فصل ۱9: بخش ۱9
اكنون نوبت بُرَيْر است تا جان خود را فداى امامش كند.
برير معلّم قرآن كوفه است. او با آنكه حدود شصت سال سن دارد، امّا دلش هنوز جوان است. او نيز، با اجازهي امام به سوى ميدان مىشتابد: «من بُرَير هستم و همانند شيرى شجاع به سوى شما مىآيم و از هيچ كس نمىترسم».
او مبارز مىطلبد، چه كسى مىخواهد به جنگ او برود؟
در سپاه كوفه خبر مىپيچد كه معلّم بزرگ قرآن به جنگ آمده و مبارز مىطلبد.
شرم در چهرهي آنها نشسته است. آيا به جنگ استاد خود برويم؟
صداى بُرَير در ميدان طنين انداخته است. عمر سعد فرياد م زند: «چرا كسى به جنگ او نمىرود؟ چرا همه ايستادهاند؟». به ناچار يكى از سربازان خود به نام يزيد بن مَعْقِل را به جنگ بُرَير مىفرستد.
ـ اى بُرَير! تو همواره از علىّ بن ابى طالب دفاع مىكردى؟
ـ آرى! اكنون هم بر همان عقيدهام.
ـ راه تو، راه باطل و راه شيطان است.
ـ آيا حاضرى داورى را به خدا بسپاريم و با هم مبارزه كنيم و از خدا بخواهيم هر كس كه گمراه است كشته و هر كس كه راستگو است پيروز شود؟
ـ آرى! من آمادهام.
سكوتى عجيب بر كربلا حكمفرماست. چشمها گاه به بُرَير نگاه مىكند و گاه به يزيد بن معقل.
بُرَير دست به سوى آسمان برمىدارد و دعا مىكند كه فرد گمراه كشته شود.
سپاه كوفه آرزو مىكنند كه يزيد بن معقل پيروز شود. عمر سعد دستور مىدهد تا همهي لشكر براى يزيد بن معقل دعا كنند. آنها به اين فكر مىكنند كه اگر بُرَير شكست بخورد، بر حقّ بودن سپاه كوفه بر همه آشكار خواهد شد. به راستى، نتيجه چه خواهد شد؟ آيا بُرَير مىتواند حريف خود را شكست دهد؟ آرى! در واقع، اين بُرَير است كه يزيد بن معقل را به جهنم مىفرستد. صداى الله اكبر در لشكر حقّ، بلند است.
بدين ترتيب، بر همه معلوم شد كه راه بُرَير حق ميباشد. عمر سعد بسيار عصبانى است. گروهى را براى جنگ مىفرستد. جنگ بالا مىگيرد. بدن بُرَير زخمهاى بسيارى برمىدارد. در اين گيرودار، مردى به نام ابن مُنْقِذ از پشت سر حمله مىكند و نيزهي خود را بر كمر بُرَير فرو مىآورد. برير روى زمين مىافتد. (إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّـآ إِلَيْهِ رَاجِعُونَ).
روح بلند بُرَير نيز، به سوى آسمان پر مىكشد.
***
اكنون ديگر وقت آن است كه حكايت سقّاى كربلا را برايت روايت كنم.
او علمدار و جوانمرد سى و پنج سالهي كربلا بود. آيا مىدانى كه چرا او را سقّاى كربلا ناميدهاند؟
از روز هفتم كه آب را بر امام حسين (ع) و يارانش بستند، او بارها و بارها همراه ديگر ياران، به سوى فرات حملهور مىشد تا براى خيمهها، آب بياورد.
البته تو خود مىدانى كه دشمن، هزاران نفر را در اطراف فرات مأمور كرده است تا نگذارند كسى آب ببرد، امّا عباس و همراهانش هر بار كه به سوى فرات مىرفتند، با دست پر، بازمىگشتند.
آرى! تا فرزندان اُم ّالبَنين زندهاند، در خيمهها، مقدارى آب پيدا مىشود.
در روايتها آمده است كه پس از شهادت حضرت زهرا (س)، حضرت على (ع) به برادرش عقيل فرمود: «همسرى براى من پيدا كن كه از شجاعترين طايفهي عرب باشد». عقيل نيز، اُمّالبنين را معرفى كرد. او از طايفهاى بود كه شجاعت و مردانگى آنها زبانزد روزگار بود. اكنون چهار پسر اُمّالبَنين عباس، جعفر، عثمان و عبدالله در كربلا هستند.
فرزندان اُمّالبنين تصميم گرفتهاند كه بار ديگر براى آوردن آب به سوى فرات بروند.
دشمن از هر طرف در كمين آنها بود. آنها بايد از ميان چهار هزار سرباز مىگذشتند. خبر به آنها مىرسد كه آب در خيمهها تمام شده است و تشنگى بيداد مىكند.
اين بار، عباس تنها با سه تن از برادران خود به سوى فرات حركت مىكند؛ زيرا يارانى كه پيش از اين او را همراهى مىكردند، اكنون به بهشت سفر كردهاند. آنها تصميم خود را گرفتهاند. اين كار، دل شير مىخواهد. چهار نفر مىخواهند به جنگ چهار هزار نفر بروند.
حماسهاى شكل مىگيرد. پسران حيدر كرّار مى آيند! آنها لشكر چهار هزار نفرى را مىشكافند و خود را به آب مىرسانند.
عباس مشك را پر از آب مىكند و بر دوش مىگيرد و همراه برادران خود به سوى خيمهها حركت مىكند، امّا آنها هنوز لب تشنه هستند.
مسلماً راه برگشت بسيار سختتر از راه آمدن است. اينجا بايد مواظب باشى تا تيرى به مشك اصابت نكند.
مشك بر دوش عباس است و سه برادر همچو پروانه، دور آن مىچرخند. آنها جان خود را سپر اين مشك مىكنند تا مشك سالم به مقصد برسد. همهي بچهها در خيمه ها، منتظر اين آب هستند. آيا اين مشك به سلامت به خيمه ها خواهد رسيد؟ صداى آب، آب بچهها هنوز در گوش پسران اُمّالبنين است.
آنها تيرها را به جان مىخرند و به سوى خيمه ها مىآيند. نمىتوانم اوج حماسه را برايت به تصوير بكشم. عباس مشك بر دوش دارد و اشك در چشم!
او وقتى از فرات بالا آمد، سه برادرش همراه او بودند. تا اينكه دشمن شروع به تيرباران كرد و جعفر روى زمين افتاد. در واقع، او همهي تيرها را به جان خريد. عّاس مىخواهد بايستد و برادر را در آغوش كشد؛ امّا فرصتى نمانده است. جعفر با گوشهي چشم، به او اشاره مىكند كه اى عباس برو، بايد مشك را به خيمهها برسانى.
آيا مشك به سلامت به خيمه ها خواهد رسيد؟ اشك در چشمان عباس حلقه زده است. آنها به راه خود ادامه مى دهند. كمى جلوتر، برادر ديگر بر زمين مىافتد.
عباس و ديگر برادرش به سوى خيمه ها مى روند. ديگر راهى تا خيمه ها نمانده است؛امّا سرانجام برادر ديگر هم روى زمين مىغلتد.
همهي كودكان چشم انتظارند. آنها فرياد مىزنند: عمو آمد، سقّاى كربلا آمد؛ امّا چرا او تنهاى تنها مىآيد؟
عزيزانم! بياشاميد، كه من سه برادر را براى اين آب از دست دادهام.
آيا عباس باز هم براى آوردن آب به سوى فرات خواهد رفت؟! اكنون نزديك ظهر است و گرماى آفتاب بيداد مى كند. اين همه زن و بچه و يك مشك آب و آفتاب گرم كربلا!
ساعتى ديگر، باز صداى آب، آب كودكان در صحرا مىپيچد.
عباس بايد چه كند؟
او كه ديگر سه برادر ندارد. آنها پر كشيدند و رفتند.
***
تو اَسْلَم غلامِ امام حسين (ع) هستى.
تو از نژاد تُركى و افتخارت اين است كه خدمتگذار امام حسين (ع) هستى! همراه امام از مدينه تا كربلا آمدهاى و اكنون مىخواهى جان خود را فداى ايشان كنى.
دست خود را به سينه مىگذارى و به رسم ادب مى ايستى و اجازهي ميدان مى خواهى. در نگاهت يك دنيا التماس است. با خود مىگويى: «آيا مولايم به من اجازه مىدهد؟».
امام نگاهى به تو مىكند. مىداند شوق رفتن دارى... و سرانجام به سوى ميدان مىروى و فرياد مىزنى: «أميرى حسيـنٌ و نِعـمَ الأميـرِ»; «امير من، حسين است و او بهترين اميرهاست».
هيچ كس به زيبايى تو رَجَز نخوانده است. صدايت همهي كوفيان را به فكر مىاندازد. به راستى، آيا رهبرى بهتر از حسين هم پيدا مىشود؟
اى كوفيان، شما رهبرى يزيد را قبول كرده ايد، امّا بدانيد كه در واقع در دنيا و آخرت ضرر كرديد، چراكه نه دنيا را داريد و نه آخرت را. ولى آقاى من حسين است. او در دنيا و آخرت به من آرامش و سعادت مىدهد.
تو مىغرّى و شمشير مىزنى و همه از مقابل تو فرار مىكنند. دشمن تاب شنيدن صداى تو را ندارد. محاصرهات مى كنند و بر سر و رويت تير و سنگ مىريزند.
تو را مىبينم كه پس از لحظاتى روى خاك گرم كربلا افتادهاى. هنوز نيمه جانى دارى. به سوى خيمه ها نگاه مى كنى و چشم فرو مىبندى. گويى آرزويى در دل دارى كه از گفتنش شرم مىكنى. آيا مىشود مولايم حسين، كنار من هم بيايد؟
صداى شيههي اسبى به گوش مىرسد. خدايا! اين كيست كه به سوى من مى آيد؟ لحظهاى بى هوش مى شوى و سپس چشم باز مى كنى و مولاى خود را مىبينى!
خدايا، خواب مى بينم يا بيدارم؟ اين مولايم حسين (ع) است كه سرم را به سينه گرفته است. اى تاريخ! بزرگوارى حسين (ع) را ببين. امام، صورت خود را به صورت تو مىگذارد! و تو باور نمىكنى! خدايا! اين صورت مولايم است كه بر روى صورتم احساس مىكنم.
خيلى زود به آرزويت رسيدى و بهشت را لمس كردى! لبخند شادى و رضايت بر چهره ات مى نشيند. آخرين جملهي زندگىات را نيز، مىگويى: «چه كسى همانند من است كه پسر پيامبر صورت به صورتش نهاده باشد».
به راستى، چه سعادتى بالاتر از اينكه آفتاب، تو را در آغوش گرفته است و روح تو از آشيانه جان پر مىكشد و به سوى آسمانها پرواز مىكند.
امام بين غلام و پسرش فرق نمىگذارد و فقط در دو جا چنين مى كند. يكبار زمانى كه به بالين علىاكبر مى آيد و صورت به صورت ميوهي دلش مىگذارد و اينجا هم كه صورت به صورت غلامِ تُرك خود مى نهد و در واقع امام به ما مىآموزد كه بهترين مردم باتقواترين آنهاست.
***
جوانان زيادى رفتند و جان خود را فداى حسين (ع) كردند؛ امّا اكنون نوبت او است.
بيش از هفتاد سال سن دارد. ولى دلش هنوز جوان است. آيا او را شناختى؟ او اَنس بن حارث است. همان كه سال ها پيش در ركاب پيامبر شمشير مى زد. او به چشم خود ديده است كه پيامبر چقدر حسينش را مىبوسيد و مىبوييد.
نگاه كن! با دستمالى پيشانى خود را مى بندد تا ابروهاى سفيد و بلندش را زير آن مخفى كند. كمر خود را نيز محكم بسته است. او شمشير به دست به سوى امام مىآيد.
سلام مىكند و جواب مى شنود و اجازه ميدان مى خواهد. امام به او مى فرمايد: «اى شيخ! خدا از تو قبول كند». او لبخندى مى زند و به سوى ميدان حركت مىكند.
كوفيان همه او را مى شناسند و براى او به عنوان يكى از ياران پيامبر احترام خاصى قايلاند؛ امّا اكنون بايد به جنگ او بروند. انس هيچ پروايى ندارد. گر چه در ظاهر پير و شكسته شده است، ولى جرأت شير را دارد و به قلب سپاه دشمن مى تازد.
در مقابل سپاه مى ايستد و به مردم كوفه مى گويد: «آگاه باشيد كه خاندان علىّبن ابى طالب پيرو خدا هستند و بنىاُميّه پيرو شيطان».
آرى! او در اين ميدان از عشق به مولايش حضرت على (ع)، پرده برمىدارد. تنها كسى كه نام حضرت على (ع) را در ميدان كربلا، شعار خود نموده است، اين پيرمرد است.
او روزهايى را به ياد مى آورد كه در ركاب حضرت على (ع) در صفيّن و نهروان، شمشير مى زد. اكنون علىگويان و با عشقى كه از حسين در سينه دارد، شمشير مىزند و كافران را به قتل مىرساند.
امّا پس از لحظاتى، پيرمردِ عاشورا روى خاك گرم كربلا مىافتد، در حالى كه محاسن سفيدش با خون سرخ، رنگين است.
***
خدايا! اكنون نوبت كيست كه براى حسين (ع) جانفشانى كند؟
نگاه كن! وَهَب از دور مى آيد. آيا او را مى شناسى؟ يادت هست وقتى كه به كربلا مىآمديم امام حسين (ع) كنار خيمهي او ايستاد و به بركت دعاى ايشان چاه آنها، پر از آب شد. آنها مسيحى بودند؛ امّا چه وقت خوبى، حسينى شدند. روزى كه هزاران مسلمان به جنگ حسين آمدهاند، وهب به يارى اسلام واقعى آمده است.
او اكنون آمده است تا اجازهي ميدان بگيرد. مادر و همسر او كنار خيمه ايستادهاند و براى آخرين بار او را نگاه مىكنند. اكنون اين وهب است كه صدايش در صحراى كربلا طنين انداخته است: «به زودى ضربههاى شمشير مرا مى بينيد كه چگونه در راه خدا شمشير مىزنم».
او مى رزمد و مى جنگد و عدهي زيادى را به قتل مى رساند. مادر كنار خيمه ايستاده است. او رزم فرزند خود را مى بيند و اشك شوق مى ريزد.
او چگونه خدا را شكر كند كه پسرش اكنون در راه حسينِ فاطمه شمشير مى زند.
نگاه وهب به مادر مى افتد و به سرعت به سوى خيمه ها برمىگردد. نگاهى به مادر مى كند. مادر تو چقدر خوشحالى! چقدر شاد به نظر مى آيى!
وهب شمشير به دست دارد و خون از سر و روى او مى ريزد. در اين جنگ، زخم هاى زيادى بر بدنش نشسته است. احساس مى كند كه بايد از مادر خود حلاليت بطلبد:
ـ مادر، آيا از من راضى هستى؟
ـ نه.
همه تعجب مى كنند. چرا اين مادر از پسر خود راضى نيست! مادر به صورت وهب خيره مى شود و مى گويد: «پسرم، وقتى از تو راضى مى شوم كه تو در راه حسين كشته شوى».
آفرين بر تو اى بزرگ مادرِ تاريخ! وهب اكنون پيام مادر را درك كرده است.
آن طرف، همسر جوانش ايستاده است. او سخنِ مادر وهب را مى شنود كه فرزندش را به سوى شهادت مى فرستد.
همسر وهب جلو مى آيد: «وهب، مرا به داغ خود مبتلا نكن!». وهب در ميان دو عشق گرفتار مى شود. عشق به همسر مهربان و عشق به حسين (ع).
وهب بايد چه كند؟ آيا نزد همسرش برگردد و رضايت او را حاصل كند و يا به سوى ميدان جنگ بتازد. البته همسر وهب حق دارد. چرا كه آنها چند روزى است كه مسلمان شده اند. او هنوز از درگيرى ميان جبههي حق و باطل چيز زيادى نمى داند.
صداى مادر، او را به خود مى آورد: «عزيزم، به سوى ميدان بازگرد و جان خود را فداى حسين كن تا در روز قيامت، جدّش پيامبر از تو شفاعت كند».
وهب، در يك چشم به هم زدن، انتخاب خود را مى كند و به سوى ميدان بازمىگردد. او مى جنگد و پيش مى رود. دست راست او قطع مى شود، شمشير به دست چپ مى گيرد و به جنگ ادامه مى دهد.
دست چپ او هم قطع مى شود. اكنون ديگر نمى تواند شمشير بزند. دشمنان او را اسير مى كنند و نزد عمر سعد مى برند. عمر سعد به او مىگويد: «وهب، آن شجاعت تو كجا رفت؟» و آنگاه دستور مىدهد تا گردن وهب را بزنند.
سپاه كوفه اكنون خشنود است كه شيرمردى را از پاى در آورده است. شمر دستور مى دهد تا سر وهب را به سوى مادرش بيندازند. شمر، كينهي وهب را به دل گرفته است، چرا كه اين مسيحىِ تازه مسلمان شده، حسّ حقارت را در همهي سپاه كوفه زنده كرده است.
مادر وهب نگاه مى كند و سرِ فرزندش را مى بيند. او سرِ پسر خود را برمىدارد و مى بوسد و مى بويد. همه منتظر هستند تا صداى گريه و شيون او بلند شود؛ امّا از صداى گريهي مادر خبرى نيست.
نگاه كن! او عمود خيمه اى را برمىدارد و به سوى دشمن مىدود. با همين چوب به جنگ دشمن مى رود و دو نفر را از پاى درمىآورد. همه مات و مبهوتاند. آيا اين همان مادرى است كه داغ فرزند ديده است؟
اينجاست كه امام حسين (ع) مىفرمايد: «اى مادر وهب، به خيمهها برگرد. خدا جهاد را از زنان برداشته است».
او به خيمه برمىگردد. امام به او روى مىكند و مىفرمايد: «تو و پسرت روز قيامت با پيامبر خواهيد بود».
و چه وعدهاى از اين بالاتر و بهتر!