فصل 16: بخش ۱6
الله اكبر، الله اكبر!
صداى اذان صبح در دشت كربلا طنينانداز مىشود. امام حسين (ع) همراه ياران خود به نماز مىايستد.
نماز تمام مىشود و امام دست به دعا برمىدارد: «خدايا! تو پناه من هستى و من در سختىها به يارى تو دل خوش دارم. همهي خوبىها و زيبايىها از آن توست و تو آرزوى بزرگ من هستى».
سپس ايشان برمىخيزد و رو به ياران خود مىگويد: «ياران خوبم! آگاه باشيد كه شهادت نزديك است. شكيبا باشيد و صبور، كه وعدهي خداوند نزديك است. ياران من! به زودى از رنج و اندوه دنيا آسوده شده و به بهشت جاودان رهسپار مىشويد».
همهي ياران يك صدا مىگويند: «ما همه آمادهايم تا جان خود را فداى شما نماييم».
با اشارهي امام، همه برمىخيزند و آماده مىشوند. امام نيروهاى خود را به سه دسته تقسيم مىكند.
دستهي راست، دستهي چپ و دستهي ميانه. زُهير فرماندهي دستهي راست و حَبيب بن مظاهر فرماندهي دستهي چپ لشكر مىشوند و خود حضرت نيز، در قلب لشكر قرار مىگيرد.
پروانهها آمادهاند تا جان خود را فداى شمع وجود امام حسين (ع) كنند.
امام پرچم لشكر را به دست برادرش عباس مىدهد. او امروز علمدار دشت كربلاست.
امام، اكنون دستور مىدهد تا هيزمهاى داخل خندق را آتش بزنند.
***
سوارى به سوى لشكر امام مىآيد. او همراه خود شمشيرى ندارد؛ امّا در دست او نامهاى است. خدايا، اين نامه چيست؟
او جلو مىآيد و مىگويد: «من نامهاى براى محمّد بن بَشير دارم. آيا شما او را مىشناسيد؟»
محمد بن بَشير از ياران امام است كه اكنون در صف مبارزه ايستاده است.
نگاه كن! محمّد بن بَشير پيش مىآيد. آورندهي نامه يكى از بستگان اوست.
سلام مىكند و مىگويد از من چه مىخواهى؟
ـ اين نامه را براى تو آوردهام.
ـ در آن چه نوشته شده است؟
ـ خبر رسيده پسرت كه به جنگ با كافران رفته بود، اكنون اسير شده است. بيا برويم و براى آزادى او تلاش كنيم.
ـ من فرزندم را به خدا مىسپارم.
امام حسين (ع) كه اين صحنه را مىبيند، نزد محمّد بن بَشير مىآيد و مىفرمايد: «من بيعت خود را از تو برداشتم. تو مىتوانى براى آزادى فرزند خود بروى».
چشمان محمّد بن بَشير پر از اشك مىشود و مىگويد: «تو را رها كنم و بروم. به خدا قسم كه هرگز چنين نمىكنم».
نامهرسان با نااميدى ميدان را ترك مىكند. او خيلى تعجب كرده است. زيرا محمّد بن بَشير، پسر خود را بسيار دوست مىداشت. او را چه شده كه براى آزادى پسرش كارى نمىكند؟
او نمىداند كه محمّد بن بَشير هنوز هم جوان خود را دوست دارد؛ امّا عشقى والاتر قلب او را احاطه كرده است. او اكنون عاشق امام حسين (ع) ميباشد و مىخواهد جانش را فداى او كند.
***
سپاه كوفه آمادهي جنگ مىشود. در خيمهي فرماندهى، سران سپاه جمع شده و به اين نتيجه رسيدهاند كه بايد هر چه سريعتر جنگ را آغاز كنند. برنامهي آنها اين است كه از چهار طرف به سوى اردوگاه امام حسين (ع) حمله كنند و در كمتر از يك ساعت او و يارانش را اسير نموده و يا به قتل برسانند.
عمر سعد به شمر مىگويد: «خود را به نزديكى خيمههاى حسين برسان و وضعيت آنها را بررسى كن و براى من خبر بياور».
شمر، سوار بر اسب مىشود و به سوى اردوگاه امام پيش مىتازد.
آتش!
خدايا! چه مىبينم؟ سه طرف خيمهها پر از آتش است. گودالى عميق كنده شده و آتش از درون آنها شعله مىكشد.
يك طرف خيمهها باز ميباشد و مقابل آن، لشكرى كوچك امّا منظم ايستاده است. آنها سه دستهي نظامىاند. شيرمردانى كه شمشير به دست آمادهاند تا با تمام وجود از امام خويش دفاع كنند.
او مىفهمد كه ديگر نقشهي حمله كردن از چهار طرف، عملى نيست.
شمر عصبانى مىشود. از شدت ناراحتى فرياد مىزند: «اى حسين! چرا زودتر از آتش جهنم به استقبال آتش رفتهاى؟».
سخن شمر دلها را به درد مىآورد. شمر چه بىحيا و گستاخ است. مسلم بن عَوْسجه طاقت نمىآورد. تيرى در كمان مىنهد و مىخواهد حلقوم اين نامرد را نشانه رود.
ـ مولاى من، اجازه مىدهى اين نامرد را از پاى درآورم.
ـ نه، صبر كن. دوست ندارم آغازگر جنگ ما باشيم.
مسلم بن عوسجه تير از كمان بيرون مىنهد.
***
شمر بازمىگردد و خبر مىدهد كه ديگر نمىتوان از چهار طرف حمله كرد.
عمر سعد با تغيير در شيوهي حمله، پرچم سپاه را به غلام خود مىدهد. طبل آغاز جنگ، زده مىشود و سپاه كوفه حركت مىكند.
اين صداى عمر سعد است كه در صحراى كربلا مىپيچد: «اى لشكر خدا! پيش به سوى بهشت!».
لشكر كوفه حركت مىكند و روبهروى لشكر امام مىايستد.
امام حسين (ع) رو به سپاه كوفه مىفرمايد: «اى مردم! سخن مرا بشنويد و در جنگ شتاب نكنيد. مىخواهم شما را نصيحت كنم».
نفسها در سينه حبس مىشود و همه منتظر شنيدن سخن امام هستند: «آيا مرا مىشناسيد؟ لحظهاى با خود فكر كنيد كه مىخواهيد خون چه كسى را بريزيد. مگر من فرزند دختر پيامبر نيستم؟
سكوت بر تمام سپاه كوفه سايه افكنده است. هيچ كس جوابى نمىدهد.
امام ادامه مىدهد: «آيا در اين هم شك داريد كه من فرزند دختر پيامبر شما هستم؟ به خدا قسم، اگر امروز شرق و غرب دنيا را بگرديد، غير از من كسى را نخواهيد يافت كه پسر دختر پيامبر باشد. آيا من، خونِ كسى را ريختهام كه مىخواهيد اين گونه قصاص كنيد؟ آيا مالى را از شما تباه كردهام؟ بگوييد من چه كردهام؟
سكوت مرگبار سپاه كوفه، ادامه پيدا مىكند. امام حسين (ع) فرماندهان سپاه كوفه را مىشناسد، آنها شَبَث بن رِبْعى، حَجّار بن اَبْجَر و قَيْس بن اَشْعَث هستند، اكنون آنها را با نام صدا مىزند و مىفرمايد: «آيا شما نبوديد كه برايم نامه نوشتيد و مرا به سوى شهر خود دعوت كرديد؟ آيا شما نبوديد كه به من وعده داديد كه اگر كوفه بيايم مرا يارى خواهيد نمود؟
همسفرم! به راستى كه اين مردم، چقدر نامرد هستند. آنها امام حسين (ع) را به كوفه دعوت كرده و اكنون در مقابلش شمشير كشيدهاند!
عمر سعد نگاهى به قَيْس بن اَشْعَث مىكند و با اشاره از او مىخواهد كه جواب امام را بدهد.
او فرياد مىزند: «اى حسين! ما نمىدانيم تو از چه سخن مىگويى، امّا اگر بيعت با يزيد را بپذيرى، روزگار خوب و خوشى خواهى داشت».
امام در جواب مىگويد: «من هرگز با كسى كه به خدا ايمان ندارد، بيعت نمىكنم».
امام با اين سخن، چهرهي واقعى يزيد را به همه نشان مىدهد.
***
عمر سعد به نيروهاى خود نگاه مىكند. بسيارى از آنها سرشان را پايين انداختهاند. اكنون وجدان آنها بيدار شده و از خود مىپرسند: به راستى، ما مىخواهيم چه كنيم؟ مگر حسين چه گناهى كرده است؟
عمر سعد نگران مىشود. براى همين، يكى از نيروهاى خود به نام ابن حَوْزَه را صدا مىزند و با او خصوصى مطلبى را در ميان مىگذارد.
من نزديك مىروم تا ببينم آنها دربارهي چه سخن مىگويند. تا همين حد متوجه مىشوم كه عمر سعد به او وعدهي پول زيادى مىدهد و او پيشنهاد عمر سعد را قبول مىكند.
او سوار بر اسب مىشود و با سرعت به سوى سپاه امام مىرود و فرياد مىزند: «حسين كجاست؟ با او سخنى دارم».
ياران، امام را به او نشان مىدهند و از او مىخواهند سخن خود را بگويد. امام هم نگاه خود را به سوى آن مرد مىكند و منتظر شنيدن سخن او مىشود.
همهي نگاههاى دو لشكر به اين مرد است. به راستى، او چه مىخواهد بگويد؟
ابن حوزه فرياد مىزند: «اى حسين، تو را به آتش جهنم بشارت مىدهم».
زخم زبان از زخم شمشير نيز، دردناكتر است. نمىدانم اين سخن با قلب امام چه كرد؟
دل ياران امام با شنيدن اين گستاخى به درد مىآيد.
سپاه كوفه با شنيدن اين سخن شادى و هلهله مىكنند. بار ديگر شيطان در وجود آنها فرياد مى زند: « حسين از دين پيامبر خويش خارج شده، چون او از بيعت با خليفهي مسلمانان خوددارى كرده است».
امام سكوت مىكند و فقط دستهاى خود را به سوى آسمان گرفته و با خداى خويش سخنى مىگويد.
آن مرد هنوز بر اسب خود سوار است. قهقههي مستانهاش فضا را پر كرده است، امّا يك مرتبه اسب او رَم مىكند و مهار اسب از دستش خارج مىشود و از روى اسب بر زمين مىافتد، گويا پايش در ركاب اسب گير كرده است. اسب به سوى خندق پر از آتش مىتازد و ابن حَوزه كه چنين جسارتى به امام كرد در آتش گرفتار مىشود و به سزاى عملش مىرسد.
به هر حال با پيش آمدن اين صحنه، عدهاى از سپاهيان عمر سعد از جنگ كردن با امام حسين (ع) پشيمان مىشوند و دشت كربلا را ترك مىكنند.
***
ـ جانم به فدايت! اجازه مىدهى تا من نيز سخنى با اين مردم بگويم؟
ـ اى زُهير! برو، شايد بتوانى در دل سياه آنها، روزنهاى بگشايى.
زُهير جلو مىرود و خطاب به سپاه كوفه مىگويد: «فرداى قيامت چه جوابى به پيامبر خواهيد داد؟ مگر شما نامه ننوشتيد كه حسين به سوى شما بيايد؟ رسم شما اين است كه از ميهمان با شمشير پذيرايى كنيد؟»
عمر سعد نگران است از اينكه سخن زُهير در دل مردم اثر كند. به شمر اشاره مىكند تا اجازه ندهد زُهير سخن خود را تمام كند.
شمر تيرى در كمان مىگذارد و به سوى زُهير پرتاب مىكند و فرياد مىزند: «ساكت شو! با سخن خود ما را خسته كردى. مگر نمىدانى كه تا لحظاتى ديگر، همراه با امام خود كشته خواهى شد».
خدا را شكر كه تير خطا مىرود. زُهير خطاب به شمر مىگويد: «مرا از مرگ مىترسانى؟ به خدا قسم شهادت در راه حسين (ع) نزد من از همه چيز بهتر است».
آنگاه زُهير فرياد برمىآورد: «اى مردم، آگاه باشيد تا فريب شمر را نخوريد و بدانيد كه هر كس در ريختن خون حسين (ع) شريك باشد، روز قيامت از شفاعت پيامبر محروم خواهد بود».
اينجاست كه امام به زُهير مىفرمايد: «تو وظيفهي خود را نسبت به اين مردم انجام دادى. خدا به تو جزاى خير دهد».
امام بُرَير را مىطلبد و از او مىخواهد تا با اين مردم سخن بگويد، شايد سخن او را قبول كنند.
مردم كوفه بُرَير را به خوبى مىشناسند. او بهترين معلم قرآن كوفه بود. بسيارى از آنها خواندن قرآن را از او ياد گرفتهاند. شايد به حرمت قرآن از جنگ منصرف شوند.
گوش كن! اين صداى بُرَير ميباشد كه در دشت كربلا طنين انداخته است: «واى بر شما كه خاندان پيامبر را به شهر خود دعوت مىكنيد و اكنون كه ايشان نزد شما آمدهاند با شمشير به استقبالشان مىآييد».
عمر سعد، دستور مىدهد كه سخن بُرَير را با تير جواب دهند. اگر چه تير بار ديگر به خطا مىرود، امّا سخن بُرَير ناتمام مىماند.
آرى! امام براى اتمامِ حجت با مردم كوفه، به برخى از ياران خود اجازه مىدهد تا با كوفيان سخن بگويند؛ امّا هيچ سخنى در دل آنها اثر نمىكند.
اكنون خود امام مقابل آنها مىرود و مىفرمايد: «شما مردم، سخن حق را قبول نمىكنيد؛ زيرا شكمهاى شما از مال حرام پر شده است».
آرى! مال حرام، رمز سياهى دلهاى اين مردم است.
عمر سعد به سربازان دستور مىدهد كه همهمه كنند تا صداى امام به گوش كسى نرسد. او مىترسد كه سخن امام در دل اين سپاه اثر كند. براى همين، صداى طبلها بلند مىشود و همهي سربازان فرياد مىزنند.
آرى! صداى امام ديگر به جايى نمىرسد. كوفيان نمىخواهند سخن حق را بشنوند و براى همين، راهى براى اصلاح خود باقى نمىگذارند.
امام دست به دعا برمىدارد و با خداى خود چنين مىگويد: «بار خدايا! باران رحمتت را از اين مردم دريغ كن و انتقام من و يارانم را از اين مردم بگير كه اينان به ما دروغ گفتند و ما را تنها گذاشتند».
سى و سه هزار سرباز، براى شروع جنگ لحظهشمارى مىكنند. آنها به فكر جايزههايى هستند كه ابن زياد به آنها وعده داده بود.
سكههاى طلا، چشم آنها را كور كرده است. كسى كه عاشق دنيا شده، ديگر سخن حق در او اثر نمىكند.