فصل 26: بخش 26
اسيران هيچ خبرى از بيرون زندان ندارند و هيچ ملاقات كنندهاى هم به ديدن آنها نيامده است. كودكان، بهانهي پدر مىگيرند و از اين زندان تنگ و تاريك خسته شدهاند. شبها و روزها مىگذرند و اسيران هنوز در زندان هستند.
به ابن زياد خبر مىرسد كه مردم آرام آرام به جنايت خويش پى بردهاند و كينهي ابن زياد به دل آنها نشسته است.
او مىداند سرانجام روزى وجدان مردم بيدار خواهد شد و براى نجات از عذاب وجدان، قيام خواهند كرد. پس با خود مىگويد كه بايد براى آن روز چارهاى بينديشم.
در اين ميان ناگهان چشمش به عمر سعد مىافتد كه براى گرفتن حكم حكومت رى به قصر آمده است. ناگهان فكرى به ذهن ابن زياد مىرسد: «خوب است كارى كنم تا مردم خيال كنند همهي اين جنايتها را عمر سعد انجام داده است».
آرى! ابن زياد مىخواهد براى روزى كه آتش انتقام همه جا را فرا مىگيرد، مردم را دوباره فريب دهد و به آنها بگويد كه من عمر سعد را براى صلح فرستاده بودم، امّا او به خاطر اينكه نزد يزيد، عزيز شود و به حكومت و رياست برسد، امام حسين (ع) را كشته است.
حتماً به ياد دارى موقعى كه عمر سعد در كربلا بود، ابن زياد نامهاى براى او نوشت و در آن نامه به او دستور كشتن امام حسين (ع) را داد، اگر ابن زياد بتواند آن نامه را از عمر سعد بگيرد، كار درست مىشود.
اكنون ابن زياد نگاهى به عمر سعد مىكند و مى گويد: «اى عمر سعد، آن نامه اى كه روز هفتم محرم برايت نوشتم كجاست، آن را خيلى زود برايم بياور».
البته عمر سعد هم به همان چيزى مىانديشد كه ابن زياد از آن نگران است.
آرى! عمر سعد به اين نتيجه رسيده است كه اگر روزى مردم قيام كنند، من بايد نامهي ابن زياد را نشان بدهم و ثابت كنم كه ابن زياد دستور قتل حسين را به من داده است. براى همين، عمر سعد با لبخندى دروغين به ابن زياد مىگويد: «آن نامه را گم كردهام. وقتى در كربلا بودم، در ميان آن همه جنگ و خونريزى، نامهي شما گم شد».
ابن زياد مىداند كه او دروغ مىگويد پس با صدايى بلند فرياد مىزند: «گفتم آن نامه را نزد من بياور!». عمر سعد ناراحت مىشود و مىفهمد كه اوضاع خراب است. براى همين از جا برمىخيزد و به ابن زياد مىگويد: «آن نامه را در جاى امنى گذاشتهام، تا اگر كسى در مورد قتل حسين به من اعتراضى كرد، آن نامه را به او نشان بدهم».
نگاه كن! عمر سعد از قصر بيرون مىرود. او مىداند كه ديگر از حكومت رى خبرى نيست!
به راستى، چه زود نفرين امام حسين (ع) در حق او مستجاب شد.
***
نامهاى از طرف يزيد به كوفه مىرسد. او فرمان داده است تا ابن زياد اسيران را به سوى شام بفرستد. او مىخواهد در شام جشن بزرگى برپا كند و پيروزى خود را به رخ مردم شام بكشد.
اسيران را از زندان بيرون مىآورند و بر شترها سوار مىكنند. نگاه كن بر دست و گردن امام سجاد (ع) غُل و زنجير بستهاند.
آيا مىدانى غُلّ چيست؟ غُلّ، حلقهي آهنى است كه بر گردن مىبندند تا اسير نتواند فرار كند. دستهاى زنان را با طناب بستهاند. واى بر من! بار ديگر روسرى و چادر از سر آنها برداشتهاند.
يزيد دستور داده است آنها را مانند اسيرانِ كفار به سوى شام ببرند. او مىخواهد قدرت خود را به همگان نشان بدهد و همهي مردم را بترساند تا ديگر كسى جرأت نكند با حكومت بنىاُميه مخالفت كند.
يزيد مىخواهد همهي مردم شهرهاى مسير كوفه تا شام ذلّت و خوارى اسيران را ببينند.
آفتاب بر صورتهاى برهنه مى تابد و كودكان از ترس سربازان آرام آرام گريه مى كنند. يكى مى گويد: «عمه جان ما را كجا مى برند؟» و ديگرى از ترس به خود مى پيچد.
نگاه كن! مردم كوفه جمع شدهاند. آن قدر جمعيت آمده كه راه بندان شده است. همهي آنها با ديدن غربت اسيران گريه سر دادهاند.
امام سجاد (ع) بار ديگر به آنها نگاه مىكند و مىگويد: «اى مردم كوفه، شما بر ما گريه مىكنيد؟ آيا يادتان رفته است كه شما بوديد كه پدر و عزيزان ما را كشتيد».
نيزهداران نيز، مىآيند. سرهاى همهي شهيدان بر بالاى نيزه است.
شمر دستور حركت مىدهد. سربازان، مأمور نگهبانى از اسيران هستند تا كسى خيال آزاد كردن آنها را نداشته باشد.
صداى زنگ شترها، سكوت شهر را مىشكند و سفرى طولانى آغاز مى شود.
چه كسى گفته كه زينب (س) اسير است. او امير صبر و شجاعت است. او مى رود تا تخت پادشاهى يزيد را ويران كند. او مى رود تا مردم شام را هم بيدار كند.
سرهاى عزيزان خدا بر روى نيزهها مقابل چشم زنان است؛ امّا كسى نبايد با صداي بلند گريه كند.
هرگاه صداى گريه بلند مىشود، سربازان با نيزه و تازيانه صدا را خاموش مىكنند. بدن اسيران از تازيانه سياه شده است.
كاروان به سوى شام به پيش مى رود. شمر و همراهيان او به فكر جايزه اى بزرگ هستند. آنها با خود چنين مى گويند: «وقتى به شام برسيم يزيد به ما سكههاى طلاى زيادى خواهد داد. اى به قربان سكههاى طلاى يزيد! پس به سرعت برويد، عجله كنيد و به خستگى كودكان و زنان فكر نكنيد، فقط به فكر جايزهي خود باشيد.
كاروان در دل دشت و صحرا به پيش مىرود. روزها و شب ها مىگذرد. روزهاى سخت سفر، آفتاب سوزان، تشنگى، گرسنگى، گريهي كودكان، بدنهاى كبود، بغض هاى نهفته در گلو و...، همراهان اين كاروان هستند.
لباس همهي اسيران كهنه و خاك آلود شده است. شمر مى خواهد كارى كند كه مردم شام به چشم خوارى و ذلت به اسيران نگاه كنند.
امام سجاد (ع) در طول اين سفر با هيچ يك از سربازان سخنى نمى گويد. او غيرت خدا است. ناموسش را اين گونه مى بيند، خواهر و همسر و عمه هايش بدون چادر و مقنعه هستند و مردم شهرهاى بين راه آنها را نگاه مى كنند و همهي اينها، دل امام سجاد (ع) را به درد آورده است.
به هر شهرى كه مى رسند مردم شادمانى مىكنند. آنها را بىدين مىخوانند و شكر خدا مىكنند كه دشمنان يزيد نابود شدند.
واى بر من! اى قلم، ديگر ننويس. چه كسى طاقت دارد اين همه مظلوميت خاندان پيامبر را بخواند، ديگر ننويس!
روزها و شبها مىگذرد...، كاروان به نزديك شهر شام رسيده است.
***
شمر و سربازان او بسيار خوشحال هستند و به يكديگر مى گويند: «آنجا را كه مى بينى شهر شام است. ما تا سكه هاى طلا فاصلهي زيادى نداريم».
صداى قهقهه و شادمانى آنها بلند است.
اسيران مى فهمند كه ديگر به شام نزديك شدهاند. به راستى، يزيد با آنها چه خواهد كرد؟ آيا دستور كشتن آنها را خواهد داد؟ آيا دختران را به عنوان كنيز به اهل شام هديه خواهد كرد؟!
نگاه كن! اُمّ كُلْثوم، خواهر امام حسين (ع)، به يكى از سربازان مىگويد: «من با شمر سخنى دارم». به شمر خبر مى دهند كه يكى از زنان مى خواهد با تو سخن بگويد:
ـ چه مىگويى اى دختر على!
ـ من در طول اين سفر هيچ خواستهاى از تو نداشتم، امّا بيا و به خاطر خدا، تنها خواستهي مرا قبول كن.
ـ خواستهي تو چيست؟
ـ اى شمر! از تو مى خواهم كه ما را از دروازهاى وارد شهر كنى كه خلوت باشد. ما دوست نداريم نامحرمان، ما را در اين حالت ببينند.
شمر خندهاى مى كند و به جاى خود برمىگردد. به نظر شما آيا شمر اين پيشنهاد را خواهد پذيرفت. شمر اين نامرد روزگار كه دين ندارد. او تصميم گرفته است تا اسيران از شلوغترين دروازه وارد شهر بشوند.
پيكى را مى فرستد تا به مسؤولان شهر خبر دهند كه ما از دروازهي ساعات وارد مى شويم.
***
در شهر شام چه خبر است؟
همهي مردم كنار دروازهي ساعات جمع شدهاند.
نگاه كن! شهر را آذين بستهاند. همه جا شربت است و شيرينى. زنان را نگاه كن، ساز مى زنند و آواز مىخوانند.
مسافرانى كه اهل شام نيستند در تعجباند، يكى از آنها از مردى سؤال مىكند:
ـ چه خبر شده است كه شما اين قدر خوشحالايد؟ مگر امروز روز عيد شماست؟
ـ مگر خبر ندارى كه عدهاى بر خليفهي مسلمانان، يزيد، شورش كردهاند و يزيد همهي آنها را كشته است. امروز اسيران آنها را به شام مىآورند.
ـ آنها را از كدام دروازه، وارد شهر مىكنند؟
ـ از دروازهي ساعات.
همهي مردم به طرف دروازه حركت مى كنند. خداى من! چه جمعيتى اينجا جمع شده است!كاروان اسيران آمدند.
يك نفر در جلو كاروان فرياد مى زند: «اى اهل شام، اينان اسيران خانواده لعنت شده اند. اينان خانوادهي فسق و فجوراند».
مردم كف مى زنند و شادى مى كنند. خداى من! چه مى بينم؟
زنانى داغديده و رنج سفر كشيده بر روى شترها سوار هستند. جوانى كه غُل و زنجير بر گردن اوست، سرهايى كه بر روى نيزه ها است و كودكانى كه گريه مى كنند.
كاروان اسيران، آرام آرام به سوى مركز شهر پيش مى رود.
آن پيرمرد را مى شناسى؟ او سهل بن سعد، از ياران پيامبر اسلام است و اكنون از سوى بيتالمقدس مىآيد.
او امروز وارد شهر شده و خودش هم غريب است و دلش به حال اين غريبان مى سوزد.
سهل بن سعد آنها را نمى شناسد و همين طور به سرهاى شهدا نگاه مى كند؛ امّا ناگهان مات و مبهوت مىشود. اين سر چقدر شبيه رسول خداست؟ خدايا، اين سر كيست كه اين قدر نزد من آشناست؟
سهل جلو مى رود و رو به يكى از دختران مى كند:
ـ دخترم! شما كه هستيد؟
ـ من سكينه ام دختر حسين كه فرزند دختر پيامبر است.
ـ واى بر من، چه مى شنوم، شما...
اشك در چشمان سهل حلقه مى زند. آيا به راستى آن سرى كه من بر بالاى نيزه مى بينم، سرِ حسين (ع) است؟
ـ اى سكينه! من از ياران جدّت رسول خدا هستم. شايد بتوانم كمكى به شما بكنم، آيا خواستهاى از من داريد؟
ـ آرى! از شما مى خواهم به نيزهداران بگويى سرها را مقدارى جلوتر ببرند تا مردم نگاهشان به سرهاى شهدا باشد و اين قدر به ما نگاه نكنند.
سهل چهارصد دينار برمىدارد و نزد مسؤول نيزهداران مىرود و به او مىگويد:
ـ آيا حاضرى چهار صد دينار بگيرى و در مقابل آن كارى برايم انجام بدهى؟
ـ خواستهات چيست؟
ـ مى خواهم سرها را مقدارى جلوتر ببرى.
او پول ها را مى گيرد و سرها را مقدارى جلوتر مى برد.
اكنون يزيد دستور داده است تا اسيران را مدت زيادى در مركز شهر نگه دارند تا مردم بيشتر نظارهگر آنها باشند. هيچ اسيرى نبايد گريه كند. اين دستور شمر است و سربازان مواظباند صداى گريهي كسى بلند نشود.
در اين ميان صداى گريهي اُمّ كُلْثوم بلند مىشود كه با صداى غمناك مىگويد: «ياجدّاه، يارسول الله!».
يكى از سربازان مىدود و سيلى محكمى به صورت اُمّ كلثوم مىزند. آرى! آنها مىترسند كه مردم بفهمند اين اسيران، فرزندان پيامبر اسلام هستند.
مردان بىغيرت شام مى آيند و دختران رسول خدا را تماشا مىكنند. آنها به هم مىگويند: «نگاه كنيد، ما تاكنون اسيرانى به اين زيبايى نديده بوديم».
اين سخن دل امام سجاد (ع) را به درد مىآورد.
***
مردم به تماشاى گلهاى پيامبر آمدهاند. آنها شيرينى و شربت پخش مىكنند و صداى ساز و دهل نيز، همه جا را گرفته است.
نگاه كن! آن پيرمرد را مى گويم، او از بزرگان شام است و براى ديدن اسيران مى آيد.
همهي مردم راه را براى او باز مىكنند. پيرمرد جلو مىآيد و به امام سجاد (ع) مى گويد: «خدا را شكر كه مسلمانان از شر شما راحت شدند و يزيد بر شما پيروز شد».
آنگاه هر چه ناسزا در خاطر دارد بر زبانش جارى مى كند، ولى امام سجاد (ع) به او مىگويد:
ـ اى پيرمرد! هر آنچه كه خواستى گفتى و عقدهي دلت را خالى كردى. آيا اجازه مى دهى تا با تو سخنى بگويم؟
ـ هر چه مى خواهى بگو!
ـ آيا قرآن خوانده اى؟
پيرمرد تعجب مى كند. اين چه اسيرى است كه قرآن را مى شناسد. مگر اينها كافر نيستند، پس چگونه از قرآن سؤال مى كند؟
ـ آرى! من حافظ قرآن هستم و همواره آن را مى خوانم.
ـ آيا آيهي 23 سورهي شورى را خواندهاى، آنجا كه خدا مى فرمايد: (قُل لاَّ أَسْـَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبَى)؛ «اى پيامبر! به مردم بگو كه من مزد رسالت از شما نمى خواهم، فقط به خاندان من مهربانى كنيد».
پيرمرد خيلى تعجب مى كند، آخر اين چه اسيرى است كه قرآن را هم حفظ است؟
ـ آرى! من اين آيه را خواندهام و معنى آن را خوب مى دانم كه هر مسلمان بايد خاندان پيامبرش را دوست داشته باشد.
ـ اى پيرمرد! آيا مى دانى ما همان خاندانى هستيم كه بايد ما را دوست داشته باشى!
پيرمرد به يكباره منقلب مى شود و بدنش مى لرزد. اين چه سخنى است كه مى شنود؟
ـ آيا آيهي 33 سورهي احزاب را خواندهاى، آنجا كه قرآن مى فرمايد: «إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ و َيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا خداوند مىخواهد كه گناه را از شما خاندان دور كرده و شما را از هر پليدى پاك سازد».
ـ آرى! خواندهام.
ـ ما همان خاندان هستيم كه خدا ما را از گناه پاك نموده است.
پيرمرد باور نمى كند كه فرزندان رسول خدا به اسارت آورده شده باشند.
ـ شما را به خدا قسم مى دهم آيا شما خاندان پيامبر هستيد؟
ـ به خدا قسم ما فرزندان رسول خدا هستيم.
پيرمرد ديگر تاب نمىآورد و عمامهي خود را از سر برمىدارد و پرتاب مىكند و گريه سر مى دهد.
عجب! يك عمر قرآن خواندم و نفهميدم چه مى خوانم!
او دست هاى خود را به سوى آسمان مى گيرد و سه بار مى گويد: «اى خدا! من به سوى تو توبه مى كنم. خدايا! من از دشمنان اين خاندان، بيزارم».
او اكنون فهميده است كه بنىاُميه چگونه يك عمر او را فريب داده اند: يعنى يزيد، پسر پيامبر را كشته است و اكنون زن و بچهي او را اين گونه به اسارت آورده است.
نگاه همهي مردم به سوى اين پيرمرد است. او مى دود و پاى امام سجاد (ع) را بر صورت خود مىگذارد و مىگويد: «آيا خدا توبهي مرا مى پذيرد؟ من يك عمر قرآن خواندم، ولى قرآن را نفهميدم».
آرى! بنىاُميه مردم را از فهم قرآن دور نگه مىداشتند. چرا كه هر كس قرآن را خوب بفهمد شيعهي اهل بيت (ع) مى شود.
امام سجاد (ع) به او نگاهى مى كند و مى فرمايد: «آرى، خدا توبهي تو را قبول مى كند و تو با ما هستى».
پيرمرد از صميم قلب، توبه مىكند. او از اينكه امام زمان خويش را شناخته، خوشحال است. او اكنون كنار امام سجاد (ع)، احساس خوشبختى مى كند.
پيرمرد فرياد مى زند: «اى مردم! من از يزيد بيزارم. او دشمن خداست كه خاندان پيامبر را كشته است. اى مردم! بيدار شويد!».
مردم همه به اين منظره نگاه مى كنند. ناگهان همهي وجدان ها بيدار شده و دروغ يزيد آشكار شود.
خبر به يزيد مى رسد. دستور مى دهد فوراً گردن او را بزنند، تا ديگر كسى جرأت نكند به بنىاُميه دشنام بدهد. پيرمرد هنوز با مردم سخن مى گويد و مىخواهد آنها را از خواب غفلت بيدار كند؛ امّا پس از لحظاتى، سربازان با شمشيرهايشان از راه مى رسند و سر پيرمرد را براى يزيد مى برند.
مردم مات و مبهوت به اين صحنه نگاه مى كنند. اولين جرقههاى بيدارى در مردم شام زده شده است. يزيد، ديگر، ماندن اسيران را در بيرون از قصر صلاح نمىبيند و دستور مى دهد تا اسيران را وارد قصر كنند.
اين صداى قرآن از كجا مى آيد؟
يكى از قاريان شام قرآن مىخواند، او به آيهي 9 سورهي كهف مىرسد: «أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَـبَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كَانُواْ مِنْ ءَايَـتِنَا عَجَبًا؛ آيا گمان مى كنيد كه زنده شدن اصحاب كهف، چيز عجيبى است؟».
ناگهان صدايى به گوش مى رسد، خداى من! اين صدا چقدر شبيه صداى مولايم حسين است!
همه تعجب كردهاند، آرى، اين سر امام حسين (ع) است كه به اذن خدا اين چنين سخن مىگويد: «ريختنِ خون من، از قصهي اصحاب كهف عجيبتر است!».