فصل 20: بخش 20
اَبو ثُمامه نگاهى به آسمان مىكند. خورشيد به ميانهي آسمان رسيده است. بدين ترتيب آخرين دقايق راز و نياز با خداوند نزديك مىگردد.
او نزد امام مىرود. لبهاى خشك و ترك خوردهي امام، غمى بزرگ بر دلش مىنشاند. هوا بسيار گرم است و دشمن بسيار زياد و ياران بسيار اندكاند.
به امام مىگويد: «جانم به فدايت! دوست دارم آخرين نماز را با شما بخوانم. موقع اذان ظهر نزديك است».
امام در چشمان او نگاه مىكند: «نماز را به يادمان انداختى. خدا تو را در گروه نمازگزاران محشور كند».
امام رو به سپاه كوفه مىكند و از آنها مىخواهد تا براى خواندن نماز لحظاتى جنگ را متوقف كنند. يكى از فرماندهان سپاه كوفه به نام ابن تميم فرياد مىزند: «نماز شما كه پذيرفته نيست».
حَبيب بن مظاهر از سخن او خشمناك مىشود و در جواب بىشرمى او چنين مىگويد: «آيا گمان مىكنى كه نماز پسر پيامبر قبول نمىشود و نماز نادانى چون تو قبول مىشود؟».
ابن تميم شمشير مىكشد و به سوى حبيب مىآيد. حبيب از امام اجازه مىگيرد و به جنگ با او مىرود. خون غيرت در رگهاى حبيب به جوش مىآيد، او مىخواهد بىشرمى ابن تميم را پاسخ گويد.
شمشير حبيب به سوى ابن تميم نشانه مىرود. ابن تميم از اسب بر زمين مىافتد و ياران او به كمكش مىآيند.
حبيب، رَجَز مىخواند: «من حبيب هستم، من يكهتاز ميدان جنگم! مرگ در كام من همچون عسل است».
صفهاى سپاه كوفه همچون موجى سهمگين، حبيب را در برمىگيرد. باران سنگ و تير و نيزه است كه مىبارد. حلقهي محاصره نيز، تنگتر مىشود. حبيب مىغرّد و شمشير مىزند، امّا نيزهها و شمشيرها...، جويبارى از خون، بر موى سپيد حبيب جارى مىكنند.
اكنون سر حبيب را بر گردن اسبى كه در ميدان مىتازانند آويختهاند.
دل امام با ديدن اين صحنه، به درد مىآيد و اشك از چشمانش جارى مىشود.
اى حبيب! تو چه يار خوبى برايم بودى. تو هر شب ختم قرآن مىكردى!
آنگاه سر به سوى آسمان مىگيرد و مىفرمايد: «خدايا! ياران مرا پاداشى بزرگ عطا فرما».
***
جنگ را متوقف كنيد! حسين مىخواهد نماز بخواند.
اين دستور عمر سعد است.
خندهاى همراه با مكر و حيله بر لبان عمر سعد نقش مىبندد. او نقشهاى در سر دارد. آرى! او به تيراندازان مىگويد كه آمادهي دستور او باشند. او مىخواهد حسين (ع) را به هنگام نماز خواندن شهيد كند.
امام حسين (ع) آمادهي نماز مىشود. اين آخرين نمازى است كه امام بجا مىآورد. اكنون كه آن حضرت به نماز ايستاده است، گويى دريايى از آرامش را در تلاطم ميدان جنگ شاهد است.
ياران و جوانان بنىهاشم پشت سر امام ايستادهاند. چه شكوهى دارد اين نماز!
آنجا را نگاه كن! يكى از ياران كنار امام حسين (ع) ايستاده است.
آيا او را مىشناسى؟ او سعيد بن عبدالله است. چرا او نماز نمىخواند؟
آرى! او امروز نماز نمىخواند، زيرا ظهر امروز نماز او با ديگران فرق مىكند. او مىخواهد پروانهي شمع وجود امام باشد.
عمر سعد اشارهاى به تيراندازان مىكند. آنها قلب امام را نشانه گرفتهاند و سعيد بن عبدالله، سپر به دست، در جلوى امام ايستاده است.
از هر طرف تير مىبارد. او سپر خود را به هر طرف مىگيرد؛ امّا تعداد تيرها بسيار زياد است و از هر طرف تير مىآيد.
سعيد خود را سپر بلاى امام مىكند و همهي تيرها را به جان و دل مىپذيرد. نبايد هيچ تيرى مانع تمام شدن نماز امام بشود. اين نماز، طولانى نيست.
تو مىدانى كه در هنگام جنگ، نماز چهار ركعتى را دو ركعت مىخوانند و به آن نماز خَوف مىگويند.
همهي آسمان چشم به اين نماز و اين حماسه دارند. نماز تمام مىشود و پروانهي عاشق روى زمين مىافتد. او نماز عشق خويش را تمام كرد. سيزده تير بر پيكر او نشسته و خون از بدنش جارى است.
زير لب دعايى مىخواند. آرى دعاى بعد از نماز مستجاب مىشود. آيا مىخواهى دعاى او را بشنوى؟ گوش كن: «بار خدايا! من اين تيرها را در راه يارى فرزند پيامبر تو به جان خريدم».
امام به بالين او مىآيد و سر سعيد بن عبدالله را به سينه مىگيرد. او چشم خود را باز مىكند، لبخند مىزند و مىگويد: «اى پسر رسول خدا! آيا به عهد خود وفا كردم؟»
اشك در چشم امام حلقه مىزند و در جواب مىفرمايد: «آرى! تو در بهشت، پيش من خواهى بود».
چه وعدهاى از اين بهتر! چشمهاى او بسته مىشود.
***
اكنون نوبت زُهير است كه جان خود را فداى امام حسين (ع) كند.
با آنكه او بيست روز است كه شيعه شده، امّا در اين مدت، سخت عاشق و دلباختهي امام خود گرديده است. او نزديك امام مىشود و مىگويد: «آيا اجازه مىدهى به ميدان مبارزه بروم؟».
امام به زُهير اجازه مىدهد و زُهير به ميدان مىآيد و چنين رَجَز مىخواند: «من زُهيرم كه با شمشيرم از حريم حسين پاسدارى مىكنم».
رقص شمشير زُهير و طنين صداى او، لرزه بر اندام سپاه كوفه مىاندازد. او مىرزمد و شمشير مىزند و عدهي زيادى را به خاك زبونى مىنشاند. عطش بيداد مىكند و زُهير نيز تشنه است؛ امّا تشنهي ديدار يار!
با خود مىگويد دلم مىخواهد يك بار ديگر امام خود را ببينم. پس به سوى امام بازمىگردد. همهي ايمان و عشق و باور خويش را در يك نگاه خلاصه و تقديم امام مىكند.
او به امام مىگويد: «جانم به فداى تو! امروز جدّت پيامبر را ملاقات خواهم كرد».
امام نگاهى به او مىكند و مىفرمايد: «آرى، اى زُهير! من نيز بعد از تو مىآيم».
زُهير به ميدان برمىگردد. دشمن او را محاصره و به سويش تيرها و نيزهها پرتاب مىكند.
بدين ترتيب پس از لحظاتى، او پر مىكشد و به ديدار پيامبر مىشتابد.
***
ـ فرزندم! تو بايد راه پدر را ادامه دهى. مىبينى كه امام حسين (ع) تنها مانده است.
ـ مادر! من آمادهام تا جان خود را فداى امام نمايم.
مادر پيشانى نوجوانش را مىبوسد و پيراهن سفيدى بر تنش مىكند. شمشير به دستش مىدهد و بند كفشهايش را مىبندد. اكنون نوجوان او آمادهي رزم است. مادر براى بار آخر نوجوانش را در آغوش مىگيرد و مى گويد: «پسرم، خدا به همراهت!».
سپس او را تا آستانهي خيمه بدرقه مىكند. مادر در آستانهي خيمه ايستاده است و شكوه رفتن پسر را مىنگرد. او در دل خويش با امام خود سخن مىگويد: «اى مولاى من! اكنون كه نمىتوانم خودم تو را يارى كنم، نوجوانم را تقديمت مىنمايم، باشد كه قبول كنى».
همهي نگاهها متوجه اين نوجوان است. او مىآيد و خدمت امام مىرسد.
امام حسين (ع) مىبيند كه عَمْرو بن جُنادَه در مقابلش ايستاده است. پدرش جناده در حملهي صبح، شربت شهادت نوشيد. او به امام سلام مىكند و پاسخ مىشنود. امام مىفرمايد:
ـ اى عمرو، مادر تو عزادار و سوگوار پدرت است. تو بايد كنار او باشى، شايد او به ميدان آمدن تو را خوش نداشته باشد.
ـ نه، مولاى من! مادرم، مرا نزد شما فرستاده است. امام سر به زير مىاندازد. عَمْرو منتظر شنيدن پاسخ امام است.
امام مىگويد: «فرزندم، داغ سنگين پدر كافى است. مادرت چگونه داغى تازه را طاقت مىآورد. مادرت را تنها نگذار»، امّا عَمْرو همچنان اصرار مىكند. آنجا را نگاه كن! مادر كنار خيمه ايستاده است و با نگاهش تمنا مىكند.
سرانجام امام اجازه مىدهد و عَمْرو به سوى ميدان مىرود. او شمشير مىكشد و به سوى ميدان مىتازد. در آغاز حملهي خود چند نفر را به خاك و خون مىكشد؛ امّا دشمنان او را محاصره مىكنند. گرد و غبار است، نمى دانم چه خبر شده است؟
آن چيست كه به سوى خيمهها پرتاب ميشود؟
خداى من! اين سر عَمْرو است. مادر مىدود و سر نوجوانش را به سينه مىگيرد و بر پيشانى معصوم او بوسهاى مىزند و با او سخن مىگويد: «آفرين بر تو اى فرزندم! اى آرامش قلبم».
اى زنان دنيا! اى مادران!
نگاه كنيد كه چه حماسهاى در حال شكلگيرى است. به خدا هيچ مردى در دنيا نمىتواند عمق اين حماسه را درك كند. فقط بايد مادر باشى تا بتوانى عظمت اين صحنه را درك كنى.
سرِ جوان در آغوش مادر است او آن را مىبويد و مىبوسد؛ امّا اين مادر پس از اهداى گل زندگيش به امام، يك كار عجيب ديگر هم انجام مىدهد. او رو به دشمن مىكند و سر فرزندش را به سوى آنها پرتاب مىكند.
او با صداى رسا فرياد مىزند: «ما چيزى را كه در راه خدا داديم پس نمىگيريم!».
آسمان مىلرزد و فرشتگان همه، متعجب مىشوند. نگاه كنيد كه چگونه يك مادر قهرمان، ايثار و عشق واقعى را نمايش مىدهد.
ما كربلا را خوب نشناختيم و آن را در گريه و زارى خلاصه كرده ايم. كربلا هم گريه دارد و هم گريه نكردن.
به نظر من يكى از عظمتهاى كربلا، در گريه نكردن اين مادر است. او داغ جوان ديده و دست هايش از خون سر جوانش رنگين شده است؛ امّا با اين وجود گريه نمىكند.
شايد به زبان آوردن اين وقايع كار آسانى باشد، امّا به خدا تا انسان مادر نباشد، به اوج اين حماسهها پى نمىبرد.
اين شيرزن كربلا، چنان كارى كرد كه تاريخ تا ابد مبهوت او ماند.
***
امام حسين (ع) به ياران خود كه در خاك و خون غلطيده اند نگاهى مى كند و اشك ماتم مى ريزد. همهي آن ها با هم عهد بسته بودند كه تا يكى از آنها زنده اند، نگذارند هيچ يك از جوانان بنى هاشم به ميدان بيايند.
بيش از پنجاه يار وفادار، جان خود را فداى امام نمودند و اكنون نوبت هجده جوان بنى هاشم است.
امام در ميدان ايستاده و نگاهش به سوى سپاه كوفه خيره مانده است و به نادانى مردم كوفه فكر مىكند. آنهايى كه امام را دعوت كرده اند، امّا اكنون در مقابل او ايستاده اند.
صدايى به گوش امام حسين (ع) مى رسد: «بابا به من اجازهي ميدان مىدهى؟». امام برمىگردد و على اكبر، جوان خود را مىبيند كه آمادهي رفتن شده است. اشك در چشمان او حلقه مى زند و به پسرش اجازه ميدان مى دهد.
در خيمه ها چه غوغايى برپا شده است. خواهر، عمه و هر كه در اطراف خيمه است، اين منظره را تماشا مىكند.
علىاكبر به ميدان مى رود. او آن قدر شبيه پيامبر بود كه هر كس دلش براى پيامبر تنگ مى شد او را نگاه مى كرد.
اكنون او سوار اسب مى شود و مهار آن را در دست مى گيرد. نگاه حسين (ع) به سوى او خيره مانده است. از پس پردهي اشك، جوانش را نظاره مى كند.
تمام لشكر كوفه، منتظر آمدن على اكبراند، آنها مى خواهند دل حسين را با ريختن خون علىاكبر به درد آورند.
نگاه كن! امام دست خود را به سوى آسمان مى گيرد و دعا مى كند: «بار خدايا! خودت شاهد باش من جوانى را به سوى اين سپاه مى فرستم كه هر گاه دلتنگ پيامبر مى شديم، او را نگاه مى كرديم».
علىاكبر به سوى ميدان مى تازد، سپاه كوفه نيز، به دستور عمر سعد، به جنگ با او مى روند.
علىاكبر شمشير مى زند و دشمنان را به خاك سياه مى نشاند.
در ميدان مى چرخد و رَجَز مى خواند: «من على پسر حسينام. من از خاندان پيامبر هستم».
او به هر سو كه مى رود لشكر كوفه فرار مى كند و در هر حمله، عدهي زيادى از شجاعان سپاه كوفه را نيز، به قتل مى رساند.
در دل پدر چه مى گذرد؟ او مى خواهد يك بار ديگر جوانش را ببيند.
علىاكبر مى رزمد و مى جنگد. آفتاب گرم كربلا غوغا مى كند. تشنگى بر او غلبه كرده است.
علىاكبر بازمىگردد. چقدر پيكرش زخم برداشته است!
اكنون او مقابل پدر مى ايستد و مى گويد: «تشنگى مرا كُشت بابا! سنگينى اسلحه توانم را بريده است. آيا آبى هست تا بنوشم و بر دشمنان حمله ببرم».
چشمان امام حسين (ع) پر از اشك مى شود. آخر پارهي جگرش از او آب مى طلبد. صدا مى زند: «اى محبوب من! صبر داشته باش!».
آرى! امام، همهي علاقهي خود به پسرش را در اين عبارت خلاصه مى كند: «اى محبوب من».
نگاه كن! اشك در چشم امام حلقه مى زند و مى فرمايد: «پسرم! به زودى از دست جدّ خود، رسول خدا سيراب خواهى شد».
علىاكبر به ميدان برمىگردد. شمشير او در هوا مى چرخد و پى در پى دشمنان را به تباهى مى كشاند. همه از ترس او فرار مى كنند. نيزهها و تيرها همچنان پرتاب مىشود و سرانجام نيزه اى به كمر علىاكبر اصابت مىكند. اكنون نامردان كوفه فرصت مىيابند و بر فرق سرش شمشير مى زنند. خون فوران مى كند و او سر خود را روى گردن اسب مى نهد.
خون چشم اسب را مى پوشاند و اسب به سوى قلب دشمن مى رود. دشمنان شادى و هلهله مى كنند و هر كسى با شمشير ضربهاى به علىاكبر مى زند. اسب سرگردان به ميدان بازمىگردد و علىاكبر روى زمين مىافتد و فرياد مى زند: «بابا! خداحافظ!».
امام حسين (ع) به سرعت مى آيد و پيكرِ پاره پارهي جوانش را در آغوش مى كشد.
نگاه كن! حسين، سر علىاكبر را به سينه گرفته است. علىاكبر چشم خود را باز مى كند و چهرهي پدر را مى بيند. او به ياد مى آورد كه دل پدر براى تشنگى او سوخته بود.
او مى خواهد با پدر سخن بگويد: «بابا! اين جدّم، رسول خداست كه مرا از آب كوثر سيراب مى نمايد».
آرى! اى حسين! ديگر غصهي تشنگى پسر را نخور!
در اين دنيا هيچ چيز براى انسان سختتر از اين نيست كه فرزندش روى دستانش جان بدهد. به خدا سختى آن لحظه را نمى توان بيان كرد.
علىاكبر روى دست بابا در حال جان دادن است. امام او را به سينه مى گيرد، امّا رنگِ او زردِ زرد شده، خون از بدنش رفته و در حال پر كشيدن به اوج آسمانها است.
ناگهان، نالهاى مى زند و جان مىدهد. پدر فرياد مى زند: «پسرم!»، امّا ديگر صدايى به گوشش نمى رسد. پدر صورت به صورت جوانش مى گذارد و مى گويد: «بعد از تو، ديگر، زندگى دنيا را نمى خواهم».
خدايا! چه صحنهاى است. حسين كنار جسم بىجان پسر گريه مى كند. زينب (س) شتابان به سوى ميدان مى آيد و نگران است كه اگر دير برسد، حسين (ع) از داغ جوانش، جان بدهد.
او گريه مى كند و مى گويد: «واى برادرم! واى پسر برادرم!».
آرى! او مى آيد تا جان برادر را نجات دهد. زينب (س)، پيكر بىجان علىاكبر را در آغوش مى گيرد و صداى گريهاش بلند مىشود.
امام توان برداشتن پيكر جوانش را ندارد. سپس جوانان بنىهاشم را به يارى مىطلبد و مىفرمايد: «پيكر برادرتان را به خيمهها ببريد». آنگاه همراه زينب (س) به سوى خيمهها باز مىگردد.