فصل 28: بخش 28
به يزيد خبر مىرسد كه بعضى از مردم شام با ديدن كاروان اسيران و آگاهى از برخى از واقعيتها، نظرشان در مورد او عوض شده و در پى آن هستند كه واقعيت را بفهمند.
پس زمان آن رسيده است كه يزيد براى فريب دادن و خام كردن آنها كارى بكند. فكرى به ذهن او مىرسد. او به يكى از سخنرانان شام پول خوبى مىدهد و از او مىخواهد كه يك متن سخنرانى بسيار عالى تهيه كند و در آن، تا آنجا كه مىتواند به خوبىهاى معاويه و يزيد بپردازد و حضرت على و امام حسين (ع) را لعن و نفرين كند و از او خواسته مىشود تا روز جمعه وقتى مردم براى نماز جمعه مىآيند، آنجا سخنرانى كند.
در شهر اعلام مىكنند كه روز جمعه يزيد به مسجد مىآيد و همهي مردم بايد بيايند.
روز جمعه فرا مىرسد. در مسجد جاى سوزن انداختن نيست، همهي مردم شام جمع شدهاند.
يزيد دستور مىدهد تا امام سجاد (ع) را هم به مسجد بياورند. او مىخواهد به حساب خود يك ضربهي روحى به امام سجاد (ع) بزند و عزّت و اقتدار خود را به آنها نشان بدهد.
سخنران بالاى منبر مىرود و به مدح و ثناى معاويه و يزيد مىپردازد، اينكه معاويه همانى بود كه اسلام را از خطر نابودى نجات داد و...، همچنان ادامه مىدهد تا آنجا كه به ناسزا گفتن به حضرت على و امام حسين (ع) مىرسد.
ناگهان فريادى در مسجد بلند مىشود: «واى بر تو، كه به خاطر خوشحالى يزيد، آتش جهنم را براى خود خريدى!».
اين كيست كه چنين سخن مىگويد؟ همهي نگاهها به طرف صاحب صدا برمىگردد.
همهي مردم، زندانى يزيد، امام سجاد (ع) را به هم نشان مىدهند. اوست كه سخن مىگويد: «اى يزيد! آيا به من اجازه مىدهى بالاى اين چوبها بروم و سخنانى بگويم كه خشنودى خدا در آن است».
يزيد قبول نمىكند، امّا مردم اصرار مىكنند و مىگويند: «اجازه بدهيد او به منبر برود تا حرف او را بشنويم».
آرى! اين طبيعت انسان است كه از حرفهاى تكرارى خسته مىشود. سالهاست كه مردم سخنرانىهاى تكرارى را شنيدهاند، آنها مىخواهند حرف تازهاى بشنوند.
يزيد به اطرافيان خود مىگويد: «اگر اين جوان، بالاى منبر برود، آبروى مرا خواهد ريخت» و همچنان با خواستهي مردم موافق نيست.
مردم اصرار مىكنند و عدهاى مىگويند: «اين جوان كه رنج سفر و داغ پدر و برادر ديده است نمىتواند سخنرانى كند، پس اجازه بده بالاى منبر برود، چون او وقتى اين همه جمعيت را ببيند، يك كلمه نيز، نمىتواند بگويد».
از هر گوشهي مسجد صدا بلند مىشود: «اى يزيد! بگذار اين جوان به منبر برود. چرا مىترسى؟ تو كه كار خطايى نكردهاى! مگر نمىگويى كه اينها از دين خارج شدهاند و مگر نمىگويى كه اينها فاسقاند، پس بگذار او نيز سخن بگويد كه كيستند و از كجا آمدهاند».
آرى! بيشتر مردم شام از واقعيت خبر ندارند و تبليغات يزيد كارى كرده است كه همه خيال مىكنند عدهاى بىدين عليه اسلام و حكومت اسلامى شورش كردهاند و يزيد آنها را كشته است.
در اين هنگام، كسانى كه تحت تأثير كاروان اسيران قرار گرفته بودند، فرصت را غنيمت مىشمارند.
آنها اصرار و پافشارى مىكنند تا فرزند حسين (ع) به منبر برود.
بدين ترتيب، جوّ مسجد به گونهاى مىشود كه يزيد به ناچار اجازه مىدهد امام سجاد (ع) سخنرانى كند؛ امّا يزيد بسيار پشيمان است و با خود مىگويد: «عجب اشتباهى كردم كه اين مجلس را برپا كردم»، ولى پشيمانى ديگر سودى ندارد.
مسجد سراسر سكوت است و امام آماده مىشود تا سخنرانى تاريخى خود را شروع كند: « بسم الله الرحمن الرحيم. من بهترين درود و سلامها را به پيامبر خدا مىفرستم. هر كس مرا مىشناسد، كه مىشناسد، امّا هر كس كه مرا نمىشناسد بداند كه من فرزند مكه و منايم. من فرزند زمزم و صفايم. من فرزند آن كسى هستم كه در آسمانها به معراج رفت و فرشتگان آسمانها، پشت سر او نماز خواندند. من فرزند محمد مصطفى هستم. من فرزند كسى هستم كه با دو شمشير در ركاب پيامبر جنگ مىكرد و دو بار با پيامبر بيعت نمود. من پسر كسى هستم كه در جنگ بَدْر و حُنين با دشمنان جنگيد و هرگز به خدا شرك نورزيد. من پسر كسى هستم كه چون پيامبر به رسالت مبعوث شد، او زودتر از همه به پيامبر ايمان آورد. او كه جوانمرد، بزرگوار و شكيبا بود و همواره در حال نماز بود.
همان كه مانند شيرى شجاع در جنگها شمشير مىزد و اسلام مديون شجاعت اوست. آرى! او جدّم على بن ابى طالب است. من فرزند فاطمه هستم. فرزند بزرگْ بانوى اسلام. من، پسر دختر پيامبر شمايم».
يزيد صداىِ گريهي مردم را مىشنود. آنها با دقت به سخنان امام سجاد (ع) گوش مىدهند.
مردم شام، به دروغهاى معاويه و يزيد پى بردهاند. آنها يك عمر حضرت على (ع) را لعن كردهاند و باور كرده بودند كه على (ع) نماز نمىخواند، امّا امروز مىفهمند اولين كسى كه به اسلام ايمان آورده حضرت على (ع) بوده است. او كسى بود كه همواره در راه اسلام شمشير مىزد.
صداى گريه و نالهي مردم بلند است. يزيد كه از ترس به خود مىلرزد در فكر اين است كه چه خاكى بر سر بريزد. او نگران است كه نكند مردم شورش كنند و او را بكشند.
هنوز تا موقع اذان وقت زيادى مانده است، امّا يزيد براى اينكه مانع سخنرانى امام شود دستور مىدهد كه مؤذّن اذان بگويد:
ـ «الله أكبر، الله أكبر، أشهد انْ لا إله إلاّ الله».
امام مىفرمايد: «تمام وجود من به يگانگى خدا گواهى مىدهد».
ـ «أشهد أنّ محمّداً رسول الله».
امام سجاد (ع)، عمامه از سر خود برمىدارد و رو به مؤذن مىكند: «تو را به اين محمّدى كه نامش را بردهاى قسمت مىدهم تا لحظهاى صبر كنى».
سپس رو به يزيد مىكند و مى فرمايد: «اى يزيد! بگو بدانم اين پيامبر خدا كه نامش در اذان برده شد، جدّ توست يا جدّ من، اگر بگويى جدّ تو است كه دروغ گفتهاى و كافر شدهاى، امّا اگر بگويى كه جدّ من است، پس چرا فرزند او، حسين را كشتى و دختران او را اسير كردى؟».
آنگاه اشك در چشمان امام سجاد (ع) جمع مىشود. آرى! او به ياد مظلوميت پدر افتاده است: «اى مردم! در اين دنيا مردى را غير از من پيدا نمىكنيد كه رسول خدا جدّ او باشد، پس چرا يزيد پدرم حسين را شهيد كرد و ما را اسير نمود».
يزيد كه مىبيند آبرويش رفته است برمىخيزد تا نماز را اقامه كند. امام به او رو مىكند و مىفرمايد: «اى يزيد! تو با اين جنايتى كه كردى، هنوز خود را مسلمان مىدانى! تو هنوز هم مىخواهى نماز بخوانى».
يزيد نماز را شروع مىكند و عدهاى كه هنوز قلبشان در گمراهى است، به نماز مىايستند. ولى مردم زيادى نيز، بدون خواندن نماز از مسجد خارج مىشوند.
***
مردم شام از خواب بيدار شدهاند. آنها وقتى به يكديگر مىرسند يزيد را لعنت مىكنند. آنها فهميدهاند كه يزيد دين ندارد و بنىاُميه يك عمر آنها را فريب دادهاند.
اينك آنها مىدانند كه چرا امام حسين (ع) با يزيد بيعت نكرد. اگر او نيز، در مقابل يزيد سكوت مىكرد، ديگر اثرى از اسلام باقى نمىماند.
به يزيد خبر مىرسد كه شام در آستانهي انفجارى بزرگ است. مردم، دسته دسته كنار خرابهي شام مىروند و از امام سجاد (ع) و ديگر اسيران عذرخواهى مىكنند.
مأموران حفاظتى خرابه، نمىتوانند هجوم مردم را كنترل كنند. يزيد تصميم مىگيرد اسيران را از مردم دور كند. او به بهانهي نامناسب بودن فضاى خرابه آنها را به قصر مى برد.
مردم شام مىبينند كه اسيران را به سوى قصر مىبرند تا آنها را در بهترين اتاقهاى قصر منزل دهند. اين حيلهاى است تا ديگر كسى نتواند با اسيران تماس داشته باشد.
ناگهان صداى شيون و ناله از داخل قصر بلند مىشود؟ حالا ديگر چه خبر است؟
اين صداى هنده، زنِ يزيد، است. او وقتى به صورتهاى سوخته در آفتاب و لباسهاى پارهي حضرت زينب (س) و دختران رسول خدا نگاه مىكند، فرياد و نالهاش بلند مىشود.
نگاه كن! خود يزيد به همسرش هنده مىگويد كه براى امام حسين (ع) گريه كند و ناله سر بدهد!
آيا شما از تصميم دوم يزيد با خبريد؟ او مىخواهد كارى كند كه مردم باورشان شود كه اين ابن زياد بوده كه حسين را كشته و او هرگز به اين كار راضى نبوده است.
هنوز نامهي يزيد در دست ابن زياد ميباشد كه به او فرمان قتل امام حسين (ع) را داده است؛ امّا اهل شام از آن بىخبراند و يزيد مىتواند واقعيت را تحريف كند.
يزيد همواره در ميان مردم اين سخن را مىگويد: «خدا ابن زياد را لعنت كند! من به بيعت مردم عراق بدون كشتن حسين راضى بودم. خدا حسين را رحمت كند، اين ابن زياد بود كه او را كشت. اگر حسين نزد من مىآمد، او را به قصر خود مىبردم و به او در حكومت خود مقامى بزرگ مىدادم».
نگاه كن كه چگونه واقعيت را تحريف مىكنند! يزيد كه ديروز دستور قتل امام حسين (ع) را داده بود، اكنون خود را فدايى حسين معرفى مىكند. او تصميم گرفته است تا براى امام حسين (ع) مجلس عزايى برپا كند و به همين مناسبت سه روز در قصر يزيد عزا اعلام مىشود.
همه جا گريه است و عزادارى! عجيب است كه مجلس عزا در قصر يزيد برپا مىشود و خود يزيد هم در اين عزا شركت مىكند. زنان بنىاُميه شيون مىكنند و بر سر و سينه مىزنند.
در همهي مجلسها، ابن زياد لعنت مىشود. فرياد «واى حسين كشته شد»، در همه جاى قصر يزيد بلند است. يزيدى كه تا ديروز شادى مىكرد و مىرقصيد، امروز در گوشهاى نشسته و عزادار است.
او به همه مىگويد كه خواست خدا اين بود كه حسين به فيض شهادت برسد، خدا ابن زياد را لعنت كند.
مردم! نگاه كنيد، كه يزيد، هميشه ابن زياد را لعنت مىكند! يزيد براى امام حسين (ع) مجلس عزا گرفته است و همهي زنان بنىاُميه در عزاى او بر سر و سينه مىزنند. يزيد چقدر با خاندان پيامبر مهربان شده است!
تا امام سجاد (ع) نيايد، يزيد لب به غذا نمىزند. مردم، ببينيد يزيد چقدر به فرزند رسول خدا احترام مىگذارد. كه بدون او لب به غذا نمىزند.
آيا مردم شام بار ديگر خام خواهند شد؟ آيا آنها دوباره فريب يزيد را خواهند خورد؟ به هر حال، اكنون زينب و ديگر زنان، اجازه دارند تا براى شهداى خود گريه كنند. در طول اين سفر هر گاه مىخواستند گريه كنند، سربازان به آنها تازيانه مىزدند.
***
يزيد مىداند كه ماندن اسيران در شام ديگر به صلاح او نيست. هر چه آنها بيشتر بمانند، خطر بيشترى حكومت او را تهديد مىكند. اكنون بايد آنها را از شام دور كرد و به مدينه فرستاد.
بنابراين، امام سجاد (ع) را به حضور مىطلبد و به او مىگويد: «اى فرزند حسين! اگر مىخواهى مىتوانى در شام، پيش من بمانى و اگر هم نمىخواهى مىتوانى به مدينه بروى. دستور مىدهم تا مقدمات سفر را برايت آماده كنند».
امام، بازگشت به مدينه را انتخاب مىكند. يزيد دستور مىدهد تا نُعمان (نعمان بن بَشير) به قصر بيايد.
نُعمان پيش از ابن زياد، امير كوفه بود. او كسى بود كه وقتى مسلم به كوفه آمد، هيچ واكنش تندى نسبت به مسلم انجام نداد.
آرى! او سياست مسالمتآميزى داشت؛ امّا يزيد او را بر كنار و به جاى آن ابن زياد را به اميرى كوفه منصوب كرد. نُعمان بعد از بر كنارى از حكومت كوفه، به شام آمده است.
يزيد رو به نُعمان مىكند و مىگويد: «اى نعمان! هر چه سريعتر وسايل سفر را آماده كن. تو بايد با عدهاى از سربازان، خاندان حسين را به مدينه برسانى. لباس، غذا، آب و آذوقه و هر چه را كه براى اين سفر نياز هست، تهيه كن». اين سربازان همراه تو مىآيند تا محافظ كاروان باشند.
يزيد مىترسد كه مردم، دور اين خاندان جمع شوند. اين سربازان بايد همراه كاروان باشند تا مردم شهرها در طول مسير نتوانند با اين خانواده سخنى بگويند.
آرى! بايد هر چه زودتر اين خانواده را به كشور ديگرى انتقال داد. نبايد گذاشت مردم شام بيش از اين با اين خاندان آشنا شوند وگرنه حكومت بنىاُميه براى هميشه نابود خواهد شد. بايد هر چه زودتر سفر آغاز گردد.
امام رو به يزيد مىكند و مىفرمايد: «اى يزيد، در كربلا وسايل ما را غارت كردهاند، دستور بده تا آنها را به ما برگردانند».
آرى! عصر عاشورا خيمهها را غارت كردند و سپاه كوفه هر چه داخل را خيمهها بود براى خود برداشتند؛ امّا يزيد پس از جنگ به ابن زياد نامه نوشت و از او خواست تا همهي وسايلى را كه در خيمهها بوده است به شام بياورند.
يزيد مىخواست اين وسايل را براى خود نگه دارد تا همواره نسل بنىاُميه به آن افتخار كند و به عنوان يك سند زنده، گوياى پيروزى بنىاُميه بر بنىهاشم باشد.
يزيد در جواب مىگويد: «اى پسر حسين! آن وسايل را به شما نمىدهم. در مقابل، حاضر هستم كه چند برابر آن پول و طلا به شما بدهم».
امام در جواب او مىفرمايد: «ما پول تو را نمىخواهيم. ما وسايلمان را مىخواهيم; چرا كه در ميان آنها مقنعه و گردنبند مادرم حضرت زهرا بوده است».
يزيد سرانجام براى اينكه امام سجاد (ع) حاضر شود شام را ترك كند، دستور مىدهد تا آن وسايل را به او باز گردانند.
***
شب است و همهي مردم شهر در خواب هستند؛ امّا كنار قصر يزيد كاروانى آمادهي حركت است.
يزيد دستور داده است تا خاندان پيامبر در دل شب و مخفيانه از شام خارج شوند. او نگران است كه مردم شام بفهمند و براى خداحافظى با اين خانواده اجتماع كنند و بار ديگر امام سجاد (ع) سخنرانى كند و دروغهاى ديگرى از يزيد را فاش سازد.
آن روزى كه مردم به اين كاروان فحش و ناسزا مىگفتند، يزيد در روز روشن آنها را وارد شهر كرد و مدت زيادى آنها را در مركز شهر معطل نمود؛ امّا اكنون كه مردم شهر اين خاندان را شناختهاند، بايد در دل شب، سفرشان آغاز شود.
اكنون يزيد نزد اُم كُلثوم، دختر على (ع)، مىرود و مىگويد: «اى ام كُلْثوم! اين سكههاى طلا براى شماست. اينها را در مقابل سختىها و مصيبتهايى كه به شما وارد شده است، از من قبول كن».
صداى اُم كلثوم سكوت شب را مىشكند: «اى يزيد! تو چقدر بىحيا و بىشرمى! برادرم حسين را مىكشى و در مقابل آن سكهي طلا به ما مى دهى. ما هرگز اين پول را قبول نمىكنيم».
يزيد شرمنده مىشود و سرش را پايين مىاندازد و دستور حركت مىدهد. كاروان، شهر شام را ترك مىكند، شهرى كه خاندان پيامبر در آنجا يك ماه و نيم سختىها و رنجهايى را تحمل كردند.
***
كاروان به حركت خود ادامه مىدهد. مهتاب بيابان را روشن كرده است. هنوز از شام فاصلهي زيادى نگرفتهايم. نُعمان همراه كاروان مىآيد. يزيد به او توصيه كرده است كه با اهل كاروان مهربانى كند و هر كجا كه خواستند آنها را منزل دهد.
ـ اى نُعمان! آيا مىشود ما را به سوى عراق ببرى.
ـ عراق براى چه؟ ما قرار بود به سوى مدينه برويم.
ـ ما مىخواهيم به كربلا برويم. خدا به تو جزاى خير بدهد ما را به سوى كربلا ببر.
نُعمان كمى فكر مىكند و سرانجام دستور مىدهد كاروان مسير خود را به سوى عراق تغيير دهد. شبها و روزها مىگذرد و تا كربلا راهى نمانده است.
اينجا سرزمين كربلاست! همان جايى كه عزيزانمان به خاك و خون غلتيدند.
هنوز صداى غريبانهي حسين (ع) به گوش مىرسد. كاروان سه روز در كربلا مىماند و همه براى امام حسين (ع) و عزيزانشان عزادارى مىكنند.
سه روز مىگذرد و اكنون هنگام حركت به سوى مدينه است.