فصل 21: بخش 21
ـ عَوْن، نگاه كن! علىاكبر نيز، شهيد شد. حالا نوبت توست و بايد جانت را فداى دايىات حسين كنى.
ـ چشم، مادر! من آمادهام.
زينب (س)، صورت فرزند خويش را مىبوسد و او را تا كنار خيمه بدرقه مىكند. آرى! زينب يك دسته گل براى برادر دارد، يك جوان رشيد!
زينب آنجاست، در آستانهي خيمه ايستاده و به جوانش نگاه مىكند. عَون خدمت دايى مىآيد و اجازهي ميدان مىگيرد و به پيش مىتازد.
گوش كن! اين صداى عَون است كه در صحراى كربلا مىپيچد: «اگر مرا نمىشناسيد، من از نسل جعفر طيّارم! همان كه خدا در بهشت دو بال به او عنايت فرموده است».
نام جعفر طَيّار براى همه آشناست و عَون از پدربزرگ خود سخن مىگويد. مردى كه دستهايش در راه اسلام و در جنگ حُنَيْن از بدن جدا شد و به شهادت رسيد. پيامبر بارها فرمود كه خدا در بهشت به جعفر دو بال داده است. براى همين، او را جعفر طيّار لقب دادهاند.
جعفر طيّار پسرى به نام عبدالله دارد كه شوهر حضرت زينب (س) است. او نمايندهي امام حسين (ع) در مكه ميباشد و براى همين در آن شهر مانده است؛ امّا فرزندان خود عَوْن و محمّد را به همراه همسرش زينب (س) به كربلا فرستاده است.
عون و محمّد برادر هستند؛ امّا مادرِ عون، زينب (س) است و مادر محمّد، حَوْصاء نام دارد كه اكنون در مدينه است.
ساعتى پيش محمّد نيز، به ميدان رفت و جان خود را فداى امام حسين (ع) كرد.
اكنون اين عون است كه در ميدان مىجنگد و شمشير مىزند و دشمنان را به خاك سياه مىنشاند. دستور مىرسد تا عَون را محاصره كنند. باران تيرها و نيزهها پرتاب مىشوند و گرد و غبار به آسمان مىرود.
و پس از لحظاتى، او هم به سوى برادر پر مىكشد و خونش، خاك گرم كربلا را رنگين مىكند.
آيا زينب (س) كنار پيكر جوان خود مىآيد؟ هر چه صبر مىكنم، زينب (س) را نمىبينم. به راستى، زينب (س) كجاست؟
زينب نمىخواهد برادر، اشك چشم او را در داغ جوانش ببيند.
بعد از شهادت عون، جوانان بنىهاشم به ميدان مىروند و يكى پس از ديگرى به شهادت مىرسند.
***
اين نوجوان كيست كه بر آستانهي خيمه ايستاده است.
او يادگار امام حسن (ع)، قاسم سيزده ساله است! نگاه كن! قاسم با خود سخن مىگويد: «حالا اين منم كه بايد به ميدان بروم. عمويم ديگر يار و ياورى ندارد». او به سوى عمو مىآيد: «عمو، به من اجازه مىدهى تا جانم را فدايت كنم؟».
امام حسين (ع) به او نگاهى مىكند و دلش تاب نمىآورد. آخر تو يادگار برادرم هستى و سيزده سال بيشتر ندارى. قاسم بيا در آغوشم. تو بوى برادرم حسن (ع) را مىدهى. گريه ديگر امان نمىدهد. امام حسين (ع) و قاسم هر دو اشك مىريزند.
دل كندن از قاسم براى حسين (ع) خيلى سخت است. نگاه كن! حسين (ع) داغ علىاكبر را ديد، ولى از هوش نرفت؛ امّا حالا به عشق قاسم بىهوش شده است.
هيچ چشمى طاقت ديدن اين صحنه را ندارد. قاسم به عمو مىگويد: «اى عمو به من اجازهي ميدان بده».
آخر چگونه عمو به تو اجازهي ميدان دهد؟
قاسم التماس مىكند و مىگويد: «من يتيم هستم، دلم را مشكن!». سرانجام عمو را راضى مىكند و قاسم بر اسب سوار مىشود.
صدايى در صحرا مىپيچد، همه گوش مىكنند: «اگر مرا نمىشناسيد من پسر حسن (ع) هستم».
اين جوان چقدر زيباست. گويى ماه كربلا طلوع نموده است. پس چرا لباس رزم بر تن ندارد؟ اين چه سؤالى است؟ آخر چه كسى براى نوجوان سيزده ساله زره مىسازد؟ او پيراهن سفيدى بر تن دارد و شمشيرى در دست.
او به سوى دشمن حمله مىبرد، چون شير مى غرّد و شمشير مىزند.
دشمن او را محاصره مىكند. نمىدانم چه مىشود، فقط صدايى به گوشم مىرسد: «عمو جان! به فريادم برس». اين صدا به گوش حسين (ع) نيز، مىرسد. امام فرياد مىزند: «آمدم، عزيزم!».
امام به سرعت، خود را به ميدان مىرساند. دشمنان، دور قاسم جمع شدهاند؛ امّا هنگامى كه صداى حسين (ع) را مىشنوند، همه فرار مىكنند. پيكر قاسم زير سُم اسبها قرار مىگيرد. گرد و غبارى برپا مىشود كه ديگر چيزى نمىبينم. بايد صبر كنم.
نگاه كن! امام كنار پيكر قاسم نشسته است و سرِ او را به سينه دارد.
امام به قاسم مىگويد: «قاسمم! تو بودى كه مرا صدا زدى. من آمدم، چشم خود را باز كن!»، امّا ديگر جوابى نمىآيد. گريه امام را امان نمىدهد، قاسم را مىبوسد و مىگويد: «به خدا قسم، بر من سخت است كه تو مرا به يارى بخوانى و من وقتى بيايم كه تو ديگر جان داده باشى».
آنگاه با دلى شكسته و تنى خسته، پيكر قاسم را به سوى خيمهها مىآورد.
***
ديگر هيچ كس از جوانان بنىهاشم غير از عباس نمانده است.
تشنگى در خيمهها غوغا مىكند، آفتاب گرم كربلا مىسوزاند. گوش كن!
آب، آب!
اين صداى عطش كودكان است كه صحراى گرم كربلا را در برگرفته است. عباس تاب شنيدن ندارد. چگونه ببيند كه همه از تشنگى بىتابى مىكنند.
اكنون عباس نزد امام مىآيد. اجازه مىگيرد تا براى آوردن آب به سوى فرات برود. هيچ كس نيست تا او را يارى كند؟ كاش ياران باوفا بودند و عباس را همراهى مىكردند. عباس مشك آب را برمىدارد تا به سوى فرات برود.
صبر كن، برادر! من هم با تو مىآيم.
اين بار امام حسين (ع) به همراهى عباس مىرود. دو برادر با هم به سوى فرات هجوم مىبرند. صدايى در صحرا مىپيچد: «مبادا بگذاريد كه آنها به آب برسند؛ اگر آنها آب بنوشند، هيچ كس را توان مبارزه با آنها نخواهد بود».
حسين و عباس به پيش مىتازند. هيچ كس توان مقابله با آنها را ندارد. صداى الله اكبر دو برادر در دل صحرا، مىپيچد.
دستور مىرسد: «بين دو برادر فاصله ايجاد كنيد سپس تير بارانشان كنيد».
تيراندازان شروع به تيراندازى مىكنند.
خداى من! تيرى به چانهي امام اصابت مىكند. امام مىايستد تا تير را بيرون بكشد. خون فواره مىكند. امام، خون را در دست خود جمع مىكند و به سوى آسمان مىپاشد و به خداى خود عرضه مىدارد: «خدايا! من از ظلم اين مردم به سوى تو شكايت مىكنم».
لشكر از فرصت استفاده مىكند و بين امام و عباس جدايى مىاندازد.
خدايا، عباس من كجا رفت؟ چرا ديگر صداى او را نمىشنوم؟
امام به سوى خيمهها بازمىگردد. نكند خطرى خيمهها را تهديد كند.
عباس همچنان پيش مىتازد و به فرات مىرسد.
اى آب! چه زلال و گوارايى! تشنگى جان او را بر لب آورده است. وقتى دست خود را به زير آب مىزند، او را بيشتر به ياد تشنگى كودكان و خيمهنشينان مىاندازد...، لبهاى خشك عباس نيز، در حسرت آب مىماند. اى حسين! بر لبِ آبم و از داغ لبت مىميرم!
عباس، مشك را پر از آب مىكند. صداى دلنشين آب كه در كام مشك مىرود جان عباس را پر از شور مىنمايد.
اكنون مشك پر شده است. آن را به دوش راست مىاندازد و حركت مىكند.
نگاه كن! هزاران گرگ سر راه او قرار گرفتهاند. عباس نگاهى به آنها مىكند و درمىيابد كه هدف دشمن، مشك آب است. چهار هزار نفر در مقابلش ايستادهاند كه آب به خيمهها نرسد، عباس مىخواهد آب را به خيمهها برساند. فرياد مىزند: «من از مرگ نمىترسم. من سپر جان حسينم! من ساقى تشنگان كربلايم».
عباس به سرعت باد به سوى خيمهها پيش مىتازد، تا زودتر آب را به خيمهها برساند.
سپاه كوفه او را محاصره مىكنند. يك نفر با هزاران نفر روبرو شده است.
عباس بايد هم مشك را از خطرِ تيرها حفظ كند و هم شمشير بزند و سپاه را بشكافد. او شمشير مىزند، سپاه كوفه را مىشكافد، مىرزمد، مىجنگد و جلو مىرود.
دهها نفر را به خاك و خون مىنشاند. نگاه او بيشتر به سوى خيمهها است و به مشك آبى كه در دست دارد، مىانديشد. او بيشتر به فكر مشك آب است تا به فكر مبارزه. او آمده است تا آب براى كودكان ببرد، علىاصغر تشنه است!
در اين كارزار شمشير و خون، شمشير نَوْفل به دست راست عباس مىنشيند.
بىدرنگ شمشير را به دست چپ مىگيرد و به مبارزه ادامه داده و فرياد مىزند: «به خدا قسم، اگر دست مرا قطع كنيد، من هرگز از حسين، دست برنمىدارم».
خون از دست عباس جارى است. او فقط به فكر اين است كه هر طور شده آب را به خيمهها برساند. اكنون عباس با دست چپ شمشير مىزند! لشكر را مىشكافد و جلو مىرود امّا اين بار شمشير حَكَم بر دست چپ او مىنشيند.
دست چپ سقّاى كربلا نيز قطع مىشود، امّا پاهاى عباس كه سالم است.
اكنون او با پا اسب را مىتازاند، شايد بتواند به خيمهها برسد امّا افسوس...! در اين ميان تيرى به مشك آب اصابت مىكند و اينجاست كه اميد عباس نااميد مىشود. آبها روى زمين مىريزد. او ديگر آبى با خود ندارد، پس چگونه به خيمهها برگردد؟
گرگهايى كه از صبح تاكنون در دل كينهي او را داشتند، دورش جمع مىشوند. آرى، همين عباس بود كه چند بار از فرات آب برد. تيرى به سينهي او اصابت مىكند و نامردى، عمود آهن به سر او مىزند.
عباس روى زمين مىافتد و صدايش بلند مىشود: «اى برادر! مرا درياب».
نگاه كن! اكنون سـرِ عباس بر زانوى امام حسين (ع) است و اشك در چشم او.
اين صداى امام است كه با برادر خود سخن مىگويد: «اكنون كمر من شكست، عباسم».
آرى! عباس پشت و پناه حسين بود و با رفتن او ديگر امام حسين (ع)، تنهاى تنها شد. صداى گريهي امام آن چنان بلند است كه كسى تا به حال گريهي او را اين گونه نديده بود.
***
امام، غريبانه، تنها و تشنه در وسط ميدان ايستاده است.
از پشت پردهي اشكش به يارانِ شهيد خود نگاه مىكند. همه پر كشيدند و رفتند. چه باوفا بودند و صميمى! طنين صداى امام در دشت مىپيچد: «آيا يار و ياورى هست تا مرا يارى كند؟».
هيچ جوابى نمىآيد. كوفيان، سرِ خود را پايين گرفتهاند. آرى! ديگر هيچ خداپرستى در ميان آنها نيست. اينان همه عاشقان دنيا هستند!
نگاه كن! سپاه كوفه گريه مىكنند. آخر شما چه مردمى هستيد كه بر غريبى حسين اشك مىريزيد. آخر اين چه معمايى است؟ غربت امام، آن قدر زياد است كه دل دشمن را هم براى لحظاتى به درد آورده است. نمىدانم براى چه امام به سوى خيمهها برمىگردد.
صداى آب، آب در خيمهها پيچيده است. همه، تشنه هستند؛ امّا اين دشت ديگر سقّايى ندارد. خداى من! شيرخوار حسين از تشنگى بىتاب شده است.
امام، خواهر را صدا مىزند: «خواهرم، شيرخوارهام را بياوريد».
علىاصغر، بىتاب شده است. زينب او را از مادرش رباب مىگيرد و در آغوش مىفشارد و روى دست برادر قرار مىدهد. امام شيرخوار خود را در آغوش مىگيرد، او را مىبويد و مىبوسد: «عزيزم! تشنگى با تو چه كرده است».
امام حسين (ع)، علىاصغر را به ميدان مىبرد تا شايد از دل سنگ اين مردم، چشمهي عاطفهاى بجوشد! شايد اين كودك سيراب شود!
او طاقت ديدن تشنگى علىاصغر را ندارد. اكنون امام در وسط ميدان ايستاده است. در دوردست سپاه، همه از هم مىپرسند كه حسين (ع) چه چيزى را روى دست دارد. آيا او قرآن آورده است؟
امام فرياد برمىآورد: «اى مردم! اگر به من رحم نمىكنيد، به كودكم رحم كنيد».
عمر سعد با نگرانى، سپاه كوفه را مىبيند كه تاب ديدن اين صحنه را ندارند. آرى! امام حجت ديگرى بر كوفيان آشكار مىكند. علىاصغر با دستان كوچكش بر همهي قلبها چنگ زده است. چه كسى به اين صحنه پايان خواهد داد؟ سكوت است و سكوت!
ناگهان حَرْمَله تيرى در كمان مىگذارد. او زانو مىزند. سپاه كوفه با همهي قساوتى كه در دل دارند چشمانشان را مىبندند و تير رها مىشود.
خداى من چه مىبينم، خون از گلوىِ علىاصغر مىجوشد.
اينك اين صداى گريهي امام است كه به گوش مىرسد.
نگاه كن! اين چه صحنهاى است كه مىبينى؟ امام چه مىكند؟ او دست خود را زير گلوىِ علىاصغر مىگيرد و خون او را به سوى آسمان مىپاشد.
همه، از اين كار تو تعجب مىكنند. اشك در چشم دارى و خون فرزند به سوى آسمان مىپاشى. تو نمىگذارى حتى يك قطره از خون علىاصغر به زمين بريزد.
صدايى ميان زمين و آسمان طنين مىاندازد: «اى حسين! شيرخوار خود را به ما بسپار كه در بهشت از او پذيرايى مىكنيم».
***
امام، آمادهي شهادت است. به سوى خيمه مىآيد و مىفرمايد: «براى من پيراهن كهنهاى بياوريد تا آن را به تن كنم. من به سوى شهادت مىروم».
صداى گريهي همه بلند مىشود. آنها مىفهمند كه اين آخرين ديدار است.
به راستى، چرا امام پيراهن كهنه مىطلبد؟ شايد او مىخواهد اين پيراهن كهنه را بپوشد تا اين دشمنِ غارتگر، بعد از شهادت آن حضرت به آن لباس طمع نكرده و آن را غارت نكنند.
امام سجاد (ع) در بستر بيمارى است. امام حسين (ع) براى خداحافظى به سوى خيمهي او مىرود. مصلحت خدا در اين است كه او امروز بيمار باشد تا نسل امامت قطع نگردد.
امام وارد خيمه مىشود. پسرش را در آغوش مىگيرد و وصيتهاى خود را به او مىفرمايد. آرى امام حسين (ع) اسرار امامت را كه از امام حسن (ع) گرفته است، به امام سجاد (ع) مىسپارد.
اشك از چشم امام سجاد (ع) جارى است، او براى غربت و مظلوميت پدر گريه مىكند. امام حسين(ع) از او مىخواهد در راه خدا صبر كند. او پناه اين كاروان خواهد بود.
***
امام حسين (ع) آمادهي رفتن به ميدان است اينك لحظهي خداحافظى است.
اكنون او با عزيزان خود سخن مىگويد: «دخترانم، سكينه! فاطمه! و خواهرانم، زينب! اُمّ كُلْثوم! من به سوى ميدان مىروم و شما را به خدا مىسپارم».
همه اشك مىريزند. آرى! اين آخرين بارى است كه امام را مىبينند. سكينه (دختر امام)، رو به پدر مىكند و مىگويد:
ـ بابا، آيا به سوى مرگ مىروى؟
ـ چگونه به سوى مرگ نروم حال آنكه ديگر هيچ يار و ياورى ندارم.
ـ بابا، ما را به مدينه برگردان!
ـ دخترم! اين نامردان هرگز اجازه نمىدهند كه شما را به مدينه ببرم.
صداى ناله و شيونِ همه بلند مىشود، امّا در اين ميان سكينه بيش از همه بىتابى مىكند، آخر او چگونه دورى پدر را تحمل كند. او آن چنان گريه مىكند كه دل همه را به درد مىآورد. امام سكينه را در آغوش مىگيرد و مىفرمايد: «دخترم! دل مرا با اشك چشم خود نسوزان». آغوش پدر، سكينه را آرام مىكند. پدر اشك چشم او را پاك و با همه خداحافظى مىكند و به سوى ميدان مىرود.
***
امام نگاهى به ميدان مىكند. ديگر هيچ يار و ياورى براى امام باقى نمانده است. كجا رفتيد؟ اى ياران باوفا!
غم بر دل امام حسين (ع) نشسته و اكنون تنهاى تنها شده است. امام سوار بر اسب خويش جلو مىآيد. مهار اسب را مىكشد و فرياد او تا دوردست سپاه كوفه، طنين مىاندازد: «آيا كسى هست تا از ناموس رسول خدا دفاع كند؟ آيا كسى هست كه در اين غربت و تنهايى، مرا يارى كند؟»
فرياد غريبانه را پاسخى نبود امّا...
ناگهان زانوىِ دو برادر مىلرزد. عرقى سرد بر پيشانى آنها مىنشيند. شمشيرهاى اين دو برادر فرو مىافتد. شما را چه مىشود؟
حسى ناشناخته در وجود اين دو برادر جوانه مىزند. آرام آرام، همديگر را نگاه مىكنند. چشمهاى آنها با هم سخن مىگويد. آرى! هر دو حس مشتركى دارند.به تنهايى و غربت امام حسين (ع) مىنگرند.
همسفرم! آيا آنها را مىشناسى؟
آنها سَعْد و ابوالحُتُوف، فرزندان حارث هستند. آنها هر دو از گروه خَوارجاند. عمرى با بغض و كينهي حضرت على (ع) زندگى كردهاند. آنها همواره دشمن آن حضرت بودهاند.
چه شده است كه اكنون بىقرار شدهاند؟ صداى حسين (ع) چگونه آنها را اين چنين دگرگون نمود. آنها با خود سخن مىگويند: «ما را چه شده است؟ ما و عشق حسين. مردم ما را به بغض حسين مىشناسند».
هنوز طنين صداى حسين (ع) در گوششان است: «آيا كسى هست منِ غريب را يارى كند».
همسفر خوبم! قلم من از روايت اين صحنه ناتوان است. نمىتوانم اوج اين حماسه را بيان كنم. خدايا، چه مىبينم؟ دو اسبسوار با سرعت باد به سوى امام مىتازند.
كسى مانع آنها نمىشود. آنها از خوارج هستند و هميشه كينهي حضرت على (ع) را به دل داشتهاند. عمر سعد خوشحال است و با خود فكر مىكند كه اينان به جنگ حسين (ع) مىروند!
وقتى كه نزديك امام مىرسند، خود را از روى اسب بر زمين مىافكنند.
خداى من! آنها سيل اشك توبه را نثار امام مىكنند.
نمىدانم با امام چه مىگويند و چه مىشنوند، تنها مىبينم كه اين بار سوار بر اسب شده و به سپاه كوفه حمله مىبرند.
دو برادر به ميدان مىروند تا خون كافران را بريزند. چه شجاعانه مىجنگند، مىغرّند و به پيش مىروند.
لحظاتى بعد، صحراى كربلا رنگين به خون آنها مىشود. آنها به هم نگاه مىكنند و لبخند مىزنند و با هم صدا مىزنند: يا حسين، يا حسين!