مى‏شناسى؟
او اَنس بن حارث، يكى از ياران پيامبر مي‏باشد. او نبرد قهرمانانه‏ي حمزه‏ي سيدالشهدا را از نزديك ديده است و اينك با كوله‏بارى از خاطره‏هاى بزرگ به سوى امام حسين (ع) مى‏آيد.
سن او بيش از هفتاد سال است؛ امّا او مى‏آيد تا اين بار در ركاب فرزند پيامبر شمشير بزند.
نگاهش به امام مى‏افتد. اشك در چشمانش حلقه مى‏زند. اندوهى غريب وجودش را فرا مى‏گيرد. او خودش از پيامبر شنيده است: «حسين من در سرزمين عراق مى‏جنگد و به شهادت مى‏رسد. هر كس كه او را درك كند، بايد ياريش نمايد». او ديده است كه پيامبر چقدر به حسين عشق مى‏ورزيد و چقدر در مورد او به مردم توصيه مى‏كرد.
اكنون پس از سال‏ها، آن هم در دل شب هشتم، اَنس بار ديگر مولايش حسين (ع) را مى‏بيند. تمام خاطره‏ها زنده مى‏شود. بوى مدينه در فضا مى‏پيچد. انس نزد امام مى‏رود و با او بيعت مى‏كند كه تا آخرين قطره‏ي خون خود در راه امام جهاد كند.
آرى! چنين است كه مدينه به عاشورا متصل مى‏شود. اَنس كه در ركاب پيامبر شمشير زده، آمده است تا در كربلا هم شمشير بزند. اگر در ركاب پيامبر شهادت نصيبش نشد، اكنون در ركاب فرزندش مى‏تواند شهد شهادت بنوشد.
***
آنجا را نگاه كن!
دو اسب‏سوار با شتاب به سوى ما مى‏آيند. خدايا! آن‏ها كيستند؟ نكند دشمن باشند و قصد حمله داشته باشند؟
ـ ما آمده‏ايم تا امام حسين (ع) را يارى كنيم.
ـ شما كيستيد؟
ـ منم نُعمان اَزْدى، آن هم برادرم است.
ـ خوش آمديد.
آن‏ها به سوى خيمه‏ي امام مى‏روند تا با او بيعت كنند. آيا آن‏ها را مى‏شناسى؟ آن‏ها كسانى هستند كه در جنگ صفين در ركاب حضرت على (ع) شمشير زده‏اند.
فرداى آن شب نزد نعمان و برادرش مى‏روم و مى‏گويم:
ـ ديشب از كدام راه به اردوگاه امام آمديد؟ مگر همه‏ي راه‏ها بسته نيست؟
ـ راست مى‏گويى، همه‏ي راه‏ها بسته شده است؛ امّا ما با يك نقشه توانستيم خود را به اينجا برسانيم.
ـ چه نقشه‏اى؟
ـ ما ابتدا خود را به اردوگاه ابن زياد رسانديم و همراه سپاهيان او به كربلا آمديم و سپس در دل شب خود را به اردوگاه حق رسانديم.
***
لحظه به لحظه بر نيروهاى عمر سعد افزوده مى‏شود. صداى شادى و قهقهه‏ي سپاه كوفه به آسمان مى‏رسد.
همه‏ي راه‏ها بسته شده است. ديگر كسى نمى‏تواند براى يارى امام حسين (ع) به سوى كربلا بيايد. مگر افراد انگشت‏شمارى كه بتوانند از حلقه‏ي محاصره عبور كنند.
امام حسين (ع) بايد حجت را بر همه تمام كند. به همين جهت، پيكى را براى عمر سعد مى‏فرستد و از او مى‏خواهد كه با هم گفت‏وگويى داشته باشند.
عمر سعد به اميد آنكه شايد امام حسين (ع) با يزيد بيعت كند، با اين پيشنهاد موافقت مى‏نمايد. قرار مى‏شود هنگامى كه هوا تاريك شد، اين ملاقات انجام گيرد.
حتماً مى‏دانى كه عمر سعد از روز اوّل هم كه به كربلا آمد، جنگ را به بهانه‏هاى مختلفى عقب مى‏انداخت. او مى‏خواست نيروهاى زيادى جمع شوند و با افزايش نيروها و سخت شدن شرايط، امام حسين (ع) را تحت فشار قرار دهد تا شايد او بيعت با يزيد را قبول كند.
در اين صورت، علاوه بر اينكه خون امام حسين (ع) به گردن او نيست، به حكومت رى هم رسيده است. او مى‏داند كه كشتن امام حسين (ع) مساوى با آتش جهنم است، و روايت‏هاى زيادى را در مقام و عظمت امام حسين (ع) خوانده است؛ امّا عشق حكومت رى او را به اين بيابان كشانده است.
فرماندهان سپاه بارها از عمر سعد خواسته‏اند تا دستور حمله را صادر كند؛ امّا او به آن‏ها گفته است: «ما بايد صبر كنيم تا نيروهاى كمكى و تازه نفس از راه برسند».
به راستى آيا ممكن است كه عمر سعد پس از ملاقات امام، از تصميم خود برگردد و عشق حكومت رى را از سر خود بيرون كند؟
***
امشب، شب نهم محرم (شب تاسوعا) است و شب از نيمه گذشته است.
امام حسين (ع) با عباس و على اكبر و هجده تن ديگر از يارانش، به محل ملاقات مى‏روند. عمر سعد نيز، با پسرش حَفْص و عده‏اى از فرماندهان خود مى‏آيند. محل ملاقات، نقطه‏اى در ميان اردوگاه دو سپاه است. دو طرف مذاكره كننده، به هم نزديك مى‏شوند.
امام حسين (ع) دستور مى‏دهد تا يارانش بمانند و همراه با عباس و على‏اكبر جلو مى‏رود! عمر سعد هم دستور مى‏دهد كه فرماندهان و نگهبانان بمانند و همراه با پسر و غلامش پيش مى‏آيد.
مذاكره در ظاهر كاملاً مخفيانه است. تو همين جا بمان، من جلو مى‏روم ببينم چه مى‏گويند و چه مى‏شنوند.
امام مى‏فرمايد: «اى عمر سعد، مى‏خواهى با من بجنگى؟ تو كه مى‏دانى من فرزند رسول خدا هستم. از اين مردم جدا شو و به سوى من بيا تا رستگار شوى».
جانم به فدايت اى حسين (ع)!
با اينكه عمر سعد آب را بر روى كودكان تو بسته و صداى گريه و عطش آن‏ها دشت كربلا را فرا گرفته است، باز هم او را به سوى خود دعوت مى‏كنى تا رستگار شود.
دل تو آن قدر دريايى است كه براى دشمن خود نيز، جز خوبى نمى‏خواهى.
دل تو به حال دشمن هم مى‏سوزد. كجاى دنيا مى‏توان مهربان‏تر از تو پيدا كرد.
عمر سعد حيران مى‏شود و نمى‏داند چه جوابى بدهد. او هرگز انتظار شنيدن اين كلام را از امام حسين (ع) نداشت.
امام نمى‏گويد كه آب را آزاد كن. امام از او مى‏خواهد كه خودش را آزاد كند. عمر سعد، بيا و تو هم از بندِ هواى نفس، آزاد شو. بيا و دنيا را رها كن.
آشوبى در وجود عمر سعد برپا مى‏شود. بين دو راهى عجيبى گرفتار مى‏شود. بين حسينى شدن و حكومت رى، امّا سرانجام عشق حكومت رى به او امان نمى‏دهد. امان از رياست دنيا! تاريخ پر از صحنه‏هايى است كه مردم ايمان خود را براى دو روز رياست دنيا فروخته‏اند.
پس عمر سعد بايد براى خود بهانه بياورد. او ديگر راه خود را انتخاب كرده است.
رو به امام مى‏كند و مى‏گويد:
ـ مى‏ترسم اگر به سوى تو بيايم خانه‏ام را ويران كنند.
ـ من خودم خانه‏اى زيباتر و بهتر برايت مى‏سازم.
ـ مى‏ترسم مزرعه و باغ مرا بگيرند.
ـ من بهترين باغ مدينه را به تو مى‏دهم. آيا اسم مزرعه‏ي بُغَيْبِغه را شنيده‏اى؟ همان مزرعه‏اى كه معاويه مى‏خواست آن را به يك ميليون دينار طلا از من بخرد؛ امّا من آن را نفروختم، من آن باغ را به تو مى‏دهم. ديگر چه مى‏خواهى؟
ـ مى‏ترسم ابن زياد زن و بچه‏ام را به قتل برساند.
ـ نترس، من سلامتى آن‏ها را براى تو ضمانت مى‏كنم. تو براى خدا به سوى من بيا، خداوند آن‏ها را حفاظت مى‏كند.
عمر سعد سكوت مى‏كند و سخنى نمى‏گويد. او بهانه‏ي ديگرى ندارد. هر بهانه‏اى كه مى‏آورد امام به آن پاسخى زيبا و به دور از انتظار مى‏دهد.
سكوت است و سكوت.
او امام حسين (ع) را خوب مى‏شناسد. حسين (ع) هيچ گاه دروغ نمى‏گويد. خدا در قرآن سخن از پاكى و عصمت او به ميان آورده است؛ امّا عشق رياست و حكومت رى را چه كند؟
امام حسين (ع) مى‏خواست مزرعه‏ي بزرگ و باصفايى را كه درختان خرماى زيادى داشت به عمر سعد بدهد؛ امّا عمر سعد عاشق حكومت رى شده است و هيچ چيز ديگر را نمى بيند.
سكوت عمر سعد طولانى مى‏شود، به اين معنا كه او دعوت امام حسين (ع) را قبول نكرده است. اكنون امام به او مى‏فرمايد: «اى عمر سعد، اجازه بده تا من راه مدينه را در پيش گيرم و به سوى حرم جدّم بازگردم».
باز هم عمر سعد جواب نمى‏دهد. امام براى آخرين بار به عمر سعد مى‏فرمايد: «اى عمر سعد، بدان كه با ريختنِ خون من، هرگز به آرزوى خود كه حكومت رى است نخواهى رسيد».
و باز هم سكوت...ديدار به پايان مى‏رسد و هر گروه به اردوگاه خود بازمى‏گردد.
خداوند انسان را آزاد و مختار آفريده است. خداوند راه خوب و بد را به انسان نشان مى‏دهد و اين خود انسان است كه بايد انتخاب كند. امشب عمر سعد مى‏توانست حسينى شود و سعادت دنيا و آخرت را از آن خود كند.
شايد با خود بگويى چگونه شد كه امام حسين (ع) به عمر سعد وعده داد كه اگر به اردوگاه حق بيايد، براى او بهترين منزل را مى‏سازد و زن و بچه‏هاى او نيز، سالم خواهند ماند.
اين نكته‏ي بسيار مهمى است. شايد فكر كنى كه عمر سعد يك نفر است و پيوستن او به لشكر امام، هيچ تأثيرى بر سرنوشت جنگ ندارد؛ امّا اگر به ياد داشته باشى برايت گفتم كه عمر سعد به عنوان يك شخصيت مهم، در كوفه مطرح بود و مردم او را به عنوان يك دانشمند وارسته مى‏شناختند.
من باور دارم اگر عمر سعد امشب حسينى مى‏شد، بيش از ده هزار نفر حسينى مى‏شدند و همه‏ي كسانى كه به خاطر سخنان عمر سعد به جنگ امام حسين (ع) آمده بودند به امام ملحق مى‏گشتند و سرنوشت جنگ عوض مى‏گرديد.
و شايد در اين صورت ديگر جنگى رخ نمى‏داد. زيرا وقتى ابن زياد مى‏فهميد عمر سعد و سپاهش به امام حسين (ع) ملحق شده‏اند، خودش از كوفه فرار مى‏كرد، در نتيجه امام به راحتى مى‏توانست كوفه را تصرف كند و پس از آن به شام حمله كرده و به حكومت يزيد خاتمه بدهد.
همسفرم! به نظر من يكى از مهم‏ترين برنامه‏هاى امام حسين (ع) در كربلا، مذاكره‏ي ايشان با عمر سعد بوده است.
امام حسين (ع) در هر لحظه از قيام خود همواره تلاش مى‏كرد كه از هر موقعيتى براى هدايت مردم و دور كردن آن‏ها از گمراهى استفاده كند؛ امّا افسوس كه عمر سعد وقتى در مهم‏ترين نقطه‏ي تاريخ ايستاده بود، بزرگ‏ترين ضربه را به حق و حقيقت زد، آن هم براى عشق به حكومت!
***
عمر سعد به خيمه‏ي خود بازگشته است؛ در حالى كه خواب به چشم او نمى‏آيد.
وجدانش با او سخن مى‏گويد: «تو مى‏خواهى با پسر پيامبر بجنگى؟ تو آب را بر روى فرزندان زهرا (س) بسته‏اى؟».
به راستى، عمر سعد چه كند؟ عشق حكومت رى، لحظه‏اى او را رها نمى‏كند. سرانجام فكرى به ذهن او مى‏رسد: «خوب است نامه‏اى براى ابن زياد بنويسم».
او قلم و كاغذ به دست مى‏گيرد و چنين مى‏نويسد: «شكر خدا كه آتش فتنه خاموش شد. حسين به من پيشنهاد داده است تا به او اجازه دهم به سوى مدينه برگردد. خير و صلاح امت اسلامى هم در قبول پيشنهاد اوست».
عمرسعد، نامه را به پيكى مى‏دهد تا هر چه سريع‏تر آن را به كوفه برساند.
***
امروز پنج شنبه، نهم محرم و روز تاسوعا است.
خورشيد بالا آمده است. ابن زياد در اردوگاه كوفه در خيمه‏ي فرماندهى نشسته است. امروز نيز، هزاران نفر به سوى كربلا اعزام خواهند شد. دستور او اين است كه همه‏ي مردم بايد براى جنگ بيايند و اگر مردى در كوفه بماند، گردنش زده خواهد شد.
فرستاده‏ي عمر سعد نزد ابن زياد مى‏آيد.
ـ هان، از كربلا چه خبر آورده‏اى؟
ـ قربانت شوم، هر خبرى كه مى‏خواهيد داخل اين نامه است.
ابن زياد نامه را مى‏گيرد و آن را باز كرده و مى‏خواند. نامه بوى صلح و آرامش مى‏دهد. او به فرماندهان خود مى‏گويد: «اين نامه‏ي مرد دلسوزى است. پيشنهاد او را قبول مى‏كنم
او تصميم مى‏گيرد نامه‏اى به يزيد بنويسد و اطلاع دهد كه امام حسين (ع) حاضر است به مدينه برگردد. ريختن خون امام حسين (ع) براى حكومت بنى‏اُميه، بسيار گران تمام خواهد شد و موج نارضايتى مردم را در پى خواهد داشت.
او در همين فكرهاست كه ناگهان صدايى به گوش او مى‏رسد: «اى ابن زياد، مبادا اين پيشنهاد را قبول كنى!».
خدايا، اين كيست كه چنين گستاخانه نظر مى‏دهد؟
او شمر است كه فرياد بر آورده: «تو نبايد به حسين اجازه دهى به سوى مدينه برود. اگر او از محاصره‏ي نيروهاى تو خارج شود هرگز به او دست پيدا نخواهى كرد. بترس از روزى كه شيعيان او دورش را بگيرند و آشوبى بزرگ‏تر برپاكنند».
ابن زياد به فكر فرو مى‏رود. شايد حق با شمر باشد. او با خود مى‏گويد: «اگر امروز، امير كوفه هستم به خاطر جنگ با حسين است. وقتى كه حسين، مسلم را به كوفه فرستاد، يزيد هم مرا امير كوفه كرد تا قيام حسين را خاموش كنم».
آرى، ابن زياد مى‏داند كه اگر بخواهد همچنان در مقام رياست بماند، بايد مأموريت مهم خود را به خوبى انجام دهد. نقشه‏ي كشتن امام حسين (ع) در مدينه، با شكست روبه‏رو شده و طرح ترور امام در مكه نيز، موفق نبوده است. پس حال بايد فرصت را غنيمت شمرد.
اينجاست كه ابن زياد رو به شمر مى‏كند و مى‏گويد:
ـ آفرين! من هم با تو موافقم. اكنون كه حسين در دام ما گرفتار شده است نبايد رهايش كنيم.
ـ اى امير! آيا اجازه مى‏دهى تا مطلبى را به شما بگويم كه هيچ كس از آن خبرى ندارد؟
ـ چه مطلبى؟
ـ خبرى از صحراى كربلا.
ـ اى شمر! خبرت را زود بگو.
ـ من تعدادى جاسوس را به كربلا فرستاده‏ام. آن‏ها به من خبر داده‏اند كه عمر سعد شب‏ها با حسين ارتباط دارد و آن‏ها با يكديگر سخن مى‏گويند.
ابن زياد از شنيدن اين خبر آشفته مى‏شود و مى‏فهمد كه چرا عمر سعد اين قدر معطل كرده و دستور آغاز جنگ را نداده است.
ابن زياد رو به شمر مى‏كند و مى‏گويد: «اى شمر! ما بايد هر چه سريع‏تر جنگ با حسين را آغاز كنيم. تو به كربلا برو و نامه‏ي مرا به عمر سعد برسان. اگر ديدى كه او از جنگ با حسين شانه خالى مى‏كند بى‏درنگ گردن او را بزن و خودت فرماندهى نيروها را به عهده بگير و جنگ را آغاز كن».
ابن زياد دستور مى‏دهد نامه‏ي مأموريت شمر نوشته شود. شمر به عنوان جانشين عمر سعد به سوى كربلا مى ‏رود.
مايلى نامه‏ي ابن زياد به عمر سعد را برايت بخوانم: «اى عمر سعد، من تو را به كربلا نفرستادم تا از حسين دفاع كنى و اين قدر وقت را تلف كنى. بدون درنگ از حسين بخواه تا با يزيد بيعت كند و اگر قبول نكرد جنگ را شروع كن و حسين را به قتل برسان. فراموش نكن كه تو بايد بدن حسين را بعد از كشته شدنش، زير سمّ اسب‏ها قرار بدهى زيرا او ستمكارى بيش نيست».
شمر يكى از فرماندهان عالى مقام ابن زياد بود و انتظار داشت كه ابن زياد او را به عنوان فرمانده‏ي كل سپاه كوفه انتخاب كند. به همين دليل، از روز سوم محرم كه عمر سعد به عنوان فرمانده‏ي كل سپاه معين شد، به دنبال ضربه زدن به عمر سعد بود و سرانجام هم موفق گرديد.
اكنون او فرمان قتل عمر سعد را نيز در دست دارد و او منتظر است كه عمر سعد فقط اندكى در جنگ با امام حسين (ع) معطل كند، آن وقت با يك ضربه‏ي شمشير گردن او را بزند و خودش فرماندهى سپاه را به عهده بگيرد.
آرى! شمر هم به عشق به دست آوردن فرماندهى كل سپاه، ابن زياد را از اجراى نقشه‏ي صلح عمر سعد منصرف كرد؛ البته فكر جايزه‏هاى بزرگ يزيد هم در اين ميان بى‏تأثير نبود. شمر مى‏خواست به عنوان سردار بزرگ در پيروزى كربلا معروف شود و با اين عنوان نزد يزيد مقام پيدا كند.
اكنون شمر با چهار هزار سرباز به سوى كربلا به پيش مى‏تازد.
 

 
منبع/نویسنده:
روابط عمومی
 
تاریخ: ۱۷/۰۸/۱۳۹۴   بازدید: ۴۴۵

نظرات کاربران

نظر شما:
نام: *
ایمیل:
متن: *

(۳۰۰ کاراکتر)