روابط عمومی دانشگاه شیراز
پنج شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۸
شهرام كريمي: داريم از هويت غني فرهنگ تجسمي كشور فاصله مي گيريم / در دوران تخريب گري فرهنگي و مسئوليت گريزي هستيم / در ايران احتياج به يك روان درماني فرهنگي داريم
 
مريم درويش: شهرام كريمي عقيده دارد جست وجوگري و كاراكتر هنري است كه مي تواند به يك شخص كمك كند تا راه و مسيرش را راحت تر پيدا كند.
شهرام كريمي: داريم از هويت غني فرهنگ تجسمي كشور فاصله مي گيريم / در دوران تخريب گري فرهنگي و مسئوليت گريزي هستيم / در ايران احتياج به يك روان درماني فرهنگي داريم
سرويس تجسمي هنرآنلاين: شهرام كريمي متولد 1336 شيراز است و سال هاست كه به عنوان نقاش، طراح صحنه و فيلمساز در آلمان و آمريكا مشغول فعاليت است. كريمي موفق به دريافت جايزه راينزيك 1997 شد و در بي ينال استانبول 2003 شركت كرد و آثارش در موزه هنرهاي معاصر پانسووا 2003 نمايش داده شد. او در آرت بازل 2007 و آرت كلن 2008 نيز حضور داشته است. كريمي به عنوان طراح صحنه در فستيوال هاي ونيز، لوكارنو و فستيوال فيلم مسكو حضور داشته و آثارش در كنار هنرمنداني مانند روي ليختن اشتاين در گالري گابيانو رم 2007 قرار گرفت. جديدترين آثار او در نمايشگاهي با نام ""من جايي خودم را جا گذاشتم"" در گالري اعتماد به نمايش درآمده است. به همين مناسبت گفت وگوي هنرآنلاين با اين هنرمند را بخوانيد.

آقاي كريمي، در ابتداي گفت وگو مي خواهيم به دوران كودكي تان برگرديم تا بدانيم در چه محيطي بزرگ شديد و چطور به هنر گرايش پيدا كرديد؟

من اهل شيراز هستم و در يك خانواده فرهنگي بزرگ شده ام. برادرم جمشيد كريمي از نقاشان بسيار خوب شهر شيراز هستند و من از كودكي فضايي كه او نقاشي مي كرد را مي ديدم. برادر بزرگترم نيز شاعر بود و كارهاي ادبي مي كرد. پدرم هم بيشتر تمايلات سياسي داشت. اساساً يك فضاي فرهنگي در خانواده ما وجود داشت و از طرفي آن موقع فضاي شهر شيراز هم كاملاً فرهنگي بود. من نقاشي را بسيار زود شروع كردم و از سن 9 سالگي طراحي مي كردم. در دوران دبيرستان كسي از من سوال نمي پرسيد در آينده مي خواهي چكاره شوي چون از همان موقع نقاش بودم. بارها در مدرسه اول شدم و به اردوهاي رامسر رفتم. به نظرم جشن هنر شيراز هم تأثير زيادي روي روح و روان فرهنگي ما گذاشت. من از جواني به نقاشي و سينما علاقه زيادي داشتم.

در آن دوران به سمت فضاهاي آكادميك هم رفتيد و در اين زمينه آموزش هم ديديد؟

من هيچ وقت به طور رسمي آموزش نديدم. زماني كه براي دانشگاه به تهران آمدم هم درگير مسائل ديگر بودم و پس از آن به انقلاب فرهنگي خورديم و دانشگاه ها تعطيل شدند. پس از انقلاب فرهنگي به شيراز برگشتم و فعاليت هايم را در شيراز ادامه دادم. با وجود اينكه سن كمي داشتم ولي در نگارخانه وصال شيراز نقاشي تدريس مي كردم. در يك گالري با نام ""دل افكار"" هم كار مي كردم و فعاليت فرهنگي و هنري داشتم.

شايد از خوشبختي هاي من باشد كه تحصيلات آكادميك به آن مفهوم نداشتم، چون بسيار راحت و آزاد با مسائل هنر برخورد مي كردم. واقعيت اين است كه هميشه يك جست وجوگري و كنجكاوي در من وجود داشته كه كمك بسيار زيادي به من كرده است. به نظرم مسئله تحصيلات آكادميك در ايران اهميت بيش از حد دارد، هرچند كه خودم بعدها وارد محيط هاي آكادميك شدم. مثلاً در آلمان هفت سال و نيم در بخش طراحي دانشگاه بودم و با پروفسور بوزينفسكي كار كردم. در ايران آموزش ديدن اهميت زيادي دارد و جوانان فكر مي كنند براي يادگيري همه چيز حتماً بايد يك دوره آكادميك بگذرانند يا سال هاي زيادي معلم داشته باشند، در حالي كه در خارج از كشور اين طور نيست. شايد به خاطر تنبلي يا عدم اعتماد به نفس است كه چنين چيزي اهميت پيدا مي كند. به همين دليل در ورك شاپ هايي كه مي گذارم بيشتر سعي ام بر اين است كه هنرجويان بتوانند اعتماد به نفس پيدا كنند و روح و روان خودشان را بيشتر بشناسند.

در دوره كوتاهي كه به دانشگاه رفتيد چه رشته اي خوانديد؟

در دانشكده هنرهاي تزئيني وارد رشته نقاشي شدم اما در آن دوره درگيري و مباحث مختلف وجود داشت و بيشتر وقت ما به جلسات و اين مسائل گذشت. با اين حال من عاشقانه به قهوه خانه هاي جنوب شهر مي رفتم و طراحي مي كردم. آقايان شروه، بروجني و شيددل استادان ما بودند و رابطه نزديكي با آنها داشتيم. من مخصوصاً با آقاي شيددل رابطه نزديك و خوبي داشتم. در شيراز هم از خوش شناسي من بود كه با آدم هايي سروكار پيدا كردم كه در حوزه هاي فرهنگي و هنري ستون بودند. مثلاً از بين شاعران با آقاي شاپور جوركش آشنايي داشتم. من آن زمان دانشجو نبودم ولي در دانشگاه شيراز تئاتر كار مي كردم. از دوره دبيرستان با آقاي شجاع آذري كار مي كردم كه ايشان در حال حاضر در نيويورك هستند. ما هميشه كارهاي فرهنگي و هنري خود را با هم پيش مي برديم و تا به امروز كارهاي مشترك زيادي انجام داده ايم.

شهرام كرمي

اشاره كرديد كه نقاشي را براساس جست وجوهاي خودتان آموزش ديديد و كار كرديد. شما فعاليت تان را زماني شروع كرديد كه جنبش هاي هنري گوناگوني در جهان شكل گرفته بود و تأثيرات آن جنبش ها به ايران هم آمده بود. آن موقع از نظر سوژه و شيوه كاري چه چيزي در نقاشي مدنظرتان بود؟

وقتي آدم فعاليتش را در آن سن شروع مي كند خط و خطوطي در كارش ندارد و همه چيز را مي كشد ولي نقطه قوت من طراحي بود و آن را بسيار زياد دوست داشتم. به طوري كه در دوران دبيرستان به درس گوش نمي دادم و چهره معلم ها را طراحي مي كردم. تخته سياهي كه جلوي ميزم بود هميشه پُر از طراحي مي شد. بيرون از فضاي مدرسه هم چهره بستگانم را مي كشيدم. بايد بگويم برادرم تأثير زيادي روي من گذاشت. جمشيد در نقاشي يك آدم آزاده بود و حق زيادي بر گردن نقاش هاي شيرازي دارد. من جمشيد كريمي را مي توانم با هانيبال الخاص مقايسه كنم. الخاص معلم بزرگي بود. درس دادن اين طور نيست كه فقط به شما ياد بدهند سايه روشن چيست، بلكه آن جست وجوگري و كاراكتر هنري است كه مي تواند به يك آدم كمك كند تا راه و مسيرش را راحت تر پيدا كند. من طراحي مي كردم و طراحي مي كردم. تجربه آكادميك و تكنيكي خودم را به اين شكل پيش مي بردم تا اينكه به خارج از كشور رفتم.

چه سالي از ايران رفتيد و مهاجرت چه تاثيري بر آثار شما داشت؟

سال 1367 به آلمان رفتم. زماني كه انسان وارد كشور ديگري مي شود انگار وارد يك دريا شده است و راهي ندارد جز اينكه خودش را نگه دارد يا غرق شود. يكي از حُسن هاي زندگي من مطالعه كردن بوده است. من از سن بسيار كم هميشه كتاب مي خواندم و هر چقدر پول گيرم مي آمد را كتاب مي خريدم. عادت مطالعه كردن در خارج از كشور كمك زيادي به من كرد. اولين بار كه در موزه دوسلدورف اثر جوزف بويس را ديدم معناي آن را نفهميدم. آن موقع داشتم آلماني ياد مي گرفتم و به طور عجيبي شايد 2-3 سال فقط آثار جوزف بويز را مطالعه كردم. در حال حاضر مي توانم بگويم يكي از آدم هايي هستم كه به خوبي مي توانم سال ها جوزف بويز را درس بدهم. به نظرم ايشان پس از مارسل دوشان يكي از فيلسوف هاي بزرگ تاريخ هنر هستند.

آدم زماني كه به خارج از كشور مي رود، به نوعي در درياي هنر آنها غرق مي شود ولي من سريع خودم را پيدا كردم. فكر كردم يا بايد مقلد آثار آنها باشم يا به عنوان يك هنرمند ايراني شناخته شوم. آنجا شروع كردم تاريخ هنر ايران، نقاشي هاي قهوه خانه اي و سنت هايي كه داشتيم را به طور دقيق مطالعه كردم. همچنان امروز در كارهايم مي بينيد كه علاقه من به پنجره ها و درهاي قديمي است. گاهي به شيراز مي روم و آنها را پيدا مي كنم. آنها در روح و روان من يك شكل تازه پيدا مي كنند. اين كار در واقع همان تعريف پست مدرن است كه شما عناصر كهنه را در يك شكل جديد تعريف مي كنيد. ما در ايران بيشتر با تئوري سروكار داريم تا شكل عملي. ما فوكو را بيشتر مي خوانيم ولي در اروپا مردم فوكو را تنفس مي كنند. من يك شانس ديگر هم در آلمان داشتم كه بروم آثار هنرمندان بزرگي كه دوست شان داشتم را ببينيم و از فرصتي كه براي من پيش آمده بود حداكثر استفاده را بردم.

ويژگي هاي فرهنگي و هنري خاص كشور آلمان چه تاثيري در آثارتان داشت؟

آلمان كشور نقاشي، فلسفه و انديشه است. من جداي از هنر به فلسفه و روانشناسي هم علاقه زيادي دارم و در آن زمينه ها نيز زياد مطالعه مي كنم. به نظرم ما بدون اينكه نيچه را بخوانيم، نمي توانيم راجع به پست مدرن صحبت كنيم. ما در ايران هم فلسفه داريم ولي فلسفه ما در شعر خيام است. شايد ما تمام آن چيزي كه مارتين هايدگر و نيچه طرح مي كنند را بتوانيم در يك كوتاه گويي خيام پيدا كنيم.

من چيزي كه امروز هستم را با يك زندگي راحت به دست نياورده ام و زندگي كاملاً سختي داشته ام. بسياري از كساني كه اين راه را شروع كردند در ميانه آن را رها كردند و رفتند. به هر حال آدم در دنيا نمي تواند همه چيز را داشته باشد. من به جوانان مي گويم آدم براي هنرمند خوب ماندن بايد از چيزهاي زيادي بگذرد. بايد به آزادگي برسد تا بتواند اين مسير را با صلابت و درست پيش ببرد. در اين مسير اتفاقات زيادي مي افتد. فكر مي كنيد چند درصد از هنرمندان سريع و ناگهاني موفق و مطرح مي شوند؟ آن موقع براي ما مهم نبود كه در اوايل جواني معروف و پولدار شويم. امروز وقتي به ايران مي آيم و مي بينم بچه ها پول مي دهند و به كلاس مي روند تا پس از 4 ماه نمايشگاه بگذارند يا نقاش شوند و آثارشان به فروش برود، خنده ام مي گيرد. اگر در سه نمايشگاه اول اثري نفروشند، نقاشي را رها مي كنند و خوشبختانه به سراغ رشته هاي ديگر مي روند! آنها نمي دانند هنرمندان دنيا يا خود هنرمندان ما چه خاك ها خورده اند و چه سال هايي را در گمنامي گذرانده اند ولي هنرمند و نقاش باقي مانده اند تا امروز كه اسم شان مطرح شده است. من در آلمان اين شانس را داشتم با آدم هايي برخورد كنم كه كمك هاي زيادي به من كردند؛ اما خانواده ام سختي هاي زيادي را تحمل كردند تا بتوانم نقاشي را ادامه بدهم.

سال 1997 برنده جايزه نقاشي راينزيك شدم كه جايزه بسيار مهمي است. بردن اين جايزه كمك زيادي به من كرد تا شناخته شوم زيرا من اولين خارجي بودم كه آن جايزه را بردم. كاري كه در آن رويداد ارائه كردم نقاشي روي جعبه هاي پيتزا بود. در همان زمان با يكي از گالري هاي خوب آلمان با نام گالري ""بريجيت شنك"" شروع به همكاري كردم و حدود 18 سال است كه با همين گالري كار مي كنم، چون آنجا اين طور نيست كه شما هر سال با يك گالري كار كنيد.

شهرام كرمي

يكي از نكاتي كه درباره هنرمندان مهاجر مطرح مي شود اين مسئله است كه هويت آنها چطور بايد در كشور دوم نمود پيدا كند. گاهي هنرمندان با تعصب بيش از حد از المان هايي كه در فرهنگ شان وجود دارد استفاده مي كنند و صرفاً آثار اگزوتيك خلق مي كنند كه پس از مدتي چيزي براي گفتن ندارند. يك عده ديگر هم در آنچه كه در فضاي جديد مي بينند غرق مي شوند و گذشته خود را فراموش مي كنند، اگرچه شايد هيچ وقت نتوانند مثل كساني كه در آن فرهنگ رشد كرده اند، كار كنند. شما در كشوري با فرهنگ تصويري مستحكم، تأثيرگذار و متفاوت از ايران كار كرديد و حتي به اين مرحله رسيديد كه توانستيد با اثري كه از هويت ايراني برخوردار بود يك جايزه خاص را دريافت كنيد. اين اتفاق براي شما چگونه رخ داد و برخورد جامعه اروپايي با هنرمندي كه از خارج مي آيد چگونه بود؟ شما چه كاري انجام داديد كه آثارتان در آلمان پذيرفته شد؟

مثل يك جنگ مي ماند و به اين سادگي ها نيست. اگر ما يك پشتوانه قوي هنرهاي تجسمي داشتيم مسئله كمي فرق مي كرد. من تأثيرات مطالعه كردن را از قبل داشتم. مثلاً دايي ام برايم دعاهاي قديمي مي خواند و من شيفته دعاهاي قديمي بودم. من عاشق نقاشي پرده اي ايران بودم، نقاشي هايي كه دوره گردهاي خياباني با آن داستان گويي مي كردند و با نقاشي قهوه خانه اي فرق مي كرد. اين ها در روح و روان تصويري من وجود داشت ولي پراكنده. زماني كه به آلمان رفتم احساس كردم بايد بفهمم چه كسي هستم، از كجا آمده ام و با چه فرهنگي سروكار دارم. شما وقتي اين ها را ندانيد، مثل آدمي مي شويد كه شنا بلد نيست و زماني كه به دريا پا مي گذارد غرق مي شود. من علاقه زيادي به شعر داشتم و زماني كه مجموعه پيتزاها را شروع كردم، نوشته هاي خودم را روي آن مي نوشتم. رئيس هيئت ژوري در كتابي كه برايم چاپ كردند و جزو جايزه من بود، كارم را به عنوان پاپ آرت ايراني قلمداد كرد. البته ما قبل از انقلاب پاپ آرت داشته ايم. گروه آبي، صالح علا و مميز پاپ آرت كار كرده اند؛ اما پاپ آرت در دوره 1997 خيلي نو بود و اثر من را به عنوان يك پاپ آرت ايراني طرح كردند. كارم مثل كاشي هاي ايران بود ولي روي جعبه پيتزا. متريال روزمره اي كه استفاده ديگري از آن شده بود.

غرب از ما انتظار چيزي داشت كه اگزوتيك باشد و اين اگزوتيك بودن، نگاه غرب به سينما، نقاشي و عكاسي ما بوده است. نگاه شان به ما يك نگاه توريستي است چون پيش خودشان مي گويند ما خودمان همه اينها را داريم و مي خواهيم يك چيز متفاوت و عجيب از ايراني ها ببينيم. اما همانطور كه گفتيد جواب دادن به خواسته غرب يك دوره كوتاه مي تواند كاربرد داشته باشد. اگر دقت كنيد سينماي ما بيشتر اين مسير را مي رفت و در حالي كه فضاي ماشين، بيابان و حركت در جاده براي علاقه مندان سينما جذاب بود، عباس كيارستمي آمد و با استفاده از همين المان ها يك مفهوم و انديشگي فلسفي را به دنيا معرفي كرد. شما اگر به اينجا كه كيارستمي رسيد، نرسيد، درمي مانيد. در همان سطح خط و كاليگرافي مي مانيد، همچنان كه ما آن را توليد و به دبي صادر كرديم و يك دفعه ديديم پنجاه هزار آدم شروع به انجام اين كار كردند. يا اين كه همه ديدند شيرين نشاط در يك دوره به عنوان هنرمند آوانگارد موفق شده است و گفتند ما هم بايد اين راه را برويم و رمز موفقيت اين است. يا رمز موفقيت حضور در كريستيز است كه راه را به ما نشان مي دهد كه چطور به بهشت برسيم. اما من اين ديد را نداشتم.

وقتي دنيا به هنر غير اروپايي و غير آمريكايي توجه كرد، كار مثبتي انجام شد اما نگاهي كه وجود داشت يك نگاه اگزوتيك بود و وقتي شما آثار را مي ديديد سريع متوجه مي شديد كه اثر ايراني، پاكستاني يا هندي است. يك زماني طوري شد كه در غرب هنر ما شده بود مثل شناسنامه ما. من چندين نقد در اين باره نوشته ام. كجا از گرهارد ريشتر يا آنزلم كيفر، اول از پاسپورت شان سؤال مي كنند؟ آيا آنها هويت ندارند؟ معلوم است كه دارند. هنر كيفر، هنر بعد از جنگ است. قتل عام ها، جنايت ها و اتفاقاتي است كه كيفر آنها را پياده مي كند و اين هويت كار اوست. يا ريشتر ادامه رمانتيسيسم فرهنگي هنري اروپاست، ولي اين هويتي نيست كه جيغ بزند. هويتي نيست كه شما براي ورود حتماً بايد اعلام كنيد من ايراني ام. من اين مسير را آگاهانه رفتم. همه تعجب مي كردند آدمي كه سال ها در خارج زندگي مي كند، چطور نقاشي هايش اين همه روح و روان ايراني دارند. در كارهاي من حتي نوشته هم وجود داشت. يك بار يدالله رويايي كه افتخار مي كنم ايشان از دوستان من است به من گفت اينها چيست نوشته اي؟ گفتم من مي نويسم و بعد از بين مي برم. گفت حيف است اين ها را زير رنگ ها از بين نبر و حداقل روي يك كاغذ نگه شان دار، اما چون ديدم خط در هنر ما استفاده بدي پيدا كرده است و مثل يك توليدي شده و همه دارند از آن استفاده مي كنند، حتي از خط هم دست كشيدم. البته هنوز در كارهايم خط دارم اما خط بايد روي كارم بنشيند و صداقتي در آن باشد. چيزي مي نويسم و آن چيز جزو زندگي ام است. در خيلي از نقدهايي كه در خارج از ايران روي آثارم نوشته شده است، گفته اند آبي هاي شهرام كريمي را در اروپا نمي شود پيدا كرد. در واقع از آبي كارهاي من به عنوان آبي ايراني نام مي برند.

من هميشه اين را مي گويم كه هويت حاصل ساخت هنرمند است و هنرمند هويت را مي سازد، نه اينكه بيرون به او هويت بدهد كه اگر چنين باشد، آن هنر قرض كردن است. هنرمندان خوب دنيا هنرمنداني هستند كه هويت را ساخته اند و هويت كشورشان شده اند. به نظرم نمونه خيلي خوب ما عباس كيارستمي است كه هويت مهر، محبت، عشق را ساخته است. شما اين محبت را در هنرمندان هند هم مي توانيد پيدا كنيد چون ريشه شرقي دارند. اين ديگر جيغ زدن و فرياد زدن نيست كه با چهار تا چيز كليشه اي و قراردادي بخواهيد ايراني بودن تان را ثابت كنيد. آلماني ها ما را با پسته و فرش ايراني مي شناختند اما به اعتقاد من اين معنا ندارد و من واقعاً اين مسير را نرفتم.

چه زماني وارد عرصه هاي ديگر مثل سينما شديد؟

علاقه به سينما و نمايش هميشه در من وجود داشت و همراه با آقاي شجاع آذري در مدرسه كار تئاتر مي كرديم. در شيراز سينمايي به نام سينما دانشگاه وجود داشت و ما اين شانس را داشتيم كه بهترين فيلم هاي دنيا از جمله ""مرگ در ونيز"" و ساير آثار ويسكونتي و ديگر كارگردانان بزرگ را آنجا مي ديديم. بنابراين علاقه به سينما در من وجود داشت و بعد اين علاقه منجر به كار در سينما شد و من طراحي صحنه فيلم هاي شيرين نشاط را انجام دادم و بعد با آقاي قاسم ابراهيمي كه از فيلمبرداران بزرگ هستند، همكاري كردم.

شما همين الان هم مي بينيد به طور مثال چيدماني كه از من در گالري اعتماد به نمايش گذاشته شده است ارتباطي با اينستاليشن معمولي ندارد و به نظرم يك حس سينمايي در آن وجود دارد. مثل فضاي يك اتاق است. هميشه طراحي صحنه را اين طوري تعريف مي كردم كه من فيلم را نقاشي مي كنم. شما وقتي صحنه هايي كه طراحي كرده ام را مي بينيد انگار همه چيز را با دست نقاشي كرده و ديوارها را زنگ زده ام.

وقتي در آلمان بودم هم به من ورك شاپ داده مي شد و با جوان ها كار مي كردم و فيلم مي ساختيم. حدود 15 يا 16 فيلم كوتاه 20-25 دقيقه اي دارم كه تعدادي از آنها را در يوتيوب مي توانيد ببينيد. چند سال پيش هم يك فيلم بلند با عنوان ""در را باز كنيد"" (Open The Door) ساختم كه براي آن به زندان شهر اسپولتو ايتاليا رفتم. موضوع آن خواب رهبران مافيا است كه بيش از 30 سال در زندان بودند و هيچ وقت هم بيرون نمي آمدند. اين فيلم در چندين فستيوال بين المللي هم نمايش داده شد.

شهرام كرمي

فيلم ""در را باز كنيد"" را چه سالي ساختيد و چه شد كه اين موضوع را انتخاب كرديد؟

اين فيلم را سال 2012 شروع كردم و تا سال 2014 روي آن اتودهاي جديد زدم. تهيه كننده فيلم هم يك خانم گالري دار ايتاليايي به نام ال گابريانو فياما بود كه ايشان يك فستيوال فيلم داشتند و كمك كردند تا فيلم را بسازم. من به فستيوال جهاني اسپولتو در ايتاليا دعوت شده بودم و در يك مهماني با رئيس زندان اسپولتو آشنا شدم و به او گفتم دوست دارم به زندان بيايم و يك فيلم بسازم. آنها استقبال كردند و از من كانسپت خواستند. ابتدا فكر كردم يك ايده به آنجا مي برم و از زنداني ها مي خواهم در فيلم بازي كنند ولي وقتي به زندان رفتم ديدم بسياري از زنداني ها حتي اجازه ندارند از سلول خرج شده و وارد حياط شوند. اما به هر حال فيلم را ساختم و اين كار براي زندگي من يك تجربه بزرگ شد. فيلم ""در را ببنديد"" يك فيلم هنري است و خوشبختانه زنداني ها به من اعتماد كردند و ساختن فيلم براي من راحت بود. پس از آن با توجه به موفقيت فيلم، به من گفتند راجع به زنان زنداني هم فيلم بسازم كه من به زندان رم رفتم و اين كار را كردم. فيلم ""در را ببنديد"" يك فيلم مستند و در عين حال هنري است كه آن را خيلي دوست دارم.

شما در فيلم ""در را باز كنيد"" سراغ زندانياني كه جرايم سنگين و حبس هاي طولاني داشتند رفتيد و راجع به خواب هاي آنها كه شايد لطيف ترين چيز ممكن در آن فضا باشد پرسيديد. ما انتظار داريم كه آدم هاي بسيار وحشتناكي را ببينيم ولي وقتي زنداني ها از خواب شان صحبت مي كنند مخاطب با چه چيزي مواجه مي شود؟

اين هم يك نگاه شاعرانگي به زندگي است. آدم در زندگي هميشه بايد از كليشه ها دور شود. كليشه ها چيزهاي موجودي هستند كه شما قرض مي گيريد چون خودتان ايده نداريد. آدم وقتي خودش ايده دارد ديگر احتياجي ندارد كه از ديگري چيزي را قرض بگيرد. آدم مي تواند تأثير بگيرد ولي نبايد غرق كليشه ها شود. هنر زبان است و شما بايد به زبان خودتان برسيد. وقتي به آنجا برسيد ديگر دست به هر چيزي بزنيد آن را خودي مي كنيد و متعلق به خود شما مي شود. من وقتي به زندان اسپولتو رفتم، با آدم هايي كه 37 سال در زندان بودند صحبت كردم و آنها را شناختم و با هم دوست شديم. سريع فهميدم كه در ميان زنداني ها كاراكترهاي عجيبي وجود دارد. مثلاً يكي از آنها شاعر بود. بعد به اين فكر كردم حالا كه زنداني ها نمي توانند بيرون بيايند پس خيال شان بيرون بيايد و راجع به خواب شان صحبت كنم. شما وقتي فيلم را مي بينيد اصلاً نمي فهميد كه اين ها زنداني هستند. ما به كليساي زندان رفتيم و من به زنداني ها گفتم برويد آن پشت و فكر كنيد يك كشيش هستيد و داريد حرف مي زنيد. من فقط همين ايده را به آنها دادم و آنها رفتند صحبت كردند. اگر فيلم را ببينيد باورتان نمي شود كه چه مي گويند. انگار دارند شعر مي گويند. به خصوص وقتي با زنان كار كردم شگفت زده شدم. بعد كه فيلم تمام شد و آن را به زندانيان نشان دادم گفتم همه شما هنرپيشه هستيد، چيزي كه اينجا (در زندان) نيستيد.

واكنش اوليه زنداني ها به اينكه شما مي خواستيد درباره آنها فيلم بسازيد چگونه بود؟

وقتي به زندان زنان رفتم خيلي به من سخت گرفتند و گفتند تو به عنوان يك ايراني چرا به اينجا آمده اي؟ من با زنان صحبت كردم و گفتم ايمان دارم كه شما مجرم نيستيد. فيلم زنداني هاي مرد را به آنها نشان دادم و اين طور بود كه همه مشتاق شدند در اين فيلم حضور داشته باشند. اين اعتقاد من در زندگي است كه انسان ها كاراكترهاي مختلف دارند و بعضي وقت ها اين كاراكترها بيرون نمي آيند و پنهان مي مانند. شرايط اجتماعي، تاريخي، زندگي و خانواده است كه باعث مي شود كاراكترها باز شوند و خودشان را نشان بدهند. اين تعريف استعداد است. جوزف بويز يك جمله معروف دارد كه مي گويد همه انسان ها هنرمند هستند. در واقع منظورش اين است كه همه آدم ها پتانسيل اين را دارند كه اگر خودشان را پيدا كنند، هنرمند باشند. به همين خاطر من به طور عجيبي دوست دارم آدم هايي به كلاس هايم بيايند كه هيچ وقت نقاشي نكرده اند. من با آدم هايي كه تجربه اي ندارند راحت تر ارتباط برقرار مي كنم. همين اتفاق در زندان اسپولتو هم افتاد. با اينكه در ميان زنداني ها آدمكش هم بود من هيچ وقت آنها را آدمكش و جاني نديدم. آنها راجع به شعر، ادبيات، زيبايي و خواب خود حرف زدند. مثلاً يكي از آنها رفته بود از بزرگترين شاعر ايتاليا متن آورده بود تا در كليسا بخواند. واقعاً جالب بودند. من با فيلمسازاني كار كرده ام كه آنها هم در كارشان يك شاعرانگي وجود دارد. سينماي ايران در دنيا به عنوان يك سينماي زيبا و انساني مطرح شده است، هرچند متأسفانه الان اين سينما دارد خط خود را از دست مي دهد. نمي دانم چرا ما دوست داريم بدبختي هاي روزانه مان را داستان و فيلمنامه كنيم و مردم مي روند همان روزمرگي خود را در سينما مي بينند و گريه هم مي كنند و خوش شان هم مي آيد. جاي سينماي ""خانه دوست كجاست؟""، ""رگبار""، ""آرامش در حضور ديگران""، ""مغول ها"" و ""پ مثل پليكان"" خالي است. به نظرم فيلم ""خانه سياه است"" فروغ فرخزاد هنوز سر گل سينماي ايران است. يك آدم مي رود از فاجعه ترين اتفاقي كه در جامعه دارد مي افتد (جذام) يك شعر مي سازد. فقط يك شاعر مي تواند اين كار را بكند. ما ملتي هستيم كه اين شاعرانگي را داريم.

من شانس اين را داشته ام كه خيلي از جاهاي دنيا را گشتم و مي دانم روح و روان مردم هيچ كجا اين قدر با شعر زندگي نمي كند. آدم هاي بي سواد ما حرف هايشان را با شعر حافظ مي زنند و نصيحت هاي شان را با شعر به بچه هاي شان منتقل مي كنند. هيچ جاي دنيا اين طور نيست. من يك فيلم در آلمان ساختم با نام ""دنبال شاعر مي گرديم"". چون در آنجا كه كشور فلسفه است ديدم شعر از زندگي مردم دور شده است. در اين فيلم ما به خيابان مي رويم و از مردم درباره شاعران سوال مي كنيم. شعر هويت فرهنگي ما است و اين چيزي است كه نبايد سوخته شود و گم شود. من متأسف مي شوم وقتي در ورك شاپ هايم مي بينم هنرجوي هنر دو تا از فيلم هاي كيارستمي را نديده است. واقعاً چرا؟ كيارستمي آدمي است كه سينماي دنيا را تحت تأثير قرار داد. شما برويد فيلم اول عباس (نان و كوچه) را ببينيد كه با فيلم آخرش يكي است. اين روند خط فكري و انديشگي است كه در هنرمند پيش مي رود و هويت هميشه در كارش هست. ما احتياج به هنرمنداني داريم كه اين روحيه و فرهنگ را داشته باشند، نه اينكه برويم خط نقاشي چاپ و توليد كنيم. اين يك ماركت موقت است. هويت سازي مصنوعي است و در آن فكر و انديشه نيست. كم پيش مي آيد تعريف خودمان را بدهيم. تعريف خود دادن، شعور، فرهنگ و شناخت زيادي مي خواهد.

شهرام كرمي

شما تجربه كيوريتوري را هم داريد. در سال هاي اخير اين واژه در ايران زياد شنيده مي شود اما به نظر مي رسد شناخت درستي از آن وجود ندارد. نظر شما دراين باره چيست؟

لغت هايي به اينجا مي آيند كه ما بدون اينكه آنها را بشناسيم به طرز بدي مورد استفاده قرار مي دهيم. در خارج از كشور مسئله بين دوفرهنگي را دنبال كردم كه مسئله مهمي است. در واقع سعي نكردم كه ايراني كامل باشم و خواستم در عين حال مديون فرهنگ كشوري كه در آن زندگي مي كنم هم باشم. من كيوريتور گالري مانا نيويورك نيز هستم و دو نمايشگاه هم در آن گالري برگزار كرده ام. يكي از نمايشگاه هايي كه براي گالري مانا كيوريتوري كردم آثار هنرمندان شناخته شده ايراني ساكن آمريكا بود. تمام سعي ام اين بود كه اين نمايشگاه هويت كشوري نداشته باشد. يعني مي خواستم اين طور نباشد كه اگر كسي وارد آنجا شد بگويد اين آثار ايراني است. من براي اين موضوع با هنرمندان جنگيدم و به هنرمندان گفتم چنين كارهايي را مي خواهم. نمايشگاه بعدي نمايشگاه ""ويدئو آرت شش زن هنرمند ايراني"" بود كه آن را هم در گالري مانا نيويورك كيوريتوري كردم. من براي آن نمايشگاه به ايران آمدم و بيش از 70 اثر را ديدم و دو سه ماه روي آن كانسپت كار كردم.

تعريف كيوريتور در ايران كمي شوخي است! مثلاً يك نفر به چند هنرمند مي گويد فردا چند كار بياوريد و بعد اسم او را كيوريتور مي گذارند! ما با بعضي چيزها روبنايي و سطحي برخورد مي كنيم. كانسپتي كه من براي نمايشگاه در گالري مانا نوشتم براي غربي ها آنقدر جالب و جذاب بود كه آن را به طور كامل در مجله وال استريت ژورنال چاپ كردند. هنرمندان بزرگي هم در آن نمايشگاه حضور داشتند اما تمام سعي ام اين بود كه در آثار آنها المان ايراني وجود نداشته باشد.

اينكه در آثار آن نمايشگاه هويت ايراني به شكل بارز ديده نمي شد، براي بازديدكنندگان آمريكايي چه بازخوردي داشت؟ به هر حال آن نمايشگاه به عنوان آثار هنرمندان ايراني برگزار شد، اما زماني كه مخاطب آمريكايي متوجه مي شد كه در آثار نمايشگاه به طور مشخص المان ايراني وجود ندارد چه واكنشي داشت؟

كساني كه به نمايشگاه مي آمدند با يك هنر خوب روبه رو مي شدند. تمام هنرمنداني كه در نمايشگاه اثر داشتند كساني بود كه هويت ساختند. مثلاً آقاي نيكزاد نجومي يك هنرمند ايراني هستند ولي ايشان در آمريكا و غرب به عنوان يك نقاش خوب جا افتاده است و نه به عنوان يك هنرمند ايراني و بعد يك نقاش خوب. اين آثار به عنوان يك نقاشي خوب آدم را جذب مي كرد نه به عنوان يك هنرمند ايراني. مسئله اصلي من پُرحرفي هنرمند نبود، بلكه هويت هنرمندانه اي بود كه از هنرمند بيرون مي آمد و من روي آن دست مي گذاشتم. در واقع آثاري انتخاب شدند كه قدرت داشتند اما از هيچ جاي آثار نمادي بيرون نمي آمد كه هويت كليشه اي را نشان بدهد. من خوشحالم كه اين كار را انجام دادم و نمايشگاه موفقي هم شد. هر كسي كه مي آمد متوجه اين مسئله مي شد و براي اين كار به من تبريك مي گفت.

به نظرم اين مسئله اي است كه بايد در دانشگاه هاي ايران تدريس شود و جا بيفتد. هنرجو بايد بفهمد كه راه سختي را بايد برود. راه آسان اين است كه بروند ببينيد تناولي چه كاري انجام مي دهد و آنها هم همان كار را انجام بدهند. نسل امروز بيشتر درگير ماركتينگ شده است تا انديشگي، فلسفه و فنون. به همين دليل من ترس دارم و احساس مي كنم ما داريم از هويت غني فرهنگ تجسمي كمي فاصله مي گيريم.

دليل اين فاصله گرفتن را چه مي دانيد؟

دغدغه هاي مالي و سختي هاي زندگي، افراد زيادي را وا داشته كه بيايند تدريس كنند. به نظرم تدريس كردن كار متعهدانه و سختي است. هنرمند بايد به جايي رسيده باشد كه احساس كند مي تواند دانش خودش را منتقل كند. مدتي پيش يكي از دوستان عزيزم در دانشگاه هنر از من خواست كه در يك جلسه، عكس آثارم را براي دانشجويان نمايش بدهم. زماني كه نمايش عكس ها تمام شد، با توجه به تجربه اي كه در خارج از كشور داشتم احساس كردم سوالات زيادي مي تواند براي دانشجويان پيش بياورد ولي اين طور نشد و فقط سكوت بود.

زماني كه ورك شاپ مي گذارم متوجه مي شوم كه برخي از هنرجوها نسبت به هنرمندان مطرح امروز دنيا آشنايي ندارند. ما با هنر امروز دنيا چندان رابطه نزديكي نداريم و به نظرم اين مسئله ضعف بزرگ دانشگاهي است كه ضربه زيادي به ما مي زند. آموزش بايد از مدرسه و دانشگاه باشد. آكادمي جايي است كه دولت بايد روي آن سرمايه گذاري كند و هويت درست و حسابي به آن بدهد تا آدم هاي با سواد بيرون بيايند. ما براي اين كار به معلم هاي باسواد نياز داريم. هنرمندان خوب لازم نيست كه حتماً بروند استخدام دانشگاه ها شوند. در خارج از كشور هنرمندان خوب استخدام دانشگاه نيستند و به صورت ورك شاپ كار مي كنند. در دوسلدورف كسي نمي آيد به هنرجو بگويد بايد آبي را اين طور بكشيد يا اگر نور از بغل مي آيد، اين مي شود! آنجا بيشتر بحث مي كنند. هنرمنداني نظير گرهارد ريشتر زماني كه در دانشگاه دوسلدورف بود ماهي دو سه بار به دانشگاه سر مي زد و در همان دو سه بار تجربه هاي فكري و انديشگي خودش را طرح مي كرد. گاه نمايشگاه هايي را مي بينم و احساس مي كنم همه آثار تابع ساخت و پرداخت هاي آكادميك هستند. من چيزهايي كه آدم فكر كند از يك ناخودآگاه عجيب و غريب مي آيد و شما را با يك چيز تازه اي روبه رو مي كند، نديدم. به نظرم شرايط اقتصادي باعث شده كه ما در دوره متوسط راه برويم. ما حتي در شعرمان هم همين وضعيت را داريم. مثلاً امروزه كمتر آدم قدرتمندي در حوزه شعر مثل يدالله رويايي وجود دارد. در شعر يدالله رويايي يك انديشگي و فلسفه اي وجود دارد كه مي گويد من براي ذهن تنبل شعر نمي گويم. حالا شما اين جمله را در هنرهاي تجسمي ترجمه كنيد. درخت هاي آقاي داوود امداديان در پاريس يك چيز خاص بود، يا يك دوره درخشان نقاشي كه ما طي كرديم را الان بايد چراغ دست بگيريم و دنبال آن بگرديم. سوال من اين است كه جريان هنري ما كجاست؟ اين جريان هنري در اروپا و كشوري مثل مكزيك وجود دارد. تعريف هويتي حوزه تجسمي ما كجا قرار مي گيرد؟ اين ها بحث هاي هويتي پژوهشي است كه بايد در دانشگاه ها انجام شود. مثلاً يك نفر بايد زحمت دايره المعارف نقاشي ما را بكشد و آن را انجام بدهد. اين كار در خارج از كشور يك كار پژوهشي دانشگاهي است و مثلا در مدت 5 سال 10 نفر دانشجو اين كارها را انجام مي دهند.

شما درباره هويت نقاشي به كشوري مثل مكزيك اشاره كرديد كه نقاشي هاي آن با ويژگي هاي خاص شناخته مي شود. آيا اين موضوع با آنچه كه درباره حذف نمادها و المان هاي هويتي بارز در آثار هنري گفتيم، تضاد ندارد؟

خير هيچ تناقضي ندارد. نقاشي حوزه تصويري است. مثلاً در حال حاضر مي توانيم بگوييم مدرسه لايپزيگ آلمان يك سبك به سبك هاي نقاشي در دنيا با نام ""New Leipzig School"" اضافه كرده است. آنها نيامده اند هويت سوسيال رئاليسم يك دوره را دور بياندازند، بلكه آمده اند همان را گرفته و به شكل امروزي درآورده اند. شما اگر كارهاي اوليه نئو راخ را نگاه كنيد، پوسترهاي تبليغاتي و سياسي است كه از آلمان شرقي گرفته است.

فلسفه بايد مدون باشد ولي ما چنين چيزي را نداريم. ما در گذشته مينياتور داشتيم ولي الان مينياتور ما كجاست؟ يك دفعه از يك كوهي آمديم و به پايين پرتاب شديم و بعد سر از غرب درآورديم. از آنجايي كه ما فرهنگ پژوهش و تحقيق نداريم، معلق مانده ايم. بعد يك دفعه يك كمال الملكي پيدا شده است و ما يك دفعه به غرب گرايش پيدا كرديم. بعد يك عده رفتند ديدند اين راه هم خوب نيست و سر از نقاشي سقاخانه در آوردند. پس ما در يك بي هويتي دست و پا زديم.

من روي اين مسئله تفكر زيادي كرده ام. چند ساختاري هايي كه نقاش هاي اروپا از آن بهره برده اند را ما هم در نقاشي ها و داستان گويي هاي مان داشته ايم. داستان گويي ما به شكل هنرمندانه اي شكل مي گرفته است. ما روي اين ها آناليز نكرده ايم. چرا مينياتور ما رها شده است؟ چرا آن سبك درخشان مينياتور شيراز ادامه پيدا نكرد؟ ما اين ها را داشته ايم و فقط بايد با شعور جمع و جورشان مي كرديم تا بتوانيم هويت و خط به جامعه بدهيم. من اسم اين ها را هويت گمشده مي گذارم. اين ها بايد مثل پازل دوباره كنار هم جمع شوند تا يك هويت بسازند.

در نقدي كه راجع به هنرمندان پرتغال نوشته ام آوردم كه هويت مردم و فرهنگ پرتغال را كاملا در آثار آنها مي بينيد. من مي گويم بايد برويم جست وجو كنيم تا ببينيم هويت ما كجاست. ما نمد و گبه داريم. ما راوي و داستان گو هستيم. در فرهنگ ما مجموعه اي اتفاقات پراكنده رخ داده است. ما اين چيزها را داشته ايم و بايد همه اين ها را جمع كنيم. سينماي ما در يك دوره اي نسبتاً جهاني شد. چرا در تجسمي اين حالت را پيدا نكرديم؟ به نظرم يك بحث جدي است كه ما بيايم اين دو حوزه را با هم مقايسه كنيم. در سينما روي هويت درست خودمان دست گذاشتيم. ما در سينما پرويز كيمياوي را داشتيم كه آمد فيلم ""پ مثل پليكان"" را ساخت.

به هر حال هر مليتي يك فرهنگ و روحيه خاص خودش را دارد كه بايد نوشته شود. اين مبحث وظيفه بخش تحقيقاتي، پژوهشي و دانشگاهي است. نبايد صرفاً دايره المعارفي با اين مسائل برخورد كنيم و بايد برخورد عميق تري داشته باشيم. من در آلمان ياد گرفتم كه پژوهش و تحقيق يعني چه. براي يك فرد آلماني اهميت دارد كه به مصر برود زمين را بكند و كوزه هاي هزار ساله را بيرون بياورد تا بفهمد مصر چه فرهنگ و تاريخي دارد. سرمايه هاي ما را هم از بيرون آمدند، پيدا كردند. من روي خود انديشگي، خود نگري، خود پيدا كردن و خود بودن، دست مي گذارم. خودم را مديون اين فرهنگ مي دانم و آدمي هستم كه نيويورك راضي ام نمي كند و به شيراز برمي گردم و دنبال پنجره مي گردم. من به كشورم با مشكلاتش نگاه نمي كنم. نه اينكه وضع مالي ام خوب باشد و ندانم كه مردم ايران با چه وضع اقتصادي بدي روبه رو هستند ولي برايم چيزهاي بزرگتري وجود دارد. ايران را با چيزهاي ديگر تعريف مي كنم و روي آن مي ايستم. به نظرم اين جمله كه سينماي ما آبروي ما است كاملاً درست است. كيارستمي براي ايراني ها در دنيا آبرو خريد. او يك هويتي را طرح مي كرد كه مردم كلاه شان را برمي داشتند.

از چه زماني آثار خود را در ايران به نمايش گذاشتيد؟

اولين بار 17 سال پيش بود كه به ايران آمدم. در خانه هنرمندان يك نمايشگاه فردي داشتم كه بسيار خوب بود و آقاي هانيبال الخاص هم در آن صحبت كرد. بعد از آن هم براي هر نمايشگاه به ايران مي آمدم اما براي نمايشگاه ""من جايي خودم را جا گذاشتم"" وقت گذاشتم و حدود يك سال در ايران بودم.

شهرام كرمي

در آثارتان جداي از نقاشي و مديوم هاي رايج و جاافتاده اي كه دارد از بسياري لوازم و ابزار ديگر هم براي بيان مقصود خود استفاده مي كنيد. چرا خودتان را به يك چارچوب خاص محدود نكرديد؟

در هنر بايد يك انديشگي اتفاق بيفتد و شما بايد به يك فكر و زبان برسيد. هنر يك زبان است. شما از زبان معمولي دور مي شويد و به زبان خودتان مي رسيد و به آن شكل با دنيا حرف مي زنيد. وقتي وارد يك حوزه مي شويد كه حوزه سختي هم هست، ديگر مهم نيست كه به چه چيزي دست مي زنيد اما آن چيز را خودي مي كنيد. به نظرم ما در دوره اي هستيم كه ديگر محدوديت هاي قديم را نداريم. آشنايي من با مدياهاي مختلف زندگي مثل شعر و سينما به من كمك كرده است كه از محدوديت يك بوم، قلم و رنگ بيرون بيايم. اينستاليشن من ريشه هاي سينمايي دارد و مثل ساختن يك اتاق براي صحنه يك فيلم است. من لباس طراحي مي كنم و هر كفشي كه مي خرم روي آن نقاشي مي كنم.

هنر بايد ارتباط زنده اي با زندگي داشته باشد و شما بايد زندگي را وارد هنرتان كنيد. هنرمند بودنم فقط در استوديوي نقاشي نيست بلكه زماني كه در خيابان راه مي روم و به آدم ها نگاه مي كنم يك سري المان ها مي بينم و فكر مي كنم آنها مي توانند روي تابلوي من بچسبند و چيز جالبي در بيايد.

سال 2003 در بي ينال استانبول شركت كردم و نام كاري كه در آن بي ينال به نمايش گذاشتم ""ردپا"" بود كه 484 پرتره ايراني را روي پارچه هاي برنج با چرخ خياطي طراحي كردم. حدود 3-4 سال طول كشيد تا من آن كار را انجام دادم. در ادامه كرسي ها را كار كردم. در نمايشگاه اخيرم پنجره هايي كه وجود دارد هويت هاي ايراني است و با اينها اگزوتيك رفتار نمي كنم.

ما الان تخريب گر هستيم. باغ ها را خراب مي كنيم و به جاي آنها ساختمان مي سازيم. به اين كار مي گويند تخريب فرهنگي. شما زماني كه در پس كوچه هاي شهر رم قدم مي زنيد مي بينيد ماشين ها اجازه ندارند در آنجا تردد كنند چون مي گويند ديوارها خراب مي شوند. نقاشي هاي قرن 16 را هنوز روي ديوارهاي آنجا مي بينيد. اين ها آثار فرهنگي است كه فرهنگ آنها را نگه مي دارد. كار تلويزيون است كه اين فرهنگ سازي را انجام بدهد. مردم از كجا فرهنگ مي گيرند؟ خوراك ما از ديگران تغذيه مي شود. چرا ما نمي توانيم خوراك خودمان را از خودمان بگيريم؟

در سال هاي اخير شما وقت بيشتري را در ايران گذرانديد و با هنرمندان و هنرجويان آشنا شديد. چه ديدگاهي نسبت به وضعيت هنر در ايران داريد؟

در حال حاضر وضع هنر ايران بسيار بد و كلاس هاي آموزشي به طور وحشتناكي بد هستند. من فكر مي كنم ما در دوره اي هستيم كه همه مسئوليت گريز هستند. كسي مسئوليت قبول نمي كند و معمولاً مسئوليت را به ديگران منتقل مي كنند. من هر سال در آرت فرها و بي ينال هاي بزرگ دنيا شركت مي كنم و هميشه حسرت مي خورم كه چرا ما اين كارها را انجام نمي دهيم. وظيفه دولت و مراكز فرهنگي با بودجه هاي بالاست كه بيايند اين كار را انجام بدهند. با نگاهي به كشورهاي اطراف و اقداماتي كه در حوزه هنر داشتند، مي بينيم كه مسئولان كار را به جوانان تحصيل كرده مي سپارند و گالري ها و موزه ها را تاسيس مي كنند. در آرت فرهاي آنها جمعيت زيادي مي آيند و قدم مي زنند. همين آدم ها با نقاشي و فرهنگ آشنا مي شوند و كم كم آثار را مي خرند. در نهايت رونق هنري به وجود مي آيد.

ولي ما فرهنگ حجره اي داريم. در يك شهرستان 10 گالري وجود دارد كه همه با هم رقابت دارند و نمي دانند كه تيشه به ريشه خودشان مي زنند. اين ها چيزهاي زشت يك فرهنگ است. آسيب شناسي يكي از بخش هاي تحقيقاتي دانشگاه ها است و ما در ايران احتياج به يك روان درماني فرهنگي، آموزش درست و سرمايه گذاري داريم.

در پايان اگر صحبتي مانده است بفرماييد.

به نظر من يك سري وظايف هستند كه بايد عمومي تر به آنها نگاه كرد. اين وظايف را هميشه آدم ها يك تنه به دوش كشيده اند. بايد كمي اين وظايف را تقسيم كرد. اميدوارم كيفيت كلاس ها افزايش پيدا كند. زماني كه معلم درازمدت درس مي دهد هنرجوها خسته مي شوند و كيفيت كار پايين مي آيد. برخي معلم ها هنرجويان را مثل خودشان مي سازند كه به نظرم اين اشكال بزرگي است. از سوي ديگر هنرجو وقتي هنوز خودش را پيدا نكرده است، به آخر راه فكر مي كند كه سريع نمايشگاه بگذارد و چند اثرش فروش برود تا تبديل به يك نقاش شود. نقاشي شغل نيست ولي برخي هنرمندان موفق مي شود و از اين راه پول خوبي هم به دست مي آورند كه هيچ اشكالي ندارد ولي اگر هنرمند مبناي كارش را پول بگذارند مسئله فرق مي كند.
منبع خبر:
خبرگزاري هنر
 
تاریخ: ۱۹/۰۳/۱۳۹۸