روابط عمومی دانشگاه شیراز
چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۹۶
هفت شهر عشق - 15 (ويژه‏نامه‏ي ايام محرم)

فصل 15: بخش 15
زينب (س) در خيمه‏ي امام سجاد (ع) نشسته است. او پرستار پسر برادر مي‏باشد.
اين خواست خداوند بود كه نسل حضرت فاطمه (س) در زمين حفظ شود. بنابراين، به اراده‏ي خداوند، امام سجاد (ع) اين روزها را در بستر بيمارى به سر برد.
امام حسين (ع) كنار بستر فرزند خود مى‏رود و حال او را جويا مى‏شود و سپس از آن خيمه بيرون مى‏آيد.
امام حسين (ع) به سوى خيمه‏ي خود مى‏رود. جَوْن ( غلام امام حسين) كنار خيمه نشسته است و در حال تيز كردن شمشير امام مي‏باشد.
صداى نرم و آرام صيقل خوردن شمشير با زمزمه‏اى آرام در هم مى‏پيچد.
اين زمزمه‏ي حزين براى زينب (س) تازگى دارد؛ اگرچه خيلى هم آشناست.
خداى من اين صداى كيست كه چنين غريبانه شعر مى‏خواند؟ آرى! اين صداى برادرم حسين (ع) است: «يا دَهْـرُ اُفٍّ لَكَ مِنْ خَليـل/ كَم لَكَ بِالإشراقِ والأصيلِ اى روزگار، اف بر تو باد كه تو ميان دوستان جدايى مى‏افكنى. به راستى كه سرانجام همه‏ي انسان‏ها مرگ است».
واى بر من! سخن برادرم بوى رفتن مى‏دهد. صداى ناله و گريه‏ي زينب (س) بلند مى‏شود. او تاب شنيدن اين سخن را ندارد. پس با شتاب به سوى برادر مى‏آيد:
ـ كاش اين ساعت را نمى‏ديدم. بعد از مرگ مادر و پدر و برادرم حسن (ع)، دلم به تو مأنوس بود، اى حسين!
ـ خواهرم! صبر داشته باش. ما بايد در راه خدا صبر كنيم و اكنون نيز، چاره ديگرى نداريم.
ـ برادر! يعنى بايد خود را براى ديدن داغ تو آماده كنم؛ امّا قلب من طاقت ندارد.
و زينب (س) بى‏هوش بر زمين مى‏افتد و صداى شيون و ناله‏ي زنان بلند مى‏شود.
امام خواهر را در آغوش مى‏گيرد. زينب آرام آرام چشمان خود را باز مى‏كند و گرمى دست مهربان برادر را احساس مى‏كند.
امام با خواهر سخن مى‏گويد: «خواهرم! سرانجام همه مرگ است. مگر رسول خدا از من بهتر نبود، ديدى كه چگونه اين دنيا را وداع گفت. پدر و مادر و برادرم حسن، همه رفتند. مرگ سرنوشت همه‏ي انسان‏هاست. خواهرم ما بايد در راه خدا صبر داشته باشيم».
زينب (س) آرام شده است و اكنون به سخنان برادر گوش مى‏دهد: «خواهرم! تو را سوگند مى‏دهم كه در مصيبت من بى‏تابى نكنى و صورت نخراشى».
نگاه زينب (س) به نگاه امام دوخته شده و در اين فكر است كه چگونه خواهد توانست خواسته‏ي برادر را عملى سازد.
اى زينب! برخيز، تو در آغاز راه هستى. تو بايد پيام برادر را به تمام دنيا برسانى. همسفرِ تو در اين سفر، صبر مي‏باشد و تاريخ فرياد مى‏زند كه خدا به تو صبرى زيبا داده است.
***
خبرى در خيمه‏ها مى‏پيچد. همه با عجله سجاده‏هاى نماز خود را جمع مى‏كنند و به سوى خيمه‏ي خورشيد مى‏شتابند. امام ياران خود را طلبيده است.
بيا من و تو هم به خيمه‏ي امام برويم تا ببينيم چه خبر شده است و چرا امام نيمه شب همه‏ي ياران خود را فرا خوانده است؟
چه خيمه‏ي باصفايى! بوى بهشت به مشام جان مى‏رسد. ديدار شمع و پروانه‏هاست! همه به امام نگاه مى‏كنند و در اين فكراند كه امام چه دستورى دارد تا با جان پذيرا شوند. آيا خطرى اردوگاه حق را تهديد مى‏نمايد؟
امام از جاى خود برمى‏خيزد. نگاهى به ياران خود كرده و مى‏فرمايد: «من خداى مهربان را ستايش مى‏كنم و در همه‏ي شادى‏ها و غم‏ها او را شكر مى‏گويم. خدايا! تو را شكر مى‏كنم كه به ما فهم و بصيرت بخشيدى و ما را از اهل ايمان قرار دادى».
امام براى لحظه‏اى سكوت مى‏كند. همه منتظرند تا امام سخن خود را ادامه دهد: «ياران خوبم! من يارانى به خوبى و وفادارى شما نمى‏شناسم. بدانيد كه ما فقط امشب را مهلت داريم و فردا روز جنگ است. من به همه‏ي شما اجازه مى‏دهم تا از اين صحرا برويد. من بيعت خود را از شما برداشتم، برويد، هيچ چيز مانع رفتن شما نيست. اينك شب است و تاريكى! اين پرده‏ي سياه شب را غنيمت بشماريد و از اينجا برويد و مرا تنها گذاريد».
با پايان يافتن سخن امام غوغايى به پا مى‏شود. هيچ كس گمان نمى‏كرد كه امام بخواهد اين سخنان را به ياران خود بگويد.
نگاه كن! همه، گريه مى‏كنند. اى حسين! چقدر آقا و بزرگوارى!
چرا مى‏خواهى تنها شوى؟ چرا مى‏خواهى جان ما را نجات دهى؟
آتشى در جان‏ها افتاده است. اشك است و گريه‏هاى بى‏تاب و شانه‏هاى لرزان! كجا برويم؟ چگونه كربلا را رها كنيم؟
وقتى حسين اينجاست، بهشت اينجاست، ما كجا برويم؟!
***
فضاى خيمه پر از گريه مي‏باشد. اشك به هيچ كس امان نمى‏دهد و بوى عطر وفادارى همه را مدهوش كرده است.
عباس برمى‏خيزد. صدايش مى‏لرزد و گويى خيلى گريه كرده است. او مى‏گويد: «خدا آن روز را نياورد كه ما زنده باشيم و تو در ميان ما نباشى».
ديگر بار گريه به عباس فرصت نمى‏دهد. با گريه‏ي عباس، صداى گريه‏ي همه بلند مى‏شود. امام نيز، آرام آرام گريه مى‏كند و در حق برادر دعا مى‏نمايد. سخنان عباس به دل همه آتش غيرت زد.
فرزندان عقيل از جا برخاستند و گفتند: «پناه به خدا مى‏بريم، از اينكه تو را تنها گذاريم». مسلم بن عَوْسجه نيز، مى‏ايستد و با اعتقادى راسخ مى‏گويد: «به خدا قسم، اگر هفتاد بار زنده شوم و در راه تو كشته شوم و دشمنانت بدن مرا بسوزانند، هرگز از تو جدا نمى‏گردم و در راه تو جان خويش را فدا مى‏كنم؛ امّا چه كنم كه يك جان بيشتر ندارم».
زُهير از انتهاى مجلس با صداى لرزان فرياد مى‏زند: «به خدا دوست داشتم در راه تو كشته شوم و ديگر بار زنده گردم و بار ديگر كشته شوم و هزار بار بلاگردانِ وجود تو باشم».
هر كدام به زبانى خاص، وفادارى خود را اعلام مى‏كنند؛ امّا سخن همه‏ي آن‏ها يكى است: به خدا قسم ما تو را تنها نمى‏گذاريم و جان خويش را فداى تو مى‏كنيم.
همسفر خوبم! بيا ما هم به گونه‏اى وفادارى خود را به مولايمان حسين (ع) بيان كنيم و قول بدهيم كه تا پاى جان در راه هدف مولايمان بايستيم.
امام نگاهى پر معنا به ياران باوفاى خود مى‏كند و در حقّ همه‏ي آن‏ها دعا مى‏نمايد.
اكنون امام مى‏فرمايد: «خداوند به شما جزاى خير دهد! بدانيد كه فردا همه‏ي شما به شهادت خواهيد رسيد و هيچ كدام از شما زنده نخواهيد ماند».
همه خدا را شكر مى‏كنند و مى‏گويند: «خدا را ستايش مى‏كنيم كه به ما توفيق يارى تو را داده است».
تاريخ با تعجب به اين رادمردان نگاه مى‏كند. به راستى، اينان كيستند كه با آگاهى از مرگ، خدا را شكر مى‏كنند؟!
آرى! وفا، از شما درس آموخت. اين كشته شدن نيست، شهادت است و زندگى واقعى.
***
اكنون تو فقط نگاه مى‏كنى!
مى‏بينى كه همه با شنيدن خبر شهادت خود، غرقِ شادى هستند و بوى خوش اطاعت يار، فضا را پر كرده؛ امّا هنوز سؤالى در ذهن تو باقى مانده است.
سر خود را بالا مى‏گيرى و به چهره‏ي عمو نگاه مى‏كنى. منتظر هستى تا نگاه عمو به تو بيفتد.
و اينك از جا برمى‏خيزى و مى‏گويى: «عمو جان! آيا فردا من نيز كشته خواهم شد؟» با اين سخن، اندوهى غريب بر چهره‏ي عمو مى‏نشانى.
و دوباره سكوت است و سكوت. همه مى‏خواهند بدانند عمو و پسر برادر چه مى‏گويند؟ چشم‏ها گاه به امام حسين (ع) نگاه مى‏كند و گاه به تو.
چرا اين سؤال را مى‏پرسى؟ مگر امام نفرمود همه كشته خواهيم شد.
امّا نه! تو حق دارى سؤال كنى. آخر كشتن نوجوان كه رسم مردانگى نيست. تو تنها سيزده سال سن دارى. امام، قامت زيباى تو را مى‏بيند. اندوه را با لبخند پيوند مى‏زند و مى‏پرسد:
ـ پسرم! مرگ در نگاه تو چگونه است؟
ـ مرگ و شهادت براى من از عسل هم شيرين‏تر است.
چه زيبا و شيرين پاسخ دادى!
همه از جواب تو، جانى دوباره مى‏گيرند و بر تو آفرين مى‏گويند. تو اين شيوايى سخن را از پدرت، امام حسن (ع) به ارث برده‏اى.
امام با تو سخن مى‏گويد: «عمويت به فدايت! آرى، تو هم شهيد خواهى شد».
با شنيدن اين سخن، شادى و نشاط تمام وجود تو را فرا مى‏گيرد. آرى! تو عزيز دل امام حسن (ع) هستى! تو قاسم هستى! قاسم سيزده ساله‏اى كه مايه‏ي افتخار جهان شيعه است.
***
به راستى كه شما از بهترين ياران هستيد. چه استوار مانديد و از بزرگ‏ترين امتحان زندگى خويش سربلند بيرون آمديد. تاريخ همواره به شما آفرين مى‏گويد.
اكنون امام حسين (ع) نگاهى به ياران خود مى‏كند و مى‏فرمايد: «سرهاى خود را بالا بگيريد و جايگاه خود را در بهشت ببينيد».
همه، به سوى آسمان نگاه مى‏كنند. پرده‏ها كنار مى‏رود و بهشت نمايان مى‏شود. خداى من! اينجا بهشت است! چقدر باصفاست!
امام تك تك ياران خود را نام مى‏برد و جايگاه و خانه‏هاى بهشتى آن‏ها را نشانشان مى‏دهد. بهشت در انتظار شماست. آرى! امشب بهشت، بى‏قرار شما شده است.
براى لحظاتى سراسر خيمه غرق شادى و سرور مى‏شود. همه به يكديگر تبريك مى‏گويند، بهترين جاى بهشت! آن هم در همسايگى پيامبر! فرشتگان با تعجب از مقام و جايگاه شما، همه صف بسته‏اند و منتظر آمدن شمايند. شما مى‏رويد تا نام خود را در تاريخ زنده كنيد.
به راستى كه دنيا ديگر يارانى به باوفايى شما نخواهد ديد.
***
هنوز ياران در حضور امام هستند و از همنشينى با امام و شنيدن رضايت خدا و زيبايى‏هاى بهشتى كه در انتظار آن‏هاست، لذت مى‏برند.
اكنون امام حسين (ع) برنامه‏هاى امشب را مشخص مى‏كند. ايشان همراه با ياران خود از خيمه بيرون مى‏آيد.
شب از نيمه گذشته است. سپاه كوفه پس از ساعت‏ها رقص و پايكوبى به خواب رفته‏اند. نخستين دستور امام اين است كه فاصله‏ي بين خيمه‏ها كم شود و خيمه‏ي زنان و كودكان در وسط قرار گيرد.
چرا امام اين دستور را مى‏دهد؟ بايد اندكى صبر كنيم.
خيمه‏ها با نظمى جديد و نزديك به هم برپا مى‏شود. امام دستور مى‏دهد تا سه طرف خيمه‏ها، خندق (چاله‏ي عميق) حفر شود.
همه‏ي ياران شروع به كار مى‏كنند. كارى سخت و طاقت‏فرساست، فرصت هم كم است.
در تاريكى شب همه مشغول كار هستند. عده‏اى هم نگهبانى مى‏دهند تا مبادا دشمن از راه برسد. كار به خوبى پيش مى‏رود و سرانجام سه طرف اردوگاه، خندق حفر مى‏شود.
امام از چند روز قبل دستور داده بود تا مقدار زيادى هيزم از بيابان جمع شود. اكنون دستور مى‏دهد تا هيزم‏ها را داخل خندق بريزند.
با آماده شدن خندق، يك مانع طبيعى در مقابل هجوم دشمن ساخته شده و امام از اجراى اين طرح خشنود است.
امام به ياران خود مى‏گويد: «فردا صبح وقتى كه جنگ آغاز شود، دشمن تلاش مى‏كند كه ما را از چهار طرف مورد حمله قرار دهد، آن هنگام اين چوب‏ها را آتش خواهيم زد و براى همين دشمن فقط از روبه‏رو مى‏تواند به جنگ ما بيايد».
حالا مى‏فهمم كه امام از اين طرح چه منظورى دارد.
برنامه‏ي بعدى، آماده شدن براى شهادت است. امام از ياران خود مى‏خواهد عطر بزنند و خود را براى شهادت آماده كنند.
فردا روز ملاقات با خداست. بايد معطر و آراسته و زيبا به ديدار خدا رفت.
***
نگاه كن! امشب، برير، چقدر شاداب است! او زبان به شوخى باز كرده است.
همه شگفت‏زده مى‏شوند. هيچ كس بُريَر را اين چنين شاداب نديده است. چرا، امشب شورِ جوانى دارد؟ چرا از لبخند و شوخى لب فرو نمى‏بندد؟
او نگاهى به دوست خود عبدالرحمان مى‏كند و مى‏گويد: «فردا، جوان و زيبا، در آغوش حُور بهشتى خواهى بود». آرى، زلف حوران بهشتى در دست تو خواهد بود. از شراب پاك بهشتى، سرمست خواهى شد. البته تو خود مى‏دانى كه وصال پيامبر و حضرت على (ع) براى او از همه چيز دلنشين‏تر است!
عبدالرحمان با تعجب به بُرَير نگاه مى‏كند:
ـ بُرَير، هيچ گاه تو را چنين شوخ و شاداب نديده‏ام. همواره چنان باوقار بودى كه هيچ كس جرأت شوخى با تو را نداشت. ولى اكنون...
ـ راست مى‏گويى، من و شوخى اين چنينى! امّا امشب، شب شادى و سرور است. به خدا قسم، ما ديگر فاصله‏اى با بهشت نداريم. فردا روز وصال است و بهشت در انتظار ما مي‏باشد. از همه مهم‏تر، فردا روز ديدار پيامبر است، آيا اين شادى ندارد؟
عبدالرحمان مى خندد و بُرَير را در آغوش مى‏گيرد. آرى اكنون هنگامه‏ي شادمانى است. اگرچه در عمق اين لحظات شاد، امّا كوتاه، غصه‏ي تنهايى حسين (ع) و تشنگى فرزندانش موج مى‏زند.
***
نافِع بن هلال از خيمه بيرون مى‏آيد، او مى‏خواهد قدرى قدم بزند.
ناگهان در دل شب، سايه‏اى به چشمش مى‏آيد. خدايا، او كيست؟ نكند دشمن است و قصد شومى دارد. نافع شمشير مى‏كشد و آهسته آهسته نزديك مى‏شود. چه مى‏بينم؟ در زير نور ماه، چقدر آشنا به چشم مى‏آيد:
ـ كيستى اى مرد و چه مى‏كنى؟
ـ نافع، من هستم، حسين!
ـ مولاى من، فدايت شوم. در دل اين تاريكى كجا مى ‏رويد. نكند دشمن به شما آسيبى برساند.
ـ آمده ام تا ميدان نبرد را بررسى كنم و ببينم كه فردا دشمن از كجا حمله خواهد كرد.
آرى! امام حسين (ع) مى‏خواهد براى فردا برنامه‏ريزى كند و نيروهاى خود را آرايش نظامى بدهد. بايد از ميدان رزم باخبر باشد. نافع همراه امام مى‏رود و كارِ شناسايى ميدان رزم، انجام مى‏شود. اكنون وقت آن است كه به سوى خيمه‏ها بازگردند.
امام حسين (ع) دست نافع را مى‏گيرد و به او مى‏فرمايد:
ـ فردا روزى است كه همه‏ي ياران من كشته خواهند شد.
ـ راست مى‏گويى. فردا وعده‏ي خدا فرا مى‏رسد.
ـ اكنون شب است و تاريكى و جز من و تو هيچ كس اينجا نيست. آنجا را نگاه كن! نقطه‏ي كور ميدان است، هر كس از اينجا برود، هيچ كس او را نمى‏بيند؛ اينك بيا و جان خود را نجات بده، من بيعت خود را از تو برداشتم، برو.
عرق سردى بر پيشانى نافع مى‏نشيند و اندوهى غريب به دلش چنگ مى‏زند. پاهايش سست مى‏شود و روى زمين مى‏افتد.
ناگهان صداى گريه‏اش سكوت شب را مى‏شكند.
ـ چرا گريه مى‏كنى. فرصت را غنيمت بشمار و جان خود را نجات بده.
ـ اى فرزند پيامبر! به رفتنم مى‏خوانى؟ من كجا بروم؟ تا جانم را فدايت نكنم، هرگز از تو جدا نخواهم شد. شهادت در راه تو افتخارى است بزرگ.
امام دست بر سر نافع مى‏كشد و او را از زمين بلند مى‏كند و با هم به سوى خيمه‏ها مى‏روند. آن‏ها به خيمه‏ي زينب (س) مى‏رسند. امام وارد خيمه‏ي خواهر مى‏شود و نافع كنار خيمه منتظر امام مى‏ماند.
صدايى به گوش نافع مى‏رسد كه دلش را به درد مى‏آورد. اين زينب (س) است كه با برادر سخن مى‏گويد: «برادر! نكند فردا، يارانت تو را تنها بگذارند؟».
نافع، تاب نمى‏آورد و اشك در چشم‏هايش حلقه مى‏زند. عجب! عمه‏ي سادات در اضطراب است.
چنين شتابان كجا مى‏روى؟ صبر كن من هم مى‏خواهم با تو بيايم. آنجا، خيمه‏ي حبيب بن مظاهر، بزرگ اين قوم است.
نافع وارد خيمه مى‏شود. حبيب در گوشه‏ي خيمه مشغول خواندن قرآن است. نافع، سلام مى‏كند و مى‏گويد: «اى حبيب! برخيز! دختر على نگران فرداست؟ برخيز بايد به او آرامش و اعتماد بدهيم، برخيز حبيب!».
حبيب از جا برمى‏خيزد و با شتاب به خيمه‏ي دوستانش مى‏رود. همه را خبر مى‏دهد و از آن‏ها مى‏خواهد تا شمشيرهاى خود را بردارند و بيايند.
مى‏خواهى چه كنى اى حبيب؟
همه در صف‏هاى منظم دور حبيب جمع شده‏اند. به سوى خيمه‏ي زينب (س) مى‏رويم. ايشان و همه‏ي زنانى كه در خيمه‏ها بودند، متوجه مى‏شوند كه خبرى شده است. آن‏ها سراسيمه از خيمه‏ها بيرون مى‏آيند. ياران حسين (ع) به صف ايستاده‏اند:
ـ سلام، اى دختر على! سلام اى يادگار فاطمه! نگاه كن، شمشيرهايمان در دستانمان است. ما همگى قسم خورده‏ايم كه آن‏ها را بر زمين نگذاريم و با دشمن شما مبارزه كنيم.
ـ اى جوانمردان! فردا از حريم دختران پيامبر دفاع كنيد.
همه‏ي ياران با شنيدن سخن حبيب اشك مى‏ريزند.
قلب زينب (ع) آرام شده و به وفادارى شما يقين كرده است. اكنون به سوى خيمه‏هاى خود بازگرديد! ديگر چيزى تا اذان صبح نمانده است. كم‏كم شب عاشورا به پايان نزديك مى‏شود.
آنجا را نگاه كن! سياهى‏هايى را مى‏بينم كه به سوى خيمه‏ها مى‏آيند. خدايا، آن‏ها كيستند؟
ـ ما آمده‏ايم تا حسينى شويم. آيا امام ما را قبول مى‏كند؟ ما تاكنون در سپاه ظلمت بوديم و اكنون توبه كرده‏ايم و مى‏خواهيم در سپاه روشنى قرار بگيريم. ما از سر شب تا حالا به خواب نرفته‏ايم. دنبال فرصت مناسبى بوديم تا بتوانيم خود را به شما برسانيم؛ زيرا عمر سعد نگهبانان زيادى را در ميان سپاه خود قرار داده است تا مبادا كسى به شما بپيوندد.
ـ خوش آمديد!
امام با لبخند دلنشينى از آن‏ها استقبال مى‏كند.
خوشا به حالتان كه در آخرين لحظه‏ها، به اردوگاه سعادت پيوستيد. اين توبه‏كنندگان در ساعت‏هاى پايانى شب و قبل از آنكه هوا كاملاً روشن شود به اردوگاه امام مى‏پيوندند. هر كدام از آن‏ها كه مى‏آيند، قلب زينب (س) را شاد مى‏كنند.
بعضى از آن‏ها نيز، از كسانى هستند كه براى گرفتن جايزه به جنگ آمده بودند؛ امّا يكباره دلشان منقلب گرديد و حسينى شدند.
و به راستى كه هيچ چيز، بهتر از عاقبت به خيرى نيست.
اين شيشه‏ي سبز چيست كه در دست آن فرشته است؟
براى چه او به زمين آمده است؟ او آمده تا خون سرخ حسين (ع) را در اين شيشه‏ي سبز قرار دهد. امام حسين (ع) ميهمان جدّش رسول خدا است.
اين پيامبر است كه با حسينش سخن مى‏گويد: «فرزندم! تو شهيد آل محمّد هستى! تمام اهل آسمان منتظر آمدن تواند و تو به زودى كنار من خواهى بود. پس به سوى من بشتاب كه چشم انتظار توام».
آن فرشته مأمور است تا خون مظلوم و پاك تو را به آسمان ببرد. چرا كه خون تو، خون خداست. تو ثارالله هستى!
امام از اين خواب شيرين بيدار مى‏شود. او بار ديگر آغوش گرم پيامبر را در خواب احساس مى‏كند.
امروز دشمنان مى‏خواهند اسلام را نابود كنند؛ امّا تو با قيام خود دين جدّت را پاس مى‏دارى.
تو با خون خود اسلام را زنده مى‏كنى و اگر حماسه‏ي سرخ تو نباشد، اثرى از اسلام باقى نخواهد ماند. خون سرخ تو، رمز بقاى اسلام است.
آرى! تو خون خدايى! السلام عليك يا ثارالله!

 
منبع/نویسنده:
روابط عمومی
 
تاریخ: ۱۸/۰۸/۱۳۹۴   بازدید: ۴۵۸

نظرات کاربران

نظر شما:
نام: *
ایمیل:
متن: *

(۳۰۰ کاراکتر)