روابط عمومی دانشگاه شیراز
چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۶
هفت شهر عشق - 26 (ويژه‏نامه‏ي ايام محرم و صفر)

فصل 26: بخش 26
اسيران هيچ خبرى از بيرون زندان ندارند و هيچ ملاقات كننده‏اى هم به ديدن آن‏ها نيامده است. كودكان، بهانه‏ي پدر مى‏گيرند و از اين زندان تنگ و تاريك خسته شده‏اند. شب‏ها و روزها مى‏گذرند و اسيران هنوز در زندان هستند.
به ابن زياد خبر مى‏رسد كه مردم آرام آرام به جنايت خويش پى برده‏اند و كينه‏ي ابن زياد به دل آن‏ها نشسته است.
او مى‏داند سرانجام روزى وجدان مردم بيدار خواهد شد و براى نجات از عذاب وجدان، قيام خواهند كرد. پس با خود مى‏گويد كه بايد براى آن روز چاره‏اى بينديشم.
در اين ميان ناگهان چشمش به عمر سعد مى‏افتد كه براى گرفتن حكم حكومت رى به قصر آمده است. ناگهان فكرى به ذهن ابن زياد مى‏رسد: «خوب است كارى كنم تا مردم خيال كنند همه‏ي اين جنايت‏ها را عمر سعد انجام داده است».
آرى! ابن زياد مى‏خواهد براى روزى كه آتش انتقام همه جا را فرا مى‏گيرد، مردم را دوباره فريب دهد و به آن‏ها بگويد كه من عمر سعد را براى صلح فرستاده بودم، امّا او به خاطر اينكه نزد يزيد، عزيز شود و به حكومت و رياست برسد، امام حسين (ع) را كشته است.
حتماً به ياد دارى موقعى كه عمر سعد در كربلا بود، ابن زياد نامه‏اى براى او نوشت و در آن نامه به او دستور كشتن امام حسين (ع) را داد، اگر ابن زياد بتواند آن نامه را از عمر سعد بگيرد، كار درست مى‏شود.
اكنون ابن زياد نگاهى به عمر سعد مى‏كند و مى گويد: «اى عمر سعد، آن نامه اى كه روز هفتم محرم برايت نوشتم كجاست، آن را خيلى زود برايم بياور».
البته عمر سعد هم به همان چيزى مى‏انديشد كه ابن زياد از آن نگران است.
آرى! عمر سعد به اين نتيجه رسيده است كه اگر روزى مردم قيام كنند، من بايد نامه‏ي ابن زياد را نشان بدهم و ثابت كنم كه ابن زياد دستور قتل حسين را به من داده است. براى همين، عمر سعد با لبخندى دروغين به ابن زياد مى‏گويد: «آن نامه را گم كرده‏ام. وقتى در كربلا بودم، در ميان آن همه جنگ و خونريزى، نامه‏ي شما گم شد».
ابن زياد مى‏داند كه او دروغ مى‏گويد پس با صدايى بلند فرياد مى‏زند: «گفتم آن نامه را نزد من بياور!». عمر سعد ناراحت مى‏شود و مى‏فهمد كه اوضاع خراب است. براى همين از جا برمى‏خيزد و به ابن زياد مى‏گويد: «آن نامه را در جاى امنى گذاشته‏ام، تا اگر كسى در مورد قتل حسين به من اعتراضى كرد، آن نامه را به او نشان بدهم».
نگاه كن! عمر سعد از قصر بيرون مى‏رود. او مى‏داند كه ديگر از حكومت رى خبرى نيست!
به راستى، چه زود نفرين امام حسين (ع) در حق او مستجاب شد.
***
نامه‏اى از طرف يزيد به كوفه مى‏رسد. او فرمان داده است تا ابن زياد اسيران را به سوى شام بفرستد. او مى‏خواهد در شام جشن بزرگى برپا كند و پيروزى خود را به رخ مردم شام بكشد.
اسيران را از زندان بيرون مى‏آورند و بر شترها سوار مى‏كنند. نگاه كن بر دست و گردن امام سجاد (ع) غُل و زنجير بسته‏اند.
آيا مى‏دانى غُلّ چيست؟ غُلّ، حلقه‏ي آهنى است كه بر گردن مى‏بندند تا اسير نتواند فرار كند. دست‏هاى زنان را با طناب بسته‏اند. واى بر من! بار ديگر روسرى و چادر از سر آن‏ها برداشته‏اند.
يزيد دستور داده است آن‏ها را مانند اسيرانِ كفار به سوى شام ببرند. او مى‏خواهد قدرت خود را به همگان نشان بدهد و همه‏ي مردم را بترساند تا ديگر كسى جرأت نكند با حكومت بنى‏اُميه مخالفت كند.
يزيد مى‏خواهد همه‏ي مردم شهرهاى مسير كوفه تا شام ذلّت و خوارى اسيران را ببينند.
آفتاب بر صورت‏هاى برهنه مى تابد و كودكان از ترس سربازان آرام آرام گريه مى كنند. يكى مى گويد: «عمه جان ما را كجا مى برند؟» و ديگرى از ترس به خود مى پيچد.
نگاه كن! مردم كوفه جمع شده‏اند. آن قدر جمعيت آمده كه راه بندان شده است. همه‏ي آن‏ها با ديدن غربت اسيران گريه سر داده‏اند.
امام سجاد (ع) بار ديگر به آن‏ها نگاه مى‏كند و مى‏گويد: «اى مردم كوفه، شما بر ما گريه مى‏كنيد؟ آيا يادتان رفته است كه شما بوديد كه پدر و عزيزان ما را كشتيد».
نيزه‏داران نيز، مى‏آيند. سرهاى همه‏ي شهيدان بر بالاى نيزه است.
شمر دستور حركت مى‏دهد. سربازان، مأمور نگهبانى از اسيران هستند تا كسى خيال آزاد كردن آن‏ها را نداشته باشد.
صداى زنگ شترها، سكوت شهر را مى‏شكند و سفرى طولانى آغاز مى شود.
چه كسى گفته كه زينب (س) اسير است. او امير صبر و شجاعت است. او مى رود تا تخت پادشاهى يزيد را ويران كند. او مى رود تا مردم شام را هم بيدار كند.
سرهاى عزيزان خدا بر روى نيزه‏ها مقابل چشم زنان است؛ امّا كسى نبايد با صداي بلند گريه كند.
هرگاه صداى گريه بلند مى‏شود، سربازان با نيزه و تازيانه صدا را خاموش مى‏كنند. بدن اسيران از تازيانه سياه شده است.
كاروان به سوى شام به پيش مى رود. شمر و همراهيان او به فكر جايزه اى بزرگ هستند. آن‏ها با خود چنين مى گويند: «وقتى به شام برسيم يزيد به ما سكه‏هاى طلاى زيادى خواهد داد. اى به قربان سكه‏هاى طلاى يزيد! پس به سرعت برويد، عجله كنيد و به خستگى كودكان و زنان فكر نكنيد، فقط به فكر جايزه‏ي خود باشيد.
كاروان در دل دشت و صحرا به پيش مى‏رود. روزها و شب ها مى‏گذرد. روزهاى سخت سفر، آفتاب سوزان، تشنگى، گرسنگى، گريه‏ي كودكان، بدن‏هاى كبود، بغض هاى نهفته در گلو و...، همراهان اين كاروان هستند.
لباس همه‏ي اسيران كهنه و خاك آلود شده است. شمر مى خواهد كارى كند كه مردم شام به چشم خوارى و ذلت به اسيران نگاه كنند.
امام سجاد (ع) در طول اين سفر با هيچ يك از سربازان سخنى نمى گويد. او غيرت خدا است. ناموسش را اين گونه مى بيند، خواهر و همسر و عمه هايش بدون چادر و مقنعه هستند و مردم شهرهاى بين راه آن‏ها را نگاه مى كنند و همه‏ي اين‏ها، دل امام سجاد (ع) را به درد آورده است.
به هر شهرى كه مى رسند مردم شادمانى مى‏كنند. آن‏ها را بى‏دين مى‏خوانند و شكر خدا مى‏كنند كه دشمنان يزيد نابود شدند.
واى بر من! اى قلم، ديگر ننويس. چه كسى طاقت دارد اين همه مظلوميت خاندان پيامبر را بخواند، ديگر ننويس!
روزها و شب‏ها مى‏گذرد...، كاروان به نزديك شهر شام رسيده است.
***
شمر و سربازان او بسيار خوشحال هستند و به يكديگر مى گويند: «آنجا را كه مى بينى شهر شام است. ما تا سكه هاى طلا فاصله‏ي زيادى نداريم».
صداى قهقهه و شادمانى آن‏ها بلند است.
اسيران مى فهمند كه ديگر به شام نزديك شده‏اند. به راستى، يزيد با آن‏ها چه خواهد كرد؟ آيا دستور كشتن آن‏ها را خواهد داد؟ آيا دختران را به عنوان كنيز به اهل شام هديه خواهد كرد؟!
نگاه كن! اُمّ كُلْثوم، خواهر امام حسين (ع)، به يكى از سربازان مى‏گويد: «من با شمر سخنى دارم». به شمر خبر مى دهند كه يكى از زنان مى خواهد با تو سخن بگويد:
ـ چه مى‏گويى اى دختر على!
ـ من در طول اين سفر هيچ خواسته‏اى از تو نداشتم، امّا بيا و به خاطر خدا، تنها خواسته‏ي مرا قبول كن.
ـ خواسته‏ي تو چيست؟
ـ اى شمر! از تو مى خواهم كه ما را از دروازه‏اى وارد شهر كنى كه خلوت باشد. ما دوست نداريم نامحرمان، ما را در اين حالت ببينند.
شمر خنده‏اى مى كند و به جاى خود برمى‏گردد. به نظر شما آيا شمر اين پيشنهاد را خواهد پذيرفت. شمر اين نامرد روزگار كه دين ندارد. او تصميم گرفته است تا اسيران از شلوغ‏ترين دروازه وارد شهر بشوند.
پيكى را مى فرستد تا به مسؤولان شهر خبر دهند كه ما از دروازه‏ي ساعات وارد مى شويم.
***
در شهر شام چه خبر است؟
همه‏ي مردم كنار دروازه‏ي ساعات جمع شده‏اند.
نگاه كن! شهر را آذين بسته‏اند. همه جا شربت است و شيرينى. زنان را نگاه كن، ساز مى زنند و آواز مى‏خوانند.
مسافرانى كه اهل شام نيستند در تعجب‏اند، يكى از آن‏ها از مردى سؤال مى‏كند:
ـ چه خبر شده است كه شما اين قدر خوشحال‏ايد؟ مگر امروز روز عيد شماست؟
ـ مگر خبر ندارى كه عد‏ه‏اى بر خليفه‏ي مسلمانان، يزيد، شورش كرده‏اند و يزيد همه‏ي آن‏ها را كشته است. امروز اسيران آن‏ها را به شام مى‏آورند.
ـ آن‏ها را از كدام دروازه، وارد شهر مى‏كنند؟
ـ از دروازه‏ي ساعات.
همه‏ي مردم به طرف دروازه حركت مى كنند. خداى من! چه جمعيتى اينجا جمع شده است!كاروان اسيران آمدند.
يك نفر در جلو كاروان فرياد مى زند: «اى اهل شام، اينان اسيران خانواده لعنت شده اند. اينان خانواده‏ي فسق و فجوراند».
مردم كف مى زنند و شادى مى كنند. خداى من! چه مى بينم؟
زنانى داغديده و رنج سفر كشيده بر روى شترها سوار هستند. جوانى كه غُل و زنجير بر گردن اوست، سرهايى كه بر روى نيزه ها است و كودكانى كه گريه مى كنند.
كاروان اسيران، آرام آرام به سوى مركز شهر پيش مى رود.
آن پيرمرد را مى شناسى؟ او سهل بن سعد، از ياران پيامبر اسلام است و اكنون از سوى بيت‏المقدس مى‏آيد.
او امروز وارد شهر شده و خودش هم غريب است و دلش به حال اين غريبان مى سوزد.
سهل بن سعد آن‏ها را نمى شناسد و همين طور به سرهاى شهدا نگاه مى كند؛ امّا ناگهان مات و مبهوت مى‏شود. اين سر چقدر شبيه رسول خداست؟ خدايا، اين سر كيست كه اين قدر نزد من آشناست؟
سهل جلو مى رود و رو به يكى از دختران مى كند:
ـ دخترم! شما كه هستيد؟
ـ من سكينه ام دختر حسين كه فرزند دختر پيامبر است.
ـ واى بر من، چه مى شنوم، شما...
اشك در چشمان سهل حلقه مى زند. آيا به راستى آن سرى كه من بر بالاى نيزه مى بينم، سرِ حسين (ع) است؟
ـ اى سكينه! من از ياران جدّت رسول خدا هستم. شايد بتوانم كمكى به شما بكنم، آيا خواسته‏اى از من داريد؟
ـ آرى! از شما مى خواهم به نيزه‏داران بگويى سرها را مقدارى جلوتر ببرند تا مردم نگاهشان به سرهاى شهدا باشد و اين قدر به ما نگاه نكنند.
سهل چهارصد دينار برمى‏دارد و نزد مسؤول نيزه‏داران مى‏رود و به او مى‏گويد:
ـ آيا حاضرى چهار صد دينار بگيرى و در مقابل آن كارى برايم انجام بدهى؟
ـ خواسته‏ات چيست؟
ـ مى خواهم سرها را مقدارى جلوتر ببرى.
او پول ها را مى گيرد و سرها را مقدارى جلوتر مى برد.
اكنون يزيد دستور داده است تا اسيران را مدت زيادى در مركز شهر نگه دارند تا مردم بيشتر نظاره‏گر آن‏ها باشند. هيچ اسيرى نبايد گريه كند. اين دستور شمر است و سربازان مواظب‏اند صداى گريه‏ي كسى بلند نشود.
در اين ميان صداى گريه‏ي اُمّ كُلْثوم بلند مى‏شود كه با صداى غمناك مى‏گويد: «ياجدّاه، يارسول الله!».
يكى از سربازان مى‏دود و سيلى محكمى به صورت اُمّ كلثوم مى‏زند. آرى! آن‏ها مى‏ترسند كه مردم بفهمند اين اسيران، فرزندان پيامبر اسلام هستند.
مردان بى‏غيرت شام مى آيند و دختران رسول خدا را تماشا مى‏كنند. آن‏ها به هم مى‏گويند: «نگاه كنيد، ما تاكنون اسيرانى به اين زيبايى نديده بوديم».
اين سخن دل امام سجاد (ع) را به درد مى‏آورد.
***
مردم به تماشاى گل‏هاى پيامبر آمده‏اند. آن‏ها شيرينى و شربت پخش مى‏كنند و صداى ساز و دهل نيز، همه جا را گرفته است.
نگاه كن! آن پيرمرد را مى گويم، او از بزرگان شام است و براى ديدن اسيران مى آيد.
همه‏ي مردم راه را براى او باز مى‏كنند. پيرمرد جلو مى‏آيد و به امام سجاد (ع) مى گويد: «خدا را شكر كه مسلمانان از شر شما راحت شدند و يزيد بر شما پيروز شد».
آنگاه هر چه ناسزا در خاطر دارد بر زبانش جارى مى كند، ولى امام سجاد (ع) به او مى‏گويد:
ـ اى پيرمرد! هر آنچه كه خواستى گفتى و عقده‏ي دلت را خالى كردى. آيا اجازه مى دهى تا با تو سخنى بگويم؟
ـ هر چه مى خواهى بگو!
ـ آيا قرآن خوانده اى؟
پيرمرد تعجب مى كند. اين چه اسيرى است كه قرآن را مى شناسد. مگر اين‏ها كافر نيستند، پس چگونه از قرآن سؤال مى كند؟
ـ آرى! من حافظ قرآن هستم و همواره آن را مى خوانم.
ـ آيا آيه‏ي 23 سوره‏ي شورى را خوانده‏اى، آنجا كه خدا مى فرمايد: (قُل لاَّ أَسْـَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبَى)؛ «اى پيامبر! به مردم بگو كه من مزد رسالت از شما نمى خواهم، فقط به خاندان من مهربانى كنيد».
پيرمرد خيلى تعجب مى كند، آخر اين چه اسيرى است كه قرآن را هم حفظ است؟
ـ آرى! من اين آيه را خوانده‏ام و معنى آن را خوب مى دانم كه هر مسلمان بايد خاندان پيامبرش را دوست داشته باشد.
ـ اى پيرمرد! آيا مى دانى ما همان خاندانى هستيم كه بايد ما را دوست داشته باشى!
پيرمرد به يكباره منقلب مى شود و بدنش مى لرزد. اين چه سخنى است كه مى شنود؟
ـ آيا آيه‏ي 33 سوره‏ي احزاب را خوانده‏اى، آنجا كه قرآن مى فرمايد: «إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ و َيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا خداوند مى‏خواهد كه گناه را از شما خاندان دور كرده و شما را از هر پليدى پاك سازد».
ـ آرى! خوانده‏ام.
ـ ما همان خاندان هستيم كه خدا ما را از گناه پاك نموده است.
پيرمرد باور نمى كند كه فرزندان رسول خدا به اسارت آورده شده باشند.
ـ شما را به خدا قسم مى دهم آيا شما خاندان پيامبر هستيد؟
ـ به خدا قسم ما فرزندان رسول خدا هستيم.
پيرمرد ديگر تاب نمى‏آورد و عمامه‏ي خود را از سر برمى‏دارد و پرتاب مى‏كند و گريه سر مى دهد.
عجب! يك عمر قرآن خواندم و نفهميدم چه مى خوانم!
او دست هاى خود را به سوى آسمان مى گيرد و سه بار مى گويد: «اى خدا! من به سوى تو توبه مى كنم. خدايا! من از دشمنان اين خاندان، بيزارم».
او اكنون فهميده است كه بنى‏اُميه چگونه يك عمر او را فريب داده اند: يعنى يزيد، پسر پيامبر را كشته است و اكنون زن و بچه‏ي او را اين گونه به اسارت آورده است.
نگاه همه‏ي مردم به سوى اين پيرمرد است. او مى دود و پاى امام سجاد (ع) را بر صورت خود مى‏گذارد و مى‏گويد: «آيا خدا توبه‏ي مرا مى پذيرد؟ من يك عمر قرآن خواندم، ولى قرآن را نفهميدم».
آرى! بنى‏اُميه مردم را از فهم قرآن دور نگه مى‏داشتند. چرا كه هر كس قرآن را خوب بفهمد شيعه‏ي اهل بيت (ع) مى شود.
امام سجاد (ع) به او نگاهى مى كند و مى فرمايد: «آرى، خدا توبه‏ي تو را قبول مى كند و تو با ما هستى».
پيرمرد از صميم قلب، توبه مى‏كند. او از اينكه امام زمان خويش را شناخته، خوشحال است. او اكنون كنار امام سجاد (ع)، احساس خوشبختى مى كند.
پيرمرد فرياد مى زند: «اى مردم! من از يزيد بيزارم. او دشمن خداست كه خاندان پيامبر را كشته است. اى مردم! بيدار شويد!».
مردم همه به اين منظره نگاه مى كنند. ناگهان همه‏ي وجدان ها بيدار شده و دروغ يزيد آشكار شود.
خبر به يزيد مى رسد. دستور مى دهد فوراً گردن او را بزنند، تا ديگر كسى جرأت نكند به بنى‏اُميه دشنام بدهد. پيرمرد هنوز با مردم سخن مى گويد و مى‏خواهد آن‏ها را از خواب غفلت بيدار كند؛ امّا پس از لحظاتى، سربازان با شمشيرهايشان از راه مى رسند و سر پيرمرد را براى يزيد مى برند.
مردم مات و مبهوت به اين صحنه نگاه مى كنند. اولين جرقه‏هاى بيدارى در مردم شام زده شده است. يزيد، ديگر، ماندن اسيران را در بيرون از قصر صلاح نمى‏بيند و دستور مى دهد تا اسيران را وارد قصر كنند.
اين صداى قرآن از كجا مى آيد؟
يكى از قاريان شام قرآن مى‏خواند، او به آيه‏ي 9 سوره‏ي كهف مى‏رسد: «أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَـبَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كَانُواْ مِنْ ءَايَـتِنَا عَجَبًا؛ آيا گمان مى كنيد كه زنده شدن اصحاب كهف، چيز عجيبى است؟».
ناگهان صدايى به گوش مى رسد، خداى من! اين صدا چقدر شبيه صداى مولايم حسين است!
همه تعجب كرده‏اند، آرى، اين سر امام حسين (ع) است كه به اذن خدا اين چنين سخن مى‏گويد: «ريختنِ خون من، از قصه‏ي اصحاب كهف عجيب‏تر است!».

 
منبع/نویسنده:
روابط عمومی
 
تاریخ: ۱۶/۰۹/۱۳۹۴   بازدید: ۴۱۳

نظرات کاربران

نظر شما:
نام: *
ایمیل:
متن: *

(۳۰۰ کاراکتر)