فصل 15: بخش 15
زينب (س) در خيمهي امام سجاد (ع) نشسته است. او پرستار پسر برادر ميباشد.
اين خواست خداوند بود كه نسل حضرت فاطمه (س) در زمين حفظ شود. بنابراين، به ارادهي خداوند، امام سجاد (ع) اين روزها را در بستر بيمارى به سر برد.
امام حسين (ع) كنار بستر فرزند خود مىرود و حال او را جويا مىشود و سپس از آن خيمه بيرون مىآيد.
امام حسين (ع) به سوى خيمهي خود مىرود. جَوْن ( غلام امام حسين) كنار خيمه نشسته است و در حال تيز كردن شمشير امام ميباشد.
صداى نرم و آرام صيقل خوردن شمشير با زمزمهاى آرام در هم مىپيچد.
اين زمزمهي حزين براى زينب (س) تازگى دارد؛ اگرچه خيلى هم آشناست.
خداى من اين صداى كيست كه چنين غريبانه شعر مىخواند؟ آرى! اين صداى برادرم حسين (ع) است: «يا دَهْـرُ اُفٍّ لَكَ مِنْ خَليـل/ كَم لَكَ بِالإشراقِ والأصيلِ اى روزگار، اف بر تو باد كه تو ميان دوستان جدايى مىافكنى. به راستى كه سرانجام همهي انسانها مرگ است».
واى بر من! سخن برادرم بوى رفتن مىدهد. صداى ناله و گريهي زينب (س) بلند مىشود. او تاب شنيدن اين سخن را ندارد. پس با شتاب به سوى برادر مىآيد:
ـ كاش اين ساعت را نمىديدم. بعد از مرگ مادر و پدر و برادرم حسن (ع)، دلم به تو مأنوس بود، اى حسين!
ـ خواهرم! صبر داشته باش. ما بايد در راه خدا صبر كنيم و اكنون نيز، چاره ديگرى نداريم.
ـ برادر! يعنى بايد خود را براى ديدن داغ تو آماده كنم؛ امّا قلب من طاقت ندارد.
و زينب (س) بىهوش بر زمين مىافتد و صداى شيون و نالهي زنان بلند مىشود.
امام خواهر را در آغوش مىگيرد. زينب آرام آرام چشمان خود را باز مىكند و گرمى دست مهربان برادر را احساس مىكند.
امام با خواهر سخن مىگويد: «خواهرم! سرانجام همه مرگ است. مگر رسول خدا از من بهتر نبود، ديدى كه چگونه اين دنيا را وداع گفت. پدر و مادر و برادرم حسن، همه رفتند. مرگ سرنوشت همهي انسانهاست. خواهرم ما بايد در راه خدا صبر داشته باشيم».
زينب (س) آرام شده است و اكنون به سخنان برادر گوش مىدهد: «خواهرم! تو را سوگند مىدهم كه در مصيبت من بىتابى نكنى و صورت نخراشى».
نگاه زينب (س) به نگاه امام دوخته شده و در اين فكر است كه چگونه خواهد توانست خواستهي برادر را عملى سازد.
اى زينب! برخيز، تو در آغاز راه هستى. تو بايد پيام برادر را به تمام دنيا برسانى. همسفرِ تو در اين سفر، صبر ميباشد و تاريخ فرياد مىزند كه خدا به تو صبرى زيبا داده است.
***
خبرى در خيمهها مىپيچد. همه با عجله سجادههاى نماز خود را جمع مىكنند و به سوى خيمهي خورشيد مىشتابند. امام ياران خود را طلبيده است.
بيا من و تو هم به خيمهي امام برويم تا ببينيم چه خبر شده است و چرا امام نيمه شب همهي ياران خود را فرا خوانده است؟
چه خيمهي باصفايى! بوى بهشت به مشام جان مىرسد. ديدار شمع و پروانههاست! همه به امام نگاه مىكنند و در اين فكراند كه امام چه دستورى دارد تا با جان پذيرا شوند. آيا خطرى اردوگاه حق را تهديد مىنمايد؟
امام از جاى خود برمىخيزد. نگاهى به ياران خود كرده و مىفرمايد: «من خداى مهربان را ستايش مىكنم و در همهي شادىها و غمها او را شكر مىگويم. خدايا! تو را شكر مىكنم كه به ما فهم و بصيرت بخشيدى و ما را از اهل ايمان قرار دادى».
امام براى لحظهاى سكوت مىكند. همه منتظرند تا امام سخن خود را ادامه دهد: «ياران خوبم! من يارانى به خوبى و وفادارى شما نمىشناسم. بدانيد كه ما فقط امشب را مهلت داريم و فردا روز جنگ است. من به همهي شما اجازه مىدهم تا از اين صحرا برويد. من بيعت خود را از شما برداشتم، برويد، هيچ چيز مانع رفتن شما نيست. اينك شب است و تاريكى! اين پردهي سياه شب را غنيمت بشماريد و از اينجا برويد و مرا تنها گذاريد».
با پايان يافتن سخن امام غوغايى به پا مىشود. هيچ كس گمان نمىكرد كه امام بخواهد اين سخنان را به ياران خود بگويد.
نگاه كن! همه، گريه مىكنند. اى حسين! چقدر آقا و بزرگوارى!
چرا مىخواهى تنها شوى؟ چرا مىخواهى جان ما را نجات دهى؟
آتشى در جانها افتاده است. اشك است و گريههاى بىتاب و شانههاى لرزان! كجا برويم؟ چگونه كربلا را رها كنيم؟
وقتى حسين اينجاست، بهشت اينجاست، ما كجا برويم؟!
***
فضاى خيمه پر از گريه ميباشد. اشك به هيچ كس امان نمىدهد و بوى عطر وفادارى همه را مدهوش كرده است.
عباس برمىخيزد. صدايش مىلرزد و گويى خيلى گريه كرده است. او مىگويد: «خدا آن روز را نياورد كه ما زنده باشيم و تو در ميان ما نباشى».
ديگر بار گريه به عباس فرصت نمىدهد. با گريهي عباس، صداى گريهي همه بلند مىشود. امام نيز، آرام آرام گريه مىكند و در حق برادر دعا مىنمايد. سخنان عباس به دل همه آتش غيرت زد.
فرزندان عقيل از جا برخاستند و گفتند: «پناه به خدا مىبريم، از اينكه تو را تنها گذاريم». مسلم بن عَوْسجه نيز، مىايستد و با اعتقادى راسخ مىگويد: «به خدا قسم، اگر هفتاد بار زنده شوم و در راه تو كشته شوم و دشمنانت بدن مرا بسوزانند، هرگز از تو جدا نمىگردم و در راه تو جان خويش را فدا مىكنم؛ امّا چه كنم كه يك جان بيشتر ندارم».
زُهير از انتهاى مجلس با صداى لرزان فرياد مىزند: «به خدا دوست داشتم در راه تو كشته شوم و ديگر بار زنده گردم و بار ديگر كشته شوم و هزار بار بلاگردانِ وجود تو باشم».
هر كدام به زبانى خاص، وفادارى خود را اعلام مىكنند؛ امّا سخن همهي آنها يكى است: به خدا قسم ما تو را تنها نمىگذاريم و جان خويش را فداى تو مىكنيم.
همسفر خوبم! بيا ما هم به گونهاى وفادارى خود را به مولايمان حسين (ع) بيان كنيم و قول بدهيم كه تا پاى جان در راه هدف مولايمان بايستيم.
امام نگاهى پر معنا به ياران باوفاى خود مىكند و در حقّ همهي آنها دعا مىنمايد.
اكنون امام مىفرمايد: «خداوند به شما جزاى خير دهد! بدانيد كه فردا همهي شما به شهادت خواهيد رسيد و هيچ كدام از شما زنده نخواهيد ماند».
همه خدا را شكر مىكنند و مىگويند: «خدا را ستايش مىكنيم كه به ما توفيق يارى تو را داده است».
تاريخ با تعجب به اين رادمردان نگاه مىكند. به راستى، اينان كيستند كه با آگاهى از مرگ، خدا را شكر مىكنند؟!
آرى! وفا، از شما درس آموخت. اين كشته شدن نيست، شهادت است و زندگى واقعى.
***
اكنون تو فقط نگاه مىكنى!
مىبينى كه همه با شنيدن خبر شهادت خود، غرقِ شادى هستند و بوى خوش اطاعت يار، فضا را پر كرده؛ امّا هنوز سؤالى در ذهن تو باقى مانده است.
سر خود را بالا مىگيرى و به چهرهي عمو نگاه مىكنى. منتظر هستى تا نگاه عمو به تو بيفتد.
و اينك از جا برمىخيزى و مىگويى: «عمو جان! آيا فردا من نيز كشته خواهم شد؟» با اين سخن، اندوهى غريب بر چهرهي عمو مىنشانى.
و دوباره سكوت است و سكوت. همه مىخواهند بدانند عمو و پسر برادر چه مىگويند؟ چشمها گاه به امام حسين (ع) نگاه مىكند و گاه به تو.
چرا اين سؤال را مىپرسى؟ مگر امام نفرمود همه كشته خواهيم شد.
امّا نه! تو حق دارى سؤال كنى. آخر كشتن نوجوان كه رسم مردانگى نيست. تو تنها سيزده سال سن دارى. امام، قامت زيباى تو را مىبيند. اندوه را با لبخند پيوند مىزند و مىپرسد:
ـ پسرم! مرگ در نگاه تو چگونه است؟
ـ مرگ و شهادت براى من از عسل هم شيرينتر است.
چه زيبا و شيرين پاسخ دادى!
همه از جواب تو، جانى دوباره مىگيرند و بر تو آفرين مىگويند. تو اين شيوايى سخن را از پدرت، امام حسن (ع) به ارث بردهاى.
امام با تو سخن مىگويد: «عمويت به فدايت! آرى، تو هم شهيد خواهى شد».
با شنيدن اين سخن، شادى و نشاط تمام وجود تو را فرا مىگيرد. آرى! تو عزيز دل امام حسن (ع) هستى! تو قاسم هستى! قاسم سيزده سالهاى كه مايهي افتخار جهان شيعه است.
***
به راستى كه شما از بهترين ياران هستيد. چه استوار مانديد و از بزرگترين امتحان زندگى خويش سربلند بيرون آمديد. تاريخ همواره به شما آفرين مىگويد.
اكنون امام حسين (ع) نگاهى به ياران خود مىكند و مىفرمايد: «سرهاى خود را بالا بگيريد و جايگاه خود را در بهشت ببينيد».
همه، به سوى آسمان نگاه مىكنند. پردهها كنار مىرود و بهشت نمايان مىشود. خداى من! اينجا بهشت است! چقدر باصفاست!
امام تك تك ياران خود را نام مىبرد و جايگاه و خانههاى بهشتى آنها را نشانشان مىدهد. بهشت در انتظار شماست. آرى! امشب بهشت، بىقرار شما شده است.
براى لحظاتى سراسر خيمه غرق شادى و سرور مىشود. همه به يكديگر تبريك مىگويند، بهترين جاى بهشت! آن هم در همسايگى پيامبر! فرشتگان با تعجب از مقام و جايگاه شما، همه صف بستهاند و منتظر آمدن شمايند. شما مىرويد تا نام خود را در تاريخ زنده كنيد.
به راستى كه دنيا ديگر يارانى به باوفايى شما نخواهد ديد.
***
هنوز ياران در حضور امام هستند و از همنشينى با امام و شنيدن رضايت خدا و زيبايىهاى بهشتى كه در انتظار آنهاست، لذت مىبرند.
اكنون امام حسين (ع) برنامههاى امشب را مشخص مىكند. ايشان همراه با ياران خود از خيمه بيرون مىآيد.
شب از نيمه گذشته است. سپاه كوفه پس از ساعتها رقص و پايكوبى به خواب رفتهاند. نخستين دستور امام اين است كه فاصلهي بين خيمهها كم شود و خيمهي زنان و كودكان در وسط قرار گيرد.
چرا امام اين دستور را مىدهد؟ بايد اندكى صبر كنيم.
خيمهها با نظمى جديد و نزديك به هم برپا مىشود. امام دستور مىدهد تا سه طرف خيمهها، خندق (چالهي عميق) حفر شود.
همهي ياران شروع به كار مىكنند. كارى سخت و طاقتفرساست، فرصت هم كم است.
در تاريكى شب همه مشغول كار هستند. عدهاى هم نگهبانى مىدهند تا مبادا دشمن از راه برسد. كار به خوبى پيش مىرود و سرانجام سه طرف اردوگاه، خندق حفر مىشود.
امام از چند روز قبل دستور داده بود تا مقدار زيادى هيزم از بيابان جمع شود. اكنون دستور مىدهد تا هيزمها را داخل خندق بريزند.
با آماده شدن خندق، يك مانع طبيعى در مقابل هجوم دشمن ساخته شده و امام از اجراى اين طرح خشنود است.
امام به ياران خود مىگويد: «فردا صبح وقتى كه جنگ آغاز شود، دشمن تلاش مىكند كه ما را از چهار طرف مورد حمله قرار دهد، آن هنگام اين چوبها را آتش خواهيم زد و براى همين دشمن فقط از روبهرو مىتواند به جنگ ما بيايد».
حالا مىفهمم كه امام از اين طرح چه منظورى دارد.
برنامهي بعدى، آماده شدن براى شهادت است. امام از ياران خود مىخواهد عطر بزنند و خود را براى شهادت آماده كنند.
فردا روز ملاقات با خداست. بايد معطر و آراسته و زيبا به ديدار خدا رفت.
***
نگاه كن! امشب، برير، چقدر شاداب است! او زبان به شوخى باز كرده است.
همه شگفتزده مىشوند. هيچ كس بُريَر را اين چنين شاداب نديده است. چرا، امشب شورِ جوانى دارد؟ چرا از لبخند و شوخى لب فرو نمىبندد؟
او نگاهى به دوست خود عبدالرحمان مىكند و مىگويد: «فردا، جوان و زيبا، در آغوش حُور بهشتى خواهى بود». آرى، زلف حوران بهشتى در دست تو خواهد بود. از شراب پاك بهشتى، سرمست خواهى شد. البته تو خود مىدانى كه وصال پيامبر و حضرت على (ع) براى او از همه چيز دلنشينتر است!
عبدالرحمان با تعجب به بُرَير نگاه مىكند:
ـ بُرَير، هيچ گاه تو را چنين شوخ و شاداب نديدهام. همواره چنان باوقار بودى كه هيچ كس جرأت شوخى با تو را نداشت. ولى اكنون...
ـ راست مىگويى، من و شوخى اين چنينى! امّا امشب، شب شادى و سرور است. به خدا قسم، ما ديگر فاصلهاى با بهشت نداريم. فردا روز وصال است و بهشت در انتظار ما ميباشد. از همه مهمتر، فردا روز ديدار پيامبر است، آيا اين شادى ندارد؟
عبدالرحمان مى خندد و بُرَير را در آغوش مىگيرد. آرى اكنون هنگامهي شادمانى است. اگرچه در عمق اين لحظات شاد، امّا كوتاه، غصهي تنهايى حسين (ع) و تشنگى فرزندانش موج مىزند.
***
نافِع بن هلال از خيمه بيرون مىآيد، او مىخواهد قدرى قدم بزند.
ناگهان در دل شب، سايهاى به چشمش مىآيد. خدايا، او كيست؟ نكند دشمن است و قصد شومى دارد. نافع شمشير مىكشد و آهسته آهسته نزديك مىشود. چه مىبينم؟ در زير نور ماه، چقدر آشنا به چشم مىآيد:
ـ كيستى اى مرد و چه مىكنى؟
ـ نافع، من هستم، حسين!
ـ مولاى من، فدايت شوم. در دل اين تاريكى كجا مى رويد. نكند دشمن به شما آسيبى برساند.
ـ آمده ام تا ميدان نبرد را بررسى كنم و ببينم كه فردا دشمن از كجا حمله خواهد كرد.
آرى! امام حسين (ع) مىخواهد براى فردا برنامهريزى كند و نيروهاى خود را آرايش نظامى بدهد. بايد از ميدان رزم باخبر باشد. نافع همراه امام مىرود و كارِ شناسايى ميدان رزم، انجام مىشود. اكنون وقت آن است كه به سوى خيمهها بازگردند.
امام حسين (ع) دست نافع را مىگيرد و به او مىفرمايد:
ـ فردا روزى است كه همهي ياران من كشته خواهند شد.
ـ راست مىگويى. فردا وعدهي خدا فرا مىرسد.
ـ اكنون شب است و تاريكى و جز من و تو هيچ كس اينجا نيست. آنجا را نگاه كن! نقطهي كور ميدان است، هر كس از اينجا برود، هيچ كس او را نمىبيند؛ اينك بيا و جان خود را نجات بده، من بيعت خود را از تو برداشتم، برو.
عرق سردى بر پيشانى نافع مىنشيند و اندوهى غريب به دلش چنگ مىزند. پاهايش سست مىشود و روى زمين مىافتد.
ناگهان صداى گريهاش سكوت شب را مىشكند.
ـ چرا گريه مىكنى. فرصت را غنيمت بشمار و جان خود را نجات بده.
ـ اى فرزند پيامبر! به رفتنم مىخوانى؟ من كجا بروم؟ تا جانم را فدايت نكنم، هرگز از تو جدا نخواهم شد. شهادت در راه تو افتخارى است بزرگ.
امام دست بر سر نافع مىكشد و او را از زمين بلند مىكند و با هم به سوى خيمهها مىروند. آنها به خيمهي زينب (س) مىرسند. امام وارد خيمهي خواهر مىشود و نافع كنار خيمه منتظر امام مىماند.
صدايى به گوش نافع مىرسد كه دلش را به درد مىآورد. اين زينب (س) است كه با برادر سخن مىگويد: «برادر! نكند فردا، يارانت تو را تنها بگذارند؟».
نافع، تاب نمىآورد و اشك در چشمهايش حلقه مىزند. عجب! عمهي سادات در اضطراب است.
چنين شتابان كجا مىروى؟ صبر كن من هم مىخواهم با تو بيايم. آنجا، خيمهي حبيب بن مظاهر، بزرگ اين قوم است.
نافع وارد خيمه مىشود. حبيب در گوشهي خيمه مشغول خواندن قرآن است. نافع، سلام مىكند و مىگويد: «اى حبيب! برخيز! دختر على نگران فرداست؟ برخيز بايد به او آرامش و اعتماد بدهيم، برخيز حبيب!».
حبيب از جا برمىخيزد و با شتاب به خيمهي دوستانش مىرود. همه را خبر مىدهد و از آنها مىخواهد تا شمشيرهاى خود را بردارند و بيايند.
مىخواهى چه كنى اى حبيب؟
همه در صفهاى منظم دور حبيب جمع شدهاند. به سوى خيمهي زينب (س) مىرويم. ايشان و همهي زنانى كه در خيمهها بودند، متوجه مىشوند كه خبرى شده است. آنها سراسيمه از خيمهها بيرون مىآيند. ياران حسين (ع) به صف ايستادهاند:
ـ سلام، اى دختر على! سلام اى يادگار فاطمه! نگاه كن، شمشيرهايمان در دستانمان است. ما همگى قسم خوردهايم كه آنها را بر زمين نگذاريم و با دشمن شما مبارزه كنيم.
ـ اى جوانمردان! فردا از حريم دختران پيامبر دفاع كنيد.
همهي ياران با شنيدن سخن حبيب اشك مىريزند.
قلب زينب (ع) آرام شده و به وفادارى شما يقين كرده است. اكنون به سوى خيمههاى خود بازگرديد! ديگر چيزى تا اذان صبح نمانده است. كمكم شب عاشورا به پايان نزديك مىشود.
آنجا را نگاه كن! سياهىهايى را مىبينم كه به سوى خيمهها مىآيند. خدايا، آنها كيستند؟
ـ ما آمدهايم تا حسينى شويم. آيا امام ما را قبول مىكند؟ ما تاكنون در سپاه ظلمت بوديم و اكنون توبه كردهايم و مىخواهيم در سپاه روشنى قرار بگيريم. ما از سر شب تا حالا به خواب نرفتهايم. دنبال فرصت مناسبى بوديم تا بتوانيم خود را به شما برسانيم؛ زيرا عمر سعد نگهبانان زيادى را در ميان سپاه خود قرار داده است تا مبادا كسى به شما بپيوندد.
ـ خوش آمديد!
امام با لبخند دلنشينى از آنها استقبال مىكند.
خوشا به حالتان كه در آخرين لحظهها، به اردوگاه سعادت پيوستيد. اين توبهكنندگان در ساعتهاى پايانى شب و قبل از آنكه هوا كاملاً روشن شود به اردوگاه امام مىپيوندند. هر كدام از آنها كه مىآيند، قلب زينب (س) را شاد مىكنند.
بعضى از آنها نيز، از كسانى هستند كه براى گرفتن جايزه به جنگ آمده بودند؛ امّا يكباره دلشان منقلب گرديد و حسينى شدند.
و به راستى كه هيچ چيز، بهتر از عاقبت به خيرى نيست.
اين شيشهي سبز چيست كه در دست آن فرشته است؟
براى چه او به زمين آمده است؟ او آمده تا خون سرخ حسين (ع) را در اين شيشهي سبز قرار دهد. امام حسين (ع) ميهمان جدّش رسول خدا است.
اين پيامبر است كه با حسينش سخن مىگويد: «فرزندم! تو شهيد آل محمّد هستى! تمام اهل آسمان منتظر آمدن تواند و تو به زودى كنار من خواهى بود. پس به سوى من بشتاب كه چشم انتظار توام».
آن فرشته مأمور است تا خون مظلوم و پاك تو را به آسمان ببرد. چرا كه خون تو، خون خداست. تو ثارالله هستى!
امام از اين خواب شيرين بيدار مىشود. او بار ديگر آغوش گرم پيامبر را در خواب احساس مىكند.
امروز دشمنان مىخواهند اسلام را نابود كنند؛ امّا تو با قيام خود دين جدّت را پاس مىدارى.
تو با خون خود اسلام را زنده مىكنى و اگر حماسهي سرخ تو نباشد، اثرى از اسلام باقى نخواهد ماند. خون سرخ تو، رمز بقاى اسلام است.
آرى! تو خون خدايى! السلام عليك يا ثارالله!