روابط عمومی دانشگاه شیراز
چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۶
هفت شهر عشق - 21 (ويژه‏نامه‏ي ايام محرم و صفر)

فصل 21: بخش 21
ـ عَوْن، نگاه كن! على‏اكبر نيز، شهيد شد. حالا نوبت توست و بايد جانت را فداى دايى‏ات حسين كنى.
ـ چشم، مادر! من آماده‏ام.
زينب (س)، صورت فرزند خويش را مى‏بوسد و او را تا كنار خيمه بدرقه مى‏كند. آرى! زينب يك دسته گل براى برادر دارد، يك جوان رشيد!
زينب آنجاست، در آستانه‏ي خيمه ايستاده و به جوانش نگاه مى‏كند. عَون خدمت دايى مى‏آيد و اجازه‏ي ميدان مى‏گيرد و به پيش مى‏تازد.
گوش كن! اين صداى عَون است كه در صحراى كربلا مى‏پيچد: «اگر مرا نمى‏شناسيد، من از نسل جعفر طيّارم! همان كه خدا در بهشت دو بال به او عنايت فرموده است».
نام جعفر طَيّار براى همه آشناست و عَون از پدربزرگ خود سخن مى‏گويد. مردى كه دست‏هايش در راه اسلام و در جنگ حُنَيْن از بدن جدا شد و به شهادت رسيد. پيامبر بارها فرمود كه خدا در بهشت به جعفر دو بال داده است. براى همين، او را جعفر طيّار لقب داده‏اند.
جعفر طيّار پسرى به نام عبدالله دارد كه شوهر حضرت زينب (س) است. او نماينده‏ي امام حسين (ع) در مكه مي‏باشد و براى همين در آن شهر مانده است؛ امّا فرزندان خود عَوْن و محمّد را به همراه همسرش زينب (س) به كربلا فرستاده است.
عون و محمّد برادر هستند؛ امّا مادرِ عون، زينب (س) است و مادر محمّد، حَوْصاء نام دارد كه اكنون در مدينه است.
ساعتى پيش محمّد نيز، به ميدان رفت و جان خود را فداى امام حسين (ع) كرد.
اكنون اين عون است كه در ميدان مى‏جنگد و شمشير مى‏زند و دشمنان را به خاك سياه مى‏نشاند. دستور مى‏رسد تا عَون را محاصره كنند. باران تيرها و نيزه‏ها پرتاب مى‏شوند و گرد و غبار به آسمان مى‏رود.
و پس از لحظاتى، او هم به سوى برادر پر مى‏كشد و خونش، خاك گرم كربلا را رنگين مى‏كند.
آيا زينب (س) كنار پيكر جوان خود مى‏آيد؟ هر چه صبر مى‏كنم، زينب (س) را نمى‏بينم. به راستى، زينب (س) كجاست؟
زينب نمى‏خواهد برادر، اشك چشم او را در داغ جوانش ببيند.
بعد از شهادت عون، جوانان بنى‏هاشم به ميدان مى‏روند و يكى پس از ديگرى به شهادت مى‏رسند.
***
اين نوجوان كيست كه بر آستانه‏ي خيمه ايستاده است.
او يادگار امام حسن (ع)، قاسم سيزده ساله است! نگاه كن! قاسم با خود سخن مى‏گويد: «حالا اين منم كه بايد به ميدان بروم. عمويم ديگر يار و ياورى ندارد». او به سوى عمو مى‏آيد: «عمو، به من اجازه مى‏دهى تا جانم را فدايت كنم؟».
امام حسين (ع) به او نگاهى مى‏كند و دلش تاب نمى‏آورد. آخر تو يادگار برادرم هستى و سيزده سال بيشتر ندارى. قاسم بيا در آغوشم. تو بوى برادرم حسن (ع) را مى‏دهى. گريه ديگر امان نمى‏دهد. امام حسين (ع) و قاسم هر دو اشك مى‏ريزند.
دل كندن از قاسم براى حسين (ع) خيلى سخت است. نگاه كن! حسين (ع) داغ على‏اكبر را ديد، ولى از هوش نرفت؛ امّا حالا به عشق قاسم بى‏هوش شده است.
هيچ چشمى طاقت ديدن اين صحنه را ندارد. قاسم به عمو مى‏گويد: «اى عمو به من اجازه‏ي ميدان بده».
آخر چگونه عمو به تو اجازه‏ي ميدان دهد؟
قاسم التماس مى‏كند و مى‏گويد: «من يتيم هستم، دلم را مشكن!». سرانجام عمو را راضى مى‏كند و قاسم بر اسب سوار مى‏شود.
صدايى در صحرا مى‏پيچد، همه گوش مى‏كنند: «اگر مرا نمى‏شناسيد من پسر حسن (ع) هستم».
اين جوان چقدر زيباست. گويى ماه كربلا طلوع نموده است. پس چرا لباس رزم بر تن ندارد؟ اين چه سؤالى است؟ آخر چه كسى براى نوجوان سيزده ساله زره مى‏سازد؟ او پيراهن سفيدى بر تن دارد و شمشيرى در دست.
او به سوى دشمن حمله مى‏برد، چون شير مى غرّد و شمشير مى‏زند.
دشمن او را محاصره مى‏كند. نمى‏دانم چه مى‏شود، فقط صدايى به گوشم مى‏رسد: «عمو جان! به فريادم برس». اين صدا به گوش حسين (ع) نيز، مى‏رسد. امام فرياد مى‏زند: «آمدم، عزيزم!».
امام به سرعت، خود را به ميدان مى‏رساند. دشمنان، دور قاسم جمع شده‏اند؛ امّا هنگامى كه صداى حسين (ع) را مى‏شنوند، همه فرار مى‏كنند. پيكر قاسم زير سُم اسب‏ها قرار مى‏گيرد. گرد و غبارى برپا مى‏شود كه ديگر چيزى نمى‏بينم. بايد صبر كنم.
نگاه كن! امام كنار پيكر قاسم نشسته است و سرِ او را به سينه دارد.
امام به قاسم مى‏گويد: «قاسمم! تو بودى كه مرا صدا زدى. من آمدم، چشم خود را باز كن!»، امّا ديگر جوابى نمى‏آيد. گريه امام را امان نمى‏دهد، قاسم را مى‏بوسد و مى‏گويد: «به خدا قسم، بر من سخت است كه تو مرا به يارى بخوانى و من وقتى بيايم كه تو ديگر جان داده باشى».
آنگاه با دلى شكسته و تنى خسته، پيكر قاسم را به سوى خيمه‏ها مى‏آورد.
***
ديگر هيچ كس از جوانان بنى‏هاشم غير از عباس نمانده است.
تشنگى در خيمه‏ها غوغا مى‏كند، آفتاب گرم كربلا مى‏سوزاند. گوش كن!
آب، آب!
اين صداى عطش كودكان است كه صحراى گرم كربلا را در برگرفته است. عباس تاب شنيدن ندارد. چگونه ببيند كه همه از تشنگى بى‏تابى مى‏كنند.
اكنون عباس نزد امام مى‏آيد. اجازه مى‏گيرد تا براى آوردن آب به سوى فرات برود. هيچ كس نيست تا او را يارى كند؟ كاش ياران باوفا بودند و عباس را همراهى مى‏كردند. عباس مشك آب را برمى‏دارد تا به سوى فرات برود.
صبر كن، برادر! من هم با تو مى‏آيم.
اين بار امام حسين (ع) به همراهى عباس مى‏رود. دو برادر با هم به سوى فرات هجوم مى‏برند. صدايى در صحرا مى‏پيچد: «مبادا بگذاريد كه آن‏ها به آب برسند؛ اگر آن‏ها آب بنوشند، هيچ كس را توان مبارزه با آن‏ها نخواهد بود».
حسين و عباس به پيش مى‏تازند. هيچ كس توان مقابله با آن‏ها را ندارد. صداى الله اكبر دو برادر در دل صحرا، مى‏پيچد.
دستور مى‏رسد: «بين دو برادر فاصله ايجاد كنيد سپس تير بارانشان كنيد».
تيراندازان شروع به تيراندازى مى‏كنند.
خداى من! تيرى به چانه‏ي امام اصابت مى‏كند. امام مى‏ايستد تا تير را بيرون بكشد. خون فواره مى‏كند. امام، خون را در دست خود جمع مى‏كند و به سوى آسمان مى‏پاشد و به خداى خود عرضه مى‏دارد: «خدايا! من از ظلم اين مردم به سوى تو شكايت مى‏كنم».
لشكر از فرصت استفاده مى‏كند و بين امام و عباس جدايى مى‏اندازد.
خدايا، عباس من كجا رفت؟ چرا ديگر صداى او را نمى‏شنوم؟
امام به سوى خيمه‏ها بازمى‏گردد. نكند خطرى خيمه‏ها را تهديد كند.
عباس همچنان پيش مى‏تازد و به فرات مى‏رسد.
اى آب! چه زلال و گوارايى! تشنگى جان او را بر لب آورده است. وقتى دست خود را به زير آب مى‏زند، او را بيشتر به ياد تشنگى كودكان و خيمه‏نشينان مى‏اندازد...، لب‏هاى خشك عباس نيز، در حسرت آب مى‏ماند. اى حسين! بر لبِ آبم و از داغ لبت مى‏ميرم!
عباس، مشك را پر از آب مى‏كند. صداى دلنشين آب كه در كام مشك مى‏رود جان عباس را پر از شور مى‏نمايد.
اكنون مشك پر شده است. آن را به دوش راست مى‏اندازد و حركت مى‏كند.
نگاه كن! هزاران گرگ سر راه او قرار گرفته‏اند. عباس نگاهى به آن‏ها مى‏كند و درمى‏يابد كه هدف دشمن، مشك آب است. چهار هزار نفر در مقابلش ايستاده‏اند كه آب به خيمه‏ها نرسد، عباس مى‏خواهد آب را به خيمه‏ها برساند. فرياد مى‏زند: «من از مرگ نمى‏ترسم. من سپر جان حسينم! من ساقى تشنگان كربلايم».
عباس به سرعت باد به سوى خيمه‏ها پيش مى‏تازد، تا زودتر آب را به خيمه‏ها برساند.
سپاه كوفه او را محاصره مى‏كنند. يك نفر با هزاران نفر روبرو شده است.
عباس بايد هم مشك را از خطرِ تيرها حفظ كند و هم شمشير بزند و سپاه را بشكافد. او شمشير مى‏زند، سپاه كوفه را مى‏شكافد، مى‏رزمد، مى‏جنگد و جلو مى‏رود.
ده‏ها نفر را به خاك و خون مى‏نشاند. نگاه او بيشتر به سوى خيمه‏ها است و به مشك آبى كه در دست دارد، مى‏انديشد. او بيشتر به فكر مشك آب است تا به فكر مبارزه. او آمده است تا آب براى كودكان ببرد، على‏اصغر تشنه است!
در اين كارزار شمشير و خون، شمشير نَوْفل به دست راست عباس مى‏نشيند.
بى‏درنگ شمشير را به دست چپ مى‏گيرد و به مبارزه ادامه داده و فرياد مى‏زند: «به خدا قسم، اگر دست مرا قطع كنيد، من هرگز از حسين، دست برنمى‏دارم».
خون از دست عباس جارى است. او فقط به فكر اين است كه هر طور شده آب را به خيمه‏ها برساند. اكنون عباس با دست چپ شمشير مى‏زند! لشكر را مى‏شكافد و جلو مى‏رود امّا اين بار شمشير حَكَم بر دست چپ او مى‏نشيند.
دست چپ سقّاى كربلا نيز قطع مى‏شود، امّا پاهاى عباس كه سالم است.
اكنون او با پا اسب را مى‏تازاند، شايد بتواند به خيمه‏ها برسد امّا افسوس...! در اين ميان تيرى به مشك آب اصابت مى‏كند و اينجاست كه اميد عباس نااميد مى‏شود. آب‏ها روى زمين مى‏ريزد. او ديگر آبى با خود ندارد، پس چگونه به خيمه‏ها برگردد؟
گرگ‏هايى كه از صبح تاكنون در دل كينه‏ي او را داشتند، دورش جمع مى‏شوند. آرى، همين عباس بود كه چند بار از فرات آب برد. تيرى به سينه‏ي او اصابت مى‏كند و نامردى، عمود آهن به سر او مى‏زند.
عباس روى زمين مى‏افتد و صدايش بلند مى‏شود: «اى برادر! مرا درياب».
نگاه كن! اكنون سـرِ عباس بر زانوى امام حسين (ع) است و اشك در چشم او.
اين صداى امام است كه با برادر خود سخن مى‏گويد: «اكنون كمر من شكست، عباسم».
آرى! عباس پشت و پناه حسين بود و با رفتن او ديگر امام حسين (ع)، تنهاى تنها شد. صداى گريه‏ي امام آن چنان بلند است كه كسى تا به حال گريه‏ي او را اين گونه نديده بود.
***
امام، غريبانه، تنها و تشنه در وسط ميدان ايستاده است.
از پشت پرده‏ي اشكش به يارانِ شهيد خود نگاه مى‏كند. همه پر كشيدند و رفتند. چه باوفا بودند و صميمى! طنين صداى امام در دشت مى‏پيچد: «آيا يار و ياورى هست تا مرا يارى كند؟».
هيچ جوابى نمى‏آيد. كوفيان، سرِ خود را پايين گرفته‏اند. آرى! ديگر هيچ خداپرستى در ميان آن‏ها نيست. اينان همه عاشقان دنيا هستند!
نگاه كن! سپاه كوفه گريه مى‏كنند. آخر شما چه مردمى هستيد كه بر غريبى حسين اشك مى‏ريزيد. آخر اين چه معمايى است؟ غربت امام، آن قدر زياد است كه دل دشمن را هم براى لحظاتى به درد آورده است. نمى‏دانم براى چه امام به سوى خيمه‏ها برمى‏گردد.
صداى آب، آب در خيمه‏ها پيچيده است. همه، تشنه هستند؛ امّا اين دشت ديگر سقّايى ندارد. خداى من! شيرخوار حسين از تشنگى بى‏تاب شده است.
امام، خواهر را صدا مى‏زند: «خواهرم، شيرخواره‏ام را بياوريد».
على‏اصغر، بى‏تاب شده است. زينب او را از مادرش رباب مى‏گيرد و در آغوش مى‏فشارد و روى دست برادر قرار مى‏دهد. امام شيرخوار خود را در آغوش مى‏گيرد، او را مى‏بويد و مى‏بوسد: «عزيزم! تشنگى با تو چه كرده است».
امام حسين (ع)، على‏اصغر را به ميدان مى‏برد تا شايد از دل سنگ اين مردم، چشمه‏ي عاطفه‏اى بجوشد! شايد اين كودك سيراب شود!
او طاقت ديدن تشنگى على‏اصغر را ندارد. اكنون امام در وسط ميدان ايستاده است. در دوردست سپاه، همه از هم مى‏پرسند كه حسين (ع) چه چيزى را روى دست دارد. آيا او قرآن آورده است؟
امام فرياد برمى‏آورد: «اى مردم! اگر به من رحم نمى‏كنيد، به كودكم رحم كنيد».
عمر سعد با نگرانى، سپاه كوفه را مى‏بيند كه تاب ديدن اين صحنه را ندارند. آرى! امام حجت ديگرى بر كوفيان آشكار مى‏كند. على‏اصغر با دستان كوچكش بر همه‏ي قلب‏ها چنگ زده است. چه كسى به اين صحنه پايان خواهد داد؟ سكوت است و سكوت!
ناگهان حَرْمَله تيرى در كمان مى‏گذارد. او زانو مى‏زند. سپاه كوفه با همه‏ي قساوتى كه در دل دارند چشمانشان را مى‏بندند و تير رها مى‏شود.
خداى من چه مى‏بينم، خون از گلوىِ على‏اصغر مى‏جوشد.
اينك اين صداى گريه‏ي امام است كه به گوش مى‏رسد.
نگاه كن! اين چه صحنه‏اى است كه مى‏بينى؟ امام چه مى‏كند؟ او دست خود را زير گلوىِ على‏اصغر مى‏گيرد و خون او را به سوى آسمان مى‏پاشد.
همه، از اين كار تو تعجب مى‏كنند. اشك در چشم دارى و خون فرزند به سوى آسمان مى‏پاشى. تو نمى‏گذارى حتى يك قطره از خون على‏اصغر به زمين بريزد.
صدايى ميان زمين و آسمان طنين مى‏اندازد: «اى حسين! شيرخوار خود را به ما بسپار كه در بهشت از او پذيرايى مى‏كنيم».
***
امام، آماده‏ي شهادت است. به سوى خيمه مى‏آيد و مى‏فرمايد: «براى من پيراهن كهنه‏اى بياوريد تا آن را به تن كنم. من به سوى شهادت مى‏روم».
صداى گريه‏ي همه بلند مى‏شود. آن‏ها مى‏فهمند كه اين آخرين ديدار است.
به راستى، چرا امام پيراهن كهنه مى‏طلبد؟ شايد او مى‏خواهد اين پيراهن كهنه را بپوشد تا اين دشمنِ غارتگر، بعد از شهادت آن حضرت به آن لباس طمع نكرده و آن را غارت نكنند.
امام سجاد (ع) در بستر بيمارى است. امام حسين (ع) براى خداحافظى به سوى خيمه‏ي او مى‏رود. مصلحت خدا در اين است كه او امروز بيمار باشد تا نسل امامت قطع نگردد.
امام وارد خيمه مى‏شود. پسرش را در آغوش مى‏گيرد و وصيت‏هاى خود را به او مى‏فرمايد. آرى امام حسين (ع) اسرار امامت را كه از امام حسن (ع) گرفته است، به امام سجاد (ع) مى‏سپارد.
اشك از چشم امام سجاد (ع) جارى است، او براى غربت و مظلوميت پدر گريه مى‏كند. امام حسين(ع) از او مى‏خواهد در راه خدا صبر كند. او پناه اين كاروان خواهد بود.
***
امام حسين (ع) آماده‏ي رفتن به ميدان است اينك لحظه‏ي خداحافظى است.
اكنون او با عزيزان خود سخن مى‏گويد: «دخترانم، سكينه! فاطمه! و خواهرانم، زينب! اُمّ كُلْثوم! من به سوى ميدان مى‏روم و شما را به خدا مى‏سپارم».
همه اشك مى‏ريزند. آرى! اين آخرين بارى است كه امام را مى‏بينند. سكينه (دختر امام)، رو به پدر مى‏كند و مى‏گويد:
ـ بابا، آيا به سوى مرگ مى‏روى؟
ـ چگونه به سوى مرگ نروم حال آنكه ديگر هيچ يار و ياورى ندارم.
ـ بابا، ما را به مدينه برگردان!
ـ دخترم! اين نامردان هرگز اجازه نمى‏دهند كه شما را به مدينه ببرم.
صداى ناله و شيونِ همه بلند مى‏شود، امّا در اين ميان سكينه بيش از همه بى‏تابى مى‏كند، آخر او چگونه دورى پدر را تحمل كند. او آن چنان گريه مى‏كند كه دل همه را به درد مى‏آورد. امام سكينه را در آغوش مى‏گيرد و مى‏فرمايد: «دخترم! دل مرا با اشك چشم خود نسوزان». آغوش پدر، سكينه را آرام مى‏كند. پدر اشك چشم او را پاك و با همه خداحافظى مى‏كند و به سوى ميدان مى‏رود.
***
امام نگاهى به ميدان مى‏كند. ديگر هيچ يار و ياورى براى امام باقى نمانده است. كجا رفتيد؟ اى ياران باوفا!
غم بر دل امام حسين (ع) نشسته و اكنون تنهاى تنها شده است. امام سوار بر اسب خويش جلو مى‏آيد. مهار اسب را مى‏كشد و فرياد او تا دوردست سپاه كوفه، طنين مى‏اندازد: «آيا كسى هست تا از ناموس رسول خدا دفاع كند؟ آيا كسى هست كه در اين غربت و تنهايى، مرا يارى كند؟»
فرياد غريبانه را پاسخى نبود امّا...
ناگهان زانوىِ دو برادر مى‏لرزد. عرقى سرد بر پيشانى آن‏ها مى‏نشيند. شمشيرهاى اين دو برادر فرو مى‏افتد. شما را چه مى‏شود؟
حسى ناشناخته در وجود اين دو برادر جوانه مى‏زند. آرام آرام، همديگر را نگاه مى‏كنند. چشم‏هاى آن‏ها با هم سخن مى‏گويد. آرى! هر دو حس مشتركى دارند.به تنهايى و غربت امام حسين (ع) مى‏نگرند.
همسفرم! آيا آن‏ها را مى‏شناسى؟
آن‏ها سَعْد و ابوالحُتُوف، فرزندان حارث هستند. آن‏ها هر دو از گروه خَوارج‏اند. عمرى با بغض و كينه‏ي حضرت على (ع) زندگى كرده‏اند. آن‏ها همواره دشمن آن حضرت بوده‏اند.
چه شده است كه اكنون بى‏قرار شده‏اند؟ صداى حسين (ع) چگونه آن‏ها را اين چنين دگرگون نمود. آن‏ها با خود سخن مى‏گويند: «ما را چه شده است؟ ما و عشق حسين. مردم ما را به بغض حسين مى‏شناسند».
هنوز طنين صداى حسين (ع) در گوششان است: «آيا كسى هست منِ غريب را يارى كند».
همسفر خوبم! قلم من از روايت اين صحنه ناتوان است. نمى‏توانم اوج اين حماسه را بيان كنم. خدايا، چه مى‏بينم؟ دو اسب‏سوار با سرعت باد به سوى امام مى‏تازند.
كسى مانع آن‏ها نمى‏شود. آن‏ها از خوارج هستند و هميشه كينه‏ي حضرت على (ع) را به دل داشته‏اند. عمر سعد خوشحال است و با خود فكر مى‏كند كه اينان به جنگ حسين (ع) مى‏روند!
وقتى كه نزديك امام مى‏رسند، خود را از روى اسب بر زمين مى‏افكنند.
خداى من! آن‏ها سيل اشك توبه را نثار امام مى‏كنند.
نمى‏دانم با امام چه مى‏گويند و چه مى‏شنوند، تنها مى‏بينم كه اين بار سوار بر اسب شده و به سپاه كوفه حمله مى‏برند.
دو برادر به ميدان مى‏روند تا خون كافران را بريزند. چه شجاعانه مى‏جنگند، مى‏غرّند و به پيش مى‏روند.
لحظاتى بعد، صحراى كربلا رنگين به خون آن‏ها مى‏شود. آن‏ها به هم نگاه مى‏كنند و لبخند مى‏زنند و با هم صدا مى‏زنند: يا حسين، يا حسين!

 
منبع/نویسنده:
روابط عمومی
 
تاریخ: ۰۴/۰۹/۱۳۹۴   بازدید: ۳۶۳

نظرات کاربران

نظر شما:
نام: *
ایمیل:
متن: *

(۳۰۰ کاراکتر)