روابط عمومی دانشگاه شیراز
شنبه ۲ شهریور ۱۳۹۸
اگر صحبت رهبري نبود ذره اي از پيكرها به دست ما نمي رسيد
 
پس از سال ها انتظار براي سفري بزرگ و حضور در بهترين جاي اين زمين خاكي و در بهترين زمان، قرعه به نامت مي خورد، در دلت آشوبي برپا مي شود، همه تبريك و شادباش مي گويند و تو با تمام وجود براي اين حضور آماده مي شوي. بايد جان را از تمام آلودگي ها پاك كني؛ تو انتخاب شدي تا همان جايي بايستي كه ابراهيم ايستاد، بايد بروي و همانند ابراهيم همه دنيايت و بهترين هايت را قرباني كني، تا پاك و خالص، دنيايي از نور را براي ديگران به ارمغان بياوري... شوق و هيجان تمام وجودت را در بر گرفته، آزموني سخت؛ اما شيرين در راه است...

همه مقدمات فراهم مي شود و راهي سفر مي شوي، منازل يك به يك طي مي شود و تو لحظه لحظه به روز موعود و ملاقات حق نزديك مي شوي، در منزل عرفه يا حق را با زبان مولايت، حسين(ع) فرياد مي زني و در صحراي عرفات مرغ دل را پرواز مي دهي... فردا روز قرباني دادن است و روزي كه بايد قبولي در اين امتحان را جشن گرفت...
روز عيد فرا رسيده، همه آماده اند تا شيطان را سنگ بزنند و پس از آن قرباني خود را تقديم درگاه حق كنند؛ اما... واي از روز حادثه كه محشري به پا شد، اين بار اسماعيل ها تشنه قرباني شدند، روزي كه عيد همه مسلمانان است، به عزايي بزرگ تبديل شد، هزاران مسلمان، مظلومانه و با بدترين شكل ممكن به شهادت رسيدند و بانيان اين حادثه وقيحانه بر آن سرپوش گذاشتند؛ اگر اقتدار رهبري معظم انقلاب نبود جسارت را به اوج مي رساندند و شايد پيكر هيچ يك از شهداي منا به ميهن شناسايي نمي شد و به وطن بازنمي گشت؛ اما در پي تهديد بهنگام و باصلابت رهبري دست از كارشكني برداشتند و بسياري از پيكرهاي شهدا به ايران اسلامي بازگشت.

شهيد علي محمد خادمي زاده، يكي از هزاران شهيد روز مناي سال 94 است. وي پس از پيروزي انقلاب اسلامي به عضويت سپاه در آمد و با شروع جنگ تحميلي در جبهه ها حاضر شد و با وجود زن و فرزند در تمام اين 8 سال دست از مبارزه و جهاد برنداشت و تا روزهاي پاياني دفاع مقدس در جبهه و عمليات هاي مختلف حاضر شد؛ اما خواست خداوند اين بود كه بدون كوچكترين جراحتي اين دوران را طي كند. وي سپس به ادامه كار در سپاه و تدريس در دانشگاه مي پرداخت و در نهايت در سال 83 پس از حج عمره شوق انجام حج تمتع در وي اوج گرفت و براي اين سفر معنوي آماده شد و...

اين هفته به شيراز خيابان جهاد سازندگي، خيابان نارون، سراغ خانم شمسايي همسر شهيدي كه مهاجر الي الله بود رفتيم، تا وي از سيره همسر شهيدش برايمان بگويد... پس آنچه در ادامه مي خوانيد شرح زندگي مسافر حق است كه در سفر به خانه خدا به طواف خانه رفت و ساكن حرم شد...

معرفي شهيد
همسرم متولد اول فروردين 1339 ساكن شيراز بود و در يك خانواده متوسط به پايين متولد شد؛ ولي براساس تربيت خانوادگي شان مذهبي بار آمد و آن طور كه اطرافيانشان تعريف مي كردند، از همان دوران كودكي اهل مسجد و به فعاليت هاي مذهبي علاقه مند بود. سال 57 مانند همه مردم فعاليت هاي شديد انقلابي داشت و هم زمان با پيروزي انقلاب ديپلم گرفت، بعد هم جنگ شد و به عضويت سپاه درآمد.

تاكيد روي نمازجماعت و اول وقت
حتما هر سه وعده نماز را در مسجد مي خواند، حتي اگر در مهماني يا مسافرت بوديم ايشان بايد نماز را در مسجد به جا مي آورد. هميشه به نماز اول وقت اهميت مي دادند و بسيار انسان وارسته و باخانواده و متين و خوشرفتاري بودند، همه مي دانستند كه ايشان چقدر به من و بچه ها اهميت مي دهند، و چون من هم در دانشگاه تدريس مي كردم در كارهاي خانه خيلي كمك مي كردند.

همزماني ازدواج، دانشگاه و جبهه
ما در سال 61 و در حالي كه من 16 ساله و همسرم 21 ساله بودند با هم ازدواج كرديم و حاصل ازدواج ما سه فرزند پسر است.
بعد از ازدواج مدت 8 سال جنگ را در جبهه ها حضور داشتند، يعني از هفته دوم ازدواجمان ايشان در جبهه بودند و در عمليات هاي بسياري شركت داشتند، در عين اينكه بعد از ازدواج كنكور دادند و در دانشگاه فردوسي مشهد در رشته الهيات پذيرفته شدند.
ايشان 8 سال جبهه بود؛ اما حتي يك زخم هم برنداشته بود، و صبح ها كه با هم سركار مي رفتيم و از كنار عكس هاي شهدا در چهارراه ها عبور مي كرديم، آيه قرآني را با آه و حسرت مي خواند كه مضمونش اين بود؛ شما رفقاي ما هستيد و ما به شما ملحق مي شويم. بعد هم فاتحه اي براي شهدا مي خواند. جريان سوريه هم كه پيش آمد، ما داشتيم خانه مي ساختيم، گفت من شما را بگذارم در خانه تان مي روم سوريه. پسرم هم مي خواست بعد از شهادت پدرش به سوريه برود؛ ولي مسئول اعزام به او اجازه ثبت نام را نداده بود.

بعد از دفاع مقدس، چون سپاهي بودند در همان جا كار خود را ادامه دادند و با توجه به رشته اي كه خوانده بودند در قسمت عقيدتي كار كردند و مدتي هم در قسمت عقيدتي سپاه فجر در پادگان زرهي به عنوان استاد فعاليت مي كردند، بعد از آن در كنار اينكه مسئول عقيدتي بودند در دانشگاه شيراز يا دانشگاه آزاد هم تدريس مي كردند؛ البته در دانشگاه علوم پزشكي و برخي دانشگاه هاي غيردولتي ها و آموزشگاه ها هم تدريس مي كردند، آقاي خادمي در دو رشته الهيات و فلسفه تا مقطع فوق ليسانس تحصيل كرده بودند.

حج عمره و تبلور شوق حج تمتع
ما سال 83 يك حج عمره رفتيم و وقتي برگشتيم خيلي علاقه مند شديم كه به حج تمتع برويم، وقتي برگشتيم هر چه داشتيم جمع كرديم و با ذوق و شوق بسياري در سال 84 براي رفتن به حج تمتع ثبت نام كرديم.

سال 93 كه حاجي ها را اعزام مي كردند به ما هم نوبت رسيد، اواخر 93 بود كه يك باره اعلام كردند حاجي هاي 94 هم مي توانند امسال بروند؛ اما آقاي خادمي قبول نكرد، چون آدمي بود كه خيلي در مورد مسائل معنوي روي خودش كار مي كرد، او تك بعدي نبود؛ مسافرت و تفريحش سرجاي خودش بود و معنوياتش هم سر جاي خودش، ماه هاي رجب و شعبان و رمضان را روزه بود و هر چه ما مي گفتيم كه تابستان روزه گرفتن سخت است و نياز نيست اين هم روزه بگيري، توجه نمي كرد؛ البته براي ما هم اذيتي نداشت و زندگي متعادل و بسيار معنوي داشت. در هر صورت او قبول نكرد و گفت حج يك مراسم معنوي است و من هم خودم را آماده نكرده ام و خلاصه آن سال نرفتيم و براي 94 خودمان را آماده كرديم و رفتيم.

آمادگي براي سفري بزرگ...
در دوراني كه ما به كلاس هاي آمادگي حج مي رفتيم ايشان سر از پا نمي شناخت، كتاب هاي مختلفي را در اين زمينه مطالعه مي كرد، در بحث معنويت و عرفانش وارد شد و خيلي روي خودش كار كرد، ماه رجب و شعبان را هم مدام روزه هاي مستحبي مي گرفت، چون اصلا از نماز و روزه چيزي به گردن نداشت و قبل از بلوغ شروع به انجام واجبات كرده بود.
در دوران كلاس ها هم مدام مي گفت: «خانم تمام شدها! ما داريم مي رويم حج». با اينكه قبلش حج عمره هم رفته بوديم؛ اما احوالش در اين حج خيلي متفاوت بود و حسابي خودش را آماده كرده بود.

از نظر اقتصادي هم خيلي رعايت مي كرد و مي گفت: «به هيچ وجه پايم را در بازارهاي عربستان نمي گذارم و از آنجا سوغاتي نمي خرم».
كلا ما هر جا كه براي زيارت مي رفتيم، بازار نمي رفتيم، مي گفت: «ما آمده ايم اينجا كه زيارت كنيم، شما هر چقدر كه مي خواهي در شيراز خريد كن و به هر كس كه مي خواهي بده».

حادثه سقوط جرثقيل و جا ماندن از اتوبوس
ديگر كم كم داشتيم براي رفتن به عرفات آماده مي شديم و او اعمالش را با حساسيت زيادي انجام مي داد، هميشه موقع رفتن به حرم دنبال اتوبوس ها مي دويد كه خودش را به حرم برساند. يك بار ساعت دو و نيم، سه نيمه شب بود كه از هتل رفتيم بيرون، هوا هم خيلي گرم بود و هر چه منتظر اتوبوس شديم كه بيايد و ما را ببرد، نيامد، خيلي معطل شديم، همسرم هم خودخوري مي كرد كه به نماز برسد، هرچه هم دنبال اتوبوس ها دويديم نتوانستيم به آنها برسيم. از راننده اتوبوسمان هم پرسيديم كه كجا بودي كه دير آمدي؟ گفت يك زيارت دوره اي داشتيم و بچه ها را براي زيارت برده بوديم، وقتي داشتيم سوار مي شديم كه باد و طوفان شديد به همراه باران و سيلاب در مكه به راه افتاد. ما يك تونل را هم رد كرديم و مي خواستيم پياده شويم كه ديديم به ما اجازه نمي دهند و همه را برمي گردانند. هر چه ما سر و صدا كرديم باز هم اجازه ندادند و ما برگشتيم به هتل و شايد تنها زماني بود كه ما نماز را در هتل خوانديم، وقتي وارد هتل شديم ديديم كه هتل را هم آب گرفته و زمزمه هايي هم بين مردم انجام مي شود، پرسيدم چه شده، گفتند كه در اثر اين طوفان يك جرثقيل افتاده و چند نفري را هم كشته است. دور تا دور حرم جرثقيل بود و سر يكي از اين ها جدا شده بود، يعني همان جايي كه هميشه ما مي رفتيم و مي نشستيم، در واقع ما بايد همان موقع كه جرثقيل افتاد در حرم مي بوديم اما در اتوبوس مانديم. 11 نفر از ايراني ها در آن حادثه شهيد شده بودند و تا چند روز هم اجازه نمي دادند كه كسي وارد صحن پايين شود، خيلي سريع هم آنجا را شستند و تميز كردند، اين كارها را خيلي خوب بلد بودند.

جلوي در بهشت مي ايستم تا تو بيايي
يكي دو روز بعد از اين حادثه آقاي خادمي به من گفتند: «بيا امشب برويم و در حرم بمانيم و صبح هم همان جا صبحانه بخوريم و براي يك صبحانه نياييم هتل». ما رفتيم و تا صبح اعمالمان را انجام داديم، ساعت 7 صبح رفتيم مقابل خانه خدا و به ستوني تكيه داديم كه صبحانه بخوريم، خيلي هم خوش اخلاق بود و مي گفت و مي خنديد و اينكه خسته هستم و توان ندارم، اصلا در كارش نبود.

بعد از خوردن صبحانه شروع كرد به خواندن قرآن كه از اعمال روزانه اش بود، من هم كمي عقب تر از ايشان نشسته بودم و داشتم قرآن مي خواندم كه يك باره در حين قرآن خواندن به سمت من برگشت و گفت: «دستت را به من بده». محكم دست من را گرفت و گفت: «من در مقابل خانه خدا به تو قول مي دهم كه اگر رفتم بهشت جلوي در بهشت مي ايستم تا تو بيايي». خيلي با صلابت هم اين جمله را گفت، انگار كه خيلي مطمئن بود كه اين اتفاق مي افتد، وقتي مي گفت فقط نگاهش مي كردم و اصلا نتوانستم عكس العملي از خودم نشان دهم، فقط سرم را تكان دادم، بعد هم برگشت سمت كعبه و قرآن خواندنش را ادامه داد. اين ماجرا در ذهن من كناري گذاشته شد و من اصلا در مورد اين قضيه با ايشان صحبت نكردم و گفتم حتما به خاطر علاقه اي كه دارد اين حرف را زده و اين جمله را در گوشه ذهنم بايگاني كردم.

عرفه...
به ما گفته بودند همه وسايلتان را جمع كنيد؛ چون بعد از مناسك حج ديگر فرصتي نداريد! ما هم چمدانمان را بستيم و آماده بوديم. روز بعد هم به اعمال برائت از مشركين رفتيم، دعاي عرفه و ساير اعمال را انجام داديم، نماز مغرب و عشا را هم خوانديم و ما خانم ها را سوار اتوبوس كردند و گفتند برويد. يك خانم مسني كه هم اتاقي من و كمي هم مريض احوال بود، همراه ما بود، آقاي خادمي خيلي به او خدمت مي كرد، آقاي خادمي وسايل من و آن خانم مسن را آورد و جابه جا كرد و گفت ان شاءالله صبح شما را مي بينم و خداحافظي كرد.

ما شب رفتيم منا، آقايان بايد شب را در مشعر مي ماندند و خانم ها را نگه نمي داشتند، يك وقوف اضطراري در مشعر كردند و ما را سريع به چادرها بردند، علما مي گويند چون بيابان است و آقايان هستند خانم ها نمانند.

قرباني بزرگ...
ساعت حدود 8 و نيم صبح بود و ما داشتيم كارهايمان را انجام مي داديم. گفتند براي شما قرباني هم كرده اند، برويد تقصير كنيد، كه يكباره ديدم معينه كاروان دارد با تلفن صحبت مي كند و خيلي مضطرب شده و داردگريه مي كند. من خيلي آرام رفتم كنارش و گفتم چه اتفاقي افتاده؟ چراگريه مي كني؟ گفت با برادرم كه معاون كاروان بود و همراه حاجي ها براي رمي جمرات رفته، صحبت مي كردم، او داشت صحبت مي كرد كه يكباره داد زد: «اي واي همه حاجي ها زير دست و پا له شدند». ما فكر مي كرديم اين اتفاق فقط براي برادر ايشان افتاده و فكر نمي كرديم اينقدر اتفاق وسيعي باشد. همين طور من هم پا به پاي او مي رفتم و پيگير بودم كه چه اتفاقي افتاده.

تا ساعت 3 و 4 بعدازظهر هيچ كدام از آقايان نيامدند، بعد از آن ديديم يكي يكي دارند مي آيند، همه هم درب و داغان، يكي روي ويلچر مي آمد، يكي سرش بسته بود، يكي پايش بسته بود، لباس هاي احرامشان را از دست داده بودند و تنها پارچه اي دور خودشان پيچيده بودند. من به هر كدام هم كه مي رسيدم سراغ آقاي خادمي را مي گرفتم و همه مي گفتند ايشان را نديده اند، به مدير كاروان هم گفتم كه شما با هم بوديد چطور ايشان را نديده ايد؟!

تا غروب متوجه شديم كه 14 نفر مفقود هستند و تا ساعت يك نيمه شب، دو نفر كه در بيمارستان ها بودند پيدا شدند. حال من خيلي بد شد فشارم به 20 رسيده بود و من را به بيمارستان بردند، در آنجا هم ديدم كه خانم هاي ايراني خيلي گريه مي كنند و در بين ايراني ها خيلي اوضاع خراب است.

فرياد مرگ بر آل سعود در مكه
من مدام پي گيري مي كردم. تنها خانمي كه آنجا داد و فرياد مي كرد من بودم، هيچ كس نبود. تا سه روز كه به كسي محل نمي گذاشتند، فردا صبح كه بيدار شدم و ديدم كه خبري نيست، رفتيم رمي جمره دوم را انجام دهيم كه برويم هتل، شب هم برويم طواف مان را انجام دهيم و رمي جمره سوم را بعدش انجام دهيم؛ اما من هتل نرفتم، هتل بعثه هم نزديك هتل ما بود، من رفتم هتل بعثه كه مسئولان را ببينم، خيلي سر و صدا كردم، گفتم چرا كسي نيست كه جواب ما را بدهد، چرا رسيدگي نمي كنيد، و هر چه هم دانستم در رابطه با آل سعود گفتم، گفتم بيايند بگيرند، من اينجا ايستاده ام كه ببينم همسرم كجاست... بلند بلند مي گفتم مرگ بر آل سعود، خدا آل سعود را لعنت كند، آيت الله راشدي يزدي هم آنجا بودند، آمدند پايين، گفتم يا يك مسئولي را صدا بزنيد بيايد جواب من را بدهد يا اينكه من مي روم در خيابان داد مي زنم و هر چه مي خواهم مي گويم.
همه كساني كه در هتل غيرايراني ها بودند جمع شده بودند و تعجب مي كردند كه من اسم آل سعود را مي آورم. مدير هتل ايراني ها مدام مي گفت خانم من خواهش مي كنم اينجا اسم آل سعود را نياور، گفتم من اين چيزها را نمي دانم. من هيچ وقت از اين چيزها نمي ترسم، در رمي جمره همه هرچه سنگ زدم به نام آل سعود زدم، بلند هم فرياد مي زدم، در فرودگاه هم همين ها را مي گفتم.

چون به ما گفته بودند كه شاهزاده سعودي آمده مي خواسته برود رمي جمره و زيارت، براي همين هم راه را بسته بودند، همه همين را مي گفتند، كه راه را بسته اند و همه هجوم آورده اند سمت يك كوچه و اين اتفاق افتاده است.

ترس سعودي ها از سخنان رهبر انقلاب
آنها فرياد من را مي شنيدند؛ ولي مي دانستند وضع خراب است و چيزي نمي گفتند، بعد از صحبت هاي مقام معظم رهبري همه مي ترسيدند. البته تا 3 روز در بعثه هيچ كاري نمي توانستند انجام بدهند، مدير كاروان ما مي خواست براي شناسايي برود، ولي اجازه نمي دادند، يعني به هيچ وجه به دولتي ها اجازه نمي دادند براي شناسايي بروند.
حتي براي وزير بهداشت ويزا صادر نكردند، خود آقاي اوحدي تعريف مي كردند، در جلسه اي ما بوديم و رئيس حج و زيارت عربستان، هم زمان كه ما داشتيم صحبت مي كرديم موضع آنها خيلي سخت گيرانه بود و مي گفتند ما خودمان كارها را انجام مي دهيم و پيكرها را تحويل نمي دهيم و شما دخالت نكنيد. گويا همان زمان حضرت آقا داشتند صحبت مي كردند، آقاي اوحدي مي گفتند كه من ديدم يكي هراسان آمد و چيزي در گوش اين آقا گفت، بعد از آن ديديم كلا موضعشان تغيير كرد و به ما اجازه پيگيري كارها را دادند. البته خودم اصلا صحبت هاي آقا را نشنيده بودم، چون آنجا تلويزيون شبكه خبر را نشان نمي داد، در كل اين چند روز شبكه هاي ايران قطع بود در صورتي كه قبل از آن مي توانستيم تلويزيون ايران را ببينيم. تلويزيون عربستان هم هيچ يك از اين صحنه ها را نشان نمي داد و همه چيز را خيلي عادي جلوه مي دادند.
بعد من را به مكاني بردند و گفتند ما عكس شهدا را گرفته ايم بياييد شناسايي كنيد! حدود 300، 400 تا عكس را ديديم، اولين عكسي را كه آوردند شهيد كارگر، قاري قرآن بود، وقتي عكس را ديديم بر سر خودمان زديم، ايشان چند شب قبل آمد هتل ما قرآن خواند و برنامه اجرا كرد. يك عده اي هم آمده بودند و عكس هايي كه در شبكه هاي اجتماعي منتشر شده بود را آورده بودند... همه آنهايي كه كشته شده بودند خفه شده بودند و خفگي هم باعث شده بود چهره ها خيلي بهم بريزد، همه پوست ها تيره شده بود، چشم ها ورم كرده بود و.... خانواده ها هم ناراحت شده بودند كه چرا اين عكس ها منتشر شده است. خلاصه عكس ها را ديديم ولي آقاي خادمي بين آنها نبودند، كمي هم به دليل تغيير چهره ها، تشخيص مشكل بود.

با حال خراب و تنها به ايران برگشتم
چند روز بعد مدير و روحاني كاروان از من خواهش كرد كه برگردم. گفتند ما قول مي دهيم كه پي گيري كنيم. گفت كه اگر مهلت ويزايت تمام شود به راحتي تو را به زندان مي اندازند و نمي گذارند بماني و به هيچ صراطي هم مستقيم نيستند. بچه ها هم از ايران خيلي گريه و زاري مي كردند كه برگرد. به دل خودمم افتاده بود كه برگردم، چون مي دانستم آقاي خادمي هم راضي نيست بمانم، ايشان خيلي روي من تعصب داشت و خوشش نمي آمد كه من در جمع مردانه بمانم.

من با وضع و حال خيلي خرابي برگشتم شيراز. تا سه ماه بعد پيكر همسرم را پيدا نكرديم! در اين مدت هم تلويزيون اسامي پيدا شده ها را زيرنويس مي كرد، يك سري افراد پيدا شده بودند و يك سري هم همچنان مفقود بودند.

پيدا شدن پيكر شهيد بعد از 4 ماه
آمدند از همه ما آزمايش دي ان اي گرفتند؛ اما عربستان آزمايش ايران را نمي پذيرفت و مي گفت ما خودمان بايد آزمايش بگيريم؛ بايد يكي از بستگان درجه يك بيايد اينجا تا آزمايش انجام شود؛ لذا پسرمان حميدرضا، همراه با اين آزمايش رفت.

وقتي به ما زنگ زدند ديديم كه سيم كارتش را پيدا كرده اند، ولي موبايل سوخته بود، تماس گرفتند كه ببينند اين گوشي براي كيست، كه من گفتم متعلق به آقاي خادمي است، من پرسيدم شما چه كسي هستيد گفتند ما از عربستان تماس مي گيريم و موبايلش پيدا شده.

پسرم مي گفت وقتي رفتيم آنجا از صبح تا شب چند روز مي رفتم و عكس نگاه مي كردم. نزديك به هزار عكس را ديده بود، بعد ديده بود كه به نتيجه نمي رسند و از طرفي هم پروسه دي ان اي زمان زيادي نياز داشت از طريق گوشي همراهش عمل كرده بودند و حميدرضا مشخصات گوشي را داده بود و گوشي را پيدا كرده بودند، كد اس دي گوشي را هم درآورده بود و روي گوشي خودش انداخته بود و ديده بود كه عكس هاي خودمان داخل آن است. مطمئن شدند كه اين گوشي براي پدرش است، بعد هم بررسي كرده بودند كه نزديك ترين كسي كه كنار اين گوشي بوده و كد كرديم چه كسي بوده، و رفتند دي ان اي را فقط با اين شخص تطبيق دادند كه ديدند درست بوده است.

اينجا به ما گفتند ايشان جزء كساني بوده اند كه همان اول كار دفن شده بودند. گويا هزار نفر را همان ابتدا دفن كرده بودند، بعد ما پيگيري ها را كه انجام داديم ديديم كه اينها نه مانند ما غسل داده اند و نه مانند ما كفن كرده اند.

ما ايشان را 4 ماه بعد از شهادتشان آورديم و اينجا تشييع باشكوهي برايشان برگزار كرديم، كه همزمان شد با تشييع پيكر 3 تا از شهداي مدافع حرم افغانستاني و ايشان را در دارالرحمه در قطعه اي كه به شهداي منا اختصاص داده بودند دفن كرديم.

بعد از آن خيلي ها آمدند خانه ما و رفتند و تا عيد مدام رفت و آمد داشتيم و براي احوالپرسي مي آمدند، ولي بعد از آن ديگر كسي نپرسيد شما زنده ايد، مرديد...

چرا دولت مسئله منا راپيگيري نمي كند؟!
حدود 12 نفر از شيراز در فاجعه منا شهيد شدند و لذا يك شعبه را براي اين مسئله مشخص كرده بودند. ما رفتيم دادگاه شيراز شكايت كرديم، بايد از لحاظ حقوقي هم پيگيري مي شد، دولت از روز اول اين مسئله را پيگيري نكرد و تا الان هم ما از اينها هيچ پيگيري نديديم و هيچ مطالبه حقي نشده. دولت خيلي مدعي بود كه سياست خارجه ما توانمند است؛ ولي در اين مورد اصلا نتوانستند يك شكايت كنند و نمي دانم چه عاملي باعث شده اين كار نشود، هر چه هم كه خانواده ها رفتند و به حج و زيارت اعتراض كردند، فايده اي نداشت؛ بلكه با آنها برخورد هم شد كه چرا آمديد و اعتراض مي كنيد، خب ما نبايد بفهميم چه اتفاقي افتاده؟!

اين همه آدم با هم شهيد شدند، اينها بيمه بودند كه رفتند، چرا هيچ شكايتي نشده، هيچ غرامتي ندادند، چرا حتي پول بيمه هم ندادند؟ الان عربستان فيلم اين حادثه را دارد؛ ولي به هيچ كس نداده، هيچ عقل سليمي قبول نمي كند كه 7 هزار نفر به اين شكل و با تجمع كشته شود، معاون كاروان ما كه در آنجا حضور داشته مي گفت وقتي كه ما به سردخانه رفتيم فقط 23 كاميون جنازه آورده بودند.

ما شكايت داريم. اصلا آنها به چه مجوزي عزيزان ما را دفن كردند. اگر آقا آن حرف ها را نگفته بود يك ذره از اين پيكرها به دست ما نمي رسيد، در اين چند ماه هم ما دلهره داشتيم كه آيا عربستان پيكرها را مي دهد يا نه، چون مدام كار را به تعويق مي انداختند، گاهي مي گفتند نمي دهيم و دوباره كار انجام مي شد.
خواست من و تمام خانواده هاي شهداي منا اين است كه دولت پيگيري كند. به ما مي گويند شما 500 ميليون پول گرفته ايد؛ اما ما حتي يك ريال نگرفته ايم، ما اصلا هنوز نمي دانيم چه اتفاقي افتاده است.

ما به ديدار حضرت آقا رفتيم و در آن ديدار وقتي معظم له شروع به صحبت كردند مردم خيلي گريه كردند، شما تصور كنيد كه يك جشن عروسي يك باره به عزا تبديل شود، يعني سه روز مانده بود كه ما به ايران بازگرديم، بچه ها در حال تدارك بازگشت بودند. ما فقط مي خواستيم ببينيم اين خون به ناحق ريخته شده چه شد، چطور در يك كاروان هيچ كس همسر من را نديد و ندانست كه چه اتفاقي افتاده است، انگار آب شد و رفت در زمين.

اطلاع از حادثه
در ادامه با محمد حامد پسر كوچك شهيد به گفت وگو پرداختيم، وي كه در زمان شهادت پدر تنها 16 سال داشته برايمان از مهرباني و خاطرات خوب پدر و روزهاي سخت سال 94 گفت:
روز حادثه در ايران عرفه بود، وقتي از دعا برگشتم ديديم كه تلويزيون چنين خبري را اعلام مي كند، ما هم نگران شديم و به گوشي پدرم شروع به تماس گرفتن كرديم، تلفنش زنگ مي خورد؛ اما كسي جواب نمي داد، آنقدر زنگ خورد كه شارژ گوشي تمام و خاموش شد، از طرفي هم با مادر تماس مي گرفتيم، ايشان هم نگران بود ما هم مي خواستيم مادر را آرام كنيم و از طرفي كسي هم از پدر اطلاع نداشت.

تا 3، 4 روز بعد از اين اتفاق هم مادر آنجا بودند و به نتيجه نمي رسيدند، و چون كاروان ها برگشته بودند، همه از ما مي خواستند كه از مادر بخواهيم برگردند، مدير كاروان و چند نفر ديگر گفتند ما اينجا مي مانيم و كارها را انجام مي دهيم؛ ولي ايشان چون خانم هستند، بايد برگردند.

نوشتن وصيتنامه...
يك روز قبل از رفتنشان، من را صدا زدند، وقتي وارد اتاق شدم فهميدم كه دارند وصيتنامه مي نويسند، به من گفتند اگر من برگشتم اين را باز نكن؛ اما اگر برنگشتم آن را باز كنيد و بخوانيد، جاي وصيتنامه را هم به من گفتند. ما تا سه چهار ماه وصيتنامه را باز نكرديم و اميد داشتيم كه زنده باشند، اصلا نمي خواستيم باور كنيم؛ اما پدر مانند انساني كه از همه چيز خبر دارد و مي داند كه برنمي گردد، مي خواست خيالش راحت باشد كه ما از ايشان وصيتنامه اي داريم.

كلام آخر
قصه اين هفته هم با شهادت شهيد علي محمد خادمي زاده عزيز به پايان رسيد؛ باز هم باور كرديم كه شهادت بي حساب و كتاب نيست. شهيد قصه اين صفحه لياقت شهادت را داشت، واقعاً اعتقاد، ايمان، اخلاق، اخلاص عمل او را در زندگي اش در تراز يك شهيد كرده بود.

فرزند ارشد شهيد هم سال ها پيش براي لبيك مجاهدان در راه خدا در بلاد لبنان با سيد حسن نصرا... دست بيعت داد و هيچگاه به كشور بازنگشت.

پدري كه به مجاهدت و شهادت اعتقاد داشت و براي رشادت فرزندش شكرگذار خدا بود او همواره ستايش پروردگار را عاشقانه و در جمع مسلمين به جا مي آورد. آري او همه نمازهايش را حتي نماز صبح را در مسجد به جماعت مي خواند و مزد بندگي صالحش را با شهادت در مراسم حج از خدايش گرفت و به شهادت رسيد اما درد و رنج و سؤالات بي پاسخ خانواده هاي شهداي منا پاياني ندارد، كساني كه با هزاران اميد و آرزو پا در اين سفر روحاني نهادند و جز عروج و رشد معنوي قصد ديگري نداشتند؛ ولي رفتار غيرانساني آل سعود چنين فاجعه غم انگيزي را رقم زد و هزاران مسلمان بي گناه را به كام مرگ كشاند و خانواده ها و كشورهاي بسياري را داغدار كرد. در اين بين آنچه حائز اهميت است پيگيري حقوقي مسئولان جمهوري اسلامي در رابطه علل و عوامل اين حادثه و به تبع آن تسكين قلوب خانواده هاي شهداي اين فاجعه است.
منبع: كيهان
منبع خبر:
شهید نیوز
 
تاریخ: ۲۰/۰۵/۱۳۹۸