فصل 23: بخش 23
همهي نگاهها به سوى آسمان است. چرا آسمان تيره و تاريك شده است؟
چه خبر شده است؟ نگاه كن! تا به حال مهتاب را در روز ديدهاى؟
آنجا را مىگويم سرِ امام را بر بالاى نيزه كردهاند و در ميان سپاه دور مىزنند.
همهي زنها و بچهها مىفهمند كه امام شهيد شده است. صداى شيون، همه جا را فرا مىگيرد. شمر با لشكر خود نزديك خيمهها رسيده است. عدهاى از سربازان او آتش به دست دارند.
واى بر من! مىخواهند خيمههاى عزيزان پيامبر را آتش بزنند.
آتش شعله مىكشد و زنان همه از خيمهها بيرون مىزنند.
نامردها به دنبال زنها و دختران هستند. چادر از سر آنها مىكشند و مقنعهي آنها را مىربايند.
هيچ كس نيست از ناموس خدا دفاع كند. همه جا آتش، همه جا بىرحمى و نامردى! زنان غارتزده با پاى برهنه، گريهكنان به سوى قتلگاه امام مىدوند.
بدن پاره پارهي برادر در قتلگاه افتاده است. خواهر چگونه طاقت بياورد، زمانى كه برادر را اين گونه ببيند؟
زينب (س) چون نگاهش به پيكر صد چاك برادر مىافتد، از سوز دل فرياد برمىآورد: «اى رسول خدا! اى كه فرشتگان آسمان به تو درود مىفرستند، نگاه كن، ببين، اين حسين توست كه به خون خود آغشته است».
مرثيهي جانسوز زينب (س)، همه را به گريه واداشته است. خواهر به سوى پيكر برادر مىرود و كنار پيكر برادر مىنشيند.
همه نگاه مىكنند كه زينب (س) مىخواهد چه كند؟ او دست مىبرد و بدن چاك چاك برادر را از روى زمين برمىدارد و سر به سوى آسمان مىكند: «بار خدايا! اين قربانى را از ما قبول كن».
به راستى، تو كيستى!
همهي جهان را متعجب از صبر خود كردهاى!
اى الههي صبر و استقامت! اى زينب (س)!
تو حماسهاى بزرگ آفريدى و كنار جسم برادر، تو هم اين گونه رَجَز مىخوانى!
از همين جا، كنار جسم صد چاك برادر، رسالت خود را آغاز مىكنى تا جهانى را بيدار كنى.
***
يكى از سربازان به عمر سعد مىگويد:
ـ قربان، يادت نرود دستور ابن زياد را اجرا كنى؟
ـ كدام دستور؟
ـ مگر يادتان نيست كه او در نامهي خود دستور داده بود تا بعد از كشتن حسين، بدن او را زير سم اسبها پايمال كنى.
ـ راست مىگويى.
آرى! عمر سعد براى اينكه مطمئن شود كه به حكومت رى مىرسد، براى خوشحالى ابن زياد مىخواهد اين دستور را هم اجرا كند.
در سپاه كوفه اعلام مىكنند: «چه كسى حاضر است تا بدن حسين را با اسب لگدكوب نمايد و جايزهي بزرگى از ابن زياد بگيرد؟».
وسوسهي جايزه در دل همه مىنشيند؛ امّا كسى جرأت اين كار را ندارد.
سرانجام ده نفر براى اين كار داوطلب مىشوند.
آنجا را نگاه كن! آن نامرد، طلاهاى فاطمه - دختر امام حسين (ع)- را غارت مىكند. مىبينم كه او گريه مىكند. اين نامرد را مىگويم، ببين اشك در چشم دارد و طلاى دختر حسين را غارت مىكند.
دختر امام حسين (ع) در بين تلاطم يتيمى و ترس رو به او مىكند و مىگويد:
ـ گريههاى تو براى چيست؟
ـ من دارم طلاى دختر رسول خدا را غارت مىكنم، آيا نبايد گريه كنم؟
ـ اگر مىدانى من دختر رسول خدا هستم، پس رهايم كن.
ـ اگر من اين طلاها را نبرم، شخص ديگرى اين كار را خواهد كرد.
از كار اين مردم تعجب مىكنم. اشك در چشم دارند و بر غربت و مظلوميت اين خاندان اشك مىريزند؛ امّا بزرگترين ظلمها را در حق آنها روا مىدارند. سپاه كوفه امام حسين (ع) را به خوبى مىشناختند؛ ولى عشق به دنيا و دنياطلبى، در آنها به گونهاى بود كه حاضر بودند براى رسيدن به پولِ بيشتر، هر كارى بكنند.
آنجا را نگاه كن! نامرد ديگرى با تندى و بىرحمى گوشواره از گوش دخترى مىكشد. خون از گوش او جارى است.
تو چقدر سنگدلى كه تنها براى يك گوشواره، اين گونه گوش ناموس خدا را پاره كردهاى.
هيچ كس نيست تا از ناموس پيامبر دفاع كند؟
گويى شيرزنى پيدا مى شود. آن زن كيست كه شمشير به دست گرفته است؟ او به سوى خيمهها مىآيد و مقابل نامردان كوفه ميايستد و فرياد مىزند: «غيرت شما كجاست؟ آيا خيمههاى دختران رسول خدا را غارت مىكنيد؟». او زن يكى از سپاهيان كوفه ميباشد كه اكنون به يارى زينب آمده است.
شوهر او مىآيد و به زور دست او را گرفته و او را به خيمهي خود باز مىگرداند.
***
سُوَيد در ميان ميدان افتاده است. او يكى از ياران امام حسين (ع) است كه امروز صبح به ميدان رفت تا جانش را فداى امامش كند.
او بعد از جنگى شجاعانه با زخم نيزهاى بر زمين افتاد و بىهوش شد. دشمن به اين گمان كه او كشته شده است او را به حال خود رها كردند.
اكنون صداى ناله و شيون زنان او را به هوش مىآورد. بىخبر از حوادث كربلا برمىخيزد و پيكر شهدا را مىبيند. اشك در چشمانش حلقه مىزند. كاروان شهدا رفت و من جا ماندهام. همه رفتند، زُهير رفت، علىاكبر رفت، عباس رفت. خوشا به حال آنها كه جانشان را فداى مولا نمودند.
اين صداى شيون، براى چيست؟ خداى من! چه خبر شده است؟
او نگاه مىكند كه خيمههاى امام مىسوزد و زنان با سر و پاى برهنه از دست نامردها فرار مىكنند. سويد در خود قدرتى مىبيند، شمشيرى را برمىدارد و به سوى دشمن هجوم مىبرد. او فرياد مىزند: «مگر شما غيرت نداريد؟».
او بار ديگر مىجنگد و شمشير مىزند و بار ديگر باران شمشير بر سرش فرود مىآيد.
و لحظاتى بعد، سويد آخرين شهيد كربلا، بار ديگر بر روى خاك گرم كربلا مىافتد و روحش به سوى آسمان پر مىكشد.
***
اسبسوارى به دنبال فاطمه دختر امام حسين (ع) است. او نيزه به دست دارد و فاطمه فرار مىكند.
اين صداى فاطمه است: «آيا كسى هست مرا يارى كند؟ آيا كسى هست مرا از دست اين دشمن نجات دهد؟».
هيچ كس جوابى نمىدهد و فاطمه در ميان صحرا مىدود. ناگهان ضربهي نيزه را در كتف خود احساس مىكند و با صورت روى زمين مىافتد.
آن مرد از اسب پياده مىشود و مقنعه از سر فاطمه برمىدارد و گوشوارههاى او را مىكشد. خداى من! گوش فاطمه پاره مىشود و صورتش رنگ خون مىگيرد.
آن مرد برمىخيزد و به سوى خيمهها مى رود تا غنيمت ديگرى پيدا كند.
فاطمه سر روى خاك گرم كربلا مىنهد و بىهوش مىشود. من با خود مىگويم، كجايى اى عباس تا ببينى با ناموس امام حسين (ع) چه مىكنند.
صدايى به گوش فاطمه مىرسد: «دختر برادرم، برخيز!».
اين صدا چقدر آشنا و چقدر مهربان است. او چشم خود را باز مىكند و سر خود را در سينهي عمهاش زينب مىبيند.
ـ فاطمه! بلند شو عزيزم! بايد به دنبالِ بقيهي بچهها بگرديم، نمىدانم آنها كجا رفتهاند.
ـ عمه جان، چادر و مقنعهي مرا برده اند. آيا پارچهاى هست تا موى سرم را بپوشانم؟
ـ دختر برادرم! نگاه كن من هم مانند تو...
فاطمه نگاه مىكند، مقنعهي عمه را هم ربودهاند و صورت و بدن عمه از تازيانهها سياه شده است.
فاطمه برمىخيزد و با عمه به سوى خيمهها مىروند. آنها نزد امام سجاد (ع) مىروند و مىبينند كه خيمهي او هم سوخته و غارت شده است. زيرانداز امام را هم بردهاند!
خداى من! امام سجاد (ع) با صورت بر روى زمين افتاده است. به علّت تشنگى و بيمارى آن قدر ضعف بر امام سجاد (ع) غلبه كرده كه نمىتواند تكان بخورد.
آنها كنار امام سجاد (ع) مىنشينند و صورت او را از خاك برمىدارند. امام به آنها نگاه مىكند و گريه مىكند. آخر چگونه او عمه و خواهر خود را در آن حالت ببيند و گريه نكند.
مقنعهي خواهر را ربوده و گوشواره از گوشش كشيدهاند و صورت او خونآلود شده است. كدام مرد مىتواند اين صحنه را ببيند و گريه نكند.
فاطمه نيز اشك در چشمانش حلقه مىزند. برادر تشنه و بيمار است و توان حركت ندارد.
***
شمر با لشكر خود در ميان خيمههاى سوخته مىتازد و همه با شتاب مشغول غارت خيمهها هستند. ناگهان چشم شمر به امام سجاد (ع) مىافتد.
او تعجب مىكند و با خود مىگويد: «مگر مردى هم از اين قوم مانده است. قرار بود هيچ نسلى از حسين باقى نماند».
شمر به عمر سعد خبر مىدهد و او با عجله مىآيد و در خيمهاى نيم سوخته امام سجاد (ع) را مىبيند كه در بستر بيمارى افتاده است. او حجت خدا بر روى زمين ميباشد كه نسل امامت به او منتهى شده است.
عمر سعد فرياد مىزند: «هر چه زودتر او را به قتل برسانيد». شمر به سوى امام سجاد (ع) مىآيد. زينب اين صحنه را مىبيند و پسر برادر را در آغوش مىگيرد و مىگويد: «اى عمر سعد اگر بخواهى او را بكشى اوّل بايد مرا بكشى».
صداى شيون و گريهي زنان به آسمان مىرسد.
نمىدانم چه مىشود كه سخن زينب در دل بىرحم عمر سعد اثر مىكند و به شمر دستور مىدهد كه بازگردد.
من تعجب مىكنم عمر سعد كه به شيرخوارهي امام حسين (ع) رحم نكرد و مىخواست نسل امام را از روى زمين بردارد، چگونه مىشود كه از كشتن امام سجاد (ع) منصرف مىشود؟ ارادهي خدا اين است كه نسل حضرت زهرا (س) تا روز قيامت باقى بماند.
عمر سعد به گروهى از سربازان خود دستور مىدهد تا در اطراف خيمههاى نيم سوخته، نگهبانى بدهند و نگذارند ديگر كسى آسيبى به آنها برساند و مواظب باشند تا مبادا كسى فرار كند.
دستور فرماندهي كل قوا اعلام مىشود كه ديگر كسى حق ندارد به هيچ وجه نزديك اسيران بشود.
آرامش نسبى در فضاى خيمهها حاكم مىشود و زنان و كودكان آرام آرام به سوى خيمههاى نيم سوخته باز مىگردند.
***
خورشيد روز عاشورا در حال غروب كردن است. به دستور عمر سعد آب در اختيار اسيران قرار مىگيرد.
عمر سعد مىخواهد در صحراى كربلا بماند، چون سپاه كوفه خسته است و توان حركت به سوى كوفه را ندارد. از طرف ديگر ابن زياد منتظر خبر است و بايد خبر پيروزى را به او برسانند.
عمر سعد خُولى را مأمور مىكند تا پيش از حركت سپاه، سرِ امام را براى ابن زياد ببرد. سرِ امام را كه پيش از اين بر سر نيزه كردهاند، از بالاى نيزه پايين مىآورند و تحويل خولى مىدهند. او همراه عدهاى به سوى كوفه پيش مىتازد.
خُولى و همراهان پس از طى مسافتى طولانى و بدون معطلى، زمانى به كوفه مىرسند كه پاسى از شب گذشته است. او به سوى قصر ابن زياد مىرود؛ امّا درِ قصر بسته و ابن زياد در خواب خوش است.
او مىخواهد مژدگانى خوبى از ابن زياد بگيرد، پس بايد وقتى بيايد كه ابن زياد سرحال باشد. براى همين، به سوى منزل باز مىگردد تا فردا صبح نزد او بيايد.
ـ درِ خانهي ما را مىزنند.
ـ راست مىگويى، به نظر تو كيست كه اين وقت شب به درِ خانهي ما آمده است.
اين دو زن نمىدانند كه اكنون شوهرشان، پشت در است. آيا اين دو زن را مىشناسى؟
اينها همسران خولى هستند. يكى به نام نَوار، و ديگرى به نام اَسَديّه است.
صداى خُولى از پشت در بلند مىشود: «در را باز كنيد كه بسيار خستهام».
همسران خُولى در را باز مىكنند و او وارد خانه مىشود و تصميم مىگيرد نزد نَوار برود.
خولى همراه نَوار به سوى اتاق او حركت مىكند. خُولى، سرِ امام را از كيسهاى كه در دست دارد بيرون مىآورد و آن را زير طشتى كه در حياط خانه است، قرار مىدهد و به اتاق مىرود. نَوار براى شوهرش نوشيدنى و غذا مىآورد. بعد از شام، نَوار از خُولى مىپرسد:
ـ خُولى، چه خبر؟ شنيدم تو هم به كربلا رفته بودى؟
ـ تو چه كار به اين كارها دارى. مهم اين است كه با دست پر آمدم، من امشب گنج بزرگى آوردهام.
ـ گنج! راست مىگويى؟
ـ آرى، من سرِ حسين را با خود آوردهام.
ـ واى بر تو! براى من، سرِ پسر پيامبر را به سوغات آوردى. به خدا قسم ديگر با تو زندگى نمىكنم.
نَوار از اتاق بيرون مىدود و خولى او را صدا مىزند؛ امّا او جوابى نمىدهد. نَوار مىخواهد براى هميشه از خانهي خُولى برود كه ناگهان مىبيند وسط حياطِ خانه، ستونى از نور به سوى آسمان كشيده شده است.
خدايا! اين ستون نور چيست؟
او جلو مىرود. اين نور از آن طشت است. كبوترانى سفيد رنگ دور آن طشت پرواز مىكنند.
نَوار كنار طشت نورانى مىنشيند و تا صبح بر امام حسين (ع) گريه مىكند.