روابط عمومی دانشگاه شیراز
چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۶
هفت شهر عشق - 24 (ويژه‏نامه‏ي ايام محرم و صفر)

فصل 24: بخش 24
صبح روز يازدهم محرم مي‏باشد. خولى در خانه‏ي خود هنوز در خواب است.
ناگهان از خواب بيدار مى‏شود و نگاهى به بيرون مى‏كند. آفتاب طلوع كرده است، اى واى، دير شد!
به سرعت لباس‏هاى خود را مى‏پوشد و به حياط مى‏آيد. سر امام را از زير طشت برمى‏دارد و به سوى قصر ابن زياد حركت مى‏كند.
او كنار درِ قصر مى‏ايستد و به نگهبانان مى‏گويد: «من از كربلا آمده‏ام و بايد ابن زياد را ببينم».
آرى! امروز ابن زياد عده‏اى از بزرگان كوفه را به قصر دعوت كرده است.
ابن زياد بر روى تخت نشسته است. خولى وارد قصر مى‏شود و سلام مى‏كند و مى‏گويد: «اى ابن زياد! در پاى من طلاى بسيارى بريز كه سر بهترين مرد دنيا را آورده‏ام».
آنگاه سرِ امام را از كيسه بيرون مى‏آورد و پيش ابن زياد مى‏گذارد. ابن زياد از سخن او برآشفته مى‏شود كه چه شده است كه او از حسين اين گونه تعريف مى‏كند.
خولى براى اينكه جايزه‏ي بيشترى بگيرد، اين گونه سخن گفت؛ امّا غافل از آنكه اين سخن، ابن زياد را ناراحت مى‏كند و هيچ جايزه‏اى به او نمى‏دهد و او با نااميدى قصر را ترك مى‏كند.
ابن زياد، سرِ امام را داخل طشتى روبروى خود مى‏گذارد. آن مرد را مى‏بينى كه كنار ابن زياد است؟ آيا او را مى‏شناسى؟ او پيشگو يا همان رَمّال است كه ابن زياد او را استخدام كرده است.
گويى او جادوگرى چيره‏دست مي‏باشد و چه بسا ابن زياد با استفاده از جادوى او توانسته است مردم كوفه را بفريبد.
گوش كن! او با ابن زياد سخن مى‏گويد: «قربان! برخيزيد و با پاى خود دهان دشمن را لگدكوب كنيد».
واى بر من! ابن زياد برمى‏خيزد، من چشم خود را مى‏بندم.
در اين هنگام از گوشه‏ي مجلس فريادى بلند مى‏شود: «اى ابن زياد! پاى خود را از روى دهان حسين بردار! من با چشم خود ديدم كه پيامبر همين لب‏هاى حسين را بوسه مى‏زد، تو پا بر جاى بوسه‏ي پيامبر گذاشته‏اى».
ابن زياد تعجب مى‏كند. كيست كه جرأت كرده با من چنين سخن بگويد؟ او زيد بن اَرْقَم است. يكى از ياران پيامبر كه در كوفه زندگى مى‏كند و امروز همراه ديگر بزرگان شهر نزد ابن زياد آمده است.
ابن زياد با شنيدن سخن زيد بن اَرْقَم فرياد مى‏زند:
ـ اى زيد بن ارقم، تو پير شده‏اى و هذيان مى‏گويى. اگر عقلت را به علّتِ پيرى از دست نداده بودى، گردنت را مى‏زدم.
ـ مى‏خواهى حكايتى از پيامبر برايت نقل كنم.
ـ چه حكايتى؟
ـ روزى من ميهمان پيامبر بودم و او حسن (ع) را روى زانوى راستش نشانده بود و حسين (ع) را روى زانوى چپ خود. من شنيدم كه پيامبر زير لب، اين دعا را زمزمه مى‏كرد: «خدايا، اين دو عزيز دلم را به تو و بندگان مؤمنت مى‏سپارم». اى ابن زياد، تو اكنون با امانت پيامبر اين چنين مى‏كنى!
زيد بن اَرْقَم در حالى كه اشك مى‏ريزد، از قصر خارج مى‏شود و رو به مردم كوفه مى‏كند و مى‏گويد: «اى مردم! واى بر شما، پسر پيامبر را كشتيد و اين نامرد را امير خود كرديد».
***
عصر روز يازدهم محرم مي‏باشد. عمر سعد از صبح مشغول تداركات است و دستور داده كه همه‏ي كشته‏هاى سپاه كوفه جمع‏آورى شوند تا بر آن‏ها نماز خوانده و به خاك سپرده شوند؛ امّا پيكر شهدا همچنان بر خاك گرم كربلا افتاده است.
عمر سعد دستور مى‏دهد تا سر از بدن همه‏ي شهدا جدا كنند و آن‏ها را بين قبيله‏هايى كه در جنگ شركت كرده‏اند تقسيم كنند.
كاروان بايد زودتر حركت كند. فردا در كوفه جشن بزرگى برگزار مى‏شود، آن‏ها بايد فردا در كوفه باشند.
امام سجاد (ع) بيمار است. عمر سعد دستور مى‏دهد تا دست‏هاى او را با زنجير بسته و پاهاى او را از زير شتر ببندند. شترهاى بدون كجاوه آماده‏اند و زنان و بچه‏ها بر آن‏ها سوار شده‏اند. كاروان حركت مى‏كند.
در آخرين لحظه‏ها، اسيران به نيروهاى عمر سعد مى‏گويند: «شما را به خدا قسم مى‏دهيم كه بگذاريد از كنار شهيدان عبور كنيم».
اسيران به سوى پيكر شهدا مى‏روند و صداى ناله و شيون همه جا را فرا مى‏گيرد. غوغايى برپا مى‏شود و همه خود را از شترها به روى زمين مى‏اندازند.
زينب (س) نگاهى به برادر مى‏كند، بدن برادر پاره پاره است.
اين صداى زينب (س) است كه همه‏ي دشمنان را به گريه انداخته است: «فداى آن حسينى كه با لب تشنه جان داد و از صورتش خون مى‏چكيد».
صداى زينب (س) همه را به گريه مى‏اندازد. زمان متوقف شده است و حتى اسب‏ها هم اشك مى‏ريزند. سكينه مى‏دود و پيكر بى‏جان پدر را در آغوش مى‏گيرد.
در كربلا چه غوغايى مى‏شود! همه بر سر مى‏زنند و عزادارى مى‏كنند؛ امّا چرا امام سجاد (ع) هنوز بر روى شتر است؟ واى، دست‏هاى امام در غل و زنجير است و پاهاى او را از زير شتر به هم بسته‏اند. نزديك است كه امام سجاد (ع) جان بدهد؟ زينب به سوى او مى‏دود:
ـ يادگار برادرم، چر اين گونه بى‏تابى مى‏كنى؟
ـ عمه جانم، چگونه بى‏تابى نكنم حال آنكه بدن پدر و عزيزانم را مى‏بينم كه بر روى خاك گرم كربلا افتاده‏اند. آيا كسى آن‏ها را كفن نمى‏كند؟ آيا كسى آن‏ها را به خاك نمى‏سپارد؟
ـ يادگار برادرم، آرام باش. به خدا پيامبر خبر داده است كه مردمى مى‏آيند و اين بدن‏ها را به خاك مى‏سپارند.
دستور حركت داده مى‏شود و همه بايد سوار شترها شوند. سكينه از پيكر پدر جدا نمى‏گردد. دشمنان با تازيانه، او را از پدر جدا مى‏كنند و كاروان حركت مى‏نمايد.
كاروان به سوى كوفه مى‏رود و صداى زنگ شترها به گوش مى‏رسد.
خداحافظ اى كربلا!
***
سپاه عمر سعد به سوى كوفه حركت كرده است. ديگر هيچ كس در كربلا باقى نمى‏ماند.
پيكر مطهر امام حسين (ع) و ياران باوفايش، روى خاك افتاده است و آفتاب گرم كربلا بر بدن‏ها مى‏تابد. تا غروب آفتاب يازدهم چيزى نمانده است.
با رفتن سپاه عمر سعد، طايفه‏اى از بنى‏اَسَد كه در نزديكى‏هاى كربلا زندگى مى‏كردند، به كربلا مى‏آيند و مى‏خواهند بدن‏هاى شهدا را دفن كنند.
آن‏ها اين بدن‏ها را نمى‏شناسند، امّا كبوترانى سفيد رنگ را مى‏بينند كه در اطراف اين شهدا در حال پرواز هستند.
به راستى، كدام يك بدن امام است؟ بنى‏اسد متحيّراند كه چه كنند؟ اين يك قانون است: پيكر امام را بايد امامِ بعدى به خاك بسپارد.
اين يك قانون الهى است؛ ولى امام سجاد (ع) كه اكنون در اسارت است؟ به راستى، چه خواهد شد؟ اينجاست كه خداوند به امام سجاد (ع) اجازه مى‏دهد تا از قدرت امامت استفاده كند و به اذن خدا، خود را به كربلا برساند و بر بدن پدر و ياران باوفاى كربلا، نماز بخواند و آن‏ها را كفن نمايد و به خاك بسپارد.
حتماً مى‏گويى شهيد كه نيازى به كفن ندارد، پس چرا مى‏گويى شهدا را كفن كردند؟
آرى! شهيد نيازى به كفن ندارد و لباسى كه شهيد در آن به شهادت رسيده، كفن اوست؛ امّا نامردان كوفه لباس شهدا را غارت كرده‏اند و براى همين، بايد آن‏ها را كفن نمود و به خاك سپرد.
امام سجاد (ع) به راهنمايى بنى‏اسد مى‏آيد و آن‏ها را در به خاكسپارى شهدا كمك مى‏كند.
نگاه كن! امام به سوى پيكر پدر مى‏رود. او پيكر صد چاك پدر را در آغوش مى‏گيرد و با صدايى بلند گريه مى‏كند و بر بدن پدر نماز مى‏خواند.
دست‏هاى خود را زير پيكر پدر مى‏برد و مى‏فرمايد: «بـسم الله و بالله» و پيكر پدر را داخل قبر مى‏نهد.
خداى من! او صورت خود را بر رگ‏هاى بريده‏ي گلوى پدر مى‏گذارد و اشك مى‏ريزد و چنين سخن مى‏گويد: «خوشا به حال زمينى كه بدن تو را در آغوش مى‏گيرد. زندگى من بعد از تو، سراسر غم است تا آن روزى كه من هم به سوى تو بيايم».
آنگاه روى قبر پوشانده مى‏شود و با انگشت روى قبر چنين مى‏نويسد: «اين قبر حسينى است كه با لب تشنه و غريبانه شهيد شد».
بنى‏اَسَد نيز همه‏ي شهداى كربلا را دفن كرده‏اند.
خداى من! اين بوى عطر از كجا مى‏آيد؟ چه عطر دل‏انگيزى!
ـ اين بوى خوش از بدن آن شهيد مى‏آيد؟
ـ اين بدن كيست كه چنين خوشبو شده است؟
ـ اى بنى‏اسد! اين بدن جَوْن است، غلام سياه امام حسين (ع)!
همان كسى كه از امام حسين (ع) خواست تا بعد از مرگ، پوستش سفيد و بدنش خوشبو شود.

 
منبع/نویسنده:
روابط عمومی
 
تاریخ: ۱۴/۰۹/۱۳۹۴   بازدید: ۳۵۸

نظرات کاربران

نظر شما:
نام: *
ایمیل:
متن: *

(۳۰۰ کاراکتر)