روابط عمومی دانشگاه شیراز
چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۶
هفت شهر عشق - 18 (ويژه‏نامه‏ي ايام محرم)

فصل ۱8: بخش ۱8
يَسار و سالم، دو غلام ابن زياد به ميدان آمده‏اند و مبارز مى‏طلبند.
كيست كه به جنگ ما بيايد؟ حبيب و بُرَير از جا برمى‏خيزند تا به جنگ آن‏ها بروند؛ ولى امام، شانه‏هايشان را مى‏فشارد كه بنشينند.
عبدالله كَلْبى همراه همسر خود، به كربلا آمده است. او وقتى كه شنيد كوفيان به جنگ امام حسين (ع) مى‏آيند، تصميم گرفت براى يارى امام به كربلا بيايد. آرى! او همواره آرزوى جهاد با دشمنان دين را در دل داشت.
اكنون روبه‏روى امام حسين (ع) ايستاده است و مى‏گويد: «مولاى من! اجازه بدهيد تا به جنگ اين نامردان بروم».
امام به او نگاهى مى‏كند، پهلوانى را مى‏بيند با بازوانى قوى. درست است اين پهلوان بايد به جنگ آن دو نفر برود. لبخند بر لب‏هاى او مى‏نشيند و براى رسيدن به آرزوى خود در دفاع از حسين (ع) سوار بر اسب مى‏شود.
ـ تو كيستى؟ تو را نمى‏شناسيم.
ـ من عبدالله كلبى هستم!
ـ چرا حبيب و بُرَير نيامدند؟ ما آن‏ها را به مبارزه طلبيده بوديم.
ناگهان عبدالله كلبى شمشير خود را به سوى يسار مى‏برد و در كارزارى سخت، او را به زمين مى‏افكند.
سالم، فرصت را غنيمت شمرده به سوى عبدالله كلبى حمله‏ور مى‏شود. ناگهان شمشيرِ سالم فرود مى‏آيد و انگشتان دست چپ عبدالله كلبى قطع مى‏شود.
يكباره عبدالله كلبى به خروش مى‏آيد و با حمله‏اى سالم را هم به قتل مى‏رساند. اكنون او در ميدان قدم مى‏زند و مبارز مى‏طلبد؛ امّا از لشكر كوفه كسى جواب او را نمى‏دهد.
نمى‏دانم چه مى‏شود كه دلش هواى ديدن يار مي‏كند.
دست چپ او غرق به خون است. به سوى امام مى‏آيد. لبخند رضايت امام را در چهره‏ي آن حضرت مى‏بيند و دلش آرام مى گيرد. رو به دشمن مى كند و مى گويد: «من قدرتمندى توانا و جنگ جويى قوى هستم».
عمر سعد دستور مى‏دهد كه اين بار گروهى از سواران به سوى عبدالله كلبى حمله ببرند. آن‏ها نيز، چنين مى‏كنند، امّا برق شمشير عبدالله، همه را به خاك سياه مى نشاند.
ديگر كسى جرأت ندارد به جنگ اين شير جوان بيايد. عمر سعد كه كارزار را سخت مى‏بيند، دستور مى‏دهد تا حلقه‏ي محاصره را تنگ‏تر كنند و گروه گروه بر عبدالله كلبى حمله ببرند.
دل همسرش بى‏تاب مى‏شود. عمود خيمه‏اش را مى‏كند و به ميدان مى‏رود. خود را به نزديكى‏هاى عبدالله كلبى مى‏رساند و فرياد مى‏زند: «فدايت شوم، در راه حسين مبارزه كن! من نيز، هرگز تو را رها نمى‏كنم تا كنارت كشته شوم».
اى زنان دنيا! بياييد وفادارى را از اين خانم ياد بگيريد! او وقتى مى‏فهمد كه شوهرش در راه حق است، او را تشويق مى‏كند و تا پاى جان كنار او مى‏ماند.
امام اين صحنه را مى‏بيند و در حق همسر عبدالله دعا مى‏كند و به او دستور مى‏دهد تا به خيمه‏ها برگردد.
همسر عبدالله به خيمه باز مى‏گردد؛ امّا دلش در ميدان كارزار و كنار شوهر است. سپاه كوفه هجوم مى‏آورند و گرد و غبار بلند مى‏شود، به طورى كه ديگر چيزى را نمى‏بينم.
عبدالله كلبى كجاست؟ خداى من! او بى‏حركت روى زمين افتاده است. به يقين روحش در بهشت جاودان، ميهمان رسول خداست.
زنى سراسيمه به سوى ميدان مى‏دود. او همسر عبدالله كلبى است كه پيش از اين شوهرش را تشويق مى‏كرد. او كنار پيكر بى‏جان عزيزش مى‏رود و زانو مى‏زند و سر همسر را به سينه مى‏گيرد. خون از صورتش پاك مى‏كند و بر پيشانى مردانه‏اش بوسه مى‏زند «بهشت گوارايت باشد». اشك از چشمان او مى‏ريزد و صداى گريه و مرثيه‏اش هر دلى را بى‏تاب مى‏كند.
اين رسم عرب است كه زنى را كه مشغول عزادارى است نبايد آزار داد؛ امّا عمر سعد مى‏ترسد كه مرثيه‏ي اين زن، دل‏هاى خفته‏ي سپاه را بيدار كند. براى همين، به يكى از سربازان خود دستور مى‏دهد تا او را ساكت كند.
غلام شمر مى‏آيد و عمود چوبى بر سر او فرود مى‏آورد. خون از سرِ او جارى مى‏شود و با خون صورت همسرش آميخته مى گردد.
خوشا به حال تو كه تنها زن شهيد در كربلا هستى! امّا به راستى، چقدر زنان جامعه‏ي من، تو را مى‏شناسند و از تو درس مى‏گيرند؟ كاش، همه‏ي زنان مسلمان نيز، همچون تو اين گونه يار و مددكار شوهران خوب خود باشند. هر كجا كه در تاريخ مردى درخشيده، كنار او همسرى مهربان و فداكار بوده است.
عبدالله كلبى تنها شير مرد صحراى كربلاست كه كنار پيكر خونينش، پيكر همسرش نيز غرق در خون است. آن دو كبوتر با هم پرواز كردند و رفتند.
بيا و عشق را در صحراى كربلا نظاره‏گر باش.
***
مُجَمَّع، اهل كوفه است، امّا اكنون مى‏خواهد در مقابل سپاه كوفه بايستد.
او به سوى سه نفر از دوستان خود مى‏رود. گوش كن! او با آن‏ها در حال گفت‏وگو است: «بنگريد كه چگونه دوستان ما به خاك و خون كشيده شدند و چگونه دشمن قهقهه‏ي مستانه سر مى‏دهد. بياييد ما با هم يك گروه كوچك تشكيل دهيم و با هم به جنگ اين نامردها برويم».
دوستان با او موافق‏اند. آن‏ها مى‏خواهند پاسخى دندان‏شكن به گستاخى دشمن بدهند.
چهار شير كربلا به سوى امام مى‏روند تا براى رفتن به ميدان، از ايشان اجازه بگيرند. امام در حق آن‏ها دعا مى‏كند و بدين ترتيب به آن‏ها اجازه‏ي رفتن مى‏دهد. چهار جوانمرد مى‏آيند و در حالى كه شمشيرهاى آن‏ها در هوا مى‏چرخد، به قلب سپاه حمله مى‏برند.
همه فرار مى‏كنند و سپاه كوفه در هم مى‏ريزد. آن‏ها شانه به شانه‏ي يكديگر حمله مى‏كنند. گاه به قلب لشكر مى‏زنند و گاه به سمت چپ و گاه به سمت راست. هيچ كس توان مقابله با آن‏ها را ندارد. آن‏ها مى‏خواهند انتقام خونِ شهيدان را بگيرند. خدا مى‏داند كه چقدر از اين نامردها را به خاك سياه مى‏نشانند.
عمر سعد بسيار عصبانى مى‏شود. اين چهار نفر، يك لشكر را به زانو در آورده‏اند. يك مرتبه فكرى به ذهن عمر سعد مى‏رسد و دستور مى‏دهد تا هنگامى كه آن‏ها به قلب لشكر حمله مى‏كنند لشكر راه را باز كند تا آن‏ها به عقب سپاه برسند و آنگاه آن‏ها را محاصره كنند.
اين نقشه اجرا مى‏شود و اين چهار تن در حلقه‏ي محاصره قرار مى‏گيرند. صداى «يا محمّد» آن‏ها به گوش امام مى‏رسد. امام، عباس را به كمك آن‏ها مى‏فرستد. عباس همچون حيدر كرار مى‏تازد و با شتاب به سپاه كوفه مى‏رسد. همه فرار مى‏كنند و حلقه‏ي محاصره شكسته مى‏شود و آن‏ها به سوى امام مى‏آيند.
همسفرم، نگاه كن! با اينكه پيكر آن‏ها زخم‏هاى زيادى خورده است، امّا باز هم عزم جهاد دارند. ماندن، رسمِ جوانمردى نيست. آن‏ها مى‏خواهند بازگردند. ولى اى كاش آبى مى‏بود تا اين ياران شجاع، گلويى تازه مى‏كردند!
با ديدن امام و شنيدن كلام آن حضرت، جانى تازه در وجودشان دميده مى‏شود. بدين ترتيب به سوى ميدان باز مى‏گردند. باران تير و نيزه شروع مى‏شود و گرد و غبار همه جا را فرا مى‏گيرد. نبرد سنگين شده است... و اندكى پس از آن در خاموشى فريادها و نشستن غبار، پيكر چهار شهيد ديده مى‏شود كه كنار هم خفته‏اند.
***
تاكنون نام نافِع بن هلال را شنيده‏اى؟ آن كه تيرانداز ماهر كربلاست.
او تيرهاى زيادى همراه خود به كربلا آورده و نام خود را بر روى همه‏ي تيرها نوشته است. اينك زمان فداكارى او رسيده است.
او براى دفاع از امام حسين (ع)، تير در كمان مى‏نهد و قلب دشمنان را نشانه مى‏گيرد و تعدادى را به خاك سياه مى‏نشاند. تيرهاى او تمام مى‏شود. پس خدمت امام حسين (ع) مى‏آيد و اجازه‏ي ميدان مى‏خواهد.
امام نيز به او اجازه‏ي جنگ مى‏دهد. گوش كن اين صداى نافع است: «روى نيازم كجاست، سوى حسين است و بس».
او مى‏رزمد و به جلو مى‏رود. همه مى‏ترسند و از مقابلش فرار مى‏كنند.
عمر سعد، دستور مى‏دهد هيچ كس به تنهايى به جنگ ياران حسين نرود. آن‏ها به جاى جنگ تن به تن، هر بار كه يكى از ياران امام حمله مى‏كند، دسته‏جمعى حمله كرده و او را محاصره مى‏كنند.
دشمنان دور نافع حلقه مى‏زنند و او را آماج تيرها قرار مي‏دهند و سنگ به سوى او پرتاب مى‏كنند؛ امّا او مانند شير مى‏جنگد و حمله مى‏برد. دشمن حريف او نمى‏شود. تيرى به بازوى راست او اصابت مى‏كند و استخوان بازويش مى‏شكند.
او شمشير را به دست چپ مى‏گيرد و شمشير مى‏زند و حمله مى‏كند. تير ديگرى به بازوى چپ او اصابت مى‏كند، او ديگر نمى‏تواند شمشير بزند.
اكنون دشمنان نزديك‏تر مى‏شوند. او نمى‏تواند از خود دفاع كند. دشمنان، نافع را اسير مى‏كنند و در حالى كه خون از بازوهايش مى‏چكد، او را نزد عمر سعد مى‏برند.
عمر سعد تا نافع را مى‏بيند او را مى‏شناسد و مى‏گويد: «واى بر تو نافع، چرا بر خودت رحم نكردى؟ ببين با خودت چه كرده اى؟».
نافع مردانه جواب مى دهد: «خدا مى داند كه من بر اراده و باور خود هستم و پشيمان نيستم و در نبرد با شما نيز، كوتاهى نكردم. شما هم خوب مى دانيد كه اگر بازوان من سالم بود، هرگز نمى توانستيد اسيرم كنيد. دريغا كه دستى براى شمشير زدن نمانده است».
همه مى فهمند اگر چه نافع بازوان خود را از دست داده، امّا هرگز دست از آرمان خويش بر نداشته است. او هنوز در اوج مردانگى و دفاع از امام خويش ايستاده است.
شمر فرياد مى زند: «او را به قتل برسان». عمر سعد مى گويد: «تو خود او را آورده اى، خودت هم او را بكش». شمر خنجر مى كشد.
(إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّـآ إِلَيْهِ رَاجِعُونَ).
روح نافع پر مى‏كشد و به سوى آسمان پرواز مى‏كند.
***
دشمن قصد جان امام را كرده است. اين بار دشمن مى خواهد از سمت چپ حمله كند.
ياران امام راه را بر آن‏ها مى‏بندند. مسلم بن عوسجه سوار بر اسب، شمشير مى زند و قلب دشمن را مى‏شكافد. شجاعت او، ترس و وحشت در دل دشمن انداخته است. اين پيرمرد هشتاد ساله، چنين رَجَز مى‏خواند: «من شير قبيله‏ي بنى اَسَد هستم».
آرى! همه‏ي اهل كوفه مسلم بن عَوْسجه را مى‏شناسند. او در ركاب پيامبر شمشير زده است و همه‏ي مردم او را به عنوان يار پيامبر مى شناسند.
لشكر كوفه تصميم به كشتن مسلم بن عوسجه گرفته و به سوى او هجوم مى آورند. او دوازده نفر را به خاك سياه مى نشاند. لشكر او را محاصره مى كنند. گرد و غبار به آسمان مى رود و من چيز ديگرى نمى بينم. بايد صبر كنم تا گرد و غبار فروكش كند.
امام حسين (ع) و ياران به كمك مسلم بن عوسجه مى شتابند. همه وارد اين گرد و غبار مى شوند، هيچ چيز پيدا نيست. پس از لحظاتى، وسط ميدان را مى بينم كه بزرگمردى بر روى خاك آرميده، در حالى كه صورت نورانيش از خون رنگين شده است و امام همراه حبيب بن مظاهر كنار او نشسته اند.
مسلم بن عوسجه چشمان خود را باز مى‏كند. سر او اكنون در سينه‏ي امام است.
قطره هاى اشك، گونه‏ي امام را مى نوازد. سر به سوى آسمان مى گيرد و با خداى خويش سخن مى گويد.
حبيب بن مظاهر جلو مى آيد. او مى داند كه اين رفيق قديمى به زودى او را ترك خواهد كرد. براى همين به او مى گويد: «آيا وصيتى دارى تا آن را انجام دهم؟»
مسلم بن عوسجه مى خندد. او ديگر توان حركت ندارد، امّا گويى وصيتى دارد. پس آخرين نيرو و توان خود را بر سر انگشتش جمع مى كند و به سوى امام حسي(ع) اشاره مى كند: «اى حبيب! وصيت من اين است كه نگذارى اين آقا، غريب و بى ياور بماند».
اشك در چشمان حبيب حلقه مى زند و مى گويد: «به خداى كعبه قسم مى خورم كه جانم را فدايش كنم».
چشمان مسلم بن عوسجه آرام آرام بسته مى شود و در آغوشِ امام جان مى دهد.
***
همسفرم! آيا عابِس را مى شناسى؟
عابس نامه‏رسان مسلم بن عقيل بود. مسلم او را به مكه فرستاد تا نامه‏ي مهمى را به امام حسين (ع) برساند.
كسانى كه به امام حسين (ع) نامه نوشتند شمشير در دست دارند و به خونش تشنه شده اند. عابِس نيز همچون ديگر دلاوران طاقت اين همه نامردى و نيرنگ را ندارد. خدمت امام مى رسد: «مولاى من! در روى اين زمين هيچ كس را به اندازه شما دوست ندارم. اگر چيزى عزيزتر از جان مى داشتم آن را فدايت مى‏كردم».
امام نگاهى به او مى اندازد. آرى! خدا چه ياران باوفايى به حسين داده است! عابِس، اجازه ميدان مى گيرد و مى خواهد حركت كند. پس با نگاهى ديگر به محبوب خود از اوخداحافظى مى كند.
عابِس، شمشير به دست وارد ميدان مى شود و خشمگين و بى‏پروا به سوى دشمن مى تازد. رَبيع كسى است كه در يكى از جنگ ها هم رزم او بوده است، امّا اكنون به خاطر مال دنيا در سپاه كوفه است.
او فرياد مى زند: «اى مردم! اين عابس است كه به ميدان آمده، من او را مى شناسم. اين شير شيران است. به نبرد او نرويد كه به خدا قسم هر كس مقابل او بايستد كشته خواهد شد».
عابس در وسط ميدان ايستاده است و مبارز مى طلبد: «آيا يك مرد در ميان شما نيست كه به جنگ من بيايد؟». هيچ كس جواب نمى دهد. ترس وجود همه را فرا گرفته است. عمر سعد عصبانى است. چرا يك نفر جواب نمى دهد؟ همه مى ترسند، شير شيران به ميدان آمده است. باز اين صدا در دشت كربلا مى پيچد: «آيا يك نفر هست كه با من مبارزه كند؟».
عمر سعد اين صحنه را مى بيند كه چگونه ترس بر آن سپاه بزرگ سايه افكنده است. او به هر كسى كه دستور مى دهد به ميدان برود، كسى قبول نمى كند. پس با عصبانيت فرياد برمى‏آورد: «او را سنگ باران كنيد».
سنگ از هر طرف مى بارد، امّا هيچ مبارزى به ميدان نمى آيد.
نامردها! چرا سنگ مى زنيد. مگر شما براى جنگ نيامده ايد، پس چرا به ميدان نمى آييد؟ آرى! شما حقير هستيد و بايد حقيرتر بشويد.
نگاه كن! حماسه اى در حال شكل گيرى است.
عابس لباس رزم از بدن بيرون مى آورد و به گوشه اى پرتاب مى كند و فرياد مى زند: «اكنون به جنگم بياييد!».
همه از كار عابس متعجب مى شوند و عابس به سوى سپاه كوفه حمله مى برد.
به هر سو كه هجوم مى برد، همه فرار مى كنند. عده‏ي زيادى را به خاك سياه مى نشاند.
دشمن فرياد مى زند: «محاصره‏اش كنيد، تير بارانش كنيد». و به يكباره باران تير و سنگ شروع به باريدن مى كند و حلقه‏ي محاصره تنگ تر مى شود.
او همه‏ي تيرها را به جان و دل مى خرد. از سر تا پاى او خون مى چكد. اكنون او با پيكرى خونين در آغوش فرشتگان است!
آرى! او به آرزويش كه شهادت است، مى رسد.
***
او جَوْن است، غلامِ ابوذر غِفارى كه بعد از مرگ ابوذر، همواره در خدمت امام حسين (ع) بوده است.
او در اصل اهل سودان است و رنگ پوستش سياه مى باشد. امام كه دايماً اطراف اردوگاه را بررسى مى كند، اين بار كنار ميدان ايستاده است. جَوْن جلو مى آيد و مى گويد:
ـ مولاى من، آيا اجازه مى دهيد به ميدان بروم. مى خواهم جانم را فداى شما كنم.
ـ اى جَوْن! خدا پاداش خيرت دهد. تو با ما آمدى، رنج اين سفر را پذيرفتى، همراه و همدل ما بودى و سختى هاى زيادى نيز، كشيدى، امّا اكنون به تو رخصت بازگشت مى دهم. تو مى توانى بروى.
اشك در چشم جَون حلقه مى زند. شانه هايش مى لرزد و با صدايى لرزان مى گويد: «آقا، عزيز پيامبر، در شادى ها با شما بودم و اكنون در اوج سختى شما را تنها بگذارم.
امام شانه هاى او را مى نوازد و با لبخندى پر از محبت اجازه‏ي ميدان به او مى دهد.
جَوْن رو به امام مى كند و مى گويد: «آقا، دعا كن پس از شهادت، سپيدرو و خوشبو شوم».
نمى دانم چه شده است كه جَون اين خواسته را از امام طلب مى كند؛ امّا هر چه هست اين تنها خواسته‏ي اوست.
جَون به ميدان مى رود. شمشير مى زند و چنين مى خواند: «به زودى مى بينيد كه غلامِ سياهِ حسين، چگونه مى جنگد و از فرزند پيامبر دفاع مى كند».
دستور مى رسد تا او را محاصره كنند. سپاه كوفه به پيش مى تازد و او شمشير مى زند.
گرد و غبار به آسمان بلند شده، جَوْن بر روى خاك افتاده است. آخرين لحظه هاى عمر اوست. چشم هاى خود را بر هم مى نهد. او به ياد دارد كه امام حسين (ع) بالاى سر شهدا مى رفت. با خود مى گويد آيا آقايم به بالين من نيز، خواهد آمد؟ نه، من لايق نيستم. من تنها غلامى سياه هستم. حسين به بالين كسانى مى‏رود كه از بزرگان و عزيزان هستند. منِ سياه كجا و آن‏ها كجا!
ناگهان صدايى آشنا مى شنود. دستى مهربان سر او را از زمين بلند مى كند. خداى من، اين دست مهربان كيست كه سر مرا به سينه گرفته است؟ بوى مولايم به مشامم مى رسد. يعنى مولايم آمده است؟!
جَون با زحمت چشمانش را باز مى كند و مولايش حسين را مى بيند. خداى من! چه مى بينم؟ مولايم حسين آمده است.
او مات و مبهوت است. مى خواهد بلند شود و دو زانو در مقابل آقاى خود بنشيند، امّا نمى تواند. مى خواهد سخن بگويد، امّا نمى تواند. با چشم با مولايش سخن مى گويد. بعد از لحظاتى چشم فرو مى بندد و روحش پر مى كشد.
امام در اينجا به ياد خواسته‏ي او مى افتد. براى همين، دست به دعا برمى‏دارد: «بار خدايا! رويش را سفيد، بويش را خوش و با خوبان محشورش نما».
آرى! خداوند دعاى امام حسين (ع) را مستجاب مى كند و پس از چند روز وقتى بنى اسد براى دفن كردن شهدا به كربلا مى‏آيند، بدن او را مى يابند در حالى كه خوشبوتر از همه‏ي گل هاست!
او در بهشت، همنشين امام خواهد بود.

 
منبع/نویسنده:
روابط عمومی
 
تاریخ: ۲۵/۰۸/۱۳۹۴   بازدید: ۳۹۶

نظرات کاربران

نظر شما:
نام: *
ایمیل:
متن: *

(۳۰۰ کاراکتر)