فصل 27: بخش 27
اينجا قصر يزيد ميباشد و او اكنون بر تخت خود نشسته و بزرگان شام را دعوت كرده است تا شاهد جشن پيروزى او باشند.
سربازان، سر امام حسين (ع) را داخل قصر مىبرند. يزيد دستور مىدهد سر را داخل طشتى از طلا بگذارند، و در مقابل او قرار دهند.
همه در حال نوشيدن شراب هستند و يزيد نيز، مشغول بازى شطرنج است.
نوازندگان مىنوازند و رقّاصان مىرقصند. مجلس جشن است و يزيد با چوب بر لب و دندان امام حسين (ع) مىزند و خندهي مستانه مىكند و شعر مىخواند: «لَعِبَت هاشم بالملك فلا/ خبرٌ جاءَ ولا وحيٌ نَزَل... بنى هاشم با حكومت بازى كردند، نه خبرى از آسمان آمده است و نه قرآنى، نازل شده است. كاش پدرانم كه در جنگ بَدْر كشته شدند، زنده بودند و امروز را مىديدند. كاش آنها بودند و به من مىگفتند: «اى يزيد، دست مريزاد!». آرى! من سرانجام، انتقام خون پدران خود را گرفتم».
همگان از سخن يزيد حيران مىشوند كه او چگونه كفر خود را آشكار نموده است. در جنگ بدر بزرگان بنىاُميه با شمشير حضرت على (ع)، به هلاكت رسيده بودند و از آن روز بنىاُميه كينهي بنىهاشم را به دل گرفتند.
آنها همواره در پى فرصتى براى انتقام بودند و بدين گونه اين كينه و كينهتوزى به فرزندان آنها نيز، به ارث رسيد، امّا مگر شمشير حضرت على (ع) چيزى غير از شمشير اسلام بود؟ مگر بنىاُميه نيامده بودند تا پيامبر را بكشند؟ مگر ابوسُفيان در جنگ اُحُد قسم نخورده بود كه خون پيامبر را بريزد؟
حضرت على (ع) براى دفاع از اسلام، آن كافران را نابود كرد. مگر يزيد ادعاى مسلمانى نمىكند، پس چگونه است كه هنوز پدران كافر خود را مىستايد؟
چگونه است كه مىخواهد انتقام خون كافران را بگيرد؟ اكنون معلوم مىشود كه چرا امام حسين (ع) هرگز حاضر نشد با يزيد بيعت كند. آن روز كسى از كفر يزيد خبر نداشت، امّا امروز همه متوجه شدهاند كه اكنون كسى خليفهي مسلمانان است كه حتى قرآن را هم قبول ندارد.
به هر حال، يزيد سرمست پيروزى خود است. او مىخندد و فرياد شادى برمىآورد.
ناگهان فريادى بلند مىشود: «اى يزيد! واى بر تو! چوب بر لب و دندان حسين مىزنى؟ من با چشم خود ديدم كه پيامبر اين لب و دندان را مىبوسيد».
او ابو بَرْزَه است. همه او را مىشناسند او يكى از ياران پيامبر است.
يزيد به غضب مىآيد و دستور مىدهد تا او را از قصر بيرون اندازند.
***
يزيد اجازهي ورود كاروان اسيران را مىدهد. درِ قصر باز مىشود و امام سجاد (ع) و ديگر اسيران در حالى كه با طناب به يكديگر بسته شدهاند، وارد قصر مىشوند.
دست همهي اسيران به گردنهاى آنها بسته شده است. آنها را مقابل يزيد مىآورند. نگاه كن! هنوز غُل و زنجير بر گردن امام سجاد (ع) است گويى از كوفه تا شام، غُل و زنجير از امام جدا نشده است.
اسيران را در مقابل يزيد نگه مىدارند تا اهل مجلس آنها را ببينند. يكى از افراد مجلس، دختر امام حسين (ع) را مى بيند و از زيبايى او تعجب مى كند. با خود مى گويد خوب است قبل از ديگران، اين دختر را براى كنيزى از يزيد بگيرم.
او به يزيد رو مى كند و مى گويد: «اى يزيد، من آن دختر را براى كنيزى مى خواهم».
فاطمه، دختر امام حسين (ع)، در حالى كه مى لرزد، عمه اش، زينب را صدا مى زند و مى گويد: «عمه جان!
آيا يتيمى، مرا بس نيست كه امروز كنيز اين نامرد بشوم».
زينب رو به آن مرد شامى مى كند و مى گويد: «واى بر تو، مگر نمى دانى اين دختر رسول خداست؟».
مرد شامى با تعجب به يزيد نگاه مى كند. آيا يزيد دختران پيامبر را به اسيرى آورده است؟ او فرياد مى زند: «اى يزيد، لعنت خدا بر تو! تو دختران پيامبر را به اسيرى آورده اى؟ به خدا قسم من خيال مى كردم كه اينها، اسيران كشور روم هستند».
يزيد بسيار عصبانى مى شود. او دستور مى دهد تا اين مرد را هر چه سريعتر به جرم جسارت به مقام خلافت، اعدام نمايند.
يزيد از بيدارى مردم مى ترسد و تلاش مى كند تا هر گونه جرقهي بيدارى را بلافاصله خاموش كند.
او بر تخت خود تكيه داده است و جامِ شرابى به دست دارد. سر امام حسين (ع) مقابل اوست و اسيران همه در مقابل او ايستادهاند.
امام سجاد (ع) نگاهى به يزيد مى كند و مى فرمايد: «اى يزيد! اگر رسول خدا ما را در اين حالت ببيند با تو چه خواهد گفت؟».
همه نگاهها به اسيران خيره شده و همهي دل ها از ديدن اين صحنه به درد آمده است.
يزيد تعجب مى كند و در جواب مى گويد: «پدر تو آرزوى حكومت داشت و حق مرا كه خليفهي مسلمانان هستم، مراعات نكرد و به جنگ من آمد، امّا خدا او را كشت، خدا را شكر مى كنم كه او را ذليل و نابود كرد».
امام جواب مى دهد: «اى يزيد، قبل از اينكه تو به دنيا بيايى، پدران من يا پيامبر بودند يا امير! مگر نشنيدهاى كه جدّ من، على بن ابى طالب در جنگ بَدْر و اُحُد پرچمدار اسلام بود، امّا پدر و جدّ تو پرچمدار كفر بودند!».
يزيد از سخن امام سجاد (ع) آشفته مى شود و فرياد مى زند: «گردنش را بزنيد».
ناگهان صداى زينب در فضا مى پيچد: «از كسى كه مادربزرگش، جگرِ حمزه سيدالشهدا را جويده است، بيش از اين نمى توان انتظار داشت».
مجلس، سراسر سكوت است و اين صداىِ على (ع) است كه از حلقوم زينب (س) مى خروشد: «آيا اكنون كه ما اسير تو هستيم خيال مى كنى كه خدا تو را عزيز و ما را خوار نموده است؟ تو آرزو مى كنى كه پدرانت مى بودند تا ببينند چگونه حسين را كشته اى. تو چگونه خون خاندان پيامبر را ريختى و حرمت ناموس او را نگه نداشتى و دختران او را به اسيرى آوردى؟ بدان كه روزگار مرا به سخن گفتن با تو وادار كرد وگرنه من تو را ناچيزتر از آن مى دانم كه با تو سخن بگويم. اى يزيد! هر كارى مى خواهى بكن، و هر كوششى كه دارى به كار بگير، امّا بدان كه هرگز نمى توانى ياد ما را از دل ها بيرون ببرى. تو هرگز به جلال و بزرگى ما نمى توانى برسى. شهيدانِ ما نمرده اند، بلكه آنها زنده اند و در نزد خداى خويش، روزى مى خورند.
اى يزيد! خيال نكن كه مى توانى نام و يادِ ما را از بين ببرى! بدان كه ياد ما هميشه زنده خواهد بود.
يزيد همچون مارى زخمى به گوشهاى مى خزد. سخنان زينب (س) او را در مقابل ميهمانانش حقير كرده است. او ديگر نمى تواند سخن بگويد.
آرى! بار ديگر زينب افتخار آفريد. او پاسدار حقيقت است و پيامرسان خون برادر.
همهي ميهمانان يزيد از ديدن اين صحنهها حيران شدهاند. يزيد ديگر هيچ كارى نمى تواند بكند، او ديگر كشتن امام سجاد (ع) را به صلاح خود نمى بيند و دستور مى دهد تا ميهمانان بروند و غُل و زنجير از اسيران باز كنند و آنها را به زندان ببرند.
***
كاش يزيد اسيران را به زندان مى برد. حتماً تعجب مى كنى!
آخر تو خبر ندارى كه يزيد، اسيران را در خرابهاى برده است. در اين خرابه كه كنار قصر يزيد است، روزها آفتاب مى تابد و صورت ها را مى سوزاند و شب ها سياهى و تاريكى هجوم مى آورد و بچهها را مى ترساند. نه فرشى، نه رواندازى، نه لباسى و نه چراغى...
سربازان شب و روز در اطراف خرابه نگهبانى مى دهند. مردم شام براى ديدن اسيران مى آيند و به آنها زخم زبان مى زنند.
هنوز بسيارى از مردم اين اسيران را نمى شناسند. خدايا! چه وقت حقيقت را خواهند فهميد؟ شب ها و روزها مى گذرد و كودكان همچنان بىقرارى مى كنند. خدايا، كى از اين خرابه بيرون خواهيم آمد؟
***
امشب، سكينه، دختر امام حسين (ع)، رؤيايى مى بيند:
محملى از نور بر زمين فرود مى آيد. بانويى از آن پياده مى شود كه دست بر سر دارد و گريه مى كند. خدايا! آن بانو كيست كه به ديدن ما آمده است؟
ـ شما كيستى كه به ديدن اسيران آمدهاى؟
ـ دخترم، مرا نمى شناسى؟ من مادر بزرگت، فاطمهي زهرا هستم.
سكينه تا اين را مى شنود، در آغوش او مى رود و در حالى كه گريه مى كند، مى گويد: «مادر! پدرم را كشتند و ما را به اسيرى بردند».
سكينه شروع مى كند و ماجراهاى كربلا و كوفه و شام را شرح مى دهد. اشك از چشمان حضرت زهرا (س) جارى مى شود.
او به سكينه مى گويد: «دخترم! آرام باش، كه قلب مرا سوزاندى! نگاه كن، دخترم! اين پيراهن خونآلود پدرت حسين (ع) است، من تا روز قيامت، يك لحظه هم اين پيراهن را از خود جدا نمى كنم».
اينجاست كه سكينه از خواب بيدار مى شود.
***
شب ها و روزها مى گذرد...
نيمه شب، دختر كوچك امام حسين (ع) از خواب بيدار مى شود، گمان مى كنم نام او رقيه است.
او با گريه مى گويد: «من الان پدر خود را در خواب ديدم، باباى من كجاست؟».
همهي زنان گريه مى كنند. در خرابهي شام غوغايى مى شود. صداى ناله و گريه به گوش يزيد مى رسد. يزيد فرياد مى زند:
ـ چه خبر شده است؟
ـ دختر كوچكِ حسين، سراغ پدر را مى گيرد.
ـ سر پدرش را براى او ببريد تا آرام بگيرد.
مأموران سر امام حسين (ع) را نزد دختر مى آورند.
او نگاهى به سر بابا مى كند و با آن سخن مى گويد: «چه كسى صورت تو را به خون، رنگين نمود؟ چه كسى مرا در خردسالى يتيم كرد؟».
او با سر بابا سخن مى گويد و همهي اهل خرابه، گريه مى كنند. قيامتى برپا مى شود، امّا ناگهان همه مىبينند كه صداى اين دختر قطع شد. گويى اين كودك به خواب رفته است.
همه آرام مى شوند، تا اين دختر بتواند آرام بخوابد، امّا در واقع اين دختر به خواب نرفته بلكه روح او، اكنون نزد پدر پر كشيده است.
بار ديگر در خرابه غوغايى برپا مى شود. صداى گريه و ناله همه جا را فرا مىگيرد.
***
اسيران هنوز در خرابهي شام هستند و يزيد سرمست از پيروزى، هر روز سرِ امام حسين (ع) را جلوى خود مى گذارد و به شراب خورى و عيش و نوش مى پردازد.
امروز از كشور روم، نمايندهاى براى ديدن يزيد مىآيد. او پيام مهمى را براى يزيد آورده است.
نمايندهي روم وارد قصر مى شود. يزيد از روى تخت خود برمىخيزد و نمايندهي كشور روم را به بالاى مجلس دعوت مى كند.
او كنار يزيد مى نشيند و يزيد جام شرابى به او تعارف مى كند.
نمايندهي روم مى بيند كه قصر يزيد، زينت شده است، صداى ساز و آواز مى آيد و رقّاصان مى خوانند و مىنوازند. گويى مجلس عروسى است. چه خبر شده كه يزيد اين قدر خوشحال و شاد است؟ ناگهان چشم او به سر بريده اى مى افتد كه روبهروى يزيد است:
ـ اين سر كيست كه در مقابل توست؟
ـ تو چه كار به اين كارها دارى؟
ـ اى يزيد! وقتى به روم برگردم، بايد هر آنچه در اين سفر ديده ام را براى پادشاه روم گزارش كنم. من بايد بدانم چه شده كه تو اين قدر خوشحالى؟
ـ اين، سرِ حسين، پسر فاطمه است.
ـ فاطمه كيست؟
ـ دختر پيامبر اسلام.
نمايندهي روم تعجب مىكند و با عصبانيت از جاى خود برمىخيزد و مى گويد: «اى يزيد! واى بر تو، واى بر اين ديندارى تو».
يزيد با تعجب به او نگاه مى كند. فرستادهي روم كه مسيحى است، پس او را چه مى شود؟
نمايندهي كشور روم به سخن خود ادامه مى دهد: «اى يزيد! بين من و حضرت داوود، ده ها واسطه وجود دارد، امّا مسيحيان خاك پاى مرا براى تبرك برمىدارند و مى گويند تو از نسل داوود پيامبر هستى. ولى تو فرزند دختر پيامبر خود را مى كشى و جشن مى گيرى؟ تو چگونه مسلمانى هستى؟! اى يزيد! پيامبر ما، حضرت عيسى (ع) هرگز ازدواج نكرد و فرزندى نيز نداشت و يادگارى از پيامبر ما باقى نمانده است، امّا وقتى حضرت عيسى (ع) مى خواست به مسافرت برود، سوار بر درازگوشى مى شد، ما مسيحيان، نعل آن درازگوش را در يك كليسا نصب كردهايم. مردم هر سال از راه دور و نزديك به آن كليسا مى روند و گرد آن طواف مىكنند و آن نعل را مى بوسند. ما مسيحيان اين گونه به پيامبر خود احترام مىگذاريم و تو فرزند دختر پيامبر خود را مى كشى؟».
يزيد بسيار ناراحت مى شود و با خود فكر مى كند كه اگر اين نماينده به كشور روم بازگردد، آبروى يزيد را خواهد ريخت. پس فرياد مى زند: «اين مسيحى را به قتل برسانيد».
نمايندهي كشور روم رو به يزيد مى كند و مى گويد: «اى يزيد، من ديشب پيامبر شما را در خواب ديدم كه مرا به بهشت مژده داد و من از اين خواب متحير بودم. اكنون تعبير خوابم روشن شد. به درستى كه من به سوى بهشت مى روم، «اشهد أنْ لا اله الا الله و أشهد أنّ محمّداً رسول الله».
همسفرم! نگاه كن!
او به سوى سر امام حسين (ع) مى رود. سر را برمىدارد و به سينه مى چسباند، مى بويد و مى بوسد و اشك مى ريزد. يزيد فرياد مى زند: «هر چه زودتر كارش را تمام كنيد».
مأموران گردن او را مى زنند در حالى كه او هنوز سرِ امام حسين (ع) را در سينه دارد.