فصل ۱4: بخش 14
عصر روز تاسوعاست. هواى بسيار گرم اين بيابان همه را به ستوه آورده است.
عمر سعد با عدهاى از ياران خود به سوى فرات حركت مىكند. او مىخواهد در آب فرات آب تنى كند.
به به، چه آب خنك و با صفايى! صداى خنده و قهقهه بلند است.
واى بر تو! آب را بر كودكان حسين بستهاى و خودت در آن لذت مىبرى.
در اين هنگام سوارى از راه مىرسد. گويى از راهى دور آمده است.
ـ من بايد همين حالا عمر سعد را ببينم.
ـ فرمانده آب تنى مىكند، بايد صبر كنى.
ـ من از كوفه مىآيم و خبر مهمى براى او دارم.
به عمر سعد خبر مىدهند و او اجازه مىدهد تا آن مرد نزدش برود.
عمر سعد او را شناخت؛ زيرا پول زيادى به او داده است تا خبرهاى مهم اردوگاه ابن زياد را برايش بياورد.
ـ اى عمر سعد! به هوش باش! شمر در راه است و مىخواهد گردن تو را بزند.
ـ آخر مگر من چه كردهام؟
ـ خبر ملاقات تو با حسين به گوش ابن زياد رسيده و او خيلى خشمگين شده و به شمر دستور داده است تا به كربلا بيايد. تو بايد خيلى زود جنگ با حسين را آغاز كنى و اگر بخواهى لحظهاى ترديد كنى، شمر از راه خواهد رسيد و گردن تو را خواهد زد.
عمر سعد به فكر فرو مىرود. وقتى ابن زياد به او پيشنهاد كرد كه به كربلا برود، به او جايزه و پول فراوان داد و احترام زيادى براى او قائل بود.
او به اين خيال به كربلا آمد تا كارى كند كه جنگ برپا نشود و توانسته بود از روز سوم محرم تا به امروز شروع جنگ را عقب بياندازد؛ امّا اكنون اگر بخواهد به صلح بينديشد جانش در خطر است. او فرصتى ندارد و شمر به زودى از راه مىرسد.
عمر سعد از فرات بيرون آمد. لباس خود را پوشيد و پس از ورود به خيمهي فرماندهى، دستور داد تا شيپور جنگ زده شود.
نگاه كن! همهي سپاه كوفه به تكاپو افتادند. چه غوغايى برپا شده است!
همهي سربازان خوشحال هستند كه سرانجام دستور حمله صادر شده است؛ زيرا آنها هفت روز است كه در اين بيابان معطلاند.
عمر سعد زره بر تن كرده و شمشير در دست مىگيرد.
***
شمر اين راه را به اين اميد طى مىكند كه گردن عمر سعد را بزند و خود فرماندهي بيش از سى و سه هزار سرباز شود. شمر با خود فكر مىكند كه اگر او فرماندهي سپاه كوفه بشود، يزيد جايزه بزرگى به او خواهد داد.
شمر كيسههاى طلا را در دست خود احساس مىكند و شايد هم به فكر حكومت منطقهي مركزى ايران است. بعيد نيست كه اگر او عمر سعد را از ميان بردارد، ابن زياد او را امير رى كند؛ امّا شمر خبر ندارد كه عمر سعد از همهي جريان باخبر شده است و نمىگذارد در اين عرصهي رقابت، بازنده شود.
شمر به كربلا مىرسد و مىبيند كه سپاه كوفه آمادهي حمله است. او نزد عمر سعد مىآيد. عمر سعد را مىبيند كه لباس رزم پوشيده و شمشير در دست گرفته است. به او مىگويد: «اى عمر سعد، نامهاى از طرف ابن زياد برايت آوردهام».
عمر سعد نامه را مىگيرد و خود را به بىخبرى مىزند و خيلى عادى شروع به خواندن آن مىكند. صداى قهقههي عمر سعد بلند مىشود: «آمدهاى تا فرماندهي كل قوا شوى، مگر من مردهام؟! نه، اين خيالها را از سرت بيرون كن. من خودم كار حسين را تمام مىكنم».
شمر كه احساس مىكند بازى را باخته است، سرش را پايين مىاندازد. عمر سعد خيلى زيرك است و مىداند كه شمر تشنهي قدرت و رياست است و اگر او را به حال خود رها كند، مايهي دردسر خواهد شد. بدين ترتيب تصميم مىگيرد كه از راه رفاقت كارى كند تا هم از شر او راحت شود و هم از او استفاده كند.
ـ اى شمر! من تو را فرماندهي نيروهاى پياده مىكنم. هر چه سريعتر برو و نيروهايت را آماده كن.
ـ چشم، قربان!
بدين ترتيب، عمر سعد براى رسيدن به اهداف خود، بزرگترين رقيب خويش را اين گونه به خدمت مىگيرد.
سپاه كوفه سراسر جوش و خروش است. همه آمادهاند تا به سوى امام حسين (ع) حمله كنند.
سواره نظام، پياده نظام، تيراندازها و نيزهدارها همه آماده و مرتب ايستادهاند.
عمر سعد با تشريفات خاصى در جلوى سپاه قرار مىگيرد.
آنجا را نگاه كن! امروز او فرماندهي بيش از سى و سه هزار نيرو است. همه منتظر دستور او هستند. آيا شما مىدانيد عمر سعد چگونه دستور حمله را مىدهد؟
اين صداى عمر سعد است كه مىشنوى: «اى لشكر خدا، پيش به سوى بهشت»
درست شنيديد! اين صداى اوست: «اگر در اين جنگ كشته شويد شما شهيد هستيد و به بهشت مىرويد. شما سربازانى هستيد كه در راه خدا مبارزه مىكنيد. حسين از دين خدا خارج شده و مىخواهد در امت اسلامى اختلاف بيندازد. شما براى حفظ و بقاى اسلام شمشير مىزنيد».
همسفرم! مظلوميت امام حسين (ع) فقط در تشنگى و كشته شدنش نيست. يكى ديگر از مظلوميتهاى او اين است كه دشمنان براى رسيدن به بهشت، با او جنگيدند. براى اين مصيبت نيز، بايد اشك ماتم ريخت كه امام حسين (ع) را به عنوان دشمن خدا معرفى كردند.
تبليغات عمر سعد كارى كرد كه مردم نادان و بىوفاى كوفه، باور كردند كه امام حسين (ع) از دين خارج شده و كشتن او واجب است.
آنها با عنصر دين به جنگ امام حسين (ع) آمدند. به عبارت ديگر، آنها براى زنده كردن اسلامِ ساختگى، با اسلام واقعى جنگيدند.
***
امام حسين (ع) كنار خيمه نشسته است. بىوفايى كوفيان دل او را به درد آورده است.
لحظاتى خواب به چشم آن حضرت مىآيد. در خواب ميهمان جدّش پيامبر مىشود. پيامبر به ايشان مىفرمايد: «اى حسين! تو به زودى، ميهمان ما خواهى بود.
صداى هياهوى سپاه كوفه به گوش مىرسد! زينب (س) از خيمه بيرون مىآيد و نگاهى به صحراى كربلا مىكند.
خداى من! حملهي كوفيان آغاز شده است. آنها به سوى ما مىآيند. شمشيرها و نيزهها در دست، همچون سيل خروشان در حركتاند.
زينب (س) سراسيمه به سوى خيمهي برادر مىآيد، امّا مىبيند كه برادرش، سر روى زانو نهاده و گويى خوابش برده است. نزديك مىآيد و كنار او مىنشيند و به آرامى مىگويد: «برادر! آيا اين هياهو را مىشنوى؟ دشمنان به سوى ما مىآيند».
امام سر خود را از روى زانوهايش بلند مىكند. خواهر را كنار خود مىبيند و مىگويد: «اكنون نزد پيامبر بودم. او به من فرمود: به زودى ميهمان من خواهى بود».
زينب (س) نگاهى به برادر دارد و نيم نگاهى به سپاهى كه به اين طرف مىآيند. او متوجه مىشود كه بايد از برادر دل بكند. برادر عزم سفر دارد. اشكى كه در چشمان زينب (س) حلقه زده بود فرو مىريزد.
گريهي او به گوش زنها و بچهها مىرسد و موجى از گريه در خيمهها به پا مىشود.
امام به او مىفرمايد: «خواهرم، آرام باش!».
سپاه كوفه به پيش مىآيد. امام از جا برمىخيزد و به سوى برادرش عباس مىرود و مىفرمايد: «جانم فدايت!».
درست شنيدى، امام حسين (ع) به عباس چنين مىگويد: «جانم فدايت، برو و ببين چه خبر شده است؟ اينان كه چنين با شتاب مىآيند چه مىخواهند؟».
عباس بر اسب سوار مىشود و همراه بيست نفر از ياران امام به سوى سپاه كوفه حركت مىكند. چهرهي مصمم و آرام عباس، آرامش عجيبى به خيمهنشينان مىدهد. آرى! تا عباس پاسدار خيمههاست غم به دل راه ندارد.
***
عباس، پسر على (ع)، شير بيشهي ايمان مىغرد و مىتازد.
گويا حيدر كرار است كه حملهور مىشود. صداى عباس در صحراى كربلا مىپيچد. سى و سه هزار نفر، يك مرتبه، در جاى خود متوقّف مى شوند.
ـ شما را چه شده است؟ از اين آشوب و هجوم چه مىخواهيد؟
ـ دستور از طرف ابن زياد آمده است كه يا با يزيد بيعت كنيد يا آماده جنگ باشيد.
ـ صبر كنيد تا پيام شما را به امام حسين (ع) برسانم و جواب بياورم.
عبّاس به سوى خيمه امام حسين(ع) برمى گردد.
بيست سوار در مقابل هزاران نفر ايستادهاند. يكى از آنها حبيب بن مظاهر است. ديگرى زُهير و... اكنون بايد از فرصت استفاده كرد و اين قوم گمراه را نصيحت كرد.
حَبيب بن مظاهر رو به سپاه كوفه مىكند و مىگويد: «روز قيامت چه پاسخى خواهيد داشت وقتى كه پيامبر از شما بپرسد چرا فرزندم را كشتيد؟»
در ادامه زُهير به سخن مىآيد: «من خير شما را مىخواهم. از خدا بترسيد. چرا در گروه ستمكاران قرار گرفتهايد و براى كشتن بندگان خوبِ خدا جمع شدهايد».
يك نفر از ميان جمعيت مىگويد:
ـ زُهير! تو كه طرفدار عثمان بودى. پس چه شد كه اكنون شيعه شده اى و از حسين طرفدارى مىكنى؟
ـ من به حسين نامه ننوشته بودم و او را دعوت نكرده و به او وعدهي يارى نيز، نداده بودم؛ امّا در راه مكه، راه سعادت خويش را يافتم و شيعهي حسين شدم. او فرزند پيامبر ماست. من آمادهام تا جان خود را فداى او كنم تا حقّ پيامبر را ادا كرده باشم.
آرى، آنها آن قدر كوردل شده اند كه گويى اصلا سخنان حبيب و زهير را نشنيدهاند.
***
عباس خدمت امام حسين (ع) مىآيد و سخن سپاه كوفه را بازمىگويد.
امام مىفرمايد: «عباسم! به سوى اين سپاه برو و از آنها بخواه تا يك شب به ما فرصت بدهند. ما مىخواهيم شبى ديگر با خداى خويش راز و نياز كنيم و نماز بخوانيم. خدا خودش مىداند كه من چقدر نماز و سخن گفتن با او را دوست دارم».
عباس به سرعت بازمىگردد. همهي نگاهها به سوى اوست. به راستى، او چه پيامى آورده است؟
او در مقابل سپاه كوفه مىايستد و مىگويد: «مولايم حسين از شما مىخواهد كه امشب را به ما فرصت دهيد».
سكوت بر سپاه كوفه حاكم مىشود. پسر پيامبر يك شب از ما فرصت مىخواهد. عمر سعد سكوت را مىشكند و به شمر مىگويد: «نظر تو در اين باره چيست؟» امّا شمر نظرى نمىدهد.
عمر سعد نگاهى به فرماندهان خود مىكند و نظر آنها را جويا مىشود. آنها هم سكوت مىكنند؛ در حالى كه همه در شك و ترديد هستند. از يك سو مىخواهند هر چه زودتر به وعدههاى طلايى ابن زياد دست يابند و از سويى ديگر امام حسين (ع) از آنها يك شب فرصت مىخواهد.
اينجاست كه فرماندهي نيروهاى محافظ فرات (عمروبن حجّاج) سكوت را مىشكند و مىگويد: «شما عجب مردمى هستيد! به خدا قسم، اگر كفّار از شما چنين درخواستى مىكردند، مىپذيرفتيد. اكنون كه پسر پيامبر چنين خواستهاى را از شما دارد، چرا قبول نمىكني.
همه منتظر تصميم عمر سعد هستند. به راستى، او چه تصميمى خواهد گرفت؟ عمر سعد فكر مىكند و با زيركى به اين نتيجه مىرسد كه اگر الآن دستور حمله را بدهد، نيروهايش روحيهي لازم را نخواهند داشت.
او دستور عقبنشينى مىدهد و سپاه كوفه به سوى اردوگاه بازمىگردد. عباس و همراهانش نيز، به سوى خيمهها بازمىگردند.
تنها امشب را فرصت داريم تا نماز بخوانيم و با خدا راز و نياز كنيم.
***
غروب روز تاسوعا نزديك مىشود. امام در خيمهي خود نشسته است.
پس از آن همه هياهوى سپاه كوفه، اكنون با پذيرش پيشنهاد امام، سكوت در اين دشت حكمفرماست و همه به فردا مىانديشند.
صدايى سكوت صحرا را مىشكند: «كجايند خواهر زادگانم؟».
با شنيدن اين صدا، همه از خيمهها بيرون مىدوند.
آنجا را نگاه كن! اين شمر است كه سوار بر اسب و كمى دورتر، رو به خيمهها ايستاده و فرياد مىزند: «خواهرزادگانم! كجاييد؟ عباس كجاست؟ عبدالله و عثمان، فرزندان اُمُّالبَنين كجا هستند؟»
شمر نقشهاى در سر دارد. او ساعتى پيش، شاهد شجاعت عباس بود و ديد كه او چگونه سپاهى را متوقف كرد. به همين دليل تصميم دارد اين مرد دلاور، عباس را از امام حسين (ع) جدا كند.
او مى داند عباس به تنهايى نيمى از لشكر امام حسين (ع) است. همهي دلها به او خوش است و آرامش اين جمع به وجود اوست.
حتماً مىدانى كه اُمّالبَنين، مادر عباس و همسر حضرت على (ع) و از قبيلهي بنى كِلاب است. شمر نيز، از همان قبيله است و براى همين، عباس را خواهرزاده خود خطاب مىكند.
بار ديگر صدا در صحرا مىپيچد: «من مىخواهم عباس را ببينم»، امّا عباس پشت خيمه ايستاده و جواب او را نمىدهد. او نمىخواهد بدون اجازهي امام با شمر هم كلام شود.
امام حسين (ع) او را صدا مىزند: «عباسم! درست است كه شمر آدم فاسقى است، امّا صدايت مىكند. برو ببين از تو چه مىخواهد؟».
اگر امر امام نبود او هرگز جواب شمر را نمىداد.
عباس سوار بر اسب، خود را به شمر مىرساند و مىگويد:
ـ چه مىگويى و چه مىخواهى؟
ـ تو خواهرزادهي من هستى. من برايت اماننامه آوردهام و آمدهام تا تو را از كشته شدن نجات دهم.
ـ نفرين خدا بر تو و اماننامهات. ما در امان باشيم و فرزند پيامبر در ناامنى باشد؟ دستانت بريده باد، اى شمر! تو مىخواهى ما برادر خود را رها كنيم، هرگز!
پاسخ فرزند على (ع) آن قدر محكم و قاطع بود كه جاى هيچ حرفى نماند.
شمر كه مىبيند نقشهاش با شكست روبهرو شده خشمگين و خجل به سوى اردوگاه سپاه كوفه برمىگردد.
عباس هم به سوى خيمهها مىآيد. چه فكرى كرده بود آن شمر سيه دل؟ عباس و جدايى از حسين (ع)؟ عباس و بىوفايى و پيمانشكنى؟ هرگز!
اكنون عباس نزديك خيمههاست. نگاه كن! همه به استقبالش مىآيند. خيمهنشينان، بار ديگر جان مىگيرند و زنده مىشوند. گويى كلام عباس در پشتيبانى از حسين (ع)، نسيم خنكى در صحراى داغ كربلا بود.
عباس، با ادب و تواضع از اسب پياده مىشود و خدمت امام حسين (ع) مىرسد. تبسمى شيرين بر لبهاى امام نشسته است. آرى! تماشاى قامت رشيد عباس چه شوق و لذتى به قلب امام مىبخشد.
امام دستهاى خود را مىگشايد و عباس را در آغوش مىگيرد و مىبوسد.
***
امشب همراه من باش! امشب، شب جمعه، شب عاشوراست.
به چشمهايت التماس كن كه به خواب نرود؛ امشب شورانگيزترين شب تاريخ است.
آن طرف را نگاه كن كه چگونه شيطان قهقهه مىزند. صداى پايكوبى و رقص و شادمانيش در همه جا پيچيده و گويى ابليس امشب و در اينجا، سى و سه هزار دهان باز كرده و مىخندد!
اين طرف صداها آرام است. همچون صداى آبى زلال كه مىرود تا به دريا بپيوندد.
آيا صداى تپش عشق را مىشنوى؟ همهي فرشتگان آمدهاند تا اشكِ دوستان خدا را كه بر گونهها نشسته است ببينند. عدهاى در سجدهاند و عدهاى در ركوع. زمزمههاى تلاوت قرآن به گوش مىرسد.
عمر سعد نيروهاى گشتىاش را به اطراف خيمههاى امام فرستاده تا اوضاع اردوگاه امام را، براى او گزارش كنند.
يكى از آنها هنگامى كه از نزديكى خيمهها عبور مىكند، فرياد مىزند: «خدا را شكر، كه ما خوبان از شما گنهكاران جدا شديم!».
بُرير اين سخن را مىشنود و با خود مىگويد: عجب! كار به جايى رسيده است كه اين نامردان افتخار مىكنند كه از امام حسين (ع) جدا شدهاند؟ يعنى تبليغات عمر سعد با آنها چه كرده است؟
اكنون بُرير با صداى بلند فرياد مىزند:
ـ خيال مىكنى كه خدا تو را در گروه خوبان قرار داده است؟
ـ تو كيستى؟
ـ من بُرَير هستم.
ـ اى بُرَير! تو را مىشناسم.
ـ آيا نمىخواهى توبه كنى و به سوى خدا بازگردى؟
معلوم است كه جواب او منفى است. قلب اين مردم آن قدر سياه شده كه ديگر سخن هيچ كس در آنها اثرى ندارد.
به هر حال، اينجا همه مشغول نماز و دعا هستند. البته خيال نكن كه فقط امشب شب دعا و نماز است. اكنون اوّل شب است. بايد منتظر بمانيم تا نگهبانان عمر سعد به خواب بروند، آنگاه كارهاى زيادى هست كه بايد انجام دهيم.
امام حسين (ع) براى امشب چند برنامه دارد.