دریافت اطلاعات ...
 
روابط عمومی دانشگاه شیراز
شنبه ۱۵ خرداد ۱۴۰۰

تاثير تحولات جاري بين الملل در عرصه خاورميانه
 
خاورميانه منطقه ايست كه از زمان فروپاشي امپراتوري عثماني دچار وضعيتي پر تلاطم شده و از حدود يك قرن قبل تاكنون حتي يك روز خوش به خود نديده است. امروز كه به خاورميانه نگاه مي كنيم تركيب پيچيده اي از رقابت هاي سياسي درون كشورها و مداخلات خارجي را مي بينيم كه بر جهت گيري كنش هاي اين منطقه تاثير مي ...
تاثير تحولات جاري بين الملل در عرصه خاورميانه عكس آرشيوي است طي سال هاي گذشته علاوه بر رخدادهاي مختلف كشورهاي منطقه خاورميانه، تغييرات سياسي در كشورهاي غربي نيز تاثيرات گسترده اي بر وضعيت اين منطقه داشته است؛ نمونه ي بارز آن، انتخابات رياست جمهوري در ايالات متحده است. حال مسئله آن است كه برآيند وقايع و جهت گيري نيروها در خاورميانه با مشخص شدن نتيجه انتخابات آمريكا، به چه شكلي خواهد بود؟ اينكه چه كسي در كاخ سفيد حضور داشته باشد تا چه اندازه بر منطقه ما تاثير مي گذارد؟ سرنوشت خاورميانه چه خواهد شد؟ البته اين سئوالات عمدتا در كوتاه مدت و ميان مدت اهميت دارند، اگرنه در دراز مدت، سياست ها در غرب مسيري مشخص را طي كرده است.

بررسي اين سئوالات را در گفت وگو با يك استاد بخش علوم سياسي و روابط بين الملل دانشگاه شيراز، پي گرفتيم و در ادامه مشروح گفت وگوي ايسنا با دكتر فريبرز ارغواني پيراسلامي را مطالعه خواهيد كرد.

اجازه دهيد سئوال آخر را اول بپرسيم؛ آيا آينده خاورميانه به نتيجه انتخابات آمريكا گره خورده است؟

مي توان گفت هيچ منطقه اي در سياست بين الملل، از محدوده تاثيرگذاري انتخابات رياست جمهوري ايالات متحده آمريكا و يا هر تحول ديگري در آن كشور خارج نيست. در اين ميان برخي مناطق جهان به دليل ماهيت دروني، شرايط استراتژيك و موقعيت ژئوپلتيك، اثرپذيري بيشتري از تغييرات سياسي و اقتصادي آمريكا دارند؛ از جمله منطقه خاورميانه. قطعا تغيير روساي جمهور در آمريكا، كه با تغيير نگاه و تاكتيك ها همراه خواهد بود، بر كشورهاي مختلف اثر خواهد گذاشت. كشورهاي خاورميانه نيز به عنوان يك منطقه مهم كه ابعاد اقتصادي و جغرافياي سياسي آن بسيار براي كشورهاي غربي حائز اهميت است، تحت تاثير تحولات سياسي كشورهاي غربي از جمله ايالات متحده قرار دارند. بنابراين انتخابات پيش روي آمريكا بر مناسبات منطقه اي و تعامل كشورها و ائتلاف ها و اتحادها اثر خواهد گذاشت؛ نمي توان اين اهميت و اثر پذيري را كتمان كرد.

آيا تفاوت بايدن و ترامپ براي خاورميانه، به اندازه تفاوت اوباما و بوش خواهد بود؟

فكر مي كنم شرايط انتخابات رياست جمهوري فعلي آمريكا بسيار متفاوت با انتخابات هاي پيشين است. از اين جهت كه سطح رقابت هاي انتخاباتي در حال حاضر، بر اثر سياست ورزي هاي چهار سال اخير دولت ترامپ، بسيار تنزل يافته است. اكنون در آمريكا شاهد آن هستيم كه فرآيند تبليغات و كمپين هاي انتخاباتي، بيش از برنامه محوري و ارائه برنامه براي مديريت كشور و ارتقا سطح رفاه عمومي، به سمت فعاليت هاي سلبي، نكوهش طرف مقابل و استفاده از ظرفيت منتقدان كانديدا يا نامزد رقيب پيش رفته است. نه از سمت بايدن و نه از سمت ترامپ برنامه خاصي مشاهده نمي شود و اينكه در سياست خارجي بر چه مداري حركت خواهند كرد يا براي حل معضلات داخلي آمريكا چه برنامه اي دارند، مطرح نشده است.

اين امر برمي گردد به اين موضوع كه اولا ترامپ تقريبا تمامي مسائل سياست خارجي را گره زده به مسائل داخلي و انتخاب در دوره بعد، و ثانيا تحت تاثير اين سياست ورزي ترامپ، اردوگاه حزب رقيب نيز بيش از آن كه به دنبال ارائه برنامه منسجم به منظور مقابله با كارزار انتخاباتي ترامپ باشد، به دنبال نقاط ضعف ترامپ مثل تضعيف اقتصاد آمريكا در دوران اپيدمي كروناست؛ با برجسته كردن چنين مسائلي سعي دارند عملكرد ترامپ را مورد هدف قرار دهند. بنابراين مي توان نتيجه گرفت كه اگر در دوران بوش و دوران اوباما، شاهد نوعي برنامه محوري و وجود سناريوهاي مشخص در برنامه كانديداهاي رياست جمهوري براي سياست خارجه آمريكا، به ويژه درباره خاورميانه بوديم، اكنون اين چنين برنامه ها و سناريوهايي را مشاهده نمي كنيم.

اما در مورد اصل سوال شما؛ من قائل به اين قياس نيستم و باور ندارم تحولي كه با انتخاب اوباما نسبت به دوره بوش پيرامون مسئله خاورميانه رخ داد، اين بار نيز با انتخاب بايدن اتفاق بيافتد. زيرا بسياري از متغيرهاي سياسي و اقتصادي نسبت به آن زمان متفاوت است.

باراك اوباما در دوران بهار عربي بسيار آشفته كار كرد، و امروز نيز در لبنان و عراق شاهد تظاهرات گسترده هستيم. با توجه به اين كه بايدن معاون اوباما بود، نتيجه انتخابات پيش روي آمريكا چه تاثيري مي تواند بر روند اعتراضات در اين دو كشور داشته باشد؟

در ساختار سياسي ايالات متحده آمريكا، تاكتيك و استراتژي از يكديگر مجزا هستند. در بخش استراتژي هر دو حزب ديدگاه مشابهي درباره موضوعات خاورميانه دارند؛ ولي در تاكتيك ها و روش ها متفاوت هستند. مسائلي كه اكنون در خاورميانه جريان دارد، خصوصا در عراق و لبنان، در زمره مسائلي قرار دارند كه احزاب آمريكايي صرف نظر از اين كه چه كسي رئيس جمهور باشد، با آن درگير خواهند بود و روي كار آمدن فرضا بايدن در انتخابات پيش رو، تفاوت بنياديني در اصل رويكرد آمريكا ايجاد نخواهد كرد؛ تفاوت تنها در تاكتيك هاست.

مثلا در دوران هاي جمهوري خواهان مثل دوره ترامپ، حل و فصل مسائل كشورهاي منطقه، خصوصا در مورد كشورهايي كه با نوعي شكنندگي در ساختارهاي سياسي خود مواجه هستند، مبتني بر يك نوع نگاه از بالا به پايين و اعمال روش هاي سخت براي حل مشكلات است كه اين روش در اين دوره با عقب نشيني هاي عجيب در بزنگاه هاي سياسي و تلاش براي تحقق شعار «اول آمريكا» مسائل و چالش ها را تشديد و فراگيرتر كرد؛ امري كه تاكنون جواب نداده و بخشي از معضلات فعلي خاورميانه محصول همين نگاه بالا به پايين و فشارهاي خارجي است.

از سوي ديگر راهبرد معمول دموكرات ها، اجماع سازي جهاني و منطقه اي از يك سو و ارتباط گيري با گروه هاي موجود در كشور هدف و به عبارت ديگر اعتقاد به ديپلماسي و مذاكره است. در صحنه سياست بين الملل نيز تلاش حزب دموكرات آمريكا متمركز بوده بر درگير كردن كنش گران ثالث مثل اتحاديه اروپا يا ديگر كشورهاي منطقه.

روش اول كه جمهوري خواهان معمولا از آن استفاده مي كنند، ممكن است به صورت مقطعي جواب گو باشد، و بتواند پوسته آن كشور را براي مدتي بهبود ببخشد ولي در بلند مدت آثار آن هويدا خواهد شد؛ كما اينكه امروز آثار آن را در عراق و يا مذاكرات صلحي كه در افغانستان جاري است مي بينيم. اما روش حزب دموكرات طولاني مدت و نيازمند ديپلماسي و چانه زني است. اين روش معمولا اگر بتواند به نتيجه برسد، كه به نتيجه رسيدن آن بسيار دشوار است، موفقيت بيشتري به دنبال دارد.

آنچه كه ما اكنون در خاورميانه مي بينيم، اين است كه سياست آمريكا پس از بهار عربي، به خصوص پس از روي كار آمدن ترامپ، عملا با نوعي آشفتگي در موضع گيري ها مواجه شده است. ريشه اين آشفتگي از نظر من در اين است كه مسائل بين المللي در حال حاضر، تبديل به متغيري تابع مسائل داخلي آمريكا شده اند. ترامپ از تمام مسائل حوزه سياست خارجي آمريكا در راستاي تمديد دوره رياست جمهوري خود استفاده مي كند. در صورت پيروزي ترامپ در انتخابات پيش رو، احتمالا سياست خارجي ايالات متحده شفاف تر خواهد شد. ولي با چشم انداز فعلي، اميدي به حل و فصل چالش هاي خاورميانه نيست. زيرا بخشي از چالش هاي موجود در كشورهايي مثل عراق و لبنان، از طرفي تابع مسائل داخلي كشورها مثل اجماع گروه هاي سياسي داخلي و كنار گذاشتن اختلافات است، و از طرف ديگر تابع نقش قدرت هاي منطقه اي كه زورآزمايي هاي منطقه اي خود را به كشورهايي نظير عراق و لبنان منتقل كرده اند. مسلما بدون هماهنگي با اين كنش گران داخلي و منطقه اي، حل بحران ها اين كشورها ناممكن خواهد بود.

آيا ايران و متحدانش مي توانند روي عميق شدن تضادهاي داخلي آمريكا و تضعيف ايالات متحده بر اثر شكاف هاي دروني حساب كنند؟

خير، تضادهاي دورن جامعه آمريكا به چند بخش تقسيم مي شوند. يكي تضادهاي اجتماعي است كه برمي گردد به گسست هاي هويتي، نژادي و قومي جامعه آمريكا. تجربه ثابت كرده است اين نوع تضادها در چارچوب فرهنگ آمريكايي ادغام شده و علي رغم فراز و فرودها و اعتراضات مقطعي، در نهايت فرهنگ دموكراتيك و روحيه پذيرش و تساهل كه در ايالات متحده غالب است، موفق به مديريت اعتراضات و جلوگيري از تبديل شدن آن به چالش هاي بزرگ و بلند مدت خواهد شد.

اما درباره تضادهاي سياسي يا همان رقابت هاي حزبي؛ صرف وجود احزاب و قواعد دموكراسي، مانع از تبديل اختلافات بين احزاب به چالش هاي جدي و بحران هاي عميق سياسي مي شود. به علاوه همانطور كه اشاره كردم استراتژي سياست خارجي ايالات متحده آمريكا با تغيير حزب حاكم، تغيير چنداني نخواهد كرد. هر كسي كه رئيس جمهور باشد در راستاي توسعه ارزش هاي آمريكايي، تامين منافع ملي ايالات متحده و تثبيت جايگاه آمريكا در سياست بين الملل تلاش خواهد كرد؛ تفاوت تنها در تاكتيك هاست. بنابراين اگر كشوري بخواهد روي تضادهاي داخلي آمريكا حساب ويژه اي باز كند، در حقيقت دارد فرصت هايش را مي سوزاند.

آيا تحليل ها درباره انزواي آمريكا در جهان صحيح است؟

ادعاي انزواي آمريكا را بايد با شاخص سنجيد؛ طرح يك ادعا لزوما به معناي حقيقت داشتن آن نيست. برخي مواقع دعاوي پاسخي هستند به افكار عمومي داخلي يا تلاشي براي توجيه ناكارآمدي در سياست خارجي. اما در مورد واقعيت انزوا، شايد در مقاطعي ايالات متحده آمريكا در برخي موضوعات مثل قضيه اخير مكانيسم بازگرداندن تحريم هاي شوراي امنيت عليه ايران دچار انزوا شده باشد، ولي نمي توان گفت آمريكا به كشوري منزوي در جهان بدل شده است. بلكه هم در شاخص هاي سياسي و هم در شاخص هاي اقتصادي، تفاوت چنداني ميان دوران ترامپ و دوران پيش از رئيس جمهور شدن او ديده نمي شود. به علاوه حتي اگر هم بپذيريم آمريكا در دوره فعلي دچار انزوا شده، اين انزوا بيش از آنكه ناشي از اقدامات ايران در سياست خارجي باشد، ناشي از نوع رفتار و عملكرد دستگاه ديپلماسي دولت ترامپ بوده است. اين دولت دست به اقداماتي زد كه متحدين آمريكا با آن همراهي نكردند؛ البته فقط در حوزه سياسي، وگرنه براي مثال در حوزه اعمال تحريم هاي اقتصادي و فشار به ايران، با كناره گرفتن از موضوع عملا آمريكا را در اعمال فشار حداكثري به ايران همراهي كردند.

اتمام تحريم هاي تسليحاتي عليه ايران چه تاثيري دارد؟

از نظر سياسي بايد گفت كه برداشته شدن اين تحريم ها بيشتر اثر نمادين دارد؛ از اين جهت كه به عنوان دستاورد برجام نشان داده مي شود. از سوي ديگر حداقل در عرصه نظامي و به تبع آن جنبه هايي از عرصه سياسي، ايران تبديل به يك كنشگر عادي خواهد شد، كه امكان چانه زني در ديپلماسي دفاعي را براي ايران فراهم مي آورد. البته مسلما معضلات اقتصادي كشور تا حد زيادي اثرات برداشته شدن تحريم هاي تسليحاتي را تحت الشعاع خود قرار مي دهد.

اختلاف و تقابل ميان اروپا و آمريكا چقدر ريشه در واقعيت دارد؟

تقريبا هيچ؛ اين فرض را به هيچ عنوان نمي توان منطبق بر واقعيت ها دانست. تجربه بارها و بارها اثبات كرده كه كشورهاي اروپايي به اقتضاي تاريخ و همچنين به دليل موقعيتي كه در نظام بين المللي دارند، ممكن است در روش ها با آمريكا اختلاف نظر داشته باشند ولي در اصول كلان معمولا با آمريكا همراه هستند. اين امر يك دليل تاريخي دارد كه برمي گردد به نقش آمريكا در قرن بيستم، خصوصا در جنگ جهاني دوم و جنگ سرد، و نقشي كه آمريكا در تامين امنيت، بقاي كشورهاي اروپايي و به ويژه احياي اقتصاد اروپا پس از جنگ جهاني دوم ايفا كرد. اروپا حتي در قرن 21 نيز هنوز براي تامين امنيت خود وابستگي شديدي به ايالات متحده دارد. علاوه بر امنيت، در حوزه اقتصاد نيز آمريكا جزو بزرگترين شركاي اقتصادي اروپاست. اروپا هرگز منافع اقتصادي خود در رابطه با آمريكا را فداي ديگر كشورها نخواهد كرد. شايد امروز در آمارها نقش چين نيز در اقتصاد اتحاديه اروپا بسيار برجسته باشد، ولي اروپاييان از نظر فرهنگي و هويتي نيز به آمريكايي ها بسيار نزديك هستند. به هرحال همه آن ها در چارچوب ليبرال دموكراسي و نطام سرمايه داري فعاليت مي كنند.

اين قرابت فرهنگي و هويتي به علاوه منافع مشترك اقتصادي، باعث مي شود اروپا همواره در مسائل كلان و مهم، خصوصا در بزنگاه هايي كه تصميم هاي سرنوشت ساز اتخاذ مي شود، در كنار آمريكا باقي بماند. اختلافات اروپا و آمريكا درباره مسائل جزئي تر است؛ در همين مسئله برجام يا بازگرداني تحريم هاي شوراي امنيت و تمديد تحريم هاي تسليحاتي ايران هم اگر دقت كنيد، متوجه خواهيد شد كه موضع اروپا به هيچ وجه موضع مورد انتظار ايران نبود. درست است كه طرف هاي اروپايي با روند برجام، و نه با ايران، اعلام همراهي كردند ولي پيشنهاداتي كه ارائه مي دادند حاكي از اين بود كه به دنبال راضي نگه داشتن ايالات متحده هستند. در مقطع فعلي انتقادات اروپا از آمريكا صرفا محدود به رفتارهاي غيرهنجارمند ترامپ است كه مي تواند اعتبار كشورهاي غربي را در آينده نظام حقوقي بين المللي تحت الشعاع قرار دهد، وگرنه مواضع اروپا در مسائلي از قبيل حقوق بشر، سياست منطقه اي ايران، تحريم هاي اقتصادي و مسئله موشكي ايران، تفاوت چنداني با مواضع آمريكا ندارد.

بايد بدانيم كه جهان معاصر يك جهان اقتصادي است؛ منافع و قدرت كشورها بر پايه اقتصاد، دانش و تكنولوژي است. در اين جهان صحبت از اتحادهاي استراتژيك و همكاري هاي امنيتي بلند مدت براساس برداشتي كه در دوران جنگ سرد وجود داشت، عملا رنگ باخته است. كشورهايي كه هنوز به دنبال تامين امنيت از طريق اتحادهاي استراتژيك و همكاري هاي نظامي با قدرت هاي بزرگ هستند، چيزي جز صرف هزينه گزاف و آسيب به منافع ملي عايدشان نخواهد شد. در جهان امروز كشورهايي امنيت بيشتري دارند كه راهكارهاي اقتصادي را در سياست خارجي خود اولويت بخشند. زماني مي توانيم يك كشور را در برنامه همكاري هاي بلندمدت خود حساب كنيم كه به تعريف همكاري هاي اقتصادي با آن كشور بپردازيم؛ خصوصا كشوري مثل چين كه امروز بزرگترين شاخص معرفي آن به سياست بين المللي از طريق عنصر اقتصاد است.

آنچه مي توان اظهار كرد اين است كه اگر ايران به دنبال تامين امنيت و تامين حداكثري منافع ملي است، بايد در وهله اول همكاري هاي اقتصادي را با كشورهاي مختلف توسعه دهد و از طريق ايجاد وابستگي متقابل اقتصادي، ديگر كشورها را نسبت به منافع ايران در نظام بين الملل حساس كند. در غيراين صورت، همين وضعيت فعلي ادامه پيدا خواهد كرد.

سياست خارجي ايران نيازمند اولويت دادن به منافع ملي، مبتني بر فهم مناسب از محيط بين المللي است. فهمي كه در آن متغيرهاي اصلي بين المللي خصوصا مقوله اقتصاد و جهاني شدن را در دستوركار قرار دهد؛ و تامين امنيت را از مسير جديد گسترش ارتباطات، تعامل سازنده و گره زدن كشورهاي ديگر، از منظر اقتصادي، به منافع ملي ايران را مد نظر قرار دهد. روش هاي خارج از اين حالت و توسل جستن به روش هاي امنيتي كلاسيك، ايجاد اتحادهاي استراتژيك و نظامي مدل جنگ سرد، نه تنها براي ما نتيجه اي به بار نخواهد آورد بلكه باعث افزايش هزينه ها و فشارها در آينده خواهد شد.

در سال هاي گذشته بارها مطرح شده كه خاورميانه آبستن تحولات خاصي است؛ نظر شما چيست؟

هيچگاه با اين ديدگاه كه خاورميانه آبستن تحولات خاصي است موافق نبودم. زيرا رخداد تحولات در خاورميانه هميشه به طور مستمر ادامه داشته است. بسته به شرايط داخلي كشورها و دخالت هاي فرامنطقه اي، منطقه خاورميانه هميشه با تحولاتي درگير بوده كه مشابه آن را در ديگر مناطق جهان كمتر ديده ايم. جهت گيري اين تحولات در آينده نيز تابع همان متغيرهايي است كه همواره بر خاورميانه اثر گذاشته اند. اولا نقش خاورميانه در بازارهاي انرژي است كه تحت تاثير كاهش قيمت جهاني نفت و پمپاژ شديد نفت شيل به بازارهاي جهاني، افت كرده و وابستگي بسياري از كشورها، خصوصا در شرق آسيا، به نفت خاورميانه تا حد زيادي كاهش يافته است.

متغير دوم تاثيرگذار بر خاورميانه، مداخلات خارجي است. قبلا اين مداخلات بيشتر تحت تاثير مسئله نفت و انرژي بود ولي امروز شكل آن نسبت به يكي دو دهه قبل تغيير زيادي كرده است؛ شدت آن كاهش يافته و خاورميانه ديگر مثل گذشته در كانون توجهات نيست. مداخله كشورهاي خارجي در دو دهه قبل بسيار فعالانه بود ولي امروز بيشترين توجه را به لحاظ نظامي و استراتژيك، آمريكايي ها به خاورميانه دارند كه آن هم نسبت به گذشته بسيار كم شده است. بخشي از علت اين موضوع برمي گردد به تغيير رويكرد آمريكا نسبت به خاروميانه، از يك سو كاهش نقش خاورميانه در بازار انرژي، و از سوي ديگر افزايش اهميت منطقه شرق آسيا كه روز به روز در چشم انداز استراتژيك آمريكا نقش آن پررنگ تر مي شود.

متغير سوم شرايط داخلي كشورهاي خاورميانه است؛ اقتصاد سياسي آن ها و تحولاتي كه رخ مي دهد. به نظر نمي رسد اين تحولات در آينده شكل خيلي متفاوتي نسبت به گذشته، به خود بگيرند. مثلا به نظر نمي رسد شاهد جنبش هاي دموكراسي خواهانه گسترده باشيم كه تضادهاي آن با ساختار حكومت ايجاد چالش كند. در كشورهاي حوزه خليج فارس روند فعلي درحال تداوم است و چشم اندازي براي تغيير شرايط حداقل در ميان مدت وجود ندارد. در كشورهاي منطقه شامات نيز همچنان وجود دولت هاي ورشكسته و ناتوان در اعمال حاكميت را شاهد هستيم؛ و در منطقه شمال آفريقا، كشورهايي نظير مصر و ليبي و تونس، عملا تحولات بهار عربي يا آن ها را مثل ليبي به سمت ورشكستگي كشانده است، يا مثل تونس به يك ثبات مقطعي رسيده اند و يا مانند مصر همان نظام پيشين در قواره اي جديد بر مسند قدرت تكيه زده است.

به نظرم شرق آسيا بيشتر آبستن حوادث است. زيرا قدرت نوظهوري به نام چين در آن منطقه حضور دارد كه كنش هاي سياسي و اقتصادي آن در حال افزايش است و به احتمال زياد در آينده اين كنش ها ترجمه خواهند شد به افزايش قدرت. اين امر ممكن است به تضادها و مواجهاتي ميان چين و آمريكا، به عنوان قدرت مستقر در شرق آسيا، بيانجامد.

نقش ايران، عربستان سعودي و تركيه به عنوان بازيگران كليدي منطقه در آينده خاورميانه چگونه خواهد بود؟

پاسخ به اين سوال نيازمند بررسي متغيرهاي زيادي است. آينده منطقه بستگي دارد به تحولات داخلي كشورها و شرايط بين المللي. مثلا در كشور تركيه از يك سو شاهد تغيير رويكرد دولت در سياست خارجي هستيم، و از سوي ديگر دولت اردوغان در عرصه داخلي با مشكلات جدي روبروست. حداقل مي توان گفت ثبات قدرتي كه اردوغان تا سال 2015 داشت، ديگر برقرار نيست و شكست نسبي حزب او در انتخابات شهرداري استانبول و افزايش كنش احزاب منتقد اين مسئله را اثبات كرد.

ايفاي نقش ايران نيز در آينده خاورميانه به شدت تحت تاثير مديريت شرايط اقتصادي و تحريم هاست. همچنين نوع تنظيم روابطي كه ايران در آينده با آمريكا و اروپا خواهد داشت در آينده ايران حائز اهميت است. در مورد عربستان هم خب ما شاهد گذار از نسل قبلي خانواده سعودي به نسل جديد هستيم. به احتمال زياد طي چند سال آينده اين گذار اتفاق خواهد افتاد و آينده عربستان بستگي دارد به نگرش هاي اين نسل جديد.

پس آينده قدرت هاي منطقه اي خاورميانه در وهله اول تحت تاثير متغيرهاي داخلي و تغيير يا تداوم رويكردهاي فعلي كشورهاست. ولي با توجه به شرايط فعلي مي توان گفت كه نبايد انتظار داشته باشيم در يك يا دو دهه آينده، خاورميانه شاهد وقوع تحول خاصي باشد و شرايط متفاوتي را نسبت به امروز، يعني وجود نقش تركيه، ايران و عربستان، تجربه كند.

اسرائيل چه نقشي در آينده خاورميانه دارد؟

شرايط اسرائيل با باقي كشورهاي منطقه تا حدي متفاوت است. اسرائيل تحت فشار ايالات متحده آمريكا با دومينويي از به رسميت شناختن و عادي سازي روابط با كشورهاي عربي مواجه شده است. من اين عادي سازي روابط را تابعي از مسائل سياست داخلي و انتخابات آمريكا مي دانم و لااقل در شرايط كنوني اصالتي براي آن قائل نيستم زيرا درست است كه تقريبا تمامي كشورهاي عربي منطقه از فرسايشي شدن منازعه فلسطين خسته شده اند اما چون اين روند به مانند ساير تحولات در جريان سياست خارجي آمريكا به شدت تحت تاثير رويكردهاي تبليغاتي و نمايشي دولت فعلي آمريكا قرار گرفته نمي توان به ارزيابي دقيق ميداني آن پرداخت و قائل به وزن دهي كمي به متغيرهاي موثر در شكل گيري اين روند شد. اسرائيل همچنان براي ايفاي نقش در مسائل خاورميانه با چالش هويت روبروست. برخلاف ايران كه قادر است يك همگرايي هويتي را بين گروه ها و احزاب طرفدار خود ايجاد كند و برخلاف تركيه كه اين توانايي را دارد كه با توسل به خوانش خاص خود از اسلام در كشورها نفوذ كند و از طريق وابسته سازي اقتصادي آن ها را تحت كنترل خود قرار دهد و همچنين برخلاف عربستان كه در كشورهاي اهل سنت و محافظه كار نقش مهمي ايفا مي كند، اسرائيل برخلاف اين سه كشور، در منطقه خاورميانه توانايي ايجاد يك نگرش و همكاري هويتي را ندارد؛ چون ماهيت و هويت اين رژيم با بقيه كشورهاي منطقه كاملا متفاوت است.

نكته ديگر درباره اسرائيل و آينده آن در خاورميانه اين است كه تعاملات آن با كشورهاي خاورميانه شديدا گره خورده به مناسبات آمريكا و غرب. اين امر از زمان تاسيس اسرائيل وجود داشته و اسرائيلي ها هرگز نتوانسته اند خود را از آن رها كنند. امروز اگر اسرائيل به عادي سازي روابط با برخي كشورها نائل مي شود، نه در پرتو ديپلماسي تل آويو، بلكه در پرتو فشار ايالات متحده آمريكاست. البته همين هم در كل جهان غرب يكدست نيست؛ حتي در خود آمريكا نيز نگاه هاي متفاوتي نسبت به اسرائيل وجود دارد. گروه هاي تندرو و تيم فعلي مستقر در كاخ سفيد، تمام قد از اسرائيل حمايت مي كنند ولي تيم بايدن كه شايد در آينده برسر كار آيد و موسوم هستند به دموكرات هاي ميانه، نسبت به رفتارهاي اسرائيل با عرب هاي فلسطيني و اقدامات آن ها در بيت المقدس و شهرك سازي ها معترض هستند. در كشورهاي اروپايي نيز نسبت به اقدامات اسرائيل منتقدان جدي وجود دارد. لذا نقش اسرائيل در خاورميانه با توجه به تغييرات سياسي در اروپا و آمريكا، با فراز و فرود همراه است و اين مسئله سبب مي شود ما نتوانيم با همان دقتي كه درباره نقش ايران و تركيه و عربستان در خاورميانه صحبت مي كنيم، از اسرائيل نيز سخن بگوييم.

انتهاي پيام
منبع خبر:
ايسنا
   تاریخ: ۰۹:۳۳ - ۳۰/۰۷/۱۳۹۹   بازدید: ۶۳

نظرات کاربران

نظر شما:
نام: *
ایمیل:
متن: *

(۳۰۰ کاراکتر)