روابط عمومی دانشگاه شیراز
چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۹۶
هفت شهر عشق - 23 (ويژه‏نامه‏ي ايام محرم و صفر)

فصل 23: بخش 23
همه‏ي نگاه‏ها به سوى آسمان است. چرا آسمان تيره و تاريك شده است؟
چه خبر شده است؟ نگاه كن! تا به حال مهتاب را در روز ديده‏اى؟
آنجا را مى‏گويم سرِ امام را بر بالاى نيزه كرده‏اند و در ميان سپاه دور مى‏زنند.
همه‏ي زن‏ها و بچه‏ها مى‏فهمند كه امام شهيد شده است. صداى شيون، همه جا را فرا مى‏گيرد. شمر با لشكر خود نزديك خيمه‏ها رسيده است. عده‏اى از سربازان او آتش به دست دارند.
واى بر من! مى‏خواهند خيمه‏هاى عزيزان پيامبر را آتش بزنند.
آتش شعله مى‏كشد و زنان همه از خيمه‏ها بيرون مى‏زنند.
نامردها به دنبال زن‏ها و دختران هستند. چادر از سر آن‏ها مى‏كشند و مقنعه‏ي آن‏ها را مى‏ربايند.
هيچ كس نيست از ناموس خدا دفاع كند. همه جا آتش، همه جا بى‏رحمى و نامردى! زنان غارت‏زده با پاى برهنه، گريه‏كنان به سوى قتلگاه امام مى‏دوند.
بدن پاره پاره‏ي برادر در قتلگاه افتاده است. خواهر چگونه طاقت بياورد، زمانى كه برادر را اين گونه ببيند؟
زينب (س) چون نگاهش به پيكر صد چاك برادر مى‏افتد، از سوز دل فرياد برمى‏آورد: «اى رسول خدا! اى كه فرشتگان آسمان به تو درود مى‏فرستند، نگاه كن، ببين، اين حسين توست كه به خون خود آغشته است».
مرثيه‏ي جانسوز زينب (س)، همه را به گريه واداشته است. خواهر به سوى پيكر برادر مى‏رود و كنار پيكر برادر مى‏نشيند.
همه نگاه مى‏كنند كه زينب (س) مى‏خواهد چه كند؟ او دست مى‏برد و بدن چاك چاك برادر را از روى زمين برمى‏دارد و سر به سوى آسمان مى‏كند: «بار خدايا! اين قربانى را از ما قبول كن».
به راستى، تو كيستى!
همه‏ي جهان را متعجب از صبر خود كرده‏اى!
اى الهه‏ي صبر و استقامت! اى زينب (س)!
تو حماسه‏اى بزرگ آفريدى و كنار جسم برادر، تو هم اين گونه رَجَز مى‏خوانى!
از همين جا، كنار جسم صد چاك برادر، رسالت خود را آغاز مى‏كنى تا جهانى را بيدار كنى.
***
يكى از سربازان به عمر سعد مى‏گويد:
ـ قربان، يادت نرود دستور ابن زياد را اجرا كنى؟
ـ كدام دستور؟
ـ مگر يادتان نيست كه او در نامه‏ي خود دستور داده بود تا بعد از كشتن حسين، بدن او را زير سم اسب‏ها پايمال كنى.
ـ راست مى‏گويى.
آرى! عمر سعد براى اينكه مطمئن شود كه به حكومت رى مى‏رسد، براى خوشحالى ابن زياد مى‏خواهد اين دستور را هم اجرا كند.
در سپاه كوفه اعلام مى‏كنند: «چه كسى حاضر است تا بدن حسين را با اسب لگدكوب نمايد و جايزه‏ي بزرگى از ابن زياد بگيرد؟».
وسوسه‏ي جايزه در دل همه مى‏نشيند؛ امّا كسى جرأت اين كار را ندارد.
سرانجام ده نفر براى اين كار داوطلب مى‏شوند.
آنجا را نگاه كن! آن نامرد، طلاهاى فاطمه - دختر امام حسين (ع)- را غارت مى‏كند. مى‏بينم كه او گريه مى‏كند. اين نامرد را مى‏گويم، ببين اشك در چشم دارد و طلاى دختر حسين را غارت مى‏كند.
دختر امام حسين (ع) در بين تلاطم يتيمى و ترس رو به او مى‏كند و مى‏گويد:
ـ گريه‏هاى تو براى چيست؟
ـ من دارم طلاى دختر رسول خدا را غارت مى‏كنم، آيا نبايد گريه كنم؟
ـ اگر مى‏دانى من دختر رسول خدا هستم، پس رهايم كن.
ـ اگر من اين طلاها را نبرم، شخص ديگرى اين كار را خواهد كرد.
از كار اين مردم تعجب مى‏كنم. اشك در چشم دارند و بر غربت و مظلوميت اين خاندان اشك مى‏ريزند؛ امّا بزرگ‏ترين ظلم‏ها را در حق آن‏ها روا مى‏دارند. سپاه كوفه امام حسين (ع) را به خوبى مى‏شناختند؛ ولى عشق به دنيا و دنياطلبى، در آن‏ها به گونه‏اى بود كه حاضر بودند براى رسيدن به پولِ بيشتر، هر كارى بكنند.
آنجا را نگاه كن! نامرد ديگرى با تندى و بى‏رحمى گوشواره از گوش دخترى مى‏كشد. خون از گوش او جارى است.
تو چقدر سنگدلى كه تنها براى يك گوشواره، اين گونه گوش ناموس خدا را پاره كرده‏اى.
هيچ كس نيست تا از ناموس پيامبر دفاع كند؟
گويى شيرزنى پيدا مى شود. آن زن كيست كه شمشير به دست گرفته است؟ او به سوى خيمه‏ها مى‏آيد و مقابل نامردان كوفه مي‏ايستد و فرياد مى‏زند: «غيرت شما كجاست؟ آيا خيمه‏هاى دختران رسول خدا را غارت مى‏كنيد؟». ‏ او زن يكى از سپاهيان كوفه مي‏باشد كه اكنون به يارى زينب آمده است.
شوهر او مى‏آيد و به زور دست او را گرفته و او را به خيمه‏ي خود باز مى‏گرداند.
***
سُوَيد در ميان ميدان افتاده است. او يكى از ياران امام حسين (ع) است كه امروز صبح به ميدان رفت تا جانش را فداى امامش كند.
او بعد از جنگى شجاعانه با زخم نيزه‏اى بر زمين افتاد و بى‏هوش شد. دشمن به اين گمان كه او كشته شده است او را به حال خود رها كردند.
اكنون صداى ناله و شيون زنان او را به هوش مى‏آورد. بى‏خبر از حوادث كربلا برمى‏خيزد و پيكر شهدا را مى‏بيند. اشك در چشمانش حلقه مى‏زند. كاروان شهدا رفت و من جا مانده‏ام. همه رفتند، زُهير رفت، على‏اكبر رفت، عباس رفت. خوشا به حال آن‏ها كه جانشان را فداى مولا نمودند.
اين صداى شيون، براى چيست؟ خداى من! چه خبر شده است؟
او نگاه مى‏كند كه خيمه‏هاى امام مى‏سوزد و زنان با سر و پاى برهنه از دست نامردها فرار مى‏كنند. سويد در خود قدرتى مى‏بيند، شمشيرى را برمى‏دارد و به سوى دشمن هجوم مى‏برد. او فرياد مى‏زند: «مگر شما غيرت نداريد؟».
او بار ديگر مى‏جنگد و شمشير مى‏زند و بار ديگر باران شمشير بر سرش فرود مى‏آيد.
و لحظاتى بعد، سويد آخرين شهيد كربلا، بار ديگر بر روى خاك گرم كربلا مى‏افتد و روحش به سوى آسمان پر مى‏كشد.
***
اسب‏سوارى به دنبال فاطمه دختر امام حسين (ع) است. او نيزه به دست دارد و فاطمه فرار مى‏كند.
اين صداى فاطمه است: «آيا كسى هست مرا يارى كند؟ آيا كسى هست مرا از دست اين دشمن نجات دهد؟».
هيچ كس جوابى نمى‏دهد و فاطمه در ميان صحرا مى‏دود. ناگهان ضربه‏ي نيزه را در كتف خود احساس مى‏كند و با صورت روى زمين مى‏افتد.
آن مرد از اسب پياده مى‏شود و مقنعه از سر فاطمه برمى‏دارد و گوشواره‏هاى او را مى‏كشد. خداى من! گوش فاطمه پاره مى‏شود و صورتش رنگ خون مى‏گيرد.
آن مرد برمى‏خيزد و به سوى خيمه‏ها مى رود تا غنيمت ديگرى پيدا كند.
فاطمه سر روى خاك گرم كربلا مى‏نهد و بى‏هوش مى‏شود. من با خود مى‏گويم، كجايى اى عباس تا ببينى با ناموس امام حسين (ع) چه مى‏كنند.
صدايى به گوش فاطمه مى‏رسد: «دختر برادرم، برخيز!».
اين صدا چقدر آشنا و چقدر مهربان است. او چشم خود را باز مى‏كند و سر خود را در سينه‏ي عمه‏اش زينب مى‏بيند.
ـ فاطمه! بلند شو عزيزم! بايد به دنبالِ بقيه‏ي بچه‏ها بگرديم، نمى‏دانم آن‏ها كجا رفته‏اند.
ـ عمه جان، چادر و مقنعه‏ي مرا برده اند. آيا پارچه‏اى هست تا موى سرم را بپوشانم؟
ـ دختر برادرم! نگاه كن من هم مانند تو...
فاطمه نگاه مى‏كند، مقنعه‏ي عمه را هم ربوده‏اند و صورت و بدن عمه از تازيانه‏ها سياه شده است.
فاطمه برمى‏خيزد و با عمه به سوى خيمه‏ها مى‏روند. آن‏ها نزد امام سجاد (ع) مى‏روند و مى‏بينند كه خيمه‏ي او هم سوخته و غارت شده است. زيرانداز امام را هم برده‏اند!
خداى من! امام سجاد (ع) با صورت بر روى زمين افتاده است. به علّت تشنگى و بيمارى آن قدر ضعف بر امام سجاد (ع) غلبه كرده كه نمى‏تواند تكان بخورد.
آن‏ها كنار امام سجاد (ع) مى‏نشينند و صورت او را از خاك برمى‏دارند. امام به آن‏ها نگاه مى‏كند و گريه مى‏كند. آخر چگونه او عمه و خواهر خود را در آن حالت ببيند و گريه نكند.
مقنعه‏ي خواهر را ربوده و گوشواره از گوشش كشيده‏اند و صورت او خون‏آلود شده است. كدام مرد مى‏تواند اين صحنه را ببيند و گريه نكند.
فاطمه نيز اشك در چشمانش حلقه مى‏زند. برادر تشنه و بيمار است و توان حركت ندارد.
***
شمر با لشكر خود در ميان خيمه‏هاى سوخته مى‏تازد و همه با شتاب مشغول غارت خيمه‏ها هستند. ناگهان چشم شمر به امام سجاد (ع) مى‏افتد.
او تعجب مى‏كند و با خود مى‏گويد: «مگر مردى هم از اين قوم مانده است. قرار بود هيچ نسلى از حسين باقى نماند».
شمر به عمر سعد خبر مى‏دهد و او با عجله مى‏آيد و در خيمه‏اى نيم سوخته امام سجاد (ع) را مى‏بيند كه در بستر بيمارى افتاده است. او حجت خدا بر روى زمين مي‏باشد كه نسل امامت به او منتهى شده است.
عمر سعد فرياد مى‏زند: «هر چه زودتر او را به قتل برسانيد». شمر به سوى امام سجاد (ع) مى‏آيد. زينب اين صحنه را مى‏بيند و پسر برادر را در آغوش مى‏گيرد و مى‏گويد: «اى عمر سعد اگر بخواهى او را بكشى اوّل بايد مرا بكشى».
صداى شيون و گريه‏ي زنان به آسمان مى‏رسد.
نمى‏دانم چه مى‏شود كه سخن زينب در دل بى‏رحم عمر سعد اثر مى‏كند و به شمر دستور مى‏دهد كه بازگردد.
من تعجب مى‏كنم عمر سعد كه به شيرخواره‏ي امام حسين (ع) رحم نكرد و مى‏خواست نسل امام را از روى زمين بردارد، چگونه مى‏شود كه از كشتن امام سجاد (ع) منصرف مى‏شود؟ اراده‏ي خدا اين است كه نسل حضرت زهرا (س) تا روز قيامت باقى بماند.
عمر سعد به گروهى از سربازان خود دستور مى‏دهد تا در اطراف خيمه‏هاى نيم سوخته، نگهبانى بدهند و نگذارند ديگر كسى آسيبى به آن‏ها برساند و مواظب باشند تا مبادا كسى فرار كند.
دستور فرمانده‏ي كل قوا اعلام مى‏شود كه ديگر كسى حق ندارد به هيچ وجه نزديك اسيران بشود.
آرامش نسبى در فضاى خيمه‏ها حاكم مى‏شود و زنان و كودكان آرام آرام به سوى خيمه‏هاى نيم سوخته باز مى‏گردند.
***
خورشيد روز عاشورا در حال غروب كردن است. به دستور عمر سعد آب در اختيار اسيران قرار مى‏گيرد.
عمر سعد مى‏خواهد در صحراى كربلا بماند، چون سپاه كوفه خسته است و توان حركت به سوى كوفه را ندارد. از طرف ديگر ابن زياد منتظر خبر است و بايد خبر پيروزى را به او برسانند.
عمر سعد خُولى را مأمور مى‏كند تا پيش از حركت سپاه، سرِ امام را براى ابن زياد ببرد. سرِ امام را كه پيش از اين بر سر نيزه كرده‏اند، از بالاى نيزه پايين مى‏آورند و تحويل خولى مى‏دهند. او همراه عده‏اى به سوى كوفه پيش مى‏تازد.
خُولى و همراهان پس از طى مسافتى طولانى و بدون معطلى، زمانى به كوفه مى‏رسند كه پاسى از شب گذشته است. او به سوى قصر ابن زياد مى‏رود؛ امّا درِ قصر بسته و ابن زياد در خواب خوش است.
او مى‏خواهد مژدگانى خوبى از ابن زياد بگيرد، پس بايد وقتى بيايد كه ابن زياد سرحال باشد. براى همين، به سوى منزل باز مى‏گردد تا فردا صبح نزد او بيايد.
ـ درِ خانه‏ي ما را مى‏زنند.
ـ راست مى‏گويى، به نظر تو كيست كه اين وقت شب به درِ خانه‏ي ما آمده است.
اين دو زن نمى‏دانند كه اكنون شوهرشان، پشت در است. آيا اين دو زن را مى‏شناسى؟
اين‏ها همسران خولى هستند. يكى به نام نَوار، و ديگرى به نام اَسَديّه است.
صداى خُولى از پشت در بلند مى‏شود: «در را باز كنيد كه بسيار خسته‏ام».
همسران خُولى در را باز مى‏كنند و او وارد خانه مى‏شود و تصميم مى‏گيرد نزد نَوار برود.
خولى همراه نَوار به سوى اتاق او حركت مى‏كند. خُولى، سرِ امام را از كيسه‏اى كه در دست دارد بيرون مى‏آورد و آن را زير طشتى كه در حياط خانه است، قرار مى‏دهد و به اتاق مى‏رود. نَوار براى شوهرش نوشيدنى و غذا مى‏آورد. بعد از شام، نَوار از خُولى مى‏پرسد:
ـ خُولى، چه خبر؟ شنيدم تو هم به كربلا رفته بودى؟
ـ تو چه كار به اين كارها دارى. مهم اين است كه با دست پر آمدم، من امشب گنج بزرگى آورده‏ام.
ـ گنج! راست مى‏گويى؟
ـ آرى، من سرِ حسين را با خود آورده‏ام.
ـ واى بر تو! براى من، سرِ پسر پيامبر را به سوغات آوردى. به خدا قسم ديگر با تو زندگى نمى‏كنم.
نَوار از اتاق بيرون مى‏دود و خولى او را صدا مى‏زند؛ امّا او جوابى نمى‏دهد. نَوار مى‏خواهد براى هميشه از خانه‏ي خُولى برود كه ناگهان مى‏بيند وسط حياطِ خانه، ستونى از نور به سوى آسمان كشيده شده است.
خدايا! اين ستون نور چيست؟
او جلو مى‏رود. اين نور از آن طشت است. كبوترانى سفيد رنگ دور آن طشت پرواز مى‏كنند.
نَوار كنار طشت نورانى مى‏نشيند و تا صبح بر امام حسين (ع) گريه مى‏كند.
 

 
منبع/نویسنده:
روابط عمومی
 
تاریخ: ۰۸/۰۹/۱۳۹۴   بازدید: ۴۸۵

نظرات کاربران

نظر شما:
نام: *
ایمیل:
متن: *

(۳۰۰ کاراکتر)