فصل 22: بخش 22
سپاه كوفه ايستاده است. شمشيرها در دستانشان بىتابى مىكنند. امام، تنهاى تنهاست.
بار ديگر، صداى امام در صحراى كربلا مىپيچد: «آيا كسى هست مرا يارى كند؟».
هيچ كس صداى حسين را جواب نمىگويد. حسين غريب است و تنها.
نگاه كن! امام سجاد (ع) از خيمهي خود بيرون آمده است. او توان راه رفتن ندارد و از شدتِ تب نيز، مىسوزد.
زينب (س) به دنبال او مىآيد و مىفرمايد: «فرزند برادرم! بازگرد». امام سجاد (ع) در پاسخ مىگويد: «عمه جان! مىخواهم جانم را فداى پدر نمايم». ناگهان چشم امام حسين (ع) به او مىافتد. رو به خواهرش مىكند و مىگويد: «خواهرم! پسرم را به خيمه بازگردان».
عمه، پسر برادر را به خيمه مىبرد و كنارش مىماند. پروانهها، همه روى خاك گرم كربلا، بر خاك و خون آرميدهاند.
امام در ميدان تنهايى ايستاده است. رو به پيكر بىجان ياران باوفايش مىكند و مىفرمايد: «اى دليرمردان، اى ياران شجاع!».
هيچ جوابى نمىآيد. اكنون امام مىفرمايد: «من شما را صدا مىزنم، چرا جواب مرا نمىدهيد؟ شما در خواب هستيد و من اميد دارم كه بار ديگر بيدار شويد. نگاه كنيد كسى نيست كه از ناموس رسول خدا دفاع كند».
باز هم صدايى نمىآيد. هنوز صداى امام حسين (ع) مىآيد كه يارى مىطلبد.
همسفر! بيا من و تو به كمكش برويم. من با قلمم، امّا تو چگونه؟
***
صداى غريبىِ امام، شورى در آسمان مىاندازد. فرشتگان تاب شنيدن ندارند.
امام، بىيار و ياور مانده است.
بار ديگر چهار هزار فرشته به كربلا مىآيند. آنها به امام مىگويند: «اى حسين! تو ديگر تنها نيستى! ما آمدهايم تا تو را يارى كنيم، ما تمام دشمنان تو را به خاك و خون مىنشانيم».
همهي آنها، منتظر اجازهي امام هستند تا به دشمنان هجوم ببرند؛ ولى امام به آنها اجازهي مبارزه نمىدهد.
فرشتگان، همه در تعجباند. مگر تو نبودى كه در اين صحرا فرياد مىزدى: «آيا كسى هست مرا يارى كند». اكنون ما به يارى تو آمدهايم.
امّا امام ديدار خدا را انتخاب كرده است. او مىخواهد تا با خون خود، درخت اسلام را آبيارى كند.
نگاه كن! امام، قرآنى را روى سر مىگذارد و رو به سپاه كوفه چنين مىفرمايد: «اى مردم! قرآن، بين من و شما قضاوت مىكند. آيا من فرزند دختر پيامبر شما نيستم، چه شده كه مىخواهيد خون مرا بريزيد؟»
هيچ كس جوابى نمىدهد. سكوت است و سكوت!
پسر حيدرِ كرّار به ميدان آمده است. او رَجَز مىخواند و خود را معرفى مىكند: «من فرزند على هستم و به اين افتخار مىكنم».
لشكر كوفه به سوى امام حمله مىبرد. امام دفاع مىكند و سپس چون شير به قلب سپاه حمله مىبرد.
امام، شمشير مىزند و به پيش مىرود و تعداد زيادى از نامردان را به خاك و خون مىكشد.
نگاه كن! امام متوجه سمت راست سپاه مىشود، آنگاه حمله مى برد و فرياد مىزند: «مرگ بهتر از زندگى ذلّت بار است».
اكنون به سمت چپ لشكر حمله مىبرد و چنين رجز مىخواند: «أَنَا الحُسَينُ بنُ عَليّ/ آلَيتُ أَنْ لا أنثَنِي. من حسين بن على هستم و قسم خوردهام كه هرگز تسليم شما نشوم».
همه تعجب مىكنند. حسينى كه از صبح تا به حال اين همه داغ ديده و بسيار تشنه است، چقدر شجاعانه مىجنگد. او چگونه مىتواند به تنهايى دهها نفر را به خاك هلاكت بنشاند.
امام تلاش مىكند كه خيلى از خيمهها دور نشود. به سپاه حمله مىكند و بار ديگر به نزديك خيمهها بازمىگردد؛ زيرا به غير از امام سجاد (ع)، هيچ مردى در خيمهها نيست.
امام چند بار به سپاه دشمن حمله مىكند و تعداد بسيارى را به جهنم مىفرستد و هر بار كه به خيمهها باز مىگردد، صداى لاحَوْلَ و لاقُوّةَ الّا بالله» ايشان به گوش مىرسد. صداى امام، مايهي آرامش خيمههاست. امام رو به سپاه كوفه مىكند و مىگويد: «براى چه به خون من تشنهايد؟ گناه من چيست؟»
صدايى به گوش امام مىرسد كه دل او را به درد مىآورد و اشكش جارى مىشود: «ما تو را مىكشيم چون كينهي پدرت را در سينه داريم».
اشك در چشم امام حلقه مىزند. آرى! او (كه خود اين همه مظلوم و غريب است) اكنون براى مظلوميت پدرش گريه مىكند.
***
بار ديگر امام به قلب لشكر مىتازد و شمشير مىزند و جلو مىرود.
فرماندهان سپاه كوفه در فكر اين هستند كه در مقابله با امام حسين (ع) چه كنند. آنها نقشهاى شوم مىكشند بايد حسين را از خيمهها دور كنيم و آنگاه به خيمهها حمله ببريم، در اين صورت ديگر حسين در هم مىشكند و نمىتواند اين گونه شمشير بزند.
قرار مىشود در فرصتى مناسب، شمر همراه سربازان خود به سوى خيمهها حمله كند. هنگامى كه امام به قلب لشكر حمله كرده است، شمر دستور حمله به خيمهها را مىدهد.
امام متوجه مىشود و فرياد مىزند: «اى پيروان شيطان! مگر دين نداريد و از قيامت نمىترسيد؟ غيرت شما كجا رفته است؟».
شمر مىگويد: «اى حسين چه مىگويى؟». امام مىفرمايد: «تا من زنده هستم به ناموسِ من، نزديك نشويد».
سخنِ امام، لشكر شمر را به خود مىآورد و غيرت عربى را به آنها يادآور مىشود.
شمر مىبيند به هيچ وجه صلاح نيست كه به حمله ادامه دهد. سپس دستور عقبنشينى مىدهد.
***
شمر نزد عمر سعد مىرود و با او سخن مىگويد: «اى عمر سعد! اين گونه كه حسين مىجنگد تا ساعتى ديگر، همه ما را خواهد كشت».
تاريخ هيچگاه اين سخن شمر را فراموش نخواهد كرد. حسينى كه جگرش از تشنگى مىسوزد و داغ عزيزانش را به دل دارد، طورى مىجنگد كه ترس وجودِ همهي فرماندهان را فرا گرفته است. عمر سعد رو به شمر مىكند:
ـ اى شمر! به نظر تو چه بايد بكنيم؟
ـ بايد به لشكر دستور بدهى تا همه يكباره به سوى او هجوم آورند. تيراندازان را بگو تيربارانش كنند، نيزهداران نيزه بزنند و بقيهي سپاه هم سنگبارانش كنند.
عمر سعد نظر او را مىپسندد و دستور صادر مىشود.
امام سوار بر اسب خويش در ميدان مىرزمد كه ناگهان، باران تير و سنگ و نيزه باريدن مىگيرد.
نگاه كن! امام، تك و تنها در ميدان ايستاده است. به خدا، هيچ كس نمىتواند غربت اين لحظه را روايت كند.
بيا، بيا تا ما به ياريش برويم. آن طرف خيمهها، اشكها، سوزها، زنان بىپناه، تشنگى! اين طرف باران سنگ و تير و نيزه! و مولاى تو در وسط ميدان، تنها ايستاده است.
بر روى اسب، شمشير به دست، گاه نگاهى به خيمهها مىكند، گاه نگاهى به مردم كوفه. اين مردم، ميزبانان او هستند؛ امّا اكنون ميهماننوازى به اوج خود رسيده است!
سنگ باران، تير باران!
تيرها بر بدن امام اصابت مىكند. تمام بدن امام از تير پر شده است.
واى، خدايا! چه مىبينم! سنگى به پيشانى امام اصابت مىكند و خون از پيشانى ايشان جارى مىشود.
امام لحظهاى صبر مىكند، امّا دشمن امان نمىدهد و اين بار تيرى زهرآلود بر آن حضرت مىنشيند.
نمىدانم چه كسى اين تير را مىزند؛ امّا اين تير براى امام حسين (ع) از همهي تيرها سختتر است. صداى امام در دشت كربلا پيچيده است: «بسم الله و بالله و على ملّه رسول الله، من به رضاى خدا راضى هستم».
تو در اين كارزار چه مىبينى كه در ميان اين همه سختىها، اين گونه با خداى خويش سخن مىگويى؟
تير به سختى در سينهي امام فرو رفته است. چارهاى نيست بايد تير را بيرون بياورد. امام به زحمت، تير را بيرون مىآورد و خون مىجوشد.
امام خونها را جمع مىكند و به سوى آسمان مىپاشد و مىگويد: «بار خدايا! همهي اين بلاها در راه تو چيزى نيست».
فرشتگان همه در تعجباند. اين حسين (ع) كيست كه با خدا اين گونه سخن مىگويد. قطرهاى از آن خون به زمين بر نمىگردد. آسمان سرخ مىشود.
تاكنون هيچ كس آسمان را اين گونه نديده است. اين سرخى خون امام حسين (ع) ميباشد كه در آسمانِ غروب، مانده است.
امام بار ديگر خون در دست خود مىگيرد و اين بار صورت خود را با آن رنگين مىكند. آرى! امام مىخواهد به ديار خدا برود، پس چهرهي خود را خونآلود مىكند و مىفرمايد: «مىخواهم جدّم رسول خدا مرا در اين حالت ببيند».
خونى كه از بدن امام رفته است، باعث ضعف او مىشود. دشمن فرصت را غنيمت مىشمارد و از هر طرف با شمشيرها مىآيند و هفتاد و دو ضربه شمشير بر بدن آن حضرت مىنشيند.
خداى من! امام از روى اسب با صورت به زير مى آيد، گويا عرش خدا بر روى زمين مى افتد.
اكنون امام با صورت به روى خاك گرم كربلا مى افتد.
آرى! اين سجدهي آخر امام حسين (ع) است كه ركوعى ندارد.
***
صداى مناجات امام به گوش مى رسد: «در راه تو بر همهي اين سختىها صبر مى كنم».
امام حسين (ع) آينهي صبر خداست. در اوج قلّهي بلا ايستاده و شعار توحيد و خداپرستى سر مى دهد.
خون امام درخت دين و خداپرستى را آبيارى مى كند. امام به ذكر خدا مشغول است.
نگاه كن! ذوالجناح، اسب امام، چگونه يال خود را به خون امام رنگين مى كند و به سوى خيمهها مى رود. همهي اهل خيمه، صداىِ ذوالجناح را مىشنوند و از خيمه بيرون مىآيند.
زينب (س) در حالى كه بر سر و سينه مىزند به سوى قتلگاه مىدود. حسينش را در خاك و خون مىبيند در حالى كه دشمنان، دور او را محاصره كردهاند.
او فرياد مىزند: «واى برادرم!».
عمر سعد هم براى ديدن امام از راه مىرسد. زينب به او رو مىكند و با لحنى غمناك مىگويد: «واى بر تو! برادرم را مىكشند و تو نگاه مىكنى».
صداى زينب (س) اشك عمر سعد را جارى مىكند؛ امّا او نمىتواند كارى كند و فقط گريه مىكند. ولى اين گريه چه فايدهاى دارد.
عمر سعد رويش را از زينب (س) برمىگرداند. زينب رو به سپاه كوفه مىكند: «آيا در ميان شما يك مسلمان نيست؟».
هيچ كس جواب زينب (س) را نمى دهد.
***
همهي هستى تو، عموى تو، تنهاى تنهاست. او ديگر هيچ يار و ياور ندارد.
دشمنان همه صف كشيدهاند تا جانش را بگيرند.
عبدالله! اى پسر امام حسن (ع)! نگاه كن! عموى تو تنهاست!
درست است كه تو يازده سال بيشتر ندارى، امّا بايد ياريش كنى. خوب نگاه كن! دشمنان عموى تو را محاصره كردهاند.
صداى عمو به گوش مىرسد. تو به سوى عمو مىشتابى. و زينب به دنبال تو، صدايت مىزند: «يادگارِ برادرم! برگرد!».
تو تصميم گرفتهاى كه عمو را يارى كنى. شتابان مىآيى و به گودال مىرسى و عمو را مىبينى كه در خاكها آرميده است.
اَبْجَر شمشير كشيده است تا عمويت را شهيد كند. شمشير او بالا مىرود، امّا تو كه شمشير ندارى، پس چه خواهى كرد؟
دست خود را سپر مىكنى و فرياد مىزنى: «واى بر تو، آيا مىخواهى عموى مرا بكشى؟».
شمشير پايين مىآيد و دو دست تو را قطع مىكند.
از دستهاى تو خون مىجوشد. چه كسى را به يارى مىطلبى، عمويى را كه به خاك افتاده است و توان يارى تو را ندارد و يا پدرت امام حسن (ع) را كه در بهشت منتظر توست؟ فريادت بلند مىشود: «مادر!» و آنگاه روى سينهي عمو مىافتى.
عمو تو را در آغوش مىكشد. چه آغوش گرم و مهربانى! و به تو مىگويد: «پسر برادرم صبور باش كه به ديدار پدر مىروى».
تو آرام مىشوى.
حَرْمَله، تير در كمان مىنهد. خداى من! او كجا را نشانه گرفته است؟
تير به گلوى تو مىنشيند و تو روى سينهي عمو پر مىكشى و مىروى.
آرى! تو از آغوش عمو به آغوش پدر، پرواز مىكنى.
***
ساعتى است كه امام روى خاك گرم كربلا افتاده است. هيچ كس جرأت نمىكند او را به شهادت برساند.
او با صدايى آرام با خداى خويش سخن مىگويد: «صبراً على قضائك يا ربّ»؛ «در راه تو بر بلاها صبر مىكنم».
اكنون بدن مبارك امام از زخم شمشير و تير چاك چاك شده است. سرش شكسته و سينهاش شكافته است و زبانش از خشكى به كام چسبيده و جگرش از تشنگى مىسوزد. قلبش نيز، داغدار عزيزان است.
با اين همه باز هم به خيمهها نگاه مىكند و همهي نيرو و توان خود را بر شمشير مىآورد و آن را به كمك مىگيرد تا برخيزد؛ امّا همان لحظه ضربهاى از نيزه و شمشير بار ديگر او را به زمين مىزند. همهي هفتاد و دو پروانهي او پر كشيده و رفتهاند و اكنون منتظر آمدن امام خود هستند.
عمر سعد كنارى ايستاده است. هيچ كس حاضر نيست قاتل حسين باشد. او فرياد مى زند: «عجله كنيد، كار را تمام كنيد».
آرى! همان كسى كه لحظاتى قبل با شنيدن صداى زينب گريه مىكرد، اكنون دستور كشتن امام را مىدهد. به راستى، اين عمر سعد كيست كه هم بر امام حسين (ع) مىگريد و هم فرمان به كشتن او را مىدهد؟
وعدهي جايزهاى بزرگ به سپاهيان داده مىشود؛ امّا باز هم كسى جرأت انجام دستور را ندارد. جايزه، زياد و زيادتر مىشود، تا اينكه سِنان به سوى حسين مىرود، امّا او هم دستش مى لرزد و شمشير را رها كرده و فرار مىكند.
شمر با عصبانيت به دنبال سنان مىدود:
ـ چه شد كه پشيمان شدى؟
ـ وقتى حسين به من نگاه كرد، به ياد حيدر كرّار افتادم. براى همين، ترسيدم و فرار كردم.
ـ تو در جنگ هم ترسويى. مثل اينكه بايد من كار حسين را تمام كنم.
اكنون شمر به سوى امام مىرود. شيون و فرياد در آسمان ها مى پيچد و فرشتگان همه ناله مىكنند. آنها رو به جانب خدا مىگويند: «اى خدا! پسر پيامبر تو را مىكشند».
خداوند به آنان خطاب مىكند: «من انتقام خون حسين را خواهم گرفت، آنجا را نگاه كنيد!». فرشتگان، نور حضرت مهدى (ع) را مى بينند و دلشان آرام مى شود.
واى بر من! چه مى بينم؟ اكنون شمر بالاى سر امام ايستاده است. شمر، نگاهى به امام مى كند و لب هاى او را مى بيند كه از تشنگى خشكيده است. پس مى گويد: «اى حسين! مگر تو نبودى كه مى گفتى پدرت كنار حوض كوثر مى ايستد و دوستانش را سيراب مى سازد؟ صبر كن، به زودى از دست او سيراب مى شوى».
اكنون او مى خواهد امام را به شهادت برساند. واى بر من، چه مى بينم! او بر روى سينه خورشيد نشسته است:
ـ كيستى كه بر سينهي من نشستهاى؟
ـ من شمر هستم.
ـ اى شمر! آيا مرا مىشناسى؟
ـ آرى، تو حسين پسر على هستى و جدّ تو رسول خدا و مادرت زهراست.
ـ اگر مرا به اين خوبى مىشناسى، پس چرا قصد كشتنم را دارى؟
ـ براى اينكه از يزيد جايزه بگيرم.
آرى! اين عشق به دنياست كه روى سينهي امام نشسته است! شمر به كشتن امام مصمم است و خنجرى در دست دارد. امام، پيامبر را صدا مىزند: «يا جدّاه، يا محمّداه!».
قلمم ديگر تاب نوشتن ندارد، نمىتوانم بنويسم و شرح دهم.
آن قدر بگويم كه آسمان تيره و تار مىشود. طوفان سرخى همه جا را فرا مىگيرد و خورشيد، يكباره خاموش مىشود.
منادى در آسمان ندا مىدهد: «واى حسين كشته شد».
آرى! تو درخت اسلام را سيراب نمودى! تو شقايقهاى صحرا را با خون خود، سرخ كردى! و از گلوى تشنهي خود، آزادى و آزادگى را فرياد زدى!