فصل 17: بخش 17
سخنان نورانى امام حسين (ع) در قلب برادرم اثر نكرد. آيا ممكن است كه او سخن مرا قبول كند؟
عَمْرو بن قَرَظَه با خود اين چنين مىگويد و تصميم مىگيرد كه براى آخرين بار برادر خود، على را ببيند. او در مقابل سپاه كوفه مىايستد و برادرش على را صدا مىزند. على، خيال مىكند كه عَمْرو آمده است تا به سپاه كوفه بپيوندد. براى همين، خيلى خوشحال مىشود و به استقبالش مى رود:
ـ اى عمرو! خوش آمدى. به تو گفته بودم كه دست از حسين بردار چرا كه سرانجام با حسين بودن كشته شدن است. خوب كردى كه آمدى!
ـ چه خيالِ باطلى! من نيامدهام كه از حسين (ع) جدا شوم. آمدهام تا تو را با خود ببرم.
ـ من همراه تو به قتلگاه بيايم! هرگز، مگر ديوانه شدهام!
ـ برادر! مىدانى حسين كيست. او كليد بهشت است. حيف است كه در ميان سپاه كفر باشى. ما خاندان همواره طرفدار اهل بيت (ع) بودهايم. آيا مىدانى چرا پدر نام تو را على گذاشت؟ به خاطر عشقى كه به اين خاندان داشت.
عمرو همچنان با برادر سخن مىگويد تا شايد او از خواب غفلت بيدار شود، امّا فايدهاى ندارد، او هم مانند ديگران عاشق دنيا شده است.
على آخرين سخن خود را به عمرو مىگويد: «عشق به حسين، عقل و هوش تو را ربوده است».
او مهار اسب خود را مىچرخاند و به سوى سپاه كوفه باز مىگردد.
***
عبدالله بن زُهير يكى از فرماندهان سپاه كوفه است. نگاه كن! چرا او اين قدر مضطرب و نگران است؟
حتماً مىگويى چرا؟ او و پدرش با هم به اينجا آمدهاند. او به پدرش بسيار علاقه داشت و هميشه مواظبش بود؛ امّا حالا از پدرش بىخبر است و او را نمىيابد.
ديشب، پدرش در خيمهي او بوده و در آنجا استراحت مىكرده است؛ امّا نيمه شب كه براى خوردن آب بيدار شد، پدرش را نديد.
فكر پيدا كردن پدر لحظهاى او را آرام نمىگذارد. او بايد چند هزار سرباز را فرماندهى كند. آيا شما مىدانيد پدر فرمانده، كجا رفته است؟ خدا كند هر چه زودتر پدر پيدا شود تا او بتواند به كارش برسد.
دو لشكر در مقابل هم به صف ايستادهاند. يكى از سربازان كوفى، آن طرف را نگاه مىكند و با تعجب فرياد مى زند خداى من! چه مىبينم؟ آن پيرمرد را ببينيد!
ـ كدام پيرمرد؟
ـ همان كه نزديك حسين (ع) ايستاده است. او همان گمشدهي فرماندهي ماست.
سرباز با شتاب نزد فرماندهي خود مىرود:
ـ جناب فرمانده! من پدر شما را پيدا كردم.
ـ كو؟ كجاست؟
ـ آنجا.
سرباز با دست به سوى لشكر امام حسين (ع) اشاره مىكند.
فرمانده باور نمىكند. به چشمهاى خود دستى مىكشد و دقيقتر نگاه مىكند. واى! پدرم آنجا چه مىكند؟
غافل از اينكه پدر آن طرف در پناه خورشيد مهربانى ايستاده است.
آرى! او حسينى شده و آماده است تا پروانهي وجود امام حسين (ع) گردد. او با اشاره با پسر سخن مىگويد: «تو هم بيا اين طرف، بهشت اين طرف است»؛ ولى امان از رياست دنيا و عشق پول! پسر عاشق پول و رياست است. او نمىتواند از دنيا دل بكند.
پدر و پسر روبهروى هم ايستادهاند. تا دقايقى ديگر پدر با شمشير سربازانِ پسر، به خاك و خون كشيده خواهد شد.
***
حُرّ رياحى يكى از فرماندهان عمر سعد است. همان كه با هزار سرباز راه را بر امام حسين (ع) بسته بود.
او فرماندهي چهار هزار سرباز است. لشكر او در سمت راست ميدان جاى گرفته و آمادهي حملهاند. حُرّ از سربازان خود جدا مىشود و نزد عمر سعد مىآيد:
ـ آيا واقعاً مىخواهى با حسين بجنگى؟
ـ اين چه سؤالى است كه مىپرسى. خوب معلوم است كه مىخواهم بجنگم؛ آن هم جنگى كه سرِ حسين و يارانش از تن جدا گردد.
حُرّ به سوى لشكر خود بازمىگردد؛ امّا در درون او غوغايى به پاست. او باور نمىكرد كار به اينجا بكشد و خيال مىكرد كه سرانجام امام حسين (ع) با يزيد بيعت مىكند؛ امّا اكنون سخنان امام حسين (ع) را شنيده است و مىداند كه حسين بر حق است. او فرزند پيامبر ميباشد كه اين چنين غريب مانده است. او به ياد دارد كه قبل از رسيدن به كربلا، در منزل شَراف، امام حسين (ع) چگونه با بزرگوارى، او و يارانش را سيراب كرد.
با خود نجوا مىكند: «اى حُرّ! فرداى قيامت جواب پيامبر را چه خواهى داد؟ اين همه دور از خدا ايستادهاى كه چه بشود؟ مال و رياست چند روزهي دنيا كه ارزشى ندارد. بيا توبه كن و به سوى حسين برو».
بار ديگر نيز، با خود گفتوگو مىكند: «مگر توبهي من پذيرفته مىشود؟! من بودم كه راه را بر حسين بستم و اين من بودم كه اشك بر چشم كودكان حسين نشاندم. اگر آن روز كه حسين از من خواست تا به سوى مدينه برگردد اجازه مىدادم، اكنون او در مدينه بود. واى بر من! حالا چه كنم. ديگر برگشتن من چه فايدهاى براى حسين دارد. من بروم يا نروم، حسين را مىكشند».
اين بار نداى ديگرى درونش را نشانه مىگيرد. اين نداى شيطان است: «اى حرّ! تو فرماندهي چهار هزار سرباز هستى. تو مأموريت خود را انجام دادهاى. كمى صبر كن كه جايزهي بزرگى در انتظار تو ميباشد. اى حرّ! توبهات قبول نيست، مىخواهى كجا بروى. هيچ مىدانى كه مرگى سخت در انتظار تو خواهد بود. تا ساعتى ديگر، حسين و يارانش همه كشته مىشوند».
حُرّ با خود مىگويد: «من هر طوركه شده بايد به سوى حسين بروم. اگر اينجا بمانم جهنم در انتظارم است».
حُرّ قدمزنان در حالى كه افسار اسب را در دست دارد به صحراى كربلا نگاه مىكند. از خود مىپرسد كه چگونه به سوى حسين برود؟ ديگر دير شده است. كاش ديشب در دل تاريكى به سوى نور رفته بودم. خداى من، كمكم كن!
ناگهان اسب حُرّ شيههاى مىكشد. آرى! او تشنه است. حُرّ راهى را مىيابد و آن هم بهانهي آب دادن به اسب است.
يكى از دوستانش به او نگاه مىكند و مىگويد:
ـ اين چه حالتى است كه در تو مىبينم. سرگشته و حيرانى؟ چرا بدنت چنين مىلرزد؟
ـ من خودم را بين بهشت و جهنم مىبينم. به خدا قسم بهشت را انتخاب خواهم كرد؛ اگرچه بدنم را پاره پاره كنند.
حُرّ با تصميمى استوار، افسار اسب خود را در دست دارد و آرام آرام به سوى فرات مىرود. همه خيال مىكنند كه او مىخواهد اسب خود را سيراب كند. او اكنون فرماندهي چهار هزار سرباز است كه همه در مقابل او تعظيم مىكنند.
او آن قدر مىرود كه از سپاه دور مىشود. حالا بهترين فرصت است! سريع بر روى اسب مىنشيند و به سوى اردوگاه امام پيش مىتازد.
آن قدر سريع چون باد كه هيچ كس نمىتواند به او برسد. اكنون وارد اردوگاه امام حسين (ع) شده است.
او شمشير خود را به زمين مىاندازد. آرام آرام به سوى امام مىآيد. هر كس به چهرهي او نگاه كند، درمىيابد كه او آمده است تا توبه كند.
وقتى روبهروى امام قرار مىگيرد مىگويد:
ـ سلام اى پسر رسول خدا! جانم فداى تو باد! من همان كسى هستم كه راه را بر تو بستم. به خدا قسم نمىدانستم كه اين نامردان تصميم به كشتن شما خواهند گرفت. من از كردار خود پشيمانم. آيا خدا توبهي مرا قبول مى كند.
ـ سلام بر تو! آرى، خداوند توبهپذير و مهربان است.
آفرين بر تو اى حُرّ!
امام از حُرّ مىخواهد كه از اسب پياده شود، چرا كه او ميهمان است.
گوش كن! حُرّ در جواب امام اينگونه مىگويد: «من آمدهام تا تو را يارى كنم. اجازه بده تا با كوفيان سخن بگويم».
صداى حرّ در دشت كربلا مىپيچد. همه تعجب مىكنند. صداى حُرّ از كدامين سو مىآيد: «اى مردم كوفه! شما بوديد كه به حسين نامه نوشتيد كه به كوفه بيايد و به او قول داديد كه جان خويش را فدايش مىكنيد. اكنون چه شده است كه با شمشيرهاى برهنه او را محاصره كردهايد؟».
سپاه كوفه متعجب شدهاند و نداى بر حق حرّ را مىشنوند. در حالى كه سخنى از آنها به گوش نمىرسد. سخن حق در دل آنها كه عاشق دنيا شدهاند، هيچ اثرى ندارد. حرّ باز مىگردد و كنار ياران امام در صف مبارزه مىايستد.
***
ساعت حدود هشت صبح است. همهي ياران امام، تشنه هستند. در خيمهها هم آب نيست.
سپاه كوفه منتظر فرمان عمر سعد است. دستور حمله بايد از طرف او صادر شود. ابتدا بايد مردم را با وعدهي پول خامتر نمود. براى همين، عمر سعد فرياد مىزند: «هر كس كه سر يكى از ياران حسين را بياورد هزار درهم جايزه خواهد گرفت».
تصميم بر آن شد تا ابتدا لشكر امام را تيرباران نمايند. همهي تيراندازان آماده شدهاند؛ امّا نخستين تير را چه كسى مىزند؟
آنجا را نگاه كن! اين عمر سعد است كه روى زمين نشسته و تير و كمانى در دست دارد. او آماده است تا نخستين تير را پرتاب كند: «اى مردم! شاهد باشيد كه من خودم نخستين تير را به سوى حسين و يارانش پرتاب كردم».
تير از كمان عمر سعد جدا و به طرف لشكر امام پرتاب مىشود. جنگ آغاز مىگردد. عمر سعد فرياد مىزند: «در كشتن حسين كه از دين برگشته است شكى نكنيد».
واى خداى من، نگاه كن! هزاران تير به اين سو مىآيند.
ميدان جنگ با فرو ريختن تيرها سياه شده است. ياران امام، عاشقانه و صبورانه خود را سپر بلاى امام خويش مىكنند و بدين ترتيب، حماسهي بزرگ صبح عاشورا رقم مىخورد.
اين اوج ايثار و فداكارى است كه در تاريخ نمونهاى ندارد. زمين رنگ خون به خود مىگيرد و عاشقان پر و بال مىگشايند و تنهاى تيرباران شده بر خاك مىافتند.
همهي ياران در اين فكر هستند كه مبادا تيرى به امام اصابت كند. زمين و آسمان پر از تير شده و چه غوغايى به پاست!
عمر سعد مىداند كه به زودى همهي تيرهاى اين لشكر تمام خواهد شد؛ در حالى كه او بايد براى مراحل بعدى جنگ نيز، مقدارى تير داشته باشد. به همين دليل، دستور مىدهد تا تيراندازى متوقف شود.
آرامشى نسبى، ميدان را فرا مىگيرد. سپاه كوفه خيال مىكنند كه امام حسين (ع) را كشتهاند، امّا آن حضرت سالم است و ياران او تيرها را به جان و دل خريدهاند.
اكنون سى و پنج تن از ياران امام، شربت شهادت نوشيده و به ديدار خداى خويش رفتهاند.
اشك در چشمان امام حلقه زده است. نيمى از ياران باوفاى او چه سريع پر گشودند و رفتند. سپاه كوفه، هلهله و شادى مىكنند.
امام همچنان از ديدن ياران غرق به خونش، اشك مىريزد.
گوش كن! اين صداى امام ميباشد كه در دشت كربلا طنينانداز است: «آيا يار و ياورى هست كه به خاطر خدا مرا يارى نمايد؟».
جوابى شنيده نمىشود. اهل كوفه، سرمست پيروزى زودرس خود هستند.
در آسمان غوغايى برپا مىشود. فرشتگان از خداوند اجازه مىگيرند تا براى يارى امام بيايند. فرشتگان گروه گروه نزد امام حسين (ع) مىروند و مىگويند: «اى حسين! صدايت را شنيديم و آمدهايم تا تو را يارى كنيم».
امّا امام ديدار خداوند را انتخاب مىكند و به فرشتگان دستور بازگشت مىدهد.
آرى! امام حسين (ع) در آن لحظه براى نجات از مرگ، طلب يارى نكرد؛ بلكه براى آزادى اهل كوفه و همهي كسانى كه تا قيامت فرياد او را مىشنوند، صدايش را بلند كرد تا شايد دلى بيدار شود و به سوى حق بيايد و از آتش جهنم آزاد گردد.
***
از آغاز حمله و تيرباران دستهجمعى ساعتى مىگذرد. اكنون نوبت جنگ تن به تن و فداكارى ديگر ياران مىرسد. آيا مىدانى كه شعار ياران امام چيست؟
شعار آنها «يا محمّد» است.
آرى! تنها نام پيامبر است كه غرور و عزّت را براى لشكر حق به همراه دارد.
اكنون ساعت حدود نُه صبح است و نيمى از ياران امام به شهادت رسيدهاند و حالا نوبت پروانههاى ديگر است.
حرّ نزد امام مىآيد و مىگويد: «اى حسين! من نخستين كسى بودم كه به جنگ تو آمدم و راه را بر تو بستم. اكنون مىخواهم نخستين كسى باشم كه به ميدان مبارزه مىرود و جانش را فداى شما مىكند. به اميد آنكه روز قيامت نخستين كسى باشم كه با پيامبر دست مىدهد.
من وقتى اين كلام را مىشنوم، به همّت بالاى حرّ آفرين مىگويم! به راستى كه تو معماى بزرگ تاريخ هستى! تا ساعتى قبل در سپاه كفر بودى و اكنون آن قدر عزيز شدهاى كه مىخواهى روز قيامت نخستين كسى باشى كه با پيامبر دست مىدهد.
مىدانم كه خداوند اين سخن را بر زبان تو جارى ساخت تا عظمت حسينش را نشان دهد. حسين كسى است كه توبهكنندگان را عزيزتر مىداند به شرط آنكه مانند تو، مردانه تـوبه كنند. تو مىخواهى به گنهكاران پيام دهى كه بياييد و حسينى شويد.
امام به حُرّ اجازه مىدهد و او بر اسب رشيدش سوار مىشود و به ميدان مىآيد. انبوه سپاه برايش حقير و ناچيز جلوه مىكند. اكنون او رَجَز مىخواند.
همان طور كه مىدانى رجز شعر حماسى است كه در ميدان رزم خوانده مىشود.
گوش كن! «من حُرّ هستم كه زبانزد ميهماننوازىام، من پاسدار بهترين مرد سرزمين مكهام».
غبار از زمين برمىخيزد. حُرّ به قلب لشكر مىزند؛ امّا اسب او زخمى شده است. سپاه كوفه مىترسد و عقبنشينى مىكند.
عمر سعد كه كينهي زيادى از حُرّ به دل گرفته است، دستور مىدهد تا او را تيرباران كنند. تيرها پشت سر هم مىآيند. فرياد حُرّ بلند است: «بدانيد كه من مرد ميدان هستم و از حسين پاسدارى مىكنم».
او مىجنگد و چهل تن از سپاه دشمن را به خاك سياه مىنشاند. سرانجام دشمن او را محاصره مىكند. تيرها و نيزهها حملهور مىشوند. نيزهاى سينهي حُرّ را مىشكافد و او روى زمين مىافتد.
ياران امام نزد حُرّ مىروند و او را به سوى خيمهها مىآورند. امام نيز به استقبال آمده و كنار حُرّ به روى زمين مىنشيند و سر او را به سينه گرفته و با دستهاى خود، خاك و خون را از چهرهي او پاك مىكند.
حُرّ آخرين نگاه خود را به آقاى خود مىكند. لحظهي پرواز فرا رسيده است، او به صورت امام لبخند مىزند، به راستى، چه سعادتى از اين بالاتر كه او روى سينهي مولاى خويش جان مىدهد.
گوش كن، امام با حُرّ سخن مىگويد: «به راستى كه تو حُرّ هستى، همانگونه كه مادرت تو را حُرّ نام نهاد».
و حتماً مىدانى كه حُرّ به معناى آزادمرد مىباشد. آرى، حُرّ همان آزادمردى است كه در هنگامهي غربت به يارى امام زمان خويش آمد و جان خود را فداى حق و حقيقت نمود و با حماسهي خود، تاريخ را شگفتزده كرد.