روابط عمومی دانشگاه شیراز
چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۹۶
هفت شهر عشق - 22 (ويژه‏نامه‏ي ايام محرم و صفر)

فصل 22: بخش 22
سپاه كوفه ايستاده است. شمشيرها در دستانشان بى‏تابى مى‏كنند. امام، تنهاى تنهاست.
بار ديگر، صداى امام در صحراى كربلا مى‏پيچد: «آيا كسى هست مرا يارى كند؟».
هيچ كس صداى حسين را جواب نمى‏گويد. حسين غريب است و تنها.
نگاه كن! امام سجاد (ع) از خيمه‏ي خود بيرون آمده است. او توان راه رفتن ندارد و از شدتِ تب نيز، مى‏سوزد.
زينب (س) به دنبال او مى‏آيد و مى‏فرمايد: «فرزند برادرم! بازگرد». امام سجاد (ع) در پاسخ مى‏گويد: «عمه جان! مى‏خواهم جانم را فداى پدر نمايم». ناگهان چشم امام حسين (ع) به او مى‏افتد. رو به خواهرش مى‏كند و مى‏گويد: «خواهرم! پسرم را به خيمه بازگردان».
عمه، پسر برادر را به خيمه مى‏برد و كنارش مى‏ماند. پروانه‏ها، همه روى خاك گرم كربلا، بر خاك و خون آرميده‏اند.
امام در ميدان تنهايى ايستاده است. رو به پيكر بى‏جان ياران باوفايش مى‏كند و مى‏فرمايد: «اى دليرمردان، اى ياران شجاع!».
هيچ جوابى نمى‏آيد. اكنون امام مى‏فرمايد: «من شما را صدا مى‏زنم، چرا جواب مرا نمى‏دهيد؟ شما در خواب هستيد و من اميد دارم كه بار ديگر بيدار شويد. نگاه كنيد كسى نيست كه از ناموس رسول خدا دفاع كند».
باز هم صدايى نمى‏آيد. هنوز صداى امام حسين (ع) مى‏آيد كه يارى مى‏طلبد.
همسفر! بيا من و تو به كمكش برويم. من با قلمم، امّا تو چگونه؟
***
صداى غريبىِ امام، شورى در آسمان مى‏اندازد. فرشتگان تاب شنيدن ندارند.
امام، بى‏يار و ياور مانده است.
بار ديگر چهار هزار فرشته به كربلا مى‏آيند. آن‏ها به امام مى‏گويند: «اى حسين! تو ديگر تنها نيستى! ما آمده‏ايم تا تو را يارى كنيم، ما تمام دشمنان تو را به خاك و خون مى‏نشانيم».
همه‏ي آن‏ها، منتظر اجازه‏ي امام هستند تا به دشمنان هجوم ببرند؛ ولى امام به آن‏ها اجازه‏ي مبارزه نمى‏دهد.
فرشتگان، همه در تعجب‏اند. مگر تو نبودى كه در اين صحرا فرياد مى‏زدى: «آيا كسى هست مرا يارى كند». اكنون ما به يارى تو آمده‏ايم.
امّا امام ديدار خدا را انتخاب كرده است. او مى‏خواهد تا با خون خود، درخت اسلام را آبيارى كند.
نگاه كن! امام، قرآنى را روى سر مى‏گذارد و رو به سپاه كوفه چنين مى‏فرمايد: «اى مردم! قرآن، بين من و شما قضاوت مى‏كند. آيا من فرزند دختر پيامبر شما نيستم، چه شده كه مى‏خواهيد خون مرا بريزيد؟»
هيچ كس جوابى نمى‏دهد. سكوت است و سكوت!
پسر حيدرِ كرّار به ميدان آمده است. او رَجَز مى‏خواند و خود را معرفى مى‏كند: «من فرزند على هستم و به اين افتخار مى‏كنم».
لشكر كوفه به سوى امام حمله مى‏برد. امام دفاع مى‏كند و سپس چون شير به قلب سپاه حمله مى‏برد.
امام، شمشير مى‏زند و به پيش مى‏رود و تعداد زيادى از نامردان را به خاك و خون مى‏كشد.
نگاه كن! امام متوجه سمت راست سپاه مى‏شود، آنگاه حمله مى برد و فرياد مى‏زند: «مرگ بهتر از زندگى ذلّت‏ بار است».
اكنون به سمت چپ لشكر حمله مى‏برد و چنين رجز مى‏خواند: «أَنَا الحُسَينُ بنُ عَليّ/ آلَيتُ أَنْ لا أنثَنِي. من حسين بن على هستم و قسم خورده‏ام كه هرگز تسليم شما نشوم».
همه تعجب مى‏كنند. حسينى كه از صبح تا به حال اين همه داغ ديده و بسيار تشنه است، چقدر شجاعانه مى‏جنگد. او چگونه مى‏تواند به تنهايى ده‏ها نفر را به خاك هلاكت بنشاند.
امام تلاش مى‏كند كه خيلى از خيمه‏ها دور نشود. به سپاه حمله مى‏كند و بار ديگر به نزديك خيمه‏ها بازمى‏گردد؛ زيرا به غير از امام سجاد (ع)، هيچ مردى در خيمه‏ها نيست.
امام چند بار به سپاه دشمن حمله مى‏كند و تعداد بسيارى را به جهنم مى‏فرستد و هر بار كه به خيمه‏ها باز مى‏گردد، صداى لاحَوْلَ و لاقُوّةَ الّا بالله» ايشان به گوش مى‏رسد. صداى امام، مايه‏ي آرامش خيمه‏هاست. امام رو به سپاه كوفه مى‏كند و مى‏گويد: «براى چه به خون من تشنه‏ايد؟ گناه من چيست؟»
صدايى به گوش امام مى‏رسد كه دل او را به درد مى‏آورد و اشكش جارى مى‏شود: «ما تو را مى‏كشيم چون كينه‏ي پدرت را در سينه داريم».
اشك در چشم امام حلقه مى‏زند. آرى! او (كه خود اين همه مظلوم و غريب است) اكنون براى مظلوميت پدرش گريه مى‏كند.
***
بار ديگر امام به قلب لشكر مى‏تازد و شمشير مى‏زند و جلو مى‏رود.
فرماندهان سپاه كوفه در فكر اين هستند كه در مقابله با امام حسين (ع) چه كنند. آن‏ها نقشه‏اى شوم مى‏كشند بايد حسين را از خيمه‏ها دور كنيم و آنگاه به خيمه‏ها حمله ببريم، در اين صورت ديگر حسين در هم مى‏شكند و نمى‏تواند اين گونه شمشير بزند.
قرار مى‏شود در فرصتى مناسب، شمر همراه سربازان خود به سوى خيمه‏ها حمله كند. هنگامى كه امام به قلب لشكر حمله كرده است، شمر دستور حمله به خيمه‏ها را مى‏دهد.
امام متوجه مى‏شود و فرياد مى‏زند: «اى پيروان شيطان! مگر دين نداريد و از قيامت نمى‏ترسيد؟ غيرت شما كجا رفته است؟».
شمر مى‏گويد: «اى حسين چه مى‏گويى؟». امام مى‏فرمايد: «تا من زنده هستم به ناموسِ من، نزديك نشويد».
سخنِ امام، لشكر شمر را به خود مى‏آورد و غيرت عربى را به آن‏ها يادآور مى‏شود.
شمر مى‏بيند به هيچ وجه صلاح نيست كه به حمله ادامه دهد. سپس دستور عقب‏نشينى مى‏دهد.
***
شمر نزد عمر سعد مى‏رود و با او سخن مى‏گويد: «اى عمر سعد! اين گونه كه حسين مى‏جنگد تا ساعتى ديگر، همه ما را خواهد كشت».
تاريخ هيچ‏گاه اين سخن شمر را فراموش نخواهد كرد. حسينى كه جگرش از تشنگى مى‏سوزد و داغ عزيزانش را به دل دارد، طورى مى‏جنگد كه ترس وجودِ همه‏ي فرماندهان را فرا گرفته است. عمر سعد رو به شمر مى‏كند:
ـ اى شمر! به نظر تو چه بايد بكنيم؟
ـ بايد به لشكر دستور بدهى تا همه يكباره به سوى او هجوم آورند. تيراندازان را بگو تيربارانش كنند، نيزه‏داران نيزه بزنند و بقيه‏ي سپاه هم سنگ‏بارانش كنند.
عمر سعد نظر او را مى‏پسندد و دستور صادر مى‏شود.
امام سوار بر اسب خويش در ميدان مى‏رزمد كه ناگهان، باران تير و سنگ و نيزه باريدن مى‏گيرد.
نگاه كن! امام، تك و تنها در ميدان ايستاده است. به خدا، هيچ كس نمى‏تواند غربت اين لحظه را روايت كند.
بيا، بيا تا ما به ياريش برويم. آن طرف خيمه‏ها، اشك‏ها، سوزها، زنان بى‏پناه، تشنگى! اين طرف باران سنگ و تير و نيزه! و مولاى تو در وسط ميدان، تنها ايستاده است.
بر روى اسب، شمشير به دست، گاه نگاهى به خيمه‏ها مى‏كند، گاه نگاهى به مردم كوفه. اين مردم، ميزبانان او هستند؛ امّا اكنون ميهمان‏نوازى به اوج خود رسيده است!
سنگ باران، تير باران!
تيرها بر بدن امام اصابت مى‏كند. تمام بدن امام از تير پر شده است.
واى، خدايا! چه مى‏بينم! سنگى به پيشانى امام اصابت مى‏كند و خون از پيشانى ايشان جارى مى‏شود.
امام لحظه‏اى صبر مى‏كند، امّا دشمن امان نمى‏دهد و اين بار تيرى زهرآلود بر آن حضرت مى‏نشيند.
نمى‏دانم چه كسى اين تير را مى‏زند؛ امّا اين تير براى امام حسين (ع) از همه‏ي تيرها سخت‏تر است. صداى امام در دشت كربلا پيچيده است: «بسم الله و بالله و على ملّه رسول الله، من به رضاى خدا راضى هستم».
تو در اين كارزار چه مى‏بينى كه در ميان اين همه سختى‏ها، اين گونه با خداى خويش سخن مى‏گويى؟
تير به سختى در سينه‏ي امام فرو رفته است. چاره‏اى نيست بايد تير را بيرون بياورد. امام به زحمت، تير را بيرون مى‏آورد و خون مى‏جوشد.
امام خون‏ها را جمع مى‏كند و به سوى آسمان مى‏پاشد و مى‏گويد: «بار خدايا! همه‏ي اين بلاها در راه تو چيزى نيست».
فرشتگان همه در تعجب‏اند. اين حسين (ع) كيست كه با خدا اين گونه سخن مى‏گويد. قطره‏اى از آن خون به زمين بر نمى‏گردد. آسمان سرخ مى‏شود.
تاكنون هيچ كس آسمان را اين گونه نديده است. اين سرخى خون امام حسين (ع) مي‏باشد كه در آسمانِ غروب، مانده است.
امام بار ديگر خون در دست خود مى‏گيرد و اين بار صورت خود را با آن رنگين مى‏كند. آرى! امام مى‏خواهد به ديار خدا برود، پس چهره‏ي خود را خون‏آلود مى‏كند و مى‏فرمايد: «مى‏خواهم جدّم رسول خدا مرا در اين حالت ببيند».
خونى كه از بدن امام رفته است، باعث ضعف او مى‏شود. دشمن فرصت را غنيمت مى‏شمارد و از هر طرف با شمشيرها مى‏آيند و هفتاد و دو ضربه شمشير بر بدن آن حضرت مى‏نشيند.
خداى من! امام از روى اسب با صورت به زير مى آيد، گويا عرش خدا بر روى زمين مى افتد.
اكنون امام با صورت به روى خاك گرم كربلا مى افتد.
آرى! اين سجده‏ي آخر امام حسين (ع) است كه ركوعى ندارد.
***
صداى مناجات امام به گوش مى رسد: «در راه تو بر همه‏ي اين سختى‏ها صبر مى كنم».
امام حسين (ع) آينه‏ي صبر خداست. در اوج قلّه‏ي بلا ايستاده و شعار توحيد و خداپرستى سر مى دهد.
خون امام درخت دين و خداپرستى را آبيارى مى كند. امام به ذكر خدا مشغول است.
نگاه كن! ذوالجناح، اسب امام، چگونه يال خود را به خون امام رنگين مى كند و به سوى خيمه‏ها مى رود. همه‏ي اهل خيمه، صداىِ ذوالجناح را مى‏شنوند و از خيمه بيرون مى‏آيند.
زينب (س) در حالى كه بر سر و سينه مى‏زند به سوى قتلگاه مى‏دود. حسينش را در خاك و خون مى‏بيند در حالى كه دشمنان، دور او را محاصره كرده‏اند.
او فرياد مى‏زند: «واى برادرم!».
عمر سعد هم براى ديدن امام از راه مى‏رسد. زينب به او رو مى‏كند و با لحنى غمناك مى‏گويد: «واى بر تو! برادرم را مى‏كشند و تو نگاه مى‏كنى».
صداى زينب (س) اشك عمر سعد را جارى مى‏كند؛ امّا او نمى‏تواند كارى كند و فقط گريه مى‏كند. ولى اين گريه چه فايده‏اى دارد.
عمر سعد رويش را از زينب (س) برمى‏گرداند. زينب رو به سپاه كوفه مى‏كند: «آيا در ميان شما يك مسلمان نيست؟».
هيچ كس جواب زينب (س) را نمى دهد.
***
همه‏ي هستى تو، عموى تو، تنهاى تنهاست. او ديگر هيچ يار و ياور ندارد.
دشمنان همه صف كشيده‏اند تا جانش را بگيرند.
عبدالله! اى پسر امام حسن (ع)! نگاه كن! عموى تو تنهاست!
درست است كه تو يازده سال بيشتر ندارى، امّا بايد ياريش كنى. خوب نگاه كن! دشمنان عموى تو را محاصره كرده‏اند.
صداى عمو به گوش مى‏رسد. تو به سوى عمو مى‏شتابى. و زينب به دنبال تو، صدايت مى‏زند: «يادگارِ برادرم! برگرد!».
تو تصميم گرفته‏اى كه عمو را يارى كنى. شتابان مى‏آيى و به گودال مى‏رسى و عمو را مى‏بينى كه در خاك‏ها آرميده است.
اَبْجَر شمشير كشيده است تا عمويت را شهيد كند. شمشير او بالا مى‏رود، امّا تو كه شمشير ندارى، پس چه خواهى كرد؟
دست خود را سپر مى‏كنى و فرياد مى‏زنى: «واى بر تو، آيا مى‏خواهى عموى مرا بكشى؟».
شمشير پايين مى‏آيد و دو دست تو را قطع مى‏كند.
از دست‏هاى تو خون مى‏جوشد. چه كسى را به يارى مى‏طلبى، عمويى را كه به خاك افتاده است و توان يارى تو را ندارد و يا پدرت امام حسن (ع) را كه در بهشت منتظر توست؟ فريادت بلند مى‏شود: «مادر!» و آن‏گاه روى سينه‏ي عمو مى‏افتى.
عمو تو را در آغوش مى‏كشد. چه آغوش گرم و مهربانى! و به تو مى‏گويد: «پسر برادرم صبور باش كه به ديدار پدر مى‏روى».
تو آرام مى‏شوى.
حَرْمَله، تير در كمان مى‏نهد. خداى من! او كجا را نشانه گرفته است؟
تير به گلوى تو مى‏نشيند و تو روى سينه‏ي عمو پر مى‏كشى و مى‏روى.
آرى! تو از آغوش عمو به آغوش پدر، پرواز مى‏كنى.
***
ساعتى است كه امام روى خاك گرم كربلا افتاده است. هيچ كس جرأت نمى‏كند او را به شهادت برساند.
او با صدايى آرام با خداى خويش سخن مى‏گويد: «صبراً على قضائك يا ربّ»؛ «در راه تو بر بلاها صبر مى‏كنم».
اكنون بدن مبارك امام از زخم شمشير و تير چاك چاك شده است. سرش شكسته و سينه‏اش شكافته است و زبانش از خشكى به كام چسبيده و جگرش از تشنگى مى‏سوزد. قلبش نيز، داغدار عزيزان است.
با اين همه باز هم به خيمه‏ها نگاه مى‏كند و همه‏ي نيرو و توان خود را بر شمشير مى‏آورد و آن را به كمك مى‏گيرد تا برخيزد؛ امّا همان لحظه ضربه‏اى از نيزه و شمشير بار ديگر او را به زمين مى‏زند. همه‏ي هفتاد و دو پروانه‏ي او پر كشيده و رفته‏اند و اكنون منتظر آمدن امام خود هستند.
عمر سعد كنارى ايستاده است. هيچ كس حاضر نيست قاتل حسين باشد. او فرياد مى زند: «عجله كنيد، كار را تمام كنيد».
آرى! همان كسى كه لحظاتى قبل با شنيدن صداى زينب گريه مى‏كرد، اكنون دستور كشتن امام را مى‏دهد. به راستى، اين عمر سعد كيست كه هم بر امام حسين (ع) مى‏گريد و هم فرمان به كشتن او را مى‏دهد؟
وعده‏ي جايزه‏اى بزرگ به سپاهيان داده مى‏شود؛ امّا باز هم كسى جرأت انجام دستور را ندارد. جايزه، زياد و زيادتر مى‏شود، تا اينكه سِنان به سوى حسين مى‏رود، امّا او هم دستش مى لرزد و شمشير را رها كرده و فرار مى‏كند.
شمر با عصبانيت به دنبال سنان مى‏دود:
ـ چه شد كه پشيمان شدى؟
ـ وقتى حسين به من نگاه كرد، به ياد حيدر كرّار افتادم. براى همين، ترسيدم و فرار كردم.
ـ تو در جنگ هم ترسويى. مثل اينكه بايد من كار حسين را تمام كنم.
اكنون شمر به سوى امام مى‏رود. شيون و فرياد در آسمان ها مى پيچد و فرشتگان همه ناله مى‏كنند. آن‏ها رو به جانب خدا مى‏گويند: «اى خدا! پسر پيامبر تو را مى‏كشند».
خداوند به آنان خطاب مى‏كند: «من انتقام خون حسين را خواهم گرفت، آنجا را نگاه كنيد!». فرشتگان، نور حضرت مهدى (ع) را مى بينند و دلشان آرام مى شود.
واى بر من! چه مى بينم؟ اكنون شمر بالاى سر امام ايستاده است. شمر، نگاهى به امام مى كند و لب هاى او را مى بيند كه از تشنگى خشكيده است. پس مى گويد: «اى حسين! مگر تو نبودى كه مى گفتى پدرت كنار حوض كوثر مى ايستد و دوستانش را سيراب مى سازد؟ صبر كن، به زودى از دست او سيراب مى شوى».
اكنون او مى خواهد امام را به شهادت برساند. واى بر من، چه مى بينم! او بر روى سينه خورشيد نشسته است:
ـ كيستى كه بر سينه‏ي من نشسته‏اى؟
ـ من شمر هستم.
ـ اى شمر! آيا مرا مى‏شناسى؟
ـ آرى، تو حسين پسر على هستى و جدّ تو رسول خدا و مادرت زهراست.
ـ اگر مرا به اين خوبى مى‏شناسى، پس چرا قصد كشتنم را دارى؟
ـ براى اينكه از يزيد جايزه بگيرم.
آرى! اين عشق به دنياست كه روى سينه‏ي امام نشسته است! شمر به كشتن امام مصمم است و خنجرى در دست دارد. امام، پيامبر را صدا مى‏زند: «يا جدّاه، يا محمّداه!».
قلمم ديگر تاب نوشتن ندارد، نمى‏توانم بنويسم و شرح دهم.
آن قدر بگويم كه آسمان تيره و تار مى‏شود. طوفان سرخى همه جا را فرا مى‏گيرد و خورشيد، يكباره خاموش مى‏شود.
منادى در آسمان ندا مى‏دهد: «واى حسين كشته شد».
آرى! تو درخت اسلام را سيراب نمودى! تو شقايق‏هاى صحرا را با خون خود، سرخ كردى! و از گلوى تشنه‏ي خود، آزادى و آزادگى را فرياد زدى!

 
منبع/نویسنده:
روابط عمومی
 
تاریخ: ۰۷/۰۹/۱۳۹۴   بازدید: ۳۶۹

نظرات کاربران

نظر شما:
نام: *
ایمیل:
متن: *

(۳۰۰ کاراکتر)