روابط عمومی دانشگاه شیراز
چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۶
هفت شهر عشق - 20 (ويژه‏نامه‏ي ايام محرم و صفر)

فصل 20: بخش 20
اَبو ثُمامه نگاهى به آسمان مى‏كند. خورشيد به ميانه‏ي آسمان رسيده است. بدين ترتيب آخرين دقايق راز و نياز با خداوند نزديك مى‏گردد.
او نزد امام مى‏رود. لب‏هاى خشك و ترك خورده‏ي امام، غمى بزرگ بر دلش مى‏نشاند. هوا بسيار گرم است و دشمن بسيار زياد و ياران بسيار اندك‏اند.
به امام مى‏گويد: «جانم به فدايت! دوست دارم آخرين نماز را با شما بخوانم. موقع اذان ظهر نزديك است».
امام در چشمان او نگاه مى‏كند: «نماز را به يادمان انداختى. خدا تو را در گروه نمازگزاران محشور كند».
امام رو به سپاه كوفه مى‏كند و از آن‏ها مى‏خواهد تا براى خواندن نماز لحظاتى جنگ را متوقف كنند. يكى از فرماندهان سپاه كوفه به نام ابن تميم فرياد مى‏زند: «نماز شما كه پذيرفته نيست».
حَبيب بن مظاهر از سخن او خشمناك مى‏شود و در جواب بى‏شرمى او چنين مى‏گويد: «آيا گمان مى‏كنى كه نماز پسر پيامبر قبول نمى‏شود و نماز نادانى چون تو قبول مى‏شود؟».
ابن تميم شمشير مى‏كشد و به سوى حبيب مى‏آيد. حبيب از امام اجازه مى‏گيرد و به جنگ با او مى‏رود. خون غيرت در رگ‏هاى حبيب به جوش مى‏آيد، او مى‏خواهد بى‏شرمى ابن تميم را پاسخ گويد.
شمشير حبيب به سوى ابن تميم نشانه مى‏رود. ابن تميم از اسب بر زمين مى‏افتد و ياران او به كمكش مى‏آيند.
حبيب، رَجَز مى‏خواند: «من حبيب هستم، من يكه‏تاز ميدان جنگم! مرگ در كام من همچون عسل است».
صف‏هاى سپاه كوفه همچون موجى سهمگين، حبيب را در برمى‏گيرد. باران سنگ و تير و نيزه است كه مى‏بارد. حلقه‏ي محاصره نيز، تنگ‏تر مى‏شود. حبيب مى‏غرّد و شمشير مى‏زند، امّا نيزه‏ها و شمشيرها...، جويبارى از خون، بر موى سپيد حبيب جارى مى‏كنند.
اكنون سر حبيب را بر گردن اسبى كه در ميدان مى‏تازانند آويخته‏اند.
دل امام با ديدن اين صحنه، به درد مى‏آيد و اشك از چشمانش جارى مى‏شود.
اى حبيب! تو چه يار خوبى برايم بودى. تو هر شب ختم قرآن مى‏كردى!
آنگاه سر به سوى آسمان مى‏گيرد و مى‏فرمايد: «خدايا! ياران مرا پاداشى بزرگ عطا فرما».
***
جنگ را متوقف كنيد! حسين مى‏خواهد نماز بخواند.
اين دستور عمر سعد است.
خنده‏اى همراه با مكر و حيله بر لبان عمر سعد نقش مى‏بندد. او نقشه‏اى در سر دارد. آرى! او به تيراندازان مى‏گويد كه آماده‏ي دستور او باشند. او مى‏خواهد حسين (ع) را به هنگام نماز خواندن شهيد كند.
امام حسين (ع) آماده‏ي نماز مى‏شود. اين آخرين نمازى است كه امام بجا مى‏آورد. اكنون كه آن حضرت به نماز ايستاده است، گويى دريايى از آرامش را در تلاطم ميدان جنگ شاهد است.
ياران و جوانان بنى‏هاشم پشت سر امام ايستاده‏اند. چه شكوهى دارد اين نماز!
آنجا را نگاه كن! يكى از ياران كنار امام حسين (ع) ايستاده است.
آيا او را مى‏شناسى؟ او سعيد بن عبدالله است. چرا او نماز نمى‏خواند؟
آرى! او امروز نماز نمى‏خواند، زيرا ظهر امروز نماز او با ديگران فرق مى‏كند. او مى‏خواهد پروانه‏ي شمع وجود امام باشد.
عمر سعد اشاره‏اى به تيراندازان مى‏كند. آن‏ها قلب امام را نشانه گرفته‏اند و سعيد بن عبدالله، سپر به دست، در جلوى امام ايستاده است.
از هر طرف تير مى‏بارد. او سپر خود را به هر طرف مى‏گيرد؛ امّا تعداد تيرها بسيار زياد است و از هر طرف تير مى‏آيد.
سعيد خود را سپر بلاى امام مى‏كند و همه‏ي تيرها را به جان و دل مى‏پذيرد. نبايد هيچ تيرى مانع تمام شدن نماز امام بشود. اين نماز، طولانى نيست.
تو مى‏دانى كه در هنگام جنگ، نماز چهار ركعتى را دو ركعت مى‏خوانند و به آن نماز خَوف مى‏گويند.
همه‏ي آسمان چشم به اين نماز و اين حماسه دارند. نماز تمام مى‏شود و پروانه‏ي عاشق روى زمين مى‏افتد. او نماز عشق خويش را تمام كرد. سيزده تير بر پيكر او نشسته و خون از بدنش جارى است.
زير لب دعايى مى‏خواند. آرى دعاى بعد از نماز مستجاب مى‏شود. آيا مى‏خواهى دعاى او را بشنوى؟ گوش كن: «بار خدايا! من اين تيرها را در راه يارى فرزند پيامبر تو به جان خريدم».
امام به بالين او مى‏آيد و سر سعيد بن عبدالله را به سينه مى‏گيرد. او چشم خود را باز مى‏كند، لبخند مى‏زند و مى‏گويد: «اى پسر رسول خدا! آيا به عهد خود وفا كردم؟»
اشك در چشم امام حلقه مى‏زند و در جواب مى‏فرمايد: «آرى! تو در بهشت، پيش من خواهى بود».
چه وعده‏اى از اين بهتر! چشم‏هاى او بسته مى‏شود.
***
اكنون نوبت زُهير است كه جان خود را فداى امام حسين (ع) كند.
با آنكه او بيست روز است كه شيعه شده، امّا در اين مدت، سخت عاشق و دلباخته‏ي امام خود گرديده است. او نزديك امام مى‏شود و مى‏گويد: «آيا اجازه مى‏دهى به ميدان مبارزه بروم؟».
امام به زُهير اجازه مى‏دهد و زُهير به ميدان مى‏آيد و چنين رَجَز مى‏خواند: «من زُهيرم كه با شمشيرم از حريم حسين پاسدارى مى‏كنم».
رقص شمشير زُهير و طنين صداى او، لرزه بر اندام سپاه كوفه مى‏اندازد. او مى‏رزمد و شمشير مى‏زند و عده‏ي زيادى را به خاك زبونى مى‏نشاند. عطش بيداد مى‏كند و زُهير نيز تشنه است؛ امّا تشنه‏ي ديدار يار!
با خود مى‏گويد دلم مى‏خواهد يك بار ديگر امام خود را ببينم. پس به سوى امام بازمى‏گردد. همه‏ي ايمان و عشق و باور خويش را در يك نگاه خلاصه و تقديم امام مى‏كند.
او به امام مى‏گويد: «جانم به فداى تو! امروز جدّت پيامبر را ملاقات خواهم كرد».
امام نگاهى به او مى‏كند و مى‏فرمايد: «آرى، اى زُهير! من نيز بعد از تو مى‏آيم».
زُهير به ميدان برمى‏گردد. دشمن او را محاصره و به سويش تيرها و نيزه‏ها پرتاب مى‏كند.
بدين ترتيب پس از لحظاتى، او پر مى‏كشد و به ديدار پيامبر مى‏شتابد.
***

ـ فرزندم! تو بايد راه پدر را ادامه دهى. مى‏بينى كه امام حسين (ع) تنها مانده است.
ـ مادر! من آماده‏ام تا جان خود را فداى امام نمايم.
مادر پيشانى نوجوانش را مى‏بوسد و پيراهن سفيدى بر تنش مى‏كند. شمشير به دستش مى‏دهد و بند كفش‏هايش را مى‏بندد. اكنون نوجوان او آماده‏ي رزم است. مادر براى بار آخر نوجوانش را در آغوش مى‏گيرد و مى گويد: «پسرم، خدا به همراهت!».
سپس او را تا آستانه‏ي خيمه بدرقه مى‏كند. مادر در آستانه‏ي خيمه ايستاده است و شكوه رفتن پسر را مى‏نگرد. او در دل خويش با امام خود سخن مى‏گويد: «اى مولاى من! اكنون كه نمى‏توانم خودم تو را يارى كنم، نوجوانم را تقديمت مى‏نمايم، باشد كه قبول كنى».
همه‏ي نگاه‏ها متوجه اين نوجوان است. او مى‏آيد و خدمت امام مى‏رسد.
امام حسين (ع) مى‏بيند كه عَمْرو بن جُنادَه در مقابلش ايستاده است. پدرش جناده در حمله‏ي صبح، شربت شهادت نوشيد. او به امام سلام مى‏كند و پاسخ مى‏شنود. امام مى‏‏فرمايد:
ـ اى عمرو، مادر تو عزادار و سوگوار پدرت است. تو بايد كنار او باشى، شايد او به ميدان آمدن تو را خوش نداشته باشد.
ـ نه، مولاى من! مادرم، مرا نزد شما فرستاده است. امام سر به زير مى‏‏اندازد. عَمْرو منتظر شنيدن پاسخ امام است.
امام مى‏گويد: «فرزندم، داغ سنگين پدر كافى است. مادرت چگونه داغى تازه را طاقت مى‏آورد. مادرت را تنها نگذار»، امّا عَمْرو همچنان اصرار مى‏كند. آنجا را نگاه كن! مادر كنار خيمه ايستاده است و با نگاهش تمنا مى‏كند.
سرانجام امام اجازه مى‏دهد و عَمْرو به سوى ميدان مى‏رود. او شمشير مى‏كشد و به سوى ميدان مى‏تازد. در آغاز حمله‏ي خود چند نفر را به خاك و خون مى‏كشد؛ امّا دشمنان او را محاصره مى‏كنند. گرد و غبار است، نمى دانم چه خبر شده است؟
آن چيست كه به سوى خيمه‏ها پرتاب مي‏شود؟
خداى من! اين سر عَمْرو است. مادر مى‏دود و سر نوجوانش را به سينه مى‏گيرد و بر پيشانى معصوم او بوسه‏اى مى‏زند و با او سخن مى‏گويد: «آفرين بر تو اى فرزندم! اى آرامش قلبم».
اى زنان دنيا! اى مادران!
نگاه كنيد كه چه حماسه‏اى در حال شكل‏گيرى است. به خدا هيچ مردى در دنيا نمى‏تواند عمق اين حماسه را درك كند. فقط بايد مادر باشى تا بتوانى عظمت اين صحنه را درك كنى.
سرِ جوان در آغوش مادر است او آن را مى‏بويد و مى‏بوسد؛ امّا اين مادر پس از اهداى گل زندگيش به امام، يك كار عجيب ديگر هم انجام مى‏دهد. او رو به دشمن مى‏كند و سر فرزندش را به سوى آن‏ها پرتاب مى‏كند.
او با صداى رسا فرياد مى‏زند: «ما چيزى را كه در راه خدا داديم پس نمى‏گيريم!».
آسمان مى‏لرزد و فرشتگان همه، متعجب مى‏شوند. نگاه كنيد كه چگونه يك مادر قهرمان، ايثار و عشق واقعى را نمايش مى‏دهد.
ما كربلا را خوب نشناختيم و آن را در گريه و زارى خلاصه كرده ايم. كربلا هم گريه دارد و هم گريه نكردن.
به نظر من يكى از عظمت‏هاى كربلا، در گريه نكردن اين مادر است. او داغ جوان ديده و دست هايش از خون سر جوانش رنگين شده است؛ امّا با اين وجود گريه نمى‏كند.
شايد به زبان آوردن اين وقايع كار آسانى باشد، امّا به خدا تا انسان مادر نباشد، به اوج اين حماسه‏ها پى نمى‏برد.
اين شيرزن كربلا، چنان كارى كرد كه تاريخ تا ابد مبهوت او ماند.
***
امام حسين (ع) به ياران خود كه در خاك و خون غلطيده اند نگاهى مى كند و اشك ماتم مى ريزد. همه‏ي آن‏ ها با هم عهد بسته بودند كه تا يكى از آنها زنده اند، نگذارند هيچ يك از جوانان بنى هاشم به ميدان بيايند.
بيش از پنجاه يار وفادار، جان خود را فداى امام نمودند و اكنون نوبت هجده جوان بنى هاشم است.
امام در ميدان ايستاده و نگاهش به سوى سپاه كوفه خيره مانده است و به نادانى مردم كوفه فكر مى‏كند. آن‏هايى كه امام را دعوت كرده اند، امّا اكنون در مقابل او ايستاده اند.
صدايى به گوش امام حسين (ع) مى رسد: «بابا به من اجازه‏ي ميدان مى‏دهى؟». امام برمى‏گردد و على اكبر، جوان خود را مى‏بيند كه آماده‏ي رفتن شده است. اشك در چشمان او حلقه مى زند و به پسرش اجازه ميدان مى دهد.
در خيمه ها چه غوغايى برپا شده است. خواهر، عمه و هر كه در اطراف خيمه است، اين منظره را تماشا مى‏كند.
على‏اكبر به ميدان مى رود. او آن قدر شبيه پيامبر بود كه هر كس دلش براى پيامبر تنگ مى شد او را نگاه مى كرد.
اكنون او سوار اسب مى شود و مهار آن را در دست مى گيرد. نگاه حسين (ع) به سوى او خيره مانده است. از پس پرده‏ي اشك، جوانش را نظاره مى كند.
تمام لشكر كوفه، منتظر آمدن على اكبراند، آن‏ها مى خواهند دل حسين را با ريختن خون على‏اكبر به درد آورند.
نگاه كن! امام دست خود را به سوى آسمان مى گيرد و دعا مى كند: «بار خدايا! خودت شاهد باش من جوانى را به سوى اين سپاه مى فرستم كه هر گاه دلتنگ پيامبر مى شديم، او را نگاه مى كرديم».
على‏اكبر به سوى ميدان مى تازد، سپاه كوفه نيز، به دستور عمر سعد، به جنگ با او مى روند.
على‏اكبر شمشير مى زند و دشمنان را به خاك سياه مى نشاند.
در ميدان مى چرخد و رَجَز مى خواند: «من على پسر حسين‏ام. من از خاندان پيامبر هستم».
او به هر سو كه مى رود لشكر كوفه فرار مى كند و در هر حمله، عده‏ي زيادى از شجاعان سپاه كوفه را نيز، به قتل مى رساند.
در دل پدر چه مى گذرد؟ او مى خواهد يك بار ديگر جوانش را ببيند.
على‏اكبر مى رزمد و مى جنگد. آفتاب گرم كربلا غوغا مى كند. تشنگى بر او غلبه كرده است.
على‏اكبر بازمى‏گردد. چقدر پيكرش زخم برداشته است!
اكنون او مقابل پدر مى ايستد و مى گويد: «تشنگى مرا كُشت بابا! سنگينى اسلحه توانم را بريده است. آيا آبى هست تا بنوشم و بر دشمنان حمله ببرم».
چشمان امام حسين (ع) پر از اشك مى شود. آخر پاره‏ي جگرش از او آب مى طلبد. صدا مى زند: «اى محبوب من! صبر داشته باش!».
آرى! امام، همه‏ي علاقه‏ي خود به پسرش را در اين عبارت خلاصه مى كند: «اى محبوب من».
نگاه كن! اشك در چشم امام حلقه مى زند و مى فرمايد: «پسرم! به زودى از دست جدّ خود، رسول خدا سيراب خواهى شد».
على‏اكبر به ميدان برمى‏گردد. شمشير او در هوا مى چرخد و پى در پى دشمنان را به تباهى مى كشاند. همه از ترس او فرار مى كنند. نيزه‏ها و تيرها همچنان پرتاب مى‏شود و سرانجام نيزه اى به كمر على‏اكبر اصابت مى‏كند. اكنون نامردان كوفه فرصت مى‏يابند و بر فرق سرش شمشير مى زنند. خون فوران مى كند و او سر خود را روى گردن اسب مى نهد.
خون چشم اسب را مى پوشاند و اسب به سوى قلب دشمن مى رود. دشمنان شادى و هلهله مى كنند و هر كسى با شمشير ضربه‏اى به على‏اكبر مى زند. اسب سرگردان به ميدان بازمى‏گردد و على‏اكبر روى زمين مى‏افتد و فرياد مى زند: «بابا! خداحافظ!».
امام حسين (ع) به سرعت مى آيد و پيكرِ پاره پاره‏ي جوانش را در آغوش مى كشد.
نگاه كن! حسين، سر على‏اكبر را به سينه گرفته است. على‏اكبر چشم خود را باز مى كند و چهره‏ي پدر را مى بيند. او به ياد مى آورد كه دل پدر براى تشنگى او سوخته بود.
او مى خواهد با پدر سخن بگويد: «بابا! اين جدّم، رسول خداست كه مرا از آب كوثر سيراب مى نمايد».
آرى! اى حسين! ديگر غصه‏ي تشنگى پسر را نخور!
در اين دنيا هيچ چيز براى انسان سخت‏تر از اين نيست كه فرزندش روى دستانش جان بدهد. به خدا سختى آن لحظه را نمى توان بيان كرد.
على‏اكبر روى دست بابا در حال جان دادن است. امام او را به سينه مى گيرد، امّا رنگِ او زردِ زرد شده، خون از بدنش رفته و در حال پر كشيدن به اوج آسمان‏ها است.
ناگهان، ناله‏اى مى زند و جان مى‏دهد. پدر فرياد مى زند: «پسرم!»، امّا ديگر صدايى به گوشش نمى رسد. پدر صورت به صورت جوانش مى گذارد و مى گويد: «بعد از تو، ديگر، زندگى دنيا را نمى خواهم».
خدايا! چه صحنه‏اى است. حسين كنار جسم بى‏جان پسر گريه مى كند. زينب (س) شتابان به سوى ميدان مى آيد و نگران است كه اگر دير برسد، حسين (ع) از داغ جوانش، جان بدهد.
او گريه مى كند و مى گويد: «واى برادرم! واى پسر برادرم!».
آرى! او مى آيد تا جان برادر را نجات دهد. زينب (س)، پيكر بى‏جان على‏اكبر را در آغوش مى گيرد و صداى گريه‏اش بلند مى‏شود.
امام توان برداشتن پيكر جوانش را ندارد. سپس جوانان بنى‏هاشم را به يارى مى‏طلبد و مى‏فرمايد: «پيكر برادرتان را به خيمه‏ها ببريد». آنگاه همراه زينب (س) به سوى خيمه‏ها باز مى‏گردد.

 

 
منبع/نویسنده:
روابط عمومی
 
تاریخ: ۰۳/۰۹/۱۳۹۴   بازدید: ۳۸۰

نظرات کاربران

نظر شما:
نام: *
ایمیل:
متن: *

(۳۰۰ کاراکتر)