فصل ۱8: بخش ۱8
يَسار و سالم، دو غلام ابن زياد به ميدان آمدهاند و مبارز مىطلبند.
كيست كه به جنگ ما بيايد؟ حبيب و بُرَير از جا برمىخيزند تا به جنگ آنها بروند؛ ولى امام، شانههايشان را مىفشارد كه بنشينند.
عبدالله كَلْبى همراه همسر خود، به كربلا آمده است. او وقتى كه شنيد كوفيان به جنگ امام حسين (ع) مىآيند، تصميم گرفت براى يارى امام به كربلا بيايد. آرى! او همواره آرزوى جهاد با دشمنان دين را در دل داشت.
اكنون روبهروى امام حسين (ع) ايستاده است و مىگويد: «مولاى من! اجازه بدهيد تا به جنگ اين نامردان بروم».
امام به او نگاهى مىكند، پهلوانى را مىبيند با بازوانى قوى. درست است اين پهلوان بايد به جنگ آن دو نفر برود. لبخند بر لبهاى او مىنشيند و براى رسيدن به آرزوى خود در دفاع از حسين (ع) سوار بر اسب مىشود.
ـ تو كيستى؟ تو را نمىشناسيم.
ـ من عبدالله كلبى هستم!
ـ چرا حبيب و بُرَير نيامدند؟ ما آنها را به مبارزه طلبيده بوديم.
ناگهان عبدالله كلبى شمشير خود را به سوى يسار مىبرد و در كارزارى سخت، او را به زمين مىافكند.
سالم، فرصت را غنيمت شمرده به سوى عبدالله كلبى حملهور مىشود. ناگهان شمشيرِ سالم فرود مىآيد و انگشتان دست چپ عبدالله كلبى قطع مىشود.
يكباره عبدالله كلبى به خروش مىآيد و با حملهاى سالم را هم به قتل مىرساند. اكنون او در ميدان قدم مىزند و مبارز مىطلبد؛ امّا از لشكر كوفه كسى جواب او را نمىدهد.
نمىدانم چه مىشود كه دلش هواى ديدن يار ميكند.
دست چپ او غرق به خون است. به سوى امام مىآيد. لبخند رضايت امام را در چهرهي آن حضرت مىبيند و دلش آرام مى گيرد. رو به دشمن مى كند و مى گويد: «من قدرتمندى توانا و جنگ جويى قوى هستم».
عمر سعد دستور مىدهد كه اين بار گروهى از سواران به سوى عبدالله كلبى حمله ببرند. آنها نيز، چنين مىكنند، امّا برق شمشير عبدالله، همه را به خاك سياه مى نشاند.
ديگر كسى جرأت ندارد به جنگ اين شير جوان بيايد. عمر سعد كه كارزار را سخت مىبيند، دستور مىدهد تا حلقهي محاصره را تنگتر كنند و گروه گروه بر عبدالله كلبى حمله ببرند.
دل همسرش بىتاب مىشود. عمود خيمهاش را مىكند و به ميدان مىرود. خود را به نزديكىهاى عبدالله كلبى مىرساند و فرياد مىزند: «فدايت شوم، در راه حسين مبارزه كن! من نيز، هرگز تو را رها نمىكنم تا كنارت كشته شوم».
اى زنان دنيا! بياييد وفادارى را از اين خانم ياد بگيريد! او وقتى مىفهمد كه شوهرش در راه حق است، او را تشويق مىكند و تا پاى جان كنار او مىماند.
امام اين صحنه را مىبيند و در حق همسر عبدالله دعا مىكند و به او دستور مىدهد تا به خيمهها برگردد.
همسر عبدالله به خيمه باز مىگردد؛ امّا دلش در ميدان كارزار و كنار شوهر است. سپاه كوفه هجوم مىآورند و گرد و غبار بلند مىشود، به طورى كه ديگر چيزى را نمىبينم.
عبدالله كلبى كجاست؟ خداى من! او بىحركت روى زمين افتاده است. به يقين روحش در بهشت جاودان، ميهمان رسول خداست.
زنى سراسيمه به سوى ميدان مىدود. او همسر عبدالله كلبى است كه پيش از اين شوهرش را تشويق مىكرد. او كنار پيكر بىجان عزيزش مىرود و زانو مىزند و سر همسر را به سينه مىگيرد. خون از صورتش پاك مىكند و بر پيشانى مردانهاش بوسه مىزند «بهشت گوارايت باشد». اشك از چشمان او مىريزد و صداى گريه و مرثيهاش هر دلى را بىتاب مىكند.
اين رسم عرب است كه زنى را كه مشغول عزادارى است نبايد آزار داد؛ امّا عمر سعد مىترسد كه مرثيهي اين زن، دلهاى خفتهي سپاه را بيدار كند. براى همين، به يكى از سربازان خود دستور مىدهد تا او را ساكت كند.
غلام شمر مىآيد و عمود چوبى بر سر او فرود مىآورد. خون از سرِ او جارى مىشود و با خون صورت همسرش آميخته مى گردد.
خوشا به حال تو كه تنها زن شهيد در كربلا هستى! امّا به راستى، چقدر زنان جامعهي من، تو را مىشناسند و از تو درس مىگيرند؟ كاش، همهي زنان مسلمان نيز، همچون تو اين گونه يار و مددكار شوهران خوب خود باشند. هر كجا كه در تاريخ مردى درخشيده، كنار او همسرى مهربان و فداكار بوده است.
عبدالله كلبى تنها شير مرد صحراى كربلاست كه كنار پيكر خونينش، پيكر همسرش نيز غرق در خون است. آن دو كبوتر با هم پرواز كردند و رفتند.
بيا و عشق را در صحراى كربلا نظارهگر باش.
***
مُجَمَّع، اهل كوفه است، امّا اكنون مىخواهد در مقابل سپاه كوفه بايستد.
او به سوى سه نفر از دوستان خود مىرود. گوش كن! او با آنها در حال گفتوگو است: «بنگريد كه چگونه دوستان ما به خاك و خون كشيده شدند و چگونه دشمن قهقههي مستانه سر مىدهد. بياييد ما با هم يك گروه كوچك تشكيل دهيم و با هم به جنگ اين نامردها برويم».
دوستان با او موافقاند. آنها مىخواهند پاسخى دندانشكن به گستاخى دشمن بدهند.
چهار شير كربلا به سوى امام مىروند تا براى رفتن به ميدان، از ايشان اجازه بگيرند. امام در حق آنها دعا مىكند و بدين ترتيب به آنها اجازهي رفتن مىدهد. چهار جوانمرد مىآيند و در حالى كه شمشيرهاى آنها در هوا مىچرخد، به قلب سپاه حمله مىبرند.
همه فرار مىكنند و سپاه كوفه در هم مىريزد. آنها شانه به شانهي يكديگر حمله مىكنند. گاه به قلب لشكر مىزنند و گاه به سمت چپ و گاه به سمت راست. هيچ كس توان مقابله با آنها را ندارد. آنها مىخواهند انتقام خونِ شهيدان را بگيرند. خدا مىداند كه چقدر از اين نامردها را به خاك سياه مىنشانند.
عمر سعد بسيار عصبانى مىشود. اين چهار نفر، يك لشكر را به زانو در آوردهاند. يك مرتبه فكرى به ذهن عمر سعد مىرسد و دستور مىدهد تا هنگامى كه آنها به قلب لشكر حمله مىكنند لشكر راه را باز كند تا آنها به عقب سپاه برسند و آنگاه آنها را محاصره كنند.
اين نقشه اجرا مىشود و اين چهار تن در حلقهي محاصره قرار مىگيرند. صداى «يا محمّد» آنها به گوش امام مىرسد. امام، عباس را به كمك آنها مىفرستد. عباس همچون حيدر كرار مىتازد و با شتاب به سپاه كوفه مىرسد. همه فرار مىكنند و حلقهي محاصره شكسته مىشود و آنها به سوى امام مىآيند.
همسفرم، نگاه كن! با اينكه پيكر آنها زخمهاى زيادى خورده است، امّا باز هم عزم جهاد دارند. ماندن، رسمِ جوانمردى نيست. آنها مىخواهند بازگردند. ولى اى كاش آبى مىبود تا اين ياران شجاع، گلويى تازه مىكردند!
با ديدن امام و شنيدن كلام آن حضرت، جانى تازه در وجودشان دميده مىشود. بدين ترتيب به سوى ميدان باز مىگردند. باران تير و نيزه شروع مىشود و گرد و غبار همه جا را فرا مىگيرد. نبرد سنگين شده است... و اندكى پس از آن در خاموشى فريادها و نشستن غبار، پيكر چهار شهيد ديده مىشود كه كنار هم خفتهاند.
***
تاكنون نام نافِع بن هلال را شنيدهاى؟ آن كه تيرانداز ماهر كربلاست.
او تيرهاى زيادى همراه خود به كربلا آورده و نام خود را بر روى همهي تيرها نوشته است. اينك زمان فداكارى او رسيده است.
او براى دفاع از امام حسين (ع)، تير در كمان مىنهد و قلب دشمنان را نشانه مىگيرد و تعدادى را به خاك سياه مىنشاند. تيرهاى او تمام مىشود. پس خدمت امام حسين (ع) مىآيد و اجازهي ميدان مىخواهد.
امام نيز به او اجازهي جنگ مىدهد. گوش كن اين صداى نافع است: «روى نيازم كجاست، سوى حسين است و بس».
او مىرزمد و به جلو مىرود. همه مىترسند و از مقابلش فرار مىكنند.
عمر سعد، دستور مىدهد هيچ كس به تنهايى به جنگ ياران حسين نرود. آنها به جاى جنگ تن به تن، هر بار كه يكى از ياران امام حمله مىكند، دستهجمعى حمله كرده و او را محاصره مىكنند.
دشمنان دور نافع حلقه مىزنند و او را آماج تيرها قرار ميدهند و سنگ به سوى او پرتاب مىكنند؛ امّا او مانند شير مىجنگد و حمله مىبرد. دشمن حريف او نمىشود. تيرى به بازوى راست او اصابت مىكند و استخوان بازويش مىشكند.
او شمشير را به دست چپ مىگيرد و شمشير مىزند و حمله مىكند. تير ديگرى به بازوى چپ او اصابت مىكند، او ديگر نمىتواند شمشير بزند.
اكنون دشمنان نزديكتر مىشوند. او نمىتواند از خود دفاع كند. دشمنان، نافع را اسير مىكنند و در حالى كه خون از بازوهايش مىچكد، او را نزد عمر سعد مىبرند.
عمر سعد تا نافع را مىبيند او را مىشناسد و مىگويد: «واى بر تو نافع، چرا بر خودت رحم نكردى؟ ببين با خودت چه كرده اى؟».
نافع مردانه جواب مى دهد: «خدا مى داند كه من بر اراده و باور خود هستم و پشيمان نيستم و در نبرد با شما نيز، كوتاهى نكردم. شما هم خوب مى دانيد كه اگر بازوان من سالم بود، هرگز نمى توانستيد اسيرم كنيد. دريغا كه دستى براى شمشير زدن نمانده است».
همه مى فهمند اگر چه نافع بازوان خود را از دست داده، امّا هرگز دست از آرمان خويش بر نداشته است. او هنوز در اوج مردانگى و دفاع از امام خويش ايستاده است.
شمر فرياد مى زند: «او را به قتل برسان». عمر سعد مى گويد: «تو خود او را آورده اى، خودت هم او را بكش». شمر خنجر مى كشد.
(إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّـآ إِلَيْهِ رَاجِعُونَ).
روح نافع پر مىكشد و به سوى آسمان پرواز مىكند.
***
دشمن قصد جان امام را كرده است. اين بار دشمن مى خواهد از سمت چپ حمله كند.
ياران امام راه را بر آنها مىبندند. مسلم بن عوسجه سوار بر اسب، شمشير مى زند و قلب دشمن را مىشكافد. شجاعت او، ترس و وحشت در دل دشمن انداخته است. اين پيرمرد هشتاد ساله، چنين رَجَز مىخواند: «من شير قبيلهي بنى اَسَد هستم».
آرى! همهي اهل كوفه مسلم بن عَوْسجه را مىشناسند. او در ركاب پيامبر شمشير زده است و همهي مردم او را به عنوان يار پيامبر مى شناسند.
لشكر كوفه تصميم به كشتن مسلم بن عوسجه گرفته و به سوى او هجوم مى آورند. او دوازده نفر را به خاك سياه مى نشاند. لشكر او را محاصره مى كنند. گرد و غبار به آسمان مى رود و من چيز ديگرى نمى بينم. بايد صبر كنم تا گرد و غبار فروكش كند.
امام حسين (ع) و ياران به كمك مسلم بن عوسجه مى شتابند. همه وارد اين گرد و غبار مى شوند، هيچ چيز پيدا نيست. پس از لحظاتى، وسط ميدان را مى بينم كه بزرگمردى بر روى خاك آرميده، در حالى كه صورت نورانيش از خون رنگين شده است و امام همراه حبيب بن مظاهر كنار او نشسته اند.
مسلم بن عوسجه چشمان خود را باز مىكند. سر او اكنون در سينهي امام است.
قطره هاى اشك، گونهي امام را مى نوازد. سر به سوى آسمان مى گيرد و با خداى خويش سخن مى گويد.
حبيب بن مظاهر جلو مى آيد. او مى داند كه اين رفيق قديمى به زودى او را ترك خواهد كرد. براى همين به او مى گويد: «آيا وصيتى دارى تا آن را انجام دهم؟»
مسلم بن عوسجه مى خندد. او ديگر توان حركت ندارد، امّا گويى وصيتى دارد. پس آخرين نيرو و توان خود را بر سر انگشتش جمع مى كند و به سوى امام حسي(ع) اشاره مى كند: «اى حبيب! وصيت من اين است كه نگذارى اين آقا، غريب و بى ياور بماند».
اشك در چشمان حبيب حلقه مى زند و مى گويد: «به خداى كعبه قسم مى خورم كه جانم را فدايش كنم».
چشمان مسلم بن عوسجه آرام آرام بسته مى شود و در آغوشِ امام جان مى دهد.
***
همسفرم! آيا عابِس را مى شناسى؟
عابس نامهرسان مسلم بن عقيل بود. مسلم او را به مكه فرستاد تا نامهي مهمى را به امام حسين (ع) برساند.
كسانى كه به امام حسين (ع) نامه نوشتند شمشير در دست دارند و به خونش تشنه شده اند. عابِس نيز همچون ديگر دلاوران طاقت اين همه نامردى و نيرنگ را ندارد. خدمت امام مى رسد: «مولاى من! در روى اين زمين هيچ كس را به اندازه شما دوست ندارم. اگر چيزى عزيزتر از جان مى داشتم آن را فدايت مىكردم».
امام نگاهى به او مى اندازد. آرى! خدا چه ياران باوفايى به حسين داده است! عابِس، اجازه ميدان مى گيرد و مى خواهد حركت كند. پس با نگاهى ديگر به محبوب خود از اوخداحافظى مى كند.
عابِس، شمشير به دست وارد ميدان مى شود و خشمگين و بىپروا به سوى دشمن مى تازد. رَبيع كسى است كه در يكى از جنگ ها هم رزم او بوده است، امّا اكنون به خاطر مال دنيا در سپاه كوفه است.
او فرياد مى زند: «اى مردم! اين عابس است كه به ميدان آمده، من او را مى شناسم. اين شير شيران است. به نبرد او نرويد كه به خدا قسم هر كس مقابل او بايستد كشته خواهد شد».
عابس در وسط ميدان ايستاده است و مبارز مى طلبد: «آيا يك مرد در ميان شما نيست كه به جنگ من بيايد؟». هيچ كس جواب نمى دهد. ترس وجود همه را فرا گرفته است. عمر سعد عصبانى است. چرا يك نفر جواب نمى دهد؟ همه مى ترسند، شير شيران به ميدان آمده است. باز اين صدا در دشت كربلا مى پيچد: «آيا يك نفر هست كه با من مبارزه كند؟».
عمر سعد اين صحنه را مى بيند كه چگونه ترس بر آن سپاه بزرگ سايه افكنده است. او به هر كسى كه دستور مى دهد به ميدان برود، كسى قبول نمى كند. پس با عصبانيت فرياد برمىآورد: «او را سنگ باران كنيد».
سنگ از هر طرف مى بارد، امّا هيچ مبارزى به ميدان نمى آيد.
نامردها! چرا سنگ مى زنيد. مگر شما براى جنگ نيامده ايد، پس چرا به ميدان نمى آييد؟ آرى! شما حقير هستيد و بايد حقيرتر بشويد.
نگاه كن! حماسه اى در حال شكل گيرى است.
عابس لباس رزم از بدن بيرون مى آورد و به گوشه اى پرتاب مى كند و فرياد مى زند: «اكنون به جنگم بياييد!».
همه از كار عابس متعجب مى شوند و عابس به سوى سپاه كوفه حمله مى برد.
به هر سو كه هجوم مى برد، همه فرار مى كنند. عدهي زيادى را به خاك سياه مى نشاند.
دشمن فرياد مى زند: «محاصرهاش كنيد، تير بارانش كنيد». و به يكباره باران تير و سنگ شروع به باريدن مى كند و حلقهي محاصره تنگ تر مى شود.
او همهي تيرها را به جان و دل مى خرد. از سر تا پاى او خون مى چكد. اكنون او با پيكرى خونين در آغوش فرشتگان است!
آرى! او به آرزويش كه شهادت است، مى رسد.
***
او جَوْن است، غلامِ ابوذر غِفارى كه بعد از مرگ ابوذر، همواره در خدمت امام حسين (ع) بوده است.
او در اصل اهل سودان است و رنگ پوستش سياه مى باشد. امام كه دايماً اطراف اردوگاه را بررسى مى كند، اين بار كنار ميدان ايستاده است. جَوْن جلو مى آيد و مى گويد:
ـ مولاى من، آيا اجازه مى دهيد به ميدان بروم. مى خواهم جانم را فداى شما كنم.
ـ اى جَوْن! خدا پاداش خيرت دهد. تو با ما آمدى، رنج اين سفر را پذيرفتى، همراه و همدل ما بودى و سختى هاى زيادى نيز، كشيدى، امّا اكنون به تو رخصت بازگشت مى دهم. تو مى توانى بروى.
اشك در چشم جَون حلقه مى زند. شانه هايش مى لرزد و با صدايى لرزان مى گويد: «آقا، عزيز پيامبر، در شادى ها با شما بودم و اكنون در اوج سختى شما را تنها بگذارم.
امام شانه هاى او را مى نوازد و با لبخندى پر از محبت اجازهي ميدان به او مى دهد.
جَوْن رو به امام مى كند و مى گويد: «آقا، دعا كن پس از شهادت، سپيدرو و خوشبو شوم».
نمى دانم چه شده است كه جَون اين خواسته را از امام طلب مى كند؛ امّا هر چه هست اين تنها خواستهي اوست.
جَون به ميدان مى رود. شمشير مى زند و چنين مى خواند: «به زودى مى بينيد كه غلامِ سياهِ حسين، چگونه مى جنگد و از فرزند پيامبر دفاع مى كند».
دستور مى رسد تا او را محاصره كنند. سپاه كوفه به پيش مى تازد و او شمشير مى زند.
گرد و غبار به آسمان بلند شده، جَوْن بر روى خاك افتاده است. آخرين لحظه هاى عمر اوست. چشم هاى خود را بر هم مى نهد. او به ياد دارد كه امام حسين (ع) بالاى سر شهدا مى رفت. با خود مى گويد آيا آقايم به بالين من نيز، خواهد آمد؟ نه، من لايق نيستم. من تنها غلامى سياه هستم. حسين به بالين كسانى مىرود كه از بزرگان و عزيزان هستند. منِ سياه كجا و آنها كجا!
ناگهان صدايى آشنا مى شنود. دستى مهربان سر او را از زمين بلند مى كند. خداى من، اين دست مهربان كيست كه سر مرا به سينه گرفته است؟ بوى مولايم به مشامم مى رسد. يعنى مولايم آمده است؟!
جَون با زحمت چشمانش را باز مى كند و مولايش حسين را مى بيند. خداى من! چه مى بينم؟ مولايم حسين آمده است.
او مات و مبهوت است. مى خواهد بلند شود و دو زانو در مقابل آقاى خود بنشيند، امّا نمى تواند. مى خواهد سخن بگويد، امّا نمى تواند. با چشم با مولايش سخن مى گويد. بعد از لحظاتى چشم فرو مى بندد و روحش پر مى كشد.
امام در اينجا به ياد خواستهي او مى افتد. براى همين، دست به دعا برمىدارد: «بار خدايا! رويش را سفيد، بويش را خوش و با خوبان محشورش نما».
آرى! خداوند دعاى امام حسين (ع) را مستجاب مى كند و پس از چند روز وقتى بنى اسد براى دفن كردن شهدا به كربلا مىآيند، بدن او را مى يابند در حالى كه خوشبوتر از همهي گل هاست!
او در بهشت، همنشين امام خواهد بود.