روابط عمومی دانشگاه شیراز
چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۹۶
هفت شهر عشق - 25 (ويژه‏نامه‏ي ايام محرم و صفر)

فصل 25: بخش 25
امروز، دوازدهم محرم است و كاروان به سوى كوفه مى‏رود. عمر سعد اسيران را بر شترهاى بدون كجاوه سوار نموده است و آن‏ها را همانند اسيرانِ كفار حركت مى‏دهد.
آفتاب گرم بر صورت‏هاى برهنه‏ي آن‏ها مى‏خورد. كاروان اسيران همراه عمر سعد و عده‏اى از سپاهيان، به كوفه نزديك مى‏شوند؛ همان شهرى كه مردمش اين خاندان را به ميهمانى دعوت كرده بودند.
زينب بعد از بيست سال به اين شهر مى‏آيد؛ همان شهرى كه چند سال با پدر خود در آن زندگى كرده بود؛ امّا نسل جديد هيچ خاطره‏اى از زينب ندارند و او را نخواهند شناخت.
كاروان اسيران به كوفه مى‏رسد. همه‏ي مردم كوفه از زن و مرد، براى ديدن اسيران بيرون مى‏ريزند. هميشه گفته‏اند كه كوفيان وفا ندارند؛ امّا به نظر من اين‏ها خيلى باوفا هستند.
حتماً مى‏گويى چرا؟ نگاه كن! زن و مرد كوفه از خانه‏ها بيرون آمده‏اند تا ميهمانان خود را ببينند.
آرى! مردم كوفه روزى اين كاروان را به شهر خود دعوت كرده بودند. آيا انسان، حق ندارد ميهمان خود را نگاه كند؟ آيا حق ندارد به استقبال ميهمان خود بيايد؟
اى نامردان! چشمان خود را ببنديد! ناموس خدا كه ديدن ندارد!
اين كاروان يك مرد بيشتر ندارد، آن هم امام سجاد (ع) است. بقيه، زن و كودك‏اند و امام باقر (ع) هم كه پنج سال دارد در ميان آن‏هاست.
اسيران را از كوچه‏هاى كوفه عبور مى‏دهند؛ همان كوچه‏هايى كه وقتى زينب (س) مى‏خواست از آن‏ها عبور كند، زنان كوفه همراه او مى‏شدند و زينب (س) را با احترام همراهى مى‏كردند. كوچه‏ها پر از جمعيت شده و نامردان به تماشاى ناموس خدا ايستاده‏اند. زنان و دختران چادر و روسرى و مقنعه‏ي مناسب ندارند.
عده‏اى نيز، بر بام خانه‏ها رفته‏اند و از آنجا تماشا مى‏كنند. نيروهاى ابن زياد به جشن و پايكوبى مشغول‏اند. آن‏ها خوشحال هستند كه پيروز شده‏اند و دشمن يزيد نابود شده است.
تبليغات كارى كرده است كه مردم به اسيران اين كاروان به گونه‏اى نگاه مى‏كنند كه گويى آن‏ها اسيرانى هستند كه از سرزمين كفر آورده شده‏اند.
آنجا را نگاه كن! زنى در بالاى بام خانه‏ي خود با تعجب به اسيران نگاه مى‏كند و در اين هياهو فرياد مى‏زند: «شما اسيران، كه هستيد و اهل كجاييد؟».
گويى همه‏ي اهل اين كاروان، منتظر اين سؤال بودند. گويى يك نفر پيدا شده كه مى‏خواهد حقيقت را بفهمد.
يكى از اسيران اين گونه جواب مى‏دهد: «ما همه از خاندان پيامبر هستيم، ما دختران پيامبر خداييم».
آن زن تا اين سخن را مى‏شنود فرياد مى‏زند: «واى بر من! شما دختران پيامبر هستيد و اين گونه نامحرمان به شما نگاه مى‏كنند».
او از پشت بام خانه‏اش پايين مى‏آيد و در خانه‏ي خود هر چه چادر، مقنعه، روسرى و پارچه دارد برمى‏دارد و براى زن‏ها و دختران كاروان مى‏آورد تا موهاى خود را با آن‏ها بپوشانند.
همه در حق اين زن دعا مى‏كنند، خدا تو را خير دهد.
عده‏اى از مردم كه مى‏دانستند اين كاروان خاندان پيامبر است، از شرم سر خود را پايين مى‏اندازند و آن‏هايى هم كه از ماجرا بى‏خبر بودند، از خواب غفلت بيدار شده و شروع به ناله و شيون مى‏كنند.
***
كاروان به سوى مركز شهر حركت مى‏كند. برخى از زنان كوفه با ديدن زينب (س)، خاطرات سال‏ها پيش را به ياد مى‏آورند.
او دختر حضرت على (ع) مي‏باشد كه بر آن شتر سوار است، همان كه معلم قرآن ما بود. آن‏ها كه تاكنون به خاطر تبليغات ابن زياد اين اسيران را كافر مى‏دانستند، اكنون حقيقت را فهميده‏اند.
صداى هلهله و شادى جاى خود را با گريه عوض مى‏كند و شيون و ناله همه جا را فرا مى‏گيرد. زنان كوفه، به صورت خود چنگ مى‏زنند و مردان نيز، از شرم گريه و زارى مى‏كنند.
امام سجاد (ع) متوجه گريه‏ي مردم كوفه مى‏شود و در حالى كه دستش را به زنجير بسته‏اند، رو به آن‏ها مى‏كند و مى‏گويد: «آيا شما بر ما گريه مى‏كنيد؟ بگوييد تا بدانم مگر كسى غير از شما پدر و عزيزان ما را كشته است؟».
اين مردم كوفه هم، عجب مردمى هستند. دو روز قبل، روز عاشورا همه به سوى كربلا شتافتند و امام حسين (ع) را شهيد كردند و اكنون كه به شهر خود برگشته‏اند براى حسين گريه مى‏كنند.
صداى گريه و شيون اوج مى‏گيرد. كاروان نزديك قصر رسيده است. اينجا مركز شهر است و هزاران نفر جمع شده‏اند.
اكنون زينب (س) رسالت ديگرى دارد. او مى‏خواهد پيام حسين (ع) را به همه برساند. صداى ناله و همهمه بلند است.
اين صداى على (ع) است كه از گلوى زينب (س) برمى‏خيزد: «ساكت شويد!».
به يكباره سكوت همه جا را فرا مى‏گيرد. شترها از حركت باز مى‏ايستند و زنگ‏هايى كه به گردن شترهاست بى‏حركت مى‏ماند.
نگاه كن، شهر يكپارچه در سكوت است: «خداى بزرگ را ستايش مى‏كنم و بر پيامبر او درود مى‏فرستم. اى اهل كوفه! اى بى‏وفايان! آيا به حال ما گريه مى‏كنيد؟ آيا در عزاى برادرم اشك مى‏ريزيد؟ بايد هم گريه كنيد و هرگز نخنديد كه دامن خود را به ننگى ابدى آلوده كرديد. خدا كند تا روز قيامت چشمان شما گريان باشد. چگونه مى‏توانيد خون پسر پيامبر را از دست‏هاى خود بشوييد؟ واى بر شما، اى مردم كوفه! آيا مى‏دانيد چه كرديد؟ آيا مى‏دانيد جگرگوشه‏ي پيامبر را شهيد كرديد. آيا مى‏دانيد ناموس چه كسى را به نظاره نشسته‏ايد؟ بدانيد كه عذاب بزرگى در انتظار شماست، آن روزى كه هيچ ياورى نداشته باشيد».
زينب (س) سخن مى‏گويد و مردم آرام آرام اشك مى‏ريزند. كوفه در آستانه‏ي انفجارى بزرگ است. وجدان‏هاى مردم بيدار شده و اگر زينب (س) اين گونه به سخنانش ادامه دهد، بيم آن مى‏رود كه انقلابى بزرگ در كوفه روى دهد.
به ابن زياد خبر مى‏رسد كه زينب (س) با سخنانش مردم كوفه را تحت تأثير قرار داده و با كوچك‏ترين جرقه‏اى ممكن است در شهر شورش بزرگى برپا شود.
ابن زياد فرياد مى‏زند: «يك نفر به من بگويد كه چگونه صداى زينب را خاموش كنم؟». فكرى به ذهن يكى از اطرافيان ابن زياد مى‏رسد.
ـ سر حسين را مقابل زينب ببريد!
ـ براى چه؟
ـ دو روز است كه زينب، برادر خود را نديده است. او با ديدن سر برادر آرام مى‏شود!
نيزه‏دارى از قصر بيرون مى‏آيد. جمعيت را مى‏شكافد و جلو مى‏رود و در مقابل زينب مى‏ايستد.
زينب هنوز سخن مى‏گويد و فرياد و ناله‏ي مردم بلند است، امّا ناگهان ساكت مى‏شود...،چشم زينب به سرِ بريده‏ي برادر مى‏افتد و سخن را با او آغاز مى‏كند: «اى هلال من! چه زود غروب كرده‏اى! اى پاره‏ي جگرم، هرگز باور نمى‏كردم چنين روزى برايمان پيش بيايد. اى برادر من! تو كه با ما مهربان بودى، پس چه شد آن مهربانيت! اگر نمى‏خواهى با من سخن بگويى، پس با دخترت فاطمه سخن بگو با او سخن بگو كه نزديك است از داغ تو، جان بدهد».
مردم كوفه آن قدر اشك ريخته‏اند كه صورتشان از اشك خيس شده است.
زينب اين خطيب بزرگ، پيام خود را به مردم كوفه رساند.
آن‏هايى كه براى جشن و شادى در اينجا جمع شده بودند، اكنون خاك بر سر خود مى‏ريزند. نگاه كن! زنان چگونه بر صورت خود چنگ مى‏زنند و چگونه فرياد ناله و شيون آن‏ها به آسمان مى‏رود.
اكنون زمان مناسبى است تا امام سجاد (ع) سخنرانى خود را آغاز كند.
آرى! مأموران ابن زياد كارى نمى‏توانند بكنند، كنترل اوضاع در دست اسيران است.
امام از مردم مى‏خواهد تا آرام باشند و گريه نكنند. اكنون او سخن خويش را آغاز مى‏كند: «خداى بزرگ را ستايش مى‏كنم و بر پيامبرش درود مى‏فرستم. اى مردم كوفه! هر كس مرا مى‏شناسد كه مى‏شناسد، امّا هر كس كه مرا نمى‏شناسد، بداند من على، پسر حسين هستم. من فرزند آن كسى هستم كه كنار نهر فرات با لب تشنه شهيد شد. من فرزند آن كسى هستم كه خانواد‏ اش اسير شدند. اى مردم كوفه! آيا شما نبوديد كه به پدرم نامه نوشتيد و از او خواستيد تا به شهر شما بيايد؟ آيا شما نبوديد كه براى يارى او پيمان بستيد، امّا وقتى كه او به سوى شما آمد به جنگ او رفتيد و او را شهيد كرديد؟ شما مرگ و نابودى را براى خود خريديد. در روز قيامت چه جوابى خواهيد داشت، آن هنگام كه پيامبر به شما بگويد: شما از امت من نيستيد چرا كه فرزند مرا كشتيد».
بار ديگر صداى گريه از همه جا بلند مى‏شود. همه به هم نگاه مى‏كنند، در حالى كه به ياد مى‏آورند كه چگونه به امام حسين (ع) نامه نوشتند و بعد از آن به جنگ او رفتند.
امام بار ديگر به آن‏ها مى‏فرمايد: «خدا رحمت كند كسى كه سخن مرا بشنود. من از شما خواسته‏اى دارم».
همه‏ي مردم خوشحال مى‏شوند و فرياد مى‏زنند: «اى فرزند پيامبر! ما همه، سرباز تو هستيم. ما گوش به فرمان توايم و ما جان خويش را در راه تو فدا مى‏كنيم و هر چه بخواهى انجام مى‏دهيم. ما آماده‏ايم تا همراه تو قيام كنيم و يزيد و حكومتش را نابود سازيم».
اين سخنان در موجى از احساس بيان مى‏شود. دست‏ها همه گره كرده و فريادها بلند است. ترس در دل ابن زياد و اطرافيان او نشسته است.
به راستى، امام چه زمانى دستور حمله را خواهد داد؟
ناگهان صداى امام همه را وادار به سكوت مى‏كند: «آيا مى‏خواهيد همان گونه كه با پدرم رفتار نموديد، با من نيز رفتار كنيد؟ مطمئن باشيد كه فريب سخن شما را نمى‏خورم. به خدا قسم هنوز داغ پدر را فراموش نكرده‏ام».
همه، سرهاى خود را پايين مى‏اندازند و از خجالت سكوت مى‏كنند.
آرى! همين مردم بودند كه در نامه‏هاى خود به امام حسين (ع) نوشتند كه ما همه آماده‏ي جانفشانى در راه تو هستيم و پس از مدتى همين‏ها بودند كه لشكرى سى هزار نفرى شدند و براى كشتن او سر از پا نمى‏شناختند.
همه با خود مى‏گويند پس امام سجاد (ع) چه خواسته‏اى از ما دارد؟ او كه در سخن خود فرمود: از شما مردم خواسته‏اى دارم. امام به سخن خود ادامه مى‏دهد: «اى مردم كوفه! خواسته‏ي من از شما اين است كه ديگر نه از ما طرفدارى كنيد و نه با ما بجنگيد».
اى مردم كوفه! خاندان پيامبر، ديگر يارى شما را نمى‏خواهند. شما مردم امتحان خود را پس داده‏ايد، شما بى‏وفاترين مردم هستيد.
مردم با شنيدن اين سخن، آرام آرام متفرق مى‏شوند. كاروان اسيران به سوى قصر ابن زياد حركت مى‏كند.
آرى! در اسارت بودن بهتر از دل بستن به مردم كوفه است.
***
اكنون ابن زياد منتظر است تا اسيران را نزد او ببرند. قصر آذين‏بندى شده و همه‏ي سربازان مرتب و منظم ايستاده‏اند.
ابن زياد دستور داده است تا مجلس آماده شود و سرِ امام حسين (ع) را در مقابل او قرار دهند. عده‏اى از مردم سرشناس هم به قصر دعوت شده‏اند.
ابن زياد روى تخت خود نشسته و عصايى در دست دارد.
واى بر من! او با چوب بر لب و دندان امام حسين (ع) مى‏زند و مى‏خندد و مى‏گويد: «من هيچ كس را نديدم كه مانند حسين زيبا باشد».
انس بن مالك به ابن زياد مى‏گويد: «حسين شبيه‏ترين مردم به پيامبر بود. آيا مى دانى كه الان عصاى تو كجاست؟ همان جايى كه ديدم پيامبر آن را مى‏بوسيد». من آن روز نمى‏دانستم كه چرا پيامبر لب‏هاى حسين را مى‏بوسيد، امّا او امروز را مى‏ديد كه تو چوب به لب و دندان حسين مى‏زنى!
سربازان وارد قصر مى‏شوند: «آيا اسيران را وارد كنيم؟».
با اشاره‏ي ابن زياد، اسيران را وارد مى‏كنند و آن‏ها را در وسط مجلس مى‏نشانند.
من هر چه نگاه مى‏كنم امام سجاد (ع) را در ميان اسيران نمى‏بينم. گويا آن‏ها امام سجاد (ع) را بعداً وارد مجلس خواهند نمود. ابن زياد در ميان اسيران، بانويى را مى‏بيند كه به صورتى ناآشنا در گوشه‏اى نشسته است و بقيه‏ي زنان، دور او حلقه زده‏اند.
در چهره‏ي او ذلّت و خوارى نمى‏بينم. مگر او اسير ما نيست؟! او كيست كه چنين با غرور و افتخار نشسته است. چرا رويش را از من برگردانده است؟
ابن زياد فرياد مى زند: «آن زن كيست؟» هيچ كس جواب نمى‏دهد. بار دوم و سوم سؤال مى‏كند، ولى جوابى نمى‏آيد. ابن زياد غضبناك مى‏شود و فرياد مى‏زند: «اينان كه اسيران من هستند، پس چه شده كه جواب مرا نمى‏دهند».
آرى! زينب مى‏خواهد كوچكى و حقارت ابن زياد را به همگان نشان دهد.
سكوت همه جا را فرا گرفته است. ابن زياد بار ديگر فرياد مى‏زند: «گفتم تو كيستى؟».
جالب است خود آن حضرت جواب نمى‏دهد و يكى از زنان ديگر مى‏گويد: «اين خانم، زينب است».
ابن زياد مى‏گويد: «همان زينب كه دختر على و خواهر حسين است؟».
و سپس به زينب رو مى‏كند و مى‏گويد: «اى زينب! ديدى كه خدا چگونه شما را رسوا كرد و دروغ شما را براى همه فاش ساخت».
اكنون زينب (س) به سخن مى‏آيد و مى‏گويد: «مگر قرآن نخوانده‏اى؟ قرآن مى‏گويد كه خاندان پيامبر را از هر دروغ و گناهى پاك نموده‏ايم. ما نيز همان خاندان پيامبر هستيم كه به حكم قرآن، هرگز دروغ نمى‏گوييم!».
جوابِ زينب كوبنده است. آرى! او به آيه‏ي تطهير اشاره مى‏كند، خداوند در آيه‏ي 33 سوره‏ي احزاب چنين مى‏فرمايد: «إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا; خداوند مى‏خواهد تا خطا و گناه را از شما خاندان دور كرده و شما را از هر پليدى پاك نمايد».
همه مى‏دانند كه اين آيه در مورد خاندان پيامبر نازل شده است.
ابن زياد ديگر نمى‏تواند قرآن را رد كند. به حكم قرآن، خاندان پيامبر دروغ نمى‏گويند، پس معلوم مى‏شود كه ابن زياد دروغگوست.
سخن زينب، همه‏ي مردم را به فكر فرو مى‏برد، عجب! به ما گفته بودند كه حسين از دين خدا خارج شده است؛ امّا قرآن شهادت مى‏دهد كه حسين هرگز گناهى ندارد.
آرى! سخنِ زينب تبليغات و نيرنگ‏هاى دشمن را نقش بر آب مى‏كند. اين همان رسالت زينب است كه بايد پيام‏رسان كربلا باشد.
ابن زياد باور نمى‏كرد كه زينب، اين چنين جوابى به او بدهد. آخر زينب چگونه خواهرى است، سر برادرش در مقابل اوست و او اين گونه كوبنده سخن مى‏گويد.
ابن زياد كه مى‏بيند زينب پيروز ميدان سخن شده است، با خود مى‏گويد بايد پيروزى زينب را بشكنم و صداى گريه و شيون او را بلند كنم تا حاضران مجلس، خوارى او را ببينند.
او به زينب رو مى‏كند و مى‏گويد: «ديدى كه چگونه برادرت كشته شد. ديدى كه چگونه پسرت و همه‏ي عزيزانت كشته شدند». همه منتظرند تا صداى گريه و شيون زينب داغديده را بشنوند. او در روز عاشورا داغ عزيزان زيادى را ديده است. پسر جوانش (عَون) و برادران و برادرزادگانش همه شهيد شده‏اند.
گوش كن، اين زينب است كه سخن مى‏گويد: «ما رأيتُ إلاّ جميلا»؛ «من جز زيبايى نديدم».
تاريخ هنوز مات و مبهوت اين جمله‏ي زينب است. آخر اين زينب كيست؟
تو معماى بزرگ تاريخ هستى كه در اوج قلّه‏ي بلا ايستادى و جز زيبايى نديدى.
تو چه حماسه‏اى هستى، زينب!
و چقدر غريب مانده‏اى كه دوستانت تو را با گريه و ناله مى‏شناسند؛ امّا تو خود را مظهر زيبابينى، معرفى مى‏كنى.
تو كيستى اى فرشته‏ي زيبابينى! اى مظهر رضايت حق!
قلم نمى‏تواند اين سخن تو را وصف كند. به خدا قسم، اگر مردم دنيا همين سخن تو را سرمشق زندگى خود قرار دهند، در زندگى خود هميشه زيبايى‏ها را خواهند ديد.
تو ثابت كردى كه مى‏توان در اوج سختى و بلا ايستاد و آن‏ها را زيبا ديد.
اى كاش تو را بيش از اين مى‏شناختم!
دشمن در كربلا قصد جان تو را نكرد؛ امّا اكنون كه اين سخن را از تو مى‏شنود، به عظمت كلام تو پى مى‏برد و بر خود مى‏لرزد و قصد جان تو را مى‏كند.
و تو ادامه مى‏دهى: «اى ابن زياد! برادر و عزيزان من، آرزوى شهادت داشتند و به آن رسيدند و به ديدار خداى مهربان خود رفتند».
چهره‏ي ابن زياد برافروخته مى‏شود. رگ‏هاى گردن او از غضب پر از خون مى‏گردد و مى‏خواهد دستور قتل زينب (س) را بدهد.
اطرافيان ابن زياد نگران هستند. آن‏ها با خود مى‏گويند: «نكند ابن زياد دستور قتل زينب را بدهد، آنگاه تمام اين مردمى كه پشت دروازه‏ي قصر جمع شده‏اند آشوب خواهند كرد».
يكى از آن‏ها نزد ابن زياد مى‏رود و به قصد آرام كردن او مى‏گويد: «ابن زياد! تو كه نبايد با يك زن در بيفتى».
اين گونه است كه ابن زياد آرام مى‏شود.
***
اكنون ابن زياد پشيمان است كه چرا با زينب سخن گفته است تا اين گونه خوار و حقير شود.
چه كسى باور مى‏كرد كه ابن زياد اين گونه شكست بخورد. او خيال مى‏كرد با زنى مصيبت‏زده روبه‏رو شده است كه كارى جز گريه و زارى نمى‏تواند بكند.
در اين هنگام امام سجاد (ع) را در حالى كه زنجير به دست و پايش بسته‏اند، وارد مجلس مى‏كنند.
ابن زياد تعجب مى‏كند. رو به نيروهاى خود كرده و مى‏پرسد: «چگونه شده كه از نسل حسين، اين جوان باقى مانده است؟».
عمر سعد مى‏گويد كه او بيمارى سختى دارد و به زودى از شدت بيمارى مى‏ميرد. امام سجاد (ع) را با آن حالت در مقابل ابن زياد نگاه مى‏دارند. ابن زياد از نام او سؤال مى‏كند، به او مى‏گويند كه اسم اين جوان على است.
او خطاب به امام سجاد (ع) مى‏گويد:
ـ مگر خدا، على، پسر حسين را در كربلا نكشت؟
ـ من برادرى به نام على داشتم كه خدا او را نكشت، بلكه مردم او را كشتند.
ابن زياد مى‏خواهد كشته شدن على‏اكبر را به خدا نسبت بدهد. او سپاهى را كه به كربلا اعزام كرده بود به نام سپاه خدا نام نهاده و اين گونه تبليغات كرده بود كه رضايت خدا در اين است كه حسين و يارانش كشته شوند تا اسلام باقى بماند. ولى امام سجاد (ع) با شجاعت تمام در مقابل اين سخن ابن زياد موضع مى‏گيرد و واقعيت را روشن مى‏سازد كه اين مردم بودند كه حسين و يارانش را شهيد كردند.
جواب امام سجاد (ع) كوتاه ولى بسيار دندان‏شكن است. ابن زياد عصبانى مى‏شود و بار ديگر خون در رگش به جوش مى‏آيد و فرياد مى‏زند: «چگونه جرأت مى‏كنى روى حرف من حرف بزنى».
در همين حالت دستور قتل امام سجاد (ع) را مى‏دهد. او مى‏خواهد از نسل حسين، هيچ كس در دنيا باقى نماند. ناگهان شيرزن تاريخ، زينب (س) برمى‏خيزد و به سرعت امام سجاد (ع) را در آغوش مى‏كشد و فرياد مى‏زند: «اگر مى‏خواهى پسر برادرم را بكشى بايد اوّل مرا بكشى. آيا خون‏هاى زيادى كه از ما ريخته‏اى برايت بس نيست؟».
صداى گريه و ناله از همه جاى قصر بلند مى‏شود. امام سجاد (ع) به زينب (س) مى‏گويد: «عمه جان، اجازه بده تا جواب او را بدهم».
آنگاه مى‏گويد: «آيا مرا از مرگ مى‏ترسانى؟ مگر نمى‏دانى كه شهادت براى ما افتخار است».
نگاه كن! چگونه عمه تنها يادگار برادر خود را در آغوش گرفته است. ابن زياد نگاهى به اطراف مى‏كند و درمى‏يابد كه كشتن زينب (س) و امام سجاد (ع) ممكن است براى حكومت او بسيار گران تمام شود؛ زيرا مردم كوفه آتشى زير خاكستر دارند و ممكن است آشوبى برپا كنند.
از طرف ديگر، ابن زياد گمان مى‏كند كه امام سجاد (ع) چند روز ديگر به خاطر اين بيمارى از دنيا خواهد رفت. براى همين، از كشتن امام منصرف مى‏شود.
***
ابن زياد دستور مى‏دهد تا اسيران را كنار مسجد كوفه زندانى كنند و شب و روز عده‏اى نگهبانى دهند تا مبادا كسى براى آزادسازى آن‏ها اقدامى كند. سپس نامه‏اى براى يزيد مى‏فرستد تا به او خبر بدهد كه حسين كشته شده است و زنان و كودكانش اسير شده‏اند.
او بايد چند روز منتظر باشد، تا دستور بعدى يزيد برسد. آيا يزيد به كشتن اسيران فرمان خواهد داد، يا آنكه آن‏ها را به شام خواهد طلبيد.
چند روزى است كه اسيران وارد كوفه شده‏‏اند و در زندان به سر مى‏برند. شهر تقريباً آرام است. احساسات مردم ديگر خاموش شده و اكنون وقت آن است كه ابن زياد همه‏ي مردم كوفه را جمع كند و پيروزى خود را به رخ آن‏ها بكشد. او دستور مى‏دهد تا همه‏ي مردم براى شنيدن سخنان مهم او در مسجد جمع شوند.
مسجد پر از جمعيت مى‏شود. كسانى كه براى رسيدن به پول به كربلا رفته بودند، خوشحال‏اند؛ چرا كه امروز ابن زياد جايزه‏ها و سكه‏هاى طلا را تقسيم خواهد كرد. آرى! امروز، روز جشن و سرور و شادمانى است. امروز، روز پول است، همان سكه‏هاى طلايى كه مردم را به كشتن حسين تشويق كرد.
ابن زياد وارد مسجد مى‏شود و به منبر مى‏رود و آنگاه دستى به ريش خود مى‏كشد و سينه‏ي خود را صاف مى‏كند و چنين سخن مى‏گويد: «سپاس خدايى را كه حقيقت را آشكار ساخت و يزيد را بر دشمنانش پيروز گرداند. ستايش خدايى را كه حسينِ دروغگو را نابود كرد».
ناگهان فريادى در مسجد مى‏پيچد: «تو و پدرت دروغگو هستيد! آيا فرزند پيامبر را مى‏كشى و بر بالاى منبر مى‏نشينى و شكر خدا مى‏كنى؟».
خدايا! اين كيست كه چنين جسورانه سخن مى‏گويد؟
چشم‏ها مبهوت و خيره به سوى صدا برمى‏گردد. پيرمردى نابينا كنار يكى از ستون‏هاى مسجد ايستاده است و بى‏پروا سخن مى‏گويد. آيا او را مى‏شناسى؟
او ابن عفيف است. سرباز حضرت على (ع)، همان كه در جنگ جَمَل در ركاب على(ع) شمشير مى زد، تا آنجا كه تير به چشم راستش خورد و در جنگ صفين هم چشم ديگرش را تقديم راه مولايش كرد.
او نابيناست و به همين دليل نتوانسته به كربلا برود و جانش را فداى امام حسين (ع) كند. او در اين ايام پيرى، هر روز به مسجد كوفه مى آيد و مشغول عبادت مى‏شود. امروز هم او در اين مسجد مشغول نماز بود كه ناگهان با سيل جمعيت روبه‏رو شد و ديگر نتوانست از مسجد بيرون برود؛ امّا بى‏باكى‏اش به او اجازه نمى‏دهد كه بشنود كه به مولايش حسين (ع) اين گونه بى‏حرمتى مى شود.
ابن زياد فرياد مى زند:
ـ چه كسى بود كه سخن گفت، اين گستاخ بى‏پروا كه بود؟
ـ من بودم، اى دشمن خدا! فرزند رسول خدا را مى كشى و گمان دارى كه مسلمانى!
آنگاه روى خود را به سوى مردم كوفه مى‏كند كه مسجد را پر كرده‏اند: «چرا انتقام حسين را از اين بى‏دين نمى‏گيريد؟».
ابن زياد بر روى منبر مى‏ايستد. او چقدر عصبانى و غضبناك شده است. خون در رگ‏هاى گردن او مى‏جوشد و فرياد مى‏زند: «دستگيرش كنيد».
بعد از سخنان ابن عفيف مردم بيدار شده‏اند. ابن عفيف مردم را به يارى خود فرا مى خواند.
ناگهان، هفتصد نفر پير و جوان از جا برمى‏خيزند و دور ابن عفيف را مى‏گيرند، آرى! ابن عفيف شيخ قبيله‏ي اَزْد است، آن‏ها جان خويش را فداى او خواهند نمود.
مأموران ابن زياد نمى‏توانند جلو بيايند. هفتصد نفر، دور ابن عفيف حلقه زده‏اند و او را به سوى خانه‏اش مى‏برند. بدين ترتيب، مجلس شادمانى ابن زياد به هم مى‏خورد و آبروى او مى‏ريزد و او شكست خورده و تحقير شده و البته بسيار خشمگين، به قصر برمى‏گردد.
او فرماندهان خود را فرا مى‏خواند و به آن‏ها مى‏گويد: «بايد هر طورى كه شده صداى ابن عفيف را خاموش كنيد، به سوى خانه‏اش هجوم ببريد و او را نزد من بياوريد».
سواران به سوى خانه‏ي ابن عفيف حركت مى‏كنند. جوانان قبيله‏ي اَزْد دور خانه‏ي او با شمشير ايستاده‏اند. جنگ سختى در مى‏گيرد، خون است و شمشير و بدن‏هايى كه بر روى زمين مى‏افتد. ياران ابن عفيف قسم خورده‏اند تا زنده‏اند، نگذارند آسيبى به ابن عفيف برسد.
سربازان ابن زياد بسيارى از ياران ابن عفيف را مى‏كشند تا به خانه‏ي او مى‏رسند. آنگاه درِ خانه را مى‏شكنند و وارد خانه‏اش مى‏شوند.
دختر ابن عفيف آمدن سربازان را به پدر خبر مى‏دهد. ابن عفيف شمشير به دست مى‏گيرد:
ـ دخترم، نترس، صبور باش و استوار!
اكنون ابن عفيف به ياد روزگار جوانى خويش مى‏افتد كه در ركاب حضرت على (ع) شمشير مى‏زد. پس بار ديگر رَجَز مى‏خواند: «من آن كسى هستم كه در جنگ‏ها چه شجاعانى را به خاك و خون كشيده‏ام».
پدر، نابيناست و دختر، پدر را هدايت مى‏كند: «پدر! دشمن از سمت راست آمد» و پدر شمشير به سمت راست مى‏زند.
دختر مى‏گويد: «پدر مواظب باش! از سمت چپ آمدند» و پدر شمشير به سمت چپ مى‏زند.
تاريخ گفتار اين دختر را هرگز از ياد نخواهد برد كه به پدر مى‏گويد: «پدر! كاش مرد بودم و مى‏توانستم با اين نامردها بجنگم، اين‏ها همان كسانى هستند كه امام حسين (ع) را شهيد كردند».
دشمنان او را محاصره مى‏كنند و از هر طرف به سويش حمله مى‏برند. كم كم بازوان پيرمرد خسته مى‏شود و چند زخم عميق، پهلوان روشندل را از پاى درمى‏آورد.
او را اسير مى‏كنند و دست‏هايش را با زنجير مى‏بندند و به سوى قصر مى‏برند. ابن زياد به ابن عفيف كه او را با دست‏هاى بسته مى‏آورند، نگاه مى‏كند و مى‏گويد:
ـ من با ريختن خون تو به خدا تقرّب مى‏جويم و مى‏خواهم خدا را از خود راضى كنم!
ـ بدان كه با ريختن خون من، غضب خدا را بر خود مى‏خرى!
ـ من خدا را شكر مى‏كنم كه تو را خوار نمود.
ـ اى دشمن خدا! كدام خوارى؟ اگر من چشم داشتم هرگز نمى‏توانستى مرا دستگير كنى؛ امّا اكنون من خدا را شكر مى‏كنم چرا كه آرزوى مرا برآورده كرده است.
ـ پيرمرد! كدام آرزو؟
ـ من در جوانى آرزوى شهادت داشتم و هميشه دعا مى‏كردم كه خدا شهادت را نصيبم كند؛ امّا از مستجاب شدن دعاى خويش نااميد شده بودم. اكنون چگونه خدا را شكر كنم كه مرا به آرزويم مى‏رساند.
ابن زياد از جواب ابن عفيف بر خود مى‏لرزد و در مقابل بزرگى ابن عفيف احساس خوارى مى‏كند.
ابن زياد فرياد مى‏زند: «زودتر گردنش را بزنيد» و جلاد شمشير خود را بالا مى‏گيرد و لحظاتى بعد، پيكر بى‏سر ابن عفيف در ميدان شهر به دار آويخته مى‏شود تا مايه‏ي عبرت ديگران باشد.

 
منبع/نویسنده:
روابط عمومی
 
تاریخ: ۱۵/۰۹/۱۳۹۴   بازدید: ۴۶۰

نظرات کاربران

نظر شما:
نام: *
ایمیل:
متن: *

(۳۰۰ کاراکتر)