فصل 25: بخش 25
امروز، دوازدهم محرم است و كاروان به سوى كوفه مىرود. عمر سعد اسيران را بر شترهاى بدون كجاوه سوار نموده است و آنها را همانند اسيرانِ كفار حركت مىدهد.
آفتاب گرم بر صورتهاى برهنهي آنها مىخورد. كاروان اسيران همراه عمر سعد و عدهاى از سپاهيان، به كوفه نزديك مىشوند؛ همان شهرى كه مردمش اين خاندان را به ميهمانى دعوت كرده بودند.
زينب بعد از بيست سال به اين شهر مىآيد؛ همان شهرى كه چند سال با پدر خود در آن زندگى كرده بود؛ امّا نسل جديد هيچ خاطرهاى از زينب ندارند و او را نخواهند شناخت.
كاروان اسيران به كوفه مىرسد. همهي مردم كوفه از زن و مرد، براى ديدن اسيران بيرون مىريزند. هميشه گفتهاند كه كوفيان وفا ندارند؛ امّا به نظر من اينها خيلى باوفا هستند.
حتماً مىگويى چرا؟ نگاه كن! زن و مرد كوفه از خانهها بيرون آمدهاند تا ميهمانان خود را ببينند.
آرى! مردم كوفه روزى اين كاروان را به شهر خود دعوت كرده بودند. آيا انسان، حق ندارد ميهمان خود را نگاه كند؟ آيا حق ندارد به استقبال ميهمان خود بيايد؟
اى نامردان! چشمان خود را ببنديد! ناموس خدا كه ديدن ندارد!
اين كاروان يك مرد بيشتر ندارد، آن هم امام سجاد (ع) است. بقيه، زن و كودكاند و امام باقر (ع) هم كه پنج سال دارد در ميان آنهاست.
اسيران را از كوچههاى كوفه عبور مىدهند؛ همان كوچههايى كه وقتى زينب (س) مىخواست از آنها عبور كند، زنان كوفه همراه او مىشدند و زينب (س) را با احترام همراهى مىكردند. كوچهها پر از جمعيت شده و نامردان به تماشاى ناموس خدا ايستادهاند. زنان و دختران چادر و روسرى و مقنعهي مناسب ندارند.
عدهاى نيز، بر بام خانهها رفتهاند و از آنجا تماشا مىكنند. نيروهاى ابن زياد به جشن و پايكوبى مشغولاند. آنها خوشحال هستند كه پيروز شدهاند و دشمن يزيد نابود شده است.
تبليغات كارى كرده است كه مردم به اسيران اين كاروان به گونهاى نگاه مىكنند كه گويى آنها اسيرانى هستند كه از سرزمين كفر آورده شدهاند.
آنجا را نگاه كن! زنى در بالاى بام خانهي خود با تعجب به اسيران نگاه مىكند و در اين هياهو فرياد مىزند: «شما اسيران، كه هستيد و اهل كجاييد؟».
گويى همهي اهل اين كاروان، منتظر اين سؤال بودند. گويى يك نفر پيدا شده كه مىخواهد حقيقت را بفهمد.
يكى از اسيران اين گونه جواب مىدهد: «ما همه از خاندان پيامبر هستيم، ما دختران پيامبر خداييم».
آن زن تا اين سخن را مىشنود فرياد مىزند: «واى بر من! شما دختران پيامبر هستيد و اين گونه نامحرمان به شما نگاه مىكنند».
او از پشت بام خانهاش پايين مىآيد و در خانهي خود هر چه چادر، مقنعه، روسرى و پارچه دارد برمىدارد و براى زنها و دختران كاروان مىآورد تا موهاى خود را با آنها بپوشانند.
همه در حق اين زن دعا مىكنند، خدا تو را خير دهد.
عدهاى از مردم كه مىدانستند اين كاروان خاندان پيامبر است، از شرم سر خود را پايين مىاندازند و آنهايى هم كه از ماجرا بىخبر بودند، از خواب غفلت بيدار شده و شروع به ناله و شيون مىكنند.
***
كاروان به سوى مركز شهر حركت مىكند. برخى از زنان كوفه با ديدن زينب (س)، خاطرات سالها پيش را به ياد مىآورند.
او دختر حضرت على (ع) ميباشد كه بر آن شتر سوار است، همان كه معلم قرآن ما بود. آنها كه تاكنون به خاطر تبليغات ابن زياد اين اسيران را كافر مىدانستند، اكنون حقيقت را فهميدهاند.
صداى هلهله و شادى جاى خود را با گريه عوض مىكند و شيون و ناله همه جا را فرا مىگيرد. زنان كوفه، به صورت خود چنگ مىزنند و مردان نيز، از شرم گريه و زارى مىكنند.
امام سجاد (ع) متوجه گريهي مردم كوفه مىشود و در حالى كه دستش را به زنجير بستهاند، رو به آنها مىكند و مىگويد: «آيا شما بر ما گريه مىكنيد؟ بگوييد تا بدانم مگر كسى غير از شما پدر و عزيزان ما را كشته است؟».
اين مردم كوفه هم، عجب مردمى هستند. دو روز قبل، روز عاشورا همه به سوى كربلا شتافتند و امام حسين (ع) را شهيد كردند و اكنون كه به شهر خود برگشتهاند براى حسين گريه مىكنند.
صداى گريه و شيون اوج مىگيرد. كاروان نزديك قصر رسيده است. اينجا مركز شهر است و هزاران نفر جمع شدهاند.
اكنون زينب (س) رسالت ديگرى دارد. او مىخواهد پيام حسين (ع) را به همه برساند. صداى ناله و همهمه بلند است.
اين صداى على (ع) است كه از گلوى زينب (س) برمىخيزد: «ساكت شويد!».
به يكباره سكوت همه جا را فرا مىگيرد. شترها از حركت باز مىايستند و زنگهايى كه به گردن شترهاست بىحركت مىماند.
نگاه كن، شهر يكپارچه در سكوت است: «خداى بزرگ را ستايش مىكنم و بر پيامبر او درود مىفرستم. اى اهل كوفه! اى بىوفايان! آيا به حال ما گريه مىكنيد؟ آيا در عزاى برادرم اشك مىريزيد؟ بايد هم گريه كنيد و هرگز نخنديد كه دامن خود را به ننگى ابدى آلوده كرديد. خدا كند تا روز قيامت چشمان شما گريان باشد. چگونه مىتوانيد خون پسر پيامبر را از دستهاى خود بشوييد؟ واى بر شما، اى مردم كوفه! آيا مىدانيد چه كرديد؟ آيا مىدانيد جگرگوشهي پيامبر را شهيد كرديد. آيا مىدانيد ناموس چه كسى را به نظاره نشستهايد؟ بدانيد كه عذاب بزرگى در انتظار شماست، آن روزى كه هيچ ياورى نداشته باشيد».
زينب (س) سخن مىگويد و مردم آرام آرام اشك مىريزند. كوفه در آستانهي انفجارى بزرگ است. وجدانهاى مردم بيدار شده و اگر زينب (س) اين گونه به سخنانش ادامه دهد، بيم آن مىرود كه انقلابى بزرگ در كوفه روى دهد.
به ابن زياد خبر مىرسد كه زينب (س) با سخنانش مردم كوفه را تحت تأثير قرار داده و با كوچكترين جرقهاى ممكن است در شهر شورش بزرگى برپا شود.
ابن زياد فرياد مىزند: «يك نفر به من بگويد كه چگونه صداى زينب را خاموش كنم؟». فكرى به ذهن يكى از اطرافيان ابن زياد مىرسد.
ـ سر حسين را مقابل زينب ببريد!
ـ براى چه؟
ـ دو روز است كه زينب، برادر خود را نديده است. او با ديدن سر برادر آرام مىشود!
نيزهدارى از قصر بيرون مىآيد. جمعيت را مىشكافد و جلو مىرود و در مقابل زينب مىايستد.
زينب هنوز سخن مىگويد و فرياد و نالهي مردم بلند است، امّا ناگهان ساكت مىشود...،چشم زينب به سرِ بريدهي برادر مىافتد و سخن را با او آغاز مىكند: «اى هلال من! چه زود غروب كردهاى! اى پارهي جگرم، هرگز باور نمىكردم چنين روزى برايمان پيش بيايد. اى برادر من! تو كه با ما مهربان بودى، پس چه شد آن مهربانيت! اگر نمىخواهى با من سخن بگويى، پس با دخترت فاطمه سخن بگو با او سخن بگو كه نزديك است از داغ تو، جان بدهد».
مردم كوفه آن قدر اشك ريختهاند كه صورتشان از اشك خيس شده است.
زينب اين خطيب بزرگ، پيام خود را به مردم كوفه رساند.
آنهايى كه براى جشن و شادى در اينجا جمع شده بودند، اكنون خاك بر سر خود مىريزند. نگاه كن! زنان چگونه بر صورت خود چنگ مىزنند و چگونه فرياد ناله و شيون آنها به آسمان مىرود.
اكنون زمان مناسبى است تا امام سجاد (ع) سخنرانى خود را آغاز كند.
آرى! مأموران ابن زياد كارى نمىتوانند بكنند، كنترل اوضاع در دست اسيران است.
امام از مردم مىخواهد تا آرام باشند و گريه نكنند. اكنون او سخن خويش را آغاز مىكند: «خداى بزرگ را ستايش مىكنم و بر پيامبرش درود مىفرستم. اى مردم كوفه! هر كس مرا مىشناسد كه مىشناسد، امّا هر كس كه مرا نمىشناسد، بداند من على، پسر حسين هستم. من فرزند آن كسى هستم كه كنار نهر فرات با لب تشنه شهيد شد. من فرزند آن كسى هستم كه خانواد اش اسير شدند. اى مردم كوفه! آيا شما نبوديد كه به پدرم نامه نوشتيد و از او خواستيد تا به شهر شما بيايد؟ آيا شما نبوديد كه براى يارى او پيمان بستيد، امّا وقتى كه او به سوى شما آمد به جنگ او رفتيد و او را شهيد كرديد؟ شما مرگ و نابودى را براى خود خريديد. در روز قيامت چه جوابى خواهيد داشت، آن هنگام كه پيامبر به شما بگويد: شما از امت من نيستيد چرا كه فرزند مرا كشتيد».
بار ديگر صداى گريه از همه جا بلند مىشود. همه به هم نگاه مىكنند، در حالى كه به ياد مىآورند كه چگونه به امام حسين (ع) نامه نوشتند و بعد از آن به جنگ او رفتند.
امام بار ديگر به آنها مىفرمايد: «خدا رحمت كند كسى كه سخن مرا بشنود. من از شما خواستهاى دارم».
همهي مردم خوشحال مىشوند و فرياد مىزنند: «اى فرزند پيامبر! ما همه، سرباز تو هستيم. ما گوش به فرمان توايم و ما جان خويش را در راه تو فدا مىكنيم و هر چه بخواهى انجام مىدهيم. ما آمادهايم تا همراه تو قيام كنيم و يزيد و حكومتش را نابود سازيم».
اين سخنان در موجى از احساس بيان مىشود. دستها همه گره كرده و فريادها بلند است. ترس در دل ابن زياد و اطرافيان او نشسته است.
به راستى، امام چه زمانى دستور حمله را خواهد داد؟
ناگهان صداى امام همه را وادار به سكوت مىكند: «آيا مىخواهيد همان گونه كه با پدرم رفتار نموديد، با من نيز رفتار كنيد؟ مطمئن باشيد كه فريب سخن شما را نمىخورم. به خدا قسم هنوز داغ پدر را فراموش نكردهام».
همه، سرهاى خود را پايين مىاندازند و از خجالت سكوت مىكنند.
آرى! همين مردم بودند كه در نامههاى خود به امام حسين (ع) نوشتند كه ما همه آمادهي جانفشانى در راه تو هستيم و پس از مدتى همينها بودند كه لشكرى سى هزار نفرى شدند و براى كشتن او سر از پا نمىشناختند.
همه با خود مىگويند پس امام سجاد (ع) چه خواستهاى از ما دارد؟ او كه در سخن خود فرمود: از شما مردم خواستهاى دارم. امام به سخن خود ادامه مىدهد: «اى مردم كوفه! خواستهي من از شما اين است كه ديگر نه از ما طرفدارى كنيد و نه با ما بجنگيد».
اى مردم كوفه! خاندان پيامبر، ديگر يارى شما را نمىخواهند. شما مردم امتحان خود را پس دادهايد، شما بىوفاترين مردم هستيد.
مردم با شنيدن اين سخن، آرام آرام متفرق مىشوند. كاروان اسيران به سوى قصر ابن زياد حركت مىكند.
آرى! در اسارت بودن بهتر از دل بستن به مردم كوفه است.
***
اكنون ابن زياد منتظر است تا اسيران را نزد او ببرند. قصر آذينبندى شده و همهي سربازان مرتب و منظم ايستادهاند.
ابن زياد دستور داده است تا مجلس آماده شود و سرِ امام حسين (ع) را در مقابل او قرار دهند. عدهاى از مردم سرشناس هم به قصر دعوت شدهاند.
ابن زياد روى تخت خود نشسته و عصايى در دست دارد.
واى بر من! او با چوب بر لب و دندان امام حسين (ع) مىزند و مىخندد و مىگويد: «من هيچ كس را نديدم كه مانند حسين زيبا باشد».
انس بن مالك به ابن زياد مىگويد: «حسين شبيهترين مردم به پيامبر بود. آيا مى دانى كه الان عصاى تو كجاست؟ همان جايى كه ديدم پيامبر آن را مىبوسيد». من آن روز نمىدانستم كه چرا پيامبر لبهاى حسين را مىبوسيد، امّا او امروز را مىديد كه تو چوب به لب و دندان حسين مىزنى!
سربازان وارد قصر مىشوند: «آيا اسيران را وارد كنيم؟».
با اشارهي ابن زياد، اسيران را وارد مىكنند و آنها را در وسط مجلس مىنشانند.
من هر چه نگاه مىكنم امام سجاد (ع) را در ميان اسيران نمىبينم. گويا آنها امام سجاد (ع) را بعداً وارد مجلس خواهند نمود. ابن زياد در ميان اسيران، بانويى را مىبيند كه به صورتى ناآشنا در گوشهاى نشسته است و بقيهي زنان، دور او حلقه زدهاند.
در چهرهي او ذلّت و خوارى نمىبينم. مگر او اسير ما نيست؟! او كيست كه چنين با غرور و افتخار نشسته است. چرا رويش را از من برگردانده است؟
ابن زياد فرياد مى زند: «آن زن كيست؟» هيچ كس جواب نمىدهد. بار دوم و سوم سؤال مىكند، ولى جوابى نمىآيد. ابن زياد غضبناك مىشود و فرياد مىزند: «اينان كه اسيران من هستند، پس چه شده كه جواب مرا نمىدهند».
آرى! زينب مىخواهد كوچكى و حقارت ابن زياد را به همگان نشان دهد.
سكوت همه جا را فرا گرفته است. ابن زياد بار ديگر فرياد مىزند: «گفتم تو كيستى؟».
جالب است خود آن حضرت جواب نمىدهد و يكى از زنان ديگر مىگويد: «اين خانم، زينب است».
ابن زياد مىگويد: «همان زينب كه دختر على و خواهر حسين است؟».
و سپس به زينب رو مىكند و مىگويد: «اى زينب! ديدى كه خدا چگونه شما را رسوا كرد و دروغ شما را براى همه فاش ساخت».
اكنون زينب (س) به سخن مىآيد و مىگويد: «مگر قرآن نخواندهاى؟ قرآن مىگويد كه خاندان پيامبر را از هر دروغ و گناهى پاك نمودهايم. ما نيز همان خاندان پيامبر هستيم كه به حكم قرآن، هرگز دروغ نمىگوييم!».
جوابِ زينب كوبنده است. آرى! او به آيهي تطهير اشاره مىكند، خداوند در آيهي 33 سورهي احزاب چنين مىفرمايد: «إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا; خداوند مىخواهد تا خطا و گناه را از شما خاندان دور كرده و شما را از هر پليدى پاك نمايد».
همه مىدانند كه اين آيه در مورد خاندان پيامبر نازل شده است.
ابن زياد ديگر نمىتواند قرآن را رد كند. به حكم قرآن، خاندان پيامبر دروغ نمىگويند، پس معلوم مىشود كه ابن زياد دروغگوست.
سخن زينب، همهي مردم را به فكر فرو مىبرد، عجب! به ما گفته بودند كه حسين از دين خدا خارج شده است؛ امّا قرآن شهادت مىدهد كه حسين هرگز گناهى ندارد.
آرى! سخنِ زينب تبليغات و نيرنگهاى دشمن را نقش بر آب مىكند. اين همان رسالت زينب است كه بايد پيامرسان كربلا باشد.
ابن زياد باور نمىكرد كه زينب، اين چنين جوابى به او بدهد. آخر زينب چگونه خواهرى است، سر برادرش در مقابل اوست و او اين گونه كوبنده سخن مىگويد.
ابن زياد كه مىبيند زينب پيروز ميدان سخن شده است، با خود مىگويد بايد پيروزى زينب را بشكنم و صداى گريه و شيون او را بلند كنم تا حاضران مجلس، خوارى او را ببينند.
او به زينب رو مىكند و مىگويد: «ديدى كه چگونه برادرت كشته شد. ديدى كه چگونه پسرت و همهي عزيزانت كشته شدند». همه منتظرند تا صداى گريه و شيون زينب داغديده را بشنوند. او در روز عاشورا داغ عزيزان زيادى را ديده است. پسر جوانش (عَون) و برادران و برادرزادگانش همه شهيد شدهاند.
گوش كن، اين زينب است كه سخن مىگويد: «ما رأيتُ إلاّ جميلا»؛ «من جز زيبايى نديدم».
تاريخ هنوز مات و مبهوت اين جملهي زينب است. آخر اين زينب كيست؟
تو معماى بزرگ تاريخ هستى كه در اوج قلّهي بلا ايستادى و جز زيبايى نديدى.
تو چه حماسهاى هستى، زينب!
و چقدر غريب ماندهاى كه دوستانت تو را با گريه و ناله مىشناسند؛ امّا تو خود را مظهر زيبابينى، معرفى مىكنى.
تو كيستى اى فرشتهي زيبابينى! اى مظهر رضايت حق!
قلم نمىتواند اين سخن تو را وصف كند. به خدا قسم، اگر مردم دنيا همين سخن تو را سرمشق زندگى خود قرار دهند، در زندگى خود هميشه زيبايىها را خواهند ديد.
تو ثابت كردى كه مىتوان در اوج سختى و بلا ايستاد و آنها را زيبا ديد.
اى كاش تو را بيش از اين مىشناختم!
دشمن در كربلا قصد جان تو را نكرد؛ امّا اكنون كه اين سخن را از تو مىشنود، به عظمت كلام تو پى مىبرد و بر خود مىلرزد و قصد جان تو را مىكند.
و تو ادامه مىدهى: «اى ابن زياد! برادر و عزيزان من، آرزوى شهادت داشتند و به آن رسيدند و به ديدار خداى مهربان خود رفتند».
چهرهي ابن زياد برافروخته مىشود. رگهاى گردن او از غضب پر از خون مىگردد و مىخواهد دستور قتل زينب (س) را بدهد.
اطرافيان ابن زياد نگران هستند. آنها با خود مىگويند: «نكند ابن زياد دستور قتل زينب را بدهد، آنگاه تمام اين مردمى كه پشت دروازهي قصر جمع شدهاند آشوب خواهند كرد».
يكى از آنها نزد ابن زياد مىرود و به قصد آرام كردن او مىگويد: «ابن زياد! تو كه نبايد با يك زن در بيفتى».
اين گونه است كه ابن زياد آرام مىشود.
***
اكنون ابن زياد پشيمان است كه چرا با زينب سخن گفته است تا اين گونه خوار و حقير شود.
چه كسى باور مىكرد كه ابن زياد اين گونه شكست بخورد. او خيال مىكرد با زنى مصيبتزده روبهرو شده است كه كارى جز گريه و زارى نمىتواند بكند.
در اين هنگام امام سجاد (ع) را در حالى كه زنجير به دست و پايش بستهاند، وارد مجلس مىكنند.
ابن زياد تعجب مىكند. رو به نيروهاى خود كرده و مىپرسد: «چگونه شده كه از نسل حسين، اين جوان باقى مانده است؟».
عمر سعد مىگويد كه او بيمارى سختى دارد و به زودى از شدت بيمارى مىميرد. امام سجاد (ع) را با آن حالت در مقابل ابن زياد نگاه مىدارند. ابن زياد از نام او سؤال مىكند، به او مىگويند كه اسم اين جوان على است.
او خطاب به امام سجاد (ع) مىگويد:
ـ مگر خدا، على، پسر حسين را در كربلا نكشت؟
ـ من برادرى به نام على داشتم كه خدا او را نكشت، بلكه مردم او را كشتند.
ابن زياد مىخواهد كشته شدن علىاكبر را به خدا نسبت بدهد. او سپاهى را كه به كربلا اعزام كرده بود به نام سپاه خدا نام نهاده و اين گونه تبليغات كرده بود كه رضايت خدا در اين است كه حسين و يارانش كشته شوند تا اسلام باقى بماند. ولى امام سجاد (ع) با شجاعت تمام در مقابل اين سخن ابن زياد موضع مىگيرد و واقعيت را روشن مىسازد كه اين مردم بودند كه حسين و يارانش را شهيد كردند.
جواب امام سجاد (ع) كوتاه ولى بسيار دندانشكن است. ابن زياد عصبانى مىشود و بار ديگر خون در رگش به جوش مىآيد و فرياد مىزند: «چگونه جرأت مىكنى روى حرف من حرف بزنى».
در همين حالت دستور قتل امام سجاد (ع) را مىدهد. او مىخواهد از نسل حسين، هيچ كس در دنيا باقى نماند. ناگهان شيرزن تاريخ، زينب (س) برمىخيزد و به سرعت امام سجاد (ع) را در آغوش مىكشد و فرياد مىزند: «اگر مىخواهى پسر برادرم را بكشى بايد اوّل مرا بكشى. آيا خونهاى زيادى كه از ما ريختهاى برايت بس نيست؟».
صداى گريه و ناله از همه جاى قصر بلند مىشود. امام سجاد (ع) به زينب (س) مىگويد: «عمه جان، اجازه بده تا جواب او را بدهم».
آنگاه مىگويد: «آيا مرا از مرگ مىترسانى؟ مگر نمىدانى كه شهادت براى ما افتخار است».
نگاه كن! چگونه عمه تنها يادگار برادر خود را در آغوش گرفته است. ابن زياد نگاهى به اطراف مىكند و درمىيابد كه كشتن زينب (س) و امام سجاد (ع) ممكن است براى حكومت او بسيار گران تمام شود؛ زيرا مردم كوفه آتشى زير خاكستر دارند و ممكن است آشوبى برپا كنند.
از طرف ديگر، ابن زياد گمان مىكند كه امام سجاد (ع) چند روز ديگر به خاطر اين بيمارى از دنيا خواهد رفت. براى همين، از كشتن امام منصرف مىشود.
***
ابن زياد دستور مىدهد تا اسيران را كنار مسجد كوفه زندانى كنند و شب و روز عدهاى نگهبانى دهند تا مبادا كسى براى آزادسازى آنها اقدامى كند. سپس نامهاى براى يزيد مىفرستد تا به او خبر بدهد كه حسين كشته شده است و زنان و كودكانش اسير شدهاند.
او بايد چند روز منتظر باشد، تا دستور بعدى يزيد برسد. آيا يزيد به كشتن اسيران فرمان خواهد داد، يا آنكه آنها را به شام خواهد طلبيد.
چند روزى است كه اسيران وارد كوفه شدهاند و در زندان به سر مىبرند. شهر تقريباً آرام است. احساسات مردم ديگر خاموش شده و اكنون وقت آن است كه ابن زياد همهي مردم كوفه را جمع كند و پيروزى خود را به رخ آنها بكشد. او دستور مىدهد تا همهي مردم براى شنيدن سخنان مهم او در مسجد جمع شوند.
مسجد پر از جمعيت مىشود. كسانى كه براى رسيدن به پول به كربلا رفته بودند، خوشحالاند؛ چرا كه امروز ابن زياد جايزهها و سكههاى طلا را تقسيم خواهد كرد. آرى! امروز، روز جشن و سرور و شادمانى است. امروز، روز پول است، همان سكههاى طلايى كه مردم را به كشتن حسين تشويق كرد.
ابن زياد وارد مسجد مىشود و به منبر مىرود و آنگاه دستى به ريش خود مىكشد و سينهي خود را صاف مىكند و چنين سخن مىگويد: «سپاس خدايى را كه حقيقت را آشكار ساخت و يزيد را بر دشمنانش پيروز گرداند. ستايش خدايى را كه حسينِ دروغگو را نابود كرد».
ناگهان فريادى در مسجد مىپيچد: «تو و پدرت دروغگو هستيد! آيا فرزند پيامبر را مىكشى و بر بالاى منبر مىنشينى و شكر خدا مىكنى؟».
خدايا! اين كيست كه چنين جسورانه سخن مىگويد؟
چشمها مبهوت و خيره به سوى صدا برمىگردد. پيرمردى نابينا كنار يكى از ستونهاى مسجد ايستاده است و بىپروا سخن مىگويد. آيا او را مىشناسى؟
او ابن عفيف است. سرباز حضرت على (ع)، همان كه در جنگ جَمَل در ركاب على(ع) شمشير مى زد، تا آنجا كه تير به چشم راستش خورد و در جنگ صفين هم چشم ديگرش را تقديم راه مولايش كرد.
او نابيناست و به همين دليل نتوانسته به كربلا برود و جانش را فداى امام حسين (ع) كند. او در اين ايام پيرى، هر روز به مسجد كوفه مى آيد و مشغول عبادت مىشود. امروز هم او در اين مسجد مشغول نماز بود كه ناگهان با سيل جمعيت روبهرو شد و ديگر نتوانست از مسجد بيرون برود؛ امّا بىباكىاش به او اجازه نمىدهد كه بشنود كه به مولايش حسين (ع) اين گونه بىحرمتى مى شود.
ابن زياد فرياد مى زند:
ـ چه كسى بود كه سخن گفت، اين گستاخ بىپروا كه بود؟
ـ من بودم، اى دشمن خدا! فرزند رسول خدا را مى كشى و گمان دارى كه مسلمانى!
آنگاه روى خود را به سوى مردم كوفه مىكند كه مسجد را پر كردهاند: «چرا انتقام حسين را از اين بىدين نمىگيريد؟».
ابن زياد بر روى منبر مىايستد. او چقدر عصبانى و غضبناك شده است. خون در رگهاى گردن او مىجوشد و فرياد مىزند: «دستگيرش كنيد».
بعد از سخنان ابن عفيف مردم بيدار شدهاند. ابن عفيف مردم را به يارى خود فرا مى خواند.
ناگهان، هفتصد نفر پير و جوان از جا برمىخيزند و دور ابن عفيف را مىگيرند، آرى! ابن عفيف شيخ قبيلهي اَزْد است، آنها جان خويش را فداى او خواهند نمود.
مأموران ابن زياد نمىتوانند جلو بيايند. هفتصد نفر، دور ابن عفيف حلقه زدهاند و او را به سوى خانهاش مىبرند. بدين ترتيب، مجلس شادمانى ابن زياد به هم مىخورد و آبروى او مىريزد و او شكست خورده و تحقير شده و البته بسيار خشمگين، به قصر برمىگردد.
او فرماندهان خود را فرا مىخواند و به آنها مىگويد: «بايد هر طورى كه شده صداى ابن عفيف را خاموش كنيد، به سوى خانهاش هجوم ببريد و او را نزد من بياوريد».
سواران به سوى خانهي ابن عفيف حركت مىكنند. جوانان قبيلهي اَزْد دور خانهي او با شمشير ايستادهاند. جنگ سختى در مىگيرد، خون است و شمشير و بدنهايى كه بر روى زمين مىافتد. ياران ابن عفيف قسم خوردهاند تا زندهاند، نگذارند آسيبى به ابن عفيف برسد.
سربازان ابن زياد بسيارى از ياران ابن عفيف را مىكشند تا به خانهي او مىرسند. آنگاه درِ خانه را مىشكنند و وارد خانهاش مىشوند.
دختر ابن عفيف آمدن سربازان را به پدر خبر مىدهد. ابن عفيف شمشير به دست مىگيرد:
ـ دخترم، نترس، صبور باش و استوار!
اكنون ابن عفيف به ياد روزگار جوانى خويش مىافتد كه در ركاب حضرت على (ع) شمشير مىزد. پس بار ديگر رَجَز مىخواند: «من آن كسى هستم كه در جنگها چه شجاعانى را به خاك و خون كشيدهام».
پدر، نابيناست و دختر، پدر را هدايت مىكند: «پدر! دشمن از سمت راست آمد» و پدر شمشير به سمت راست مىزند.
دختر مىگويد: «پدر مواظب باش! از سمت چپ آمدند» و پدر شمشير به سمت چپ مىزند.
تاريخ گفتار اين دختر را هرگز از ياد نخواهد برد كه به پدر مىگويد: «پدر! كاش مرد بودم و مىتوانستم با اين نامردها بجنگم، اينها همان كسانى هستند كه امام حسين (ع) را شهيد كردند».
دشمنان او را محاصره مىكنند و از هر طرف به سويش حمله مىبرند. كم كم بازوان پيرمرد خسته مىشود و چند زخم عميق، پهلوان روشندل را از پاى درمىآورد.
او را اسير مىكنند و دستهايش را با زنجير مىبندند و به سوى قصر مىبرند. ابن زياد به ابن عفيف كه او را با دستهاى بسته مىآورند، نگاه مىكند و مىگويد:
ـ من با ريختن خون تو به خدا تقرّب مىجويم و مىخواهم خدا را از خود راضى كنم!
ـ بدان كه با ريختن خون من، غضب خدا را بر خود مىخرى!
ـ من خدا را شكر مىكنم كه تو را خوار نمود.
ـ اى دشمن خدا! كدام خوارى؟ اگر من چشم داشتم هرگز نمىتوانستى مرا دستگير كنى؛ امّا اكنون من خدا را شكر مىكنم چرا كه آرزوى مرا برآورده كرده است.
ـ پيرمرد! كدام آرزو؟
ـ من در جوانى آرزوى شهادت داشتم و هميشه دعا مىكردم كه خدا شهادت را نصيبم كند؛ امّا از مستجاب شدن دعاى خويش نااميد شده بودم. اكنون چگونه خدا را شكر كنم كه مرا به آرزويم مىرساند.
ابن زياد از جواب ابن عفيف بر خود مىلرزد و در مقابل بزرگى ابن عفيف احساس خوارى مىكند.
ابن زياد فرياد مىزند: «زودتر گردنش را بزنيد» و جلاد شمشير خود را بالا مىگيرد و لحظاتى بعد، پيكر بىسر ابن عفيف در ميدان شهر به دار آويخته مىشود تا مايهي عبرت ديگران باشد.