روابط عمومی دانشگاه شیراز
سه شنبه ۳ بهمن ۱۳۹۶

اسطوره، نظريه ها و تقسيم بند ها / نگاهي به شناخت اسطوره هاي ملل (4)
 
سهراب هادي: اسطوره در جامعه ي باستان، ثمره ي يك روند جمعي است.
اسطوره، نظريه ها و تقسيم بند ها / نگاهي به شناخت اسطوره هاي ملل (4)
سرويس تجسمي هنرآنلاين: اسطوره نيز، به سانِ بسياري از پديده هاي مورد مطالعه، از زواياي گوناگوني مورد مُداقه قرار گرفته و هر پژوهنده اي بر مبناي تخصص، علاقه و پابستگي به پايگاههاي اقتصادي و اجتماعي خاصي به تبيين و تحليل آن پرداخته است.

بنابراين، همان طور كه در تعريفِ اسطوره ديديم، در مورد تقسيم بندي و مطالعه ي اسطوره نيز، وحدت نظري وجود ندارد. با اين همه تلاش ما بر اين است كه اساسي ترين و تعميم يافته ترين نظريه ها و تقسيم بندي ها را يادآور شده و از پرداختن به بحث هاي تخصصي تر چشم پوشيم.

حاصل اينكه، هيچ نظريه ي فراگير و يگانه اي درباره ي اساطير موجود نيست و به گفته ي بعضي از پژوهشگران، شايد فقط اين نظر مشترك وجود داشته باشد كه تمام اين نظريه ها ناقص، نارسا و يك جانبه و يا تعميم ناپذير است.

پژوهش هاي اساطيري ناظر بر گستره ي متنوعي از نظريه هاست كه بعضي از آنها از يك نوع و شكل ويژه ي اساطير استنباط شده است، و بعضي فقط در فرهنگ ويژه اي صادق بوده است. و برخي نيز تنها بر يك جنبه يا عامل از اسطوره مبتني است. از اينرو برخي از صاحبنظران پيشنهاد كرده اند كه بهتر است به جاي اينكه بپرسيم «اسطوره چيست؟» بپرسيم «يك اسطوره چيست؟» زيرا در پرسش دوم خود به خود شرايط و مشخصات يك اسطوره نيز منظور مي شود؛ كه چه بسا منشاء و طبيعت و ساخت و كاركرد و انگيزه و اهدافش با ديگر اسطوره ها فرق داشته باشد.

با اين همه غرض از طرح چنين دشواري هايي اين نيست كه ورود به حوزه ي نظريه هاي موجود امري بي نتيجه است، بلكه منظور اين است كه اولاً نبايد انتظار يك تعريف جامع و مانع و مختصر و مفيد داشت، و با طرح آن مسأله را ساده كرد. ثانياً تحليل يك اسطوره را نمي توان صرفاً بر يكي از نظريه هاي موجود استوار كرد؛ و به نتايج همه جانبه و قانع كننده اي نيز رسيد.

بهرحال اگر حل و كشف همه ي جنبه هاي اساطير ميسر نباشد، يا بس دشوار باشد، نزديك شدن به واقعيت آن، به ياري و راهنمايي عوامل كه خود به دست مي دهد، و توصيف عمومي آن، از راه موقعيتي كه در روند ذهني انسان داشته است، و تحليل داستاني كه غالباً بيان مي كند، دور از دسترس نيست. منتهي بايد به خاطر داشت كه كشف و تحليل يك اسطوره، يا يك متن اساطيري، غير از اين است كه مقداري انگاره ي پيش ساخته را به آن نسبت دهيم؛ و در حقيقت به جاي آن كه ذهنيت پنهان در اسطوره را دريابيم، ذهنيت خويش را بر آن سيطره بخشيم.

هرگونه تحليل و تحقيق اسطوره، بايد در منشاء و طبيعت اصلي، ساخت كاركرد، انگيزه و هدف آن پيگيري شود. و تحليل بايد بر ديدگاهي مبتني باشد كه چنين وجوهي را ناديده نگيرد، و يا با تأكيد بر وجهي، سبب نفي يا كمرنگ شدن وجوه ديگر آن نشود؛ و سرانجام منشاء تمام اساطير را به پديده ي يگانه اي برنگرداند.

چند نظريه ي اساسي در دوران ما وجود دارد كه اگرچه هريك به تنهايي تمام موجوديت اسطوره را تبيين و تعريف نمي كند، اما هريك بخش يا جنبه اي اساسي از آن را مشخص و معين مي دارد.

يك دسته از اين نظريه هاي اساسي، حاكي از آن است كه اساطير پيش از هر چيز، به جهان طبيعت، يا به انسان كه گرفتار در جامعه است، و يا به خدايان كه پرستش و ستايش مي شوند، اشاره دارد. و مقصود و مقصد ارجاع دروني آنها اين است كه به محيط عيني، يا ديدگاه انسان نسبت به جهان بيرون از خويش، بنگرد.

دسته ي ديگر نظريه ها و تفسيرهايي است كه واقعيت نهايي اسطوره را در درون خود انسان مي جويد. بنابراين گونه از نظريه ها، اگر اسطوره مقصد يا ارجاعي بيرون از معني ظاهري خود داشته باشد، پيش از هرچيز، نه با جامعه يا جهان خارجي، بلكه با احساسات و روان فرد مربوط است.

در حوزه ي نخست معمولاً بر پنج نظريه ي اصلي و مهم بيشتر تأكيد مي شود، كه باختصار فقط به آنها اشاره مي شود:

1. نخستين نظريه، گوياي اين است كه همه ي اسطوره ها اسطوره هاي طبيعي اند. و به پديده هاي جوي و آسماني و كيهان شناسيك مربوط مي شوند. اين نظريه اساساً يك وسوسه ي انديشگي آلماني بود كه بعدها به انگلستان و فرانسه نيز سرايت كرد، و ماكس مولر دانشمند برجسته ي آلماني آن را به اوج خود رسانيد. وي مي انديشيد كه اسطوره اغلب به سبب بدفهمي و سوءتعبير نامها شكل گرفته است؛ به ويژه آن نامهايي كه به اعيان و پديده هاي آسماني مربوط است. جمله ي مشهور او اين است كه: اساطير يك بيماري زبان است. در دوراني كه زبان براي بيان مفاهيم مجرد هنوز توانايي نداشته است، از پديده هاي جوي و آسماني و خورشيد و ... خداياني ساخته شده است، و بعدها در اثر جابه جايي فرهنگ ها اسطوره هايي از آنها پرداخته شده است.

2. دومين نظريه، با قدري مسامحه، با اصطلاح علت شناسيك/ Aetiological بيان شده است. و بر آن است كه تمام اساطير يك «علت» يا «توضيح» و يا چيزي در دنياي واقعي را تبيين مي كنند.

اندرو لانگ كه در پي رد نظريه ي طبيعت ـ اسطوره بود، كوشيد اين عقيده را جايگزين آن كند كه اسطوره سازنده و تشكيل دهنده ي نوعي از دانش نخستين (بدوي) است. و آثار و باورها و آداب و رسوم كهن واقعي را دربردارد.

بحث او صرفاً بر سر اين نبود كه بسياري از اسطوره ها درباره ي طبيعت نيستند، بلكه مي گفت حتي آن اسطوره هايي هم كه طبيعي اند باز بيش از يك تصوير زيباي رمزي و تمثيلي اند. و هر كدام به طريقي «تبييني و توضيح دهنده»اند. و همين ويژگي را بيش از هر چيز ديگر، مشخصه ي ويژه و اصلي اساطير مي دانست.

3. نظريه ي سوم با تأكيدهاي نظري مالينوفسكي همراه است. او با همان شدتي نظريه ي اندرو لانگ را انتقاد و رد مي كرد، كه او نظريه ي «اساطير به مثابه تمثيلهاي طبيعت» را رد كرده بود. مالينوفسكي معتقد بود كه اساطير را بايد منشورهايي براي رسوم و عادات پرستش و نهادها يا اعتقادات و مراسم و مناسك دانست. و مقصودش از اين سخن چيزي نزديك به همان «تبيينها و توضيحات» در يك معني وسيع اما عاري از كيفيت نظري بود.

4. چهارمين نظريه را از آن ميرچا الياده، دانسته اند، كه معتقد است اسطوره نقل كننده ي سرگذشتي قدسي و مينوي است، كه در زمان اولين «زمانِ شگرفِ هدايتِ همه چيز» رخ داده است. و در نتيجه، مقصود و هدف تمام اساطير بازآوردن و فراخوان اين زمان آغازين، يا باز قرارگرفتن عملي در اين زمان است. كه اين در حقيقت بازگشت به اصل و مبداء مينوي هستي است.

5. پنجمين نظريه كه يكي از مهم ترين و پردوام ترين نظريه ها نيز بوده است، عبارت است از اينكه تمام اساطير با آيينها و شعائر/ Rituals مرتبطند.

اين نظريه كه اساس استنباط هاي «شاخه ي زرين» فرايزر نيز قرار گرفته، از دوره ي رابرتسون اسميت آغاز شده و تا دوره ي رادكليف براون كه نظريه ي انسان شناسيك كاركردگرايي را گسترش داد، ادامه يافته است. و حتي ادموند ليچ گفته است: اسطوره بر شعاير و آيينها دلالت دارد، و آيينها و شعاير بر اسطوره. اين دو يكي و عين همند.

اما در حوزه ي نظريه هاي مبتني بر ذهن و روان آدمي نيز، مكتب هايي مطرح شده است كه اساساً از نظريه ي «ناخودآگاه» منشاء گرفته است. از ميان اين نظريه ها، آراء فرويد، اكنون ديگر يك تجربه ي تاريخي است. او كه اسطوره را در رديف خواب و رؤيا تعبير مي كرد، معتقد بود كه اساطير بازمانده ي خاطرات و توهمات و آرزوهاي وازده ي ملتها و اقوام و در حكم رؤياهاي متمادي انسان در دوران جواني اوست. اسطوره با عقده هاي ابتدايي انسان مرتبط است، و عبارت است از خاطره ي آداب و مراسمي كه در جامعه هاي بدوي، معمول و رايج بوده است، اما بعد ممنوع شده و بتدريج سركوفته شده و به صورت آرزوهاي نگفتني در ناخودآگاه باقي مانده است. اسطوره در حقيقت رؤيايي جمعي است، و آيين نمادي آن مانند آيين نمادي رؤياست كه اساساً جنسي است.1

اما آراء يونگ كه جنبه ي فراگير و مشهوري يافته است مبني بر اين است كه اسطوره پيكربندي ذهن ناخودآگاه را آشكار مي كند. او اساطير را كشف و شهودهاي ناخودآگاه جمعي مي انگارد كه حاصل يك درگيري موروثي و مداوم بشريت با نمادهاي اساسي معين است كه همان صورتهاي نوعي (صُوَر مثالي) Archertype باشد. در نتيجه، اساطير علاوه بر نمايش ناخودآگاه فرد، پديده هاي كهن (صورت مثالي) را نيز نمايش مي دهند و به زبان رمز از وجوب و ضرورت پختگي و تجديد حيات دروني كه به يمن جذب ناخودآگاه فردي و جمعي در شخصيت آدمي، امكان پذير مي شود، سخن مي گويند. ناخودآگاه جمعي، مخزن صور مثالي يعني مباني مذاهب، اساطير و قصه ها و سلوكهاي ما در طول حيات است.2

در اين ميان شماري از پژوهشگران، عقايد ساخت گرايانه و انسان شناسيك مكتب لوي اشتروس3 و... را نيز به نوعي در حوزه ي اسطوره شناسي معطوف به ذهن و روان انسان ارزيابي مي كنند. زيرا او سرانجام جامعه و اسطوره را فرآورده ي ذهن آدمي در يك ساخت مشترك مي شناسد. و جالب توجه است كه به زعم تأكيد خود او بر مسائل زباني، نظريه اش از سوي روان شناسي بيشتر مورد توجه قرار گرفته است.

به هرحال نظريه ي انسان شناسيك نو نيز درباره ي اسطوره چنين است:

اساطير يك كيفيت ويژه ي فرهنگي برجسته و مسلط، و ساخت يافته و سهيم در دستگاه هاي معنايي را نمايش مي دهند كه اعضاي يك حوزه ي فرهنگي را به درك يكديگر، و برآمدن از عهده ي ناشناخته ها، قادر مي سازند. و اگر موجزتر بگوييم، اسطوره به گونه اي ادبي و سبك شناسيك، سخن گفتن قابل تعريفي است كه اجزاء نيرومند دستگاههاي معنايي را بيان مي كند.

در عين حال نظريه ي انسان شناسيك، اسطوره را يك روند مشروط به فرهنگ جامعه مي داند. اگرچه آنچه در سنت مي نشاند، اغلب به معرفت و حقيقتي راهبر است كه ذهن آگاه يك قوم آن را از دست داده يا گم كرده است.

در ميان اين انبوه نظريه پردازيها، عده اي از اسطوره شناسان، به ويژه تحليل گران اسطوره و حماسه، هنوز هم معتقدند كه اسطوره به هرحال داستان و قصه نيز هست. و اين داستانها و روايتها شكل ابتدايي بيان و ارتباط در جامعه ي سنتي است. پس در هر تحليل و تبيين، اين جنبه ي اسطوره نيز بايد درنظر گرفته شود. پيداست كه مفهوم اين سخن يكي گرفتن قصه و اسطوره نيست؛ بلكه تأكيد بر وجه اشتراك روايي آنهاست؛ كه خواه ناخواه هر دو را به بيان «سرگذشت» معطوف مي كند.

به نظر اين گروه، درست است كه ديدگاههاي تازه نسبت به اسطوره، از ديدگاه اساساً داستاني قرن نوزدهم، فاصله گرفته است، اما مهم اين است كه در روابط اين مجموعه ي داستاني كه عوامل و عناصري را از يك فرهنگ به هم مرتبط مي كند، ساخت و كاركرد و چشم انداز مجموعه را بدست آوريم. تأثير و تأثر هر جزء اين سازمان بندي خيالي و آييني و اجتماعي و زباني و ... بازشناسيم. درخواستها و معناي متعدد آنها را بنا بر كاراكترها و آرزوها، كاركردهاي محيط گويندگان و شنوندگان آنها دريابيم. به ويژه كه اين داستانها در كاركرد و كيفيت شان بسيار متنوعند. (19؛ 25-23)

باري از هر سو كه بنگريم، اسطوره در جامعه ي باستان، ثمره ي يك روند جمعي است. از اينرو پيدا كردن رابطه اي ميان اسطوره و فرهنگي كه منشاء آن بوده است، شرط اصلي و ناگزير هر تحليل است. فرهنگي كه هم ساخت اسطوره را آفريده است؛ هم محتواي روايي آن را انديشيده است؛ و هم كاركرد آن را مشخص كرده است.

در نتيجه، حتي با توجه به نظريه هاي گوناگون يادشده نيز، واقعيت و طبيعت اصلي و ساخت و كاركرد اسطوره را نمي توان جدا از هم ارزيابي كرد. هرگونه تحليل و بررسي برپايه ي يك عامل، نتيجه ي كار را با كمبودها و نقصهايي روبه رو مي كند، چنانكه مثلاً در اساس گرايشهاي ساخت گرايانه يا روان شناسيك مجزا از هم، چنين مشكلي رخ نموده است.

اسطوره يك ساخت تعيين كننده و فعال و از پيش معين شده براي تسلط بر ذهن آدمي نبوده است. بلكه ذهن انسان در دل يك فرهنگ اسطوره را در چنين ساختي ارائه كرده است. همچنان كه ذهن آدمي نيز يك وديعه ي از پيش نهاده، و جدا از رشد و تاريخيت حضور او نيست، تا فارغ از عمل طبيعت، و عمل اجتماعي و فرهنگ، كارآيي مستقل داشته باشد.

بنابراين اگر نتوان به تعريف دقيق و همه جانبه اسطوره نيز دست يافت، با توجه به همه ي ابعاد اسطوره، مي توان از روند تكاملي ذهن آدمي در تعيين منشاء و چگونگي و اهداف و شكل و ساخت و كاركرد اسطوره سخن گفت و به دركي سيستمي از آن نائل آمد.

پي نوشت ها:

(1). درباره ي آراء فرويد و شاگردانش درباره ي اساطير و نقد تحليل آنها ر.ك: رمز و مثل در روانكاوي ترجمه و تأليف جلال ستاري، انتشارات توس. براي اطلاع از نوع تحليل و تفسير رموز قصه ها و افسانه ها از ديدگاه مكتب روانكاوي و روان شناسي فردي آلفرد آدلر و پيروانش كه عقده ي كهتري يا حقارتِ نفسِ آدمي و سعي وي در جبران ترميم آن را اسباب بزرگي او قرار مي دهد، ر.ك: م. لوفلر ـ دلاشو: زبان مرزي افسانه ها. ترجمه ي جلال ستاري. انتشارات توس. م.لوفر ـ دلاشو زبان رمزي قصه هاي پريوار. ترجمه ي جلال ستاري. انتشارات توس.

2. راجع به ناخودآگاه جمعي و صورت نوعي و تجلي صورتهاي نوعي در اساطير بنا بر آراء يونگ ر. ك: انسان و سمبولهايش، كارل گوستاو يونگ، ترجمه ي ابوطالب صارمي صفحات 23 به بعد، و 99 به بعد و همچنين ر.ك: به مقاله ي ممتع «سه مفهوم اساسي در روان شناسي يونگ» در كتاب رمز و مثل در روانكاوي ص 474-431.

3. ساخت گرايان/ Structuralism و به خصوص لوي اشتروس بر آنند تا با نظريه اي بديع و با تكيه بر زبان شناسي ساختي و با بهره برداري از رياضيات، زمينه ي ساخت ارتباطات در جامعه هاي ابتدايي را مورد مطالعه قرار داده و مآلاً نوعي انسان شناسي ساخت گرا را مطرح سازند. براي آشنايي با ديدگاه ساخت گرايان مي توان به منابع زير مراجعه كرد:

الف) نظريه هاي جامعه شناسي، غلامعباس توسلي، سمت، چاپ دوم، 1370. ب) پيدايش نظريه ي جامعه شناسي (دوجلد)، جاناتان اچ ترنر (و) ال بيگي، عبدالعلي لهسايي زاده، دانشگاه شيراز: چاپ اول، 1370. ج) مراحل اساسي انديشه در جامعه شناسي، ريمون آرون، باقر پرهام، انتشارات علمي ـ فرهنگي، 1362.
منبع خبر:
خبرگزاري هنر
   تاریخ: ۱۱:۲۴ - ۰۱/۰۹/۱۳۹۶   بازدید: ۴۶

نظرات کاربران

نظر شما:
نام: *
ایمیل:
متن: *

(۳۰۰ کاراکتر)